طنزنوشته های ریزودرشت/۴۲/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۴۲/میرزاتقی خان

 

عکسی که انسان را یاد چارلی چاپلین می اندازد!

اینجا حلب است ومی خواهند دوباره بسازندش … چارلی چاپلین یک فیلمی دارد به نام پسربچه .

درآن فیلم چارلی درنقش یک شیشه برظاهرمی شود. پسرش جلوجلومی رود، با سنگ شیشه خانه های مردم را می شکند وفرارمی کنند وچارلی با همان حرکات خودش آهسته آهسته ازراه می رسد وشیشه نومی اندازد!؟

***

من فیلم های ترسناک ودلهره آوررا دوست ندارم. فیلم های آموزنده، شیرین، وخانوادگی، فیلم های مورد علاقه من هستند.

دیشب هم داشتیم مثلا یک فیلم خانوادگی ایرانی می دیدیم ها…. ، وسط های فیلم به صحنه ای برخوردم که زهره ام آب شد:

دریکی ازصحنه ها، هیچ نمانده بود دست داماد بخورد به شانه عروس. دلم هری ریخت پائین وگفتم یا امام زمان، الانه که براشون حرف دربیارن!

***

تعجب می کنم ازسعدی با آنهمه نازک بینی که این بیت را به صورت جدی ونصیحت وار سروده. این بیت باید به صورت سئوال وجواب وبه شکل زیرسروده می شد:

– تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟

ـ نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت!

***

دویچه وله خبرداده است که یک ایرانی – کانادایی درآمریکا به جرم دورزدن تحریم های ایران زندانی شده است.

می گویند طرف هنگام دفاع ازخودش گفته آقای قاضی، غروب که شما می خواهید به منزل بروید، اگرجایی تصادف شده باشد وخیابان بسته باشد، دورنمی زنید وازراهی دیگر به خانه نمی روید؟

ولی ظاهرا این حرف صحیح ومنطقی! را به زبان فارسی گفته وقاضی آمریکایی حالی اش نشده واورا زندانی کرده…

***

بدآموزی های فتحعلیشاه!

پسربچه شش ساله ای داشت با مامان وباباش یک فیلم تاریخی می دید.فیلم که تمام شد، ازمامانش پرسید مامان منهم که بزرگ شدم مثل فتحعلی شاه هفت تا زن بگیرم که یکی برام آشپزی کنه، یکی لباسهاموبشوره، یکی اتاقم را تمیزکنه، یکی برام بخونه وبرقصه، یکی ببرتم حمام ویکی هم مشت ومالم بده؟

مامانه دستی به سرش کشید وباخنده گفت یکی دیگه نمی خوای که شبا کنارت بخوابه؟ پسربچه گفت نه مامان، شبا تو پهلوم بخواب…

مامانه چشم هاش پراشک شد، وگفت قربون پسربا محبتم برم الهی …بعد اشک هاشوپاک کرد و پرسید اونوقت اون هفت تا زن شب که شد کجا برن بخوابن؟

پسربچه یک لحظه فکرکردو گفت برن پیش بابا بخوابن…

ایندفعه باباهه چشم هاش پراشک شد وگفت قربونت برم پسرخوبم که اینقدرفهمیده وبا محبتی!

***

فقط بگو آره!

آدمیزاد اگرعقلش را به کاربیندازد، حتی از اشعارترانه ها هم می تواند بیاموزد و راه ورسم زنده ماندن وزندگی کردن را یاد بگیرد.

به عنوان مثال، آرش خواننده پاپ، ترانه ای دارد که ازاول تا آخرش تکرارمی کند “تکون بده!” اگرفکرانسان منحرف نباشد ، می تواند شعررا اینطورتعبیرکند که:

بهتراست فقط به امید خدا ننشینی وخودت هم یک تکانی بخوری!

وترانه “فقط بگوآره” مرحوم هایده، به انسان می آموزد که اگرمی خواهی درزندگی موفق باشی، فقط بگوآره!

اگرترامپ ونتانیاهو گفتند بیت المقدس پایتخت اسرائیله، بگوآره وبرای خودت گرفتاری درست نکن واگرروحانی پرسید ازبودجه ای که برای سال آینده به مجلس داده ام وکارمندها وبازنشسته ها را نخودی حساب کرده ام راضی هستید؟ لبخند بزنید وفقط بگین آره!

درست است که ما ضرب المثلی داریم که می گوید: یک نه بگو ونه ماه به دل نکش …ولی آن ضرب المثل برای موارد دیگراست. ضرب المثل فقط بگوآره، مدرن تراست، امروزه بیشتر کاربرد دارد وبه کسانی که فقط می گویند آره این امکان را می دهد که صاحب همه جورامکانات وآلاف واولوفی بشوند!

***

ربات ها دارند دنیا را تسخیرمی کنند وبسیاری از مردم نگران شغل آینده خود هستند .

خوشبختانه این بلای آهنی،درمملکت ما نمی تواند حضورچشمگیری داشته باشد. رباتی که مثلاقرارباشد دریک بیمارستان کارکند، بدیهی است باید مونث وچادری باشد. خب ،چنین رباتی که ناچاراست یک گوشه چادرمشکی اش را بگیرد به دندانش وآمپول بزند، خودش حواس مردان بیمار را بیشتر پرت نمی کند وباعث چشم چرانی آنها نمی شود؟!

***

درخبرها آمده بود که دولت ۱۱۰ هزار میلیارد تومان به صندوق های بازنشستگی بدهکاراست .

خوشبختانه چنین بدهکاری هایی جای نگرانی برای دولت نیست. کدوم بازنشسته ای زورش میرسه یقه دولت را بگیره؟!

یک جوک قدیمی یادم آمد که نقل آن اینجا بی مناسبت نیست: یارو داشت امتحان رانندگی می داد، رسیدند به یک خیابان باریک که جلوی آن تابلوی ورود ممنوع نصب شده بود.

افسره برای اینکه ببینه طرف توجه داره یا نه، بهش گفت برو توی همین خیابون ویارو هم پیچید ورفت!

افسره فریاد زد دیوانه نگه دار. مگه تابلوی ورود ممنوع را ندیدی؟

راننده شروع کرد به غش غش خندیدن وگفت غصه نخورجناب سروان، جنابعالی اینجا نشستی کی جرات داره جریمه کنه؟!

***

حفظ تعادل بین دوکفه ترازو، کاریست که خوشبختانه همیشه درمملکت ما رعایت می شود …

مثلا به محض اینکه یارانه عده ای را قطع کردند، حقوق نمایندگان مجلس را اضافه کردند که تعادل برقرارباشد.

***

من یک وقت هایی که عجله دارم بروم خریدی بکنم و زودتر برگردم توی فیسبوک! مثل توی این سریال های ترکی،هرکت یا کاپشنی که به چوب لباسی آویزان باشه می پوشم وراه می افتم.

خانمم که مشاورزیبایی منه وخیلی مراقبمه، میگه شلوارقهوه ای با کت سورمه ای؟ مردم بهت می خندند.

منهم ضمن رفتن میگم بگذار بخندند، مردم احتیاج به خنده وتفریح دارند ما هم که مثل جمهوری اسلامی مخالف خندیدن مردم نیستیم وازدرمیروم بیرون!

***

نشد ما ایرانی ها ازیک چیزی خوشمان بیاید واین خارجی ها نگویند بده …

هفته وماهی نیست که مطبوعات آلمان یک گزارش درمورد زیانهای نیروگاه اتمی چاپ نکنن. یعنی حسودی تنگ نظری تا این حد؟!

***

ایمیل های من دیروز حالت عجیبی داشتند. درست مثل آدم هایی شده بودند که تب ولرزدارند وهرچی لحاف می اندازی رویشان بازهم می گویند سرده!

احساس می کنم یک هکر با معرفت آمده بود توی کامپیوترمن، هرچی ایندرو آندرزده بود چیزدندان گیری پیدا نکرده بود، غرولندی کرده بود که این دیگه کیه، دررا زده بود به هم ورفته بود!

***

مزایای پیری!

یک پیرمرد وپیرزن آلمانی، سالهاست درهمسایگی ما زندگی می کنند. امروزآقاهه را کناردریاچه ای که گهگاه به پیاده روی می روم دیدم وقدری باهم قدیم زدیم ….

پرسیدم همیشه اینجا پیاده روی می کنید؟ گفت جوانترکه بودم زیاد اینجا می آمدم، بخصوص اوقاتی که با خانمم بگومگومی کردم،می آمدم اینجا راه می رفتم تا اعصابم آرام شود. با خنده گفتم پس امروز هم بگومگوکرده اید؟

خندید وگفت، نه، حالا دیگر برای آرامش اعصاب، نیازی به پیاده روی ندارم. خانمم که شروع می کند به غرولند کردن، سمعکم را برمی دارم، او هرچه می خواهد می گوید تا آرام شود، منهم که نمی فهمم چه می گوید غش غش می خندم وازمزایای پیری لذت می برم!

***

بی برنامه زندگی کردن هم لطف هایی دارد که فقط ما ایرانی ها آنرا درک می کنیم ….

همین ناهارچی بخوریم صبح به صبح کلی کیف دارد!

نیم ساعتی فکرمی کنیم و ازهرپیشنهادی، ایرادی می گیریم ومی خندیم وآخرش هم مثل بقیه کارهای زندگی، می گیم: حالا ببینیم خدا چی می خواد!

خدا هم که دست تنها باید فکرناهاروشام ما ۸۰ میلیون آدم باشد، گاه ما را فراموش می کند ودرنتیجه ساعت یک بعدازظهردریخچال را بازمی کنیم، چهارتا تخم مرغ برمی داریم ومشکل گرسنگی را برطرف می کنیم .

برنامه های دولت مان هم کم وبیش همیطوری هاست، اگربه خواست خدا ! نفت گران شد وپول فراوانی رسید، یک صفرمی گذاریم جلوی بودجه، نشد هم که یکی ازصفرهای بودجه را پاک می کنیم، خلاص!

***

یکی نیست به اینهایی که میگن سرنوشت همه ازقبل تعیین شده وقابل تغییرنیست بگه، چرا موقع رد شدن ازخیابون کلی اینطرف وآنطرف را نگاه می کنی؟ سرتو بنداززیروبرو دیگه!

***

جشن گرفتن را ازایرانیها بیاموزید!

هرسال شب کریسمس، ازساعت دوبعدازظهربه بعد، چنان سکوتی برشهرهای اروپایی حاکم می شود که آدم وحشت می کند.

به قول شاملو همه دهان همدیگررا می بویند وبعد درپستوی خانه پنهان می شوند!

آخه این چه جورجشنیه؟ جشن گرفتن را ازما ایرانی ها یاد بگیرید. روزی که شاه رفت میلیون میلیون ریختیم توی خیابان و چنان جشنی گرفتیم که ۴۰ ساله هنوزمزه اش زیردندانمان مانده!

***

به غیرازیک انسان، زن را به همه چیزتشبیه کرده اند، حتی نوشابه!

***

دنیا اگرعقلش می رسید، مشکلاتش را به سادگی که ما حل می کنیم، حل می کرد:

– قرارشده یه دعا بکنیم بارون بیاد مشکل کم آبی مون حل بشه…

ـ فرموده اند یه دعا بکنید باد بیاد دود وگرد وخاک را ببره اون دور دورا

ـ بنا شده یه دعا هم بکنیم زلزله نیاد، اگرهم میاد یا قبلش خبربده یا آخرشب نیاد . آخه آخرشب وقت زلزله اومدنه؟!

***

یک توصیه دوستانه:

وقتی خبر اختلاس تازه ای را می خوانید، بلافاصله نگوئید این بزرگترین اختلاسی است که تابه حال صورت گرفته، شاید چند سطر پائین تر خبر اختلاس بزرگتری نوشته شده باشد؟!

***

چشم های یک کارمند ایرانی

نگران، خالی از”امید! ” ودرانتظار اول برج…

***

رفت جزء وظایف خدا!

خبرهای زلزله تهران را خواندم، تفسیرها را شنیدم، عکس ها وفیلم ها را دیدم، همه گفتند ونوشتند که ما آمادگی مقابله با زلزله را نداریم، بهتراست خدا آمادگی اش را داشته باشد که به ما رحم کند!

خدا را شکرکه زندگی امروزایرانی ها اینقدرقشنگ وراحت شده .

***

پنجاه سال پیش، با چهل هزارتومان یک گله  گوسفند تحویل آدم می دادند که تا آنها را به خانه می رساندی، پدرت درمی آمد. یکی ازاین طرف فرارمی کرد ، یکی ازآنطرف ….اینو می گرفتی اون، فرارمی کرد ، اونو می گرفتی، این بع بع می کرد ….

الان با همان پول، یک کیلوگوشت به آدم می دهند که دست می گیری ودلی دلی کنان کیف می کنی و میری خونه!

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده سه کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا)،"شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) و "شیرین تر از تلخ" (2017 - آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This