چند داستانک از بهاره اکبری

چند داستانک از  بهاره اکبری

رفتم، رفتی، رفت

هرگز این گونه ازپا نیفتاده بودم. دست، دست دیگرم را پس می زد. سـر، نگاه ام را نمی چرخاند. گاهی تنهام را در میان خیابانها می یافتم و گاهی گوشه ی اتاق، پلاسیده،گرسنه. دلِ دیدن، شنیدن و خواندن نداشتم. نمی توانستم اندوه چرک آلود درونم را با کسی درمیان بگذارم. حرفی بزنم، آهی بکشم. مسئله ی من، مسئله یی ساده نبود. تو رفته بودی هزاران سال پیش. اما صدای بستن در، گوش هایم را رها نمی کرد و در میان خواب و بیداری تکرار می شد، تکرار… تکرار… اکنون چاره ی من چیست؟ چطور می شود دوباره به حالت عادی گذشته برگشت. آن روزهایی که آسوده، با تنی نیمه برهنه کنار پنجره در میان ساختمان های بلند بتونی لوله ی باریک سیگاری را دود می کردم و آرام پلک می زدم و از آن ارتفاع آدم ها را نگاه می کردم که مانند حشره هایی موذی بر سطح باتلاقی مکنده تنهای سیاه و کوچکشان را در خیابان جابه جا می کردند، اما حالا این ساختمانها استخوان های قلبم را می شکنند، نفسم را می گیرند. چطور می شود یکباره انسان، انسان دیگری را که بسیار دوست می داشته بمیراند. اکنون صدای دوست داشتن هایمان میان تمام لیوانها عمود، محکم ته نشین شده است و گوشم را می کَرَد و زبان ام را خوب بلد است بِلالد. آه… آن روز که میانمان حرفای تلخی گذشت، تو رفتی. در را بستی. من دچار دلهره و تشویشی سخت شدم. کمر به در سائیدم و آرام نشستم و ناخن هایم را جویدم. مچ دستم را، آرنجام را، بازوانم را، بیرحمانه تمامم را جویدم. فکر می کردم باید درد کشنده یی داشته باشد اما نه… فقط سوزشی طولانی بود. نمی دانم درست چقدر زمان گذشت تا همه ام را بلعیدم. فقط دهان ام مانده بود که می جهید، مثل یک حیوان. فک ام خسته شده بود، شره می کرد. دندان ام تیر می کشید، اما باید حرف هایم را می گفتم، تا همه ام را نبلعیده بودم. با دهان ام شماره ات را گرفتم. الو… الو… خواهش می کنم قطع نکن. می گویم کاش فراموش ات نمی شد. یادت هست؟ اینجا درست همین جا، روی این صندلی فلزی با کت شلوار شکلاتی، سیگار به دست نشسته بودی و می گفتی بلد نیستی در بستن و رفتن؟ یادت آمد؟ آه… اشتها ندارم. موهایم گره گره شده اند. دهان ام مزه ی گوشت خام می دهد. رو به یائسگی ام. ابتدای ریزش سنگواره های اندوه. جنگلی خشک پر از کفتارهای انتظار. تکه هیزمی شکسته، خشک، معلق بر آب. رها، بیتاب، بی سرانجام، حالا چه مانده از تو؟ اینجا؟ فقط ته سیگارت میان زیر سیگاری زنده ست. جان می دهد دود. آتش زمستانی که قولش را داده بودی این بود؟ آدم برفی با چشمان من، دماغی با سوراخ های باز و دهان گشاد تو. سال دیگر، برف بارید اگر… اما کاش فراموشت نمی شد. کاش آن صبح قبل از رفتنت، با بنزین باک ماشین ات خودم را می سوزاندم و هجوم می آوردم درون آن مغز لعنتی ات و آن فکرها را همه را آتش می زدم. آه… هرگز اینگونه انسان نمی تواند خودش را بجود. می ترسد از گوشت خام. صدای خرد شدن استخوانم را می شنیدم و دیگر سوزشی هم نبود. صدای خرخرهام را شنید. تلفن را قطع کرد.

دهانم، دهانم را بلعید.

***

آن دورها

کلید دو بار درمیان قفل چرخید. صدای باز شدن در، میان فضای خالی خانه و راهرو پیچید. دلهره ای مرا پیچاند میان ملحفه های سرد، چنان که بشود با دهان باز، سر را جوید. تو بودی… تو. همان جسد سرد و گرسنه با همان چشمان از حدقه در آمده و بوی دهان غلیظ. مثل آنکه لاشه ی حیوانی در انتهای حلقوم ات گیر کرده باشد. کلاه و آن بارانی را با دستانی لرزان، آرام و سیاه می آویزی به قلاب پشت در و طبق عادت همیشگی ات، چشمان ات را تنگ می کنی و از پشت کرکره ی آشپزخانه، ساختمان های رو به رو را خوب دید می زنی. نمی دانم شاید آن زن با بازوانی سفید و درشت دارد لباسی به بند می آویزد و برق پوست اش دل ات را چنان می کند. نمی دانم… شاید پرنده یی به کابل برق چسبیده و بدن اش را تکان تکان می دهد و سخت جان می دهد. آن جا، پشت آن کرکره ها، چیزی بود که تو را عمیق می مکید، آری می مکید. زیر اجاق را با کبریت روشن می کنی. از میان روشنی آشپزخانه جدا می شوی و دکمه های پیراهن ات را با آن دست خالی از سیگار باز می کنی. گربه یی از لبه ی پنجره پرید. آب به جوش آمد. قدم هایت تندتر شد. نزدیک که شدی آن وقت تو مرا دیدی. گردن ات را با جدیت به جلو کشاندی، آب دهان ات را به سختی بلعیدی و دهان من تلخ و چسبنده شد. انگار رگی در میان سینه ام پیچید. چانه ام لرزید و به سختی زبان ام را در میان اش پیدا کردم. آه… هر چقدر به تو فکر می کردم، نمیشناختم ات دستان ات را نمی شناختم. آن ادکلن مرا دچار دلشوره یی آشنا می کرد. آن ساعت روی دست ات، به تو هیچ ارتباطی نداشت. حرکت دست و پا و گردن ات مثل چرخ گوشت، مرا می جوید. سنگینی آن بدن شل و وا رفته ات. نمی توانستم قلب ام را در میان تن هام بیابم، آرام اش کنم آه… کشنده بود. تمام نمیشد. صدای تلفن جسد ناشناست را از من جدا کرد. تو با تلفن وقت زیادی حرف زدی و آب همچنان به جوش می آمد. لحظه یی بعد تو را به یاد آوردم. تو… تو… آن کسی بودی که نمیشناسم ات هرگز. سوسکی با شاخک های سیاه روی فرش می خزد هر روز. دیده بودم اش. او را خوب می شناسم. اما تو را نه… هیچ وقت.

دیگر آب به جوش نیامد و تو به درون تاریکی من خزیدی.

***

حادثه

آن شب برای من حادثه بود. بدون هیچ خساستی تمام ام را در حفره ی دهان اش جا گذاشتم بی دریغ، بی حواس. اما صبح فردای آن شب، او مرا با یک چشم و یک دهان و یک دست و پا در میان پیاده رو رها کرد، رفت. کاری نمی توانستم بکنم، مدام زنها را در شیشه و بوتیک خیابان ها نگاه می کردم. چقدر دوست داشتم جای آنها بودم. عطرشان، بویشان، حرکت مردمک چشمشان، نمی دانم به گمان ام آنها هم وجود نداشتند، تکه تکه و ناقص بودند. چقدر دل ام برای چشمان ام سوخت، دلسوزی که حال آدم را خراب می کند. مثل آن انسان نوزادی بودم که جهان برای اش سراسر شگفتی است راه زیادی رفته بودم، پاهایم مثل شاخه های درختان، شده بود. چقدر دوست داشتم دراز بکشم کف آن خیابان شلوغ و ماشینی از روی آنها بگذرد و خردشان کند. صدای شکسته شدنشان را بشنوم و چشمان ام دیگر جایی را نبینند. نمی دانم چرا به بیمارستان فکر می کنم، از بس احمق هستم. ترسو… ترسو! آدم که میمیرد مگـر برایش مهم است که هزینه ی بیمارستان چقدر می شود؟ به راستی چقدر احمق هستم مگر با یک شکسته گی کوچک خواهم مرد؟ نه من خیلی جان سخت هستم. اینگونه مردن شیوه ی سختی است، شاید زنده بمانم. کنار خیابان دست تکان دادم و راننده ی آن تاکسی زرد از من نترسید. ایستاد، سوار شدم. نمی دانستم کجا باید بروم فقط اشاره کردم مستقیم. گرسنه بودم. آن خیابان هم تمام نمیشد و آن تاکسی همچنان می رفت و هیچ نمی پرسید. آمدم حرفی بزنم، بگویم آقا لطفا همین جا… دیدم دهانم، دهانم نیست. آمدم کیف پولم را باز کنم، اما دستم هم نبود. آمدم آینه ی تاکسی را نگاه کنم، که چشمانم نبضش سرد و کند شد. جایی را ندیدم، فقط باد خنکی را روی صورتم احساس می کردم و حرکت آن ماشین، و از شکل عجیب بودن خودم لذت می بردم. مثل آن بود در دنیایی هستم که هیچ برایم اتفاق افتاده، خلاء و شاید همه چیز. نمی دانم فقط کمی ترسیده ام… دیگر چیزی برایم باقی نمانده جز تکه لباسی سیاه، کهنه، آفتاب سوخته، با دکمه های جابه جا بسته شده. بی رمق، چسبیده به صندلی رنگ و رو رفته ی چرک، شل و آویزان و آن روسری مشکی چروکیده که تنگ گلویم را می فشارد و زن بودن ام را مدام یادآوری می کند. آه… از من چیزی نمانده ست، جز بوی دلتنگی آدمی و لحظه های پلاسیده.

کسی بیاید این تاکسی را نگه دارد.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

۱ Comment

  1. درود بر مهربانویی که قلمشان جادو میکند و و من دهانم دلش میخواهد این چینش زیبای واژه ها را ببلعد …. هر چه میگذرد من بیشتر و بیشتر در نوشته هایتان ذوب میشوم …. زمانی نوشتم به تو نزدیک شدم سوختم خواستم دور شوم یخ زدم کمی نزدیکتر بیا شاید در تو ذوب شوم … و این برایم با خوانش اشعار زیبایتان که گاه حس میکنم فروغ را میخوانم و گاه به خیالم با سهراب نشسته ام و و به حباب نگران لب رود سوگند میخوریم و داشتم فراموش میکردم چقدر کارو را در ریتم اشعارتان حس کردم که میگفت این منم فرزند مسلول تو مادر بازکن در تا بینمت یک بار دیگر باز کن بازکن ….. چه میکنید بانوی بهار با قلمتان که چنین. به وجد میآیم من ناچیز. ….. بگذریم راستش با مکافات باز کردم چون فیلتر شکنم کار نمیکرد و تا اینجا فقط یک داستان را خوانده ام و البته دو بار … داوودی

    Reply

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This