طنزنوشته های ریزودرشت/۴۶/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۴۶/میرزاتقی خان

سئوال های آقای رشید پور، و جواب های آقای روحانی در مصاحبه هفته پیش شان، من را یاد سئوال و جواب های همسرم با خودم انداخت :

ــ مدتیه در یخچال را که باز می کنی، صدا می کنه، ببین چشه…

ــ یخچال خالی که باشه غر میزنه، محلش نذار خودش از رو میره !

ــ دو ساله پالتومو ندادم خشک شوئی …

ــ همه کارها را که نباید امسال کرد، بذارش جزء برنامه های عمرانی سالهای بعد…

ــ برای عید این فرش ها را بدیم بشورن ، خیلی کثیف شده…

ــ عزیز من عید کسی که میاد عید دیدنی که به فرش نیگا نمی کنه …

ــ راستی تلویزیون دو سه روزه وسط برنامه هاش قطع و وصل میشه. از یه آدم وارد بپرس ببین چشه؟

ــ اشکال از فرستنده است، ایشالا خودش درست میشه …!

ــ …

*

حکم را می پذیرم، دودفعه هم می پذیرم!

بعد ازآنکه محمود صادقی نماینده مجلس اعترافات سعید طوسی را منتشرکرد، هشتگی درست شده به نام “حکم را نمی پذیرم “

میگن سعید خان هم گفته اگر به هشتگ بازی باشه، من یک (۹ تگ) درست می کنم که حکم را می پذیرم ، دو دفعه هم می پذیرم.

یک دفعه برای مسائل گذشته، یک دفعه هم برای مسائل احتمالی آینده که اگرکسی دوباره شکایت کرد، قبلا حکمش صادر شده باشه و هشتگش هم آماده باشد!

*

مثل اینکه خدا با ایرانی ها شوخی داره؟

ما هی دعا می کنیم که خدایا یک کاری کن وضعمون بهتربشه، هی وضعمون بدتر میشه!

*

“فلک همیشه به کام یکی نمی گردد”

ستمگر دگری بی قرار پشت در است!

*

دوستی می گفت پنجاه شصت سال پیش آمده بودم تهران، تازه فانتا تولید شده بود و من از طعم آن خوشم آمد. وقتی به شهرک خودمان برگشتم، همه جا دنبال فانتا می گشتم و پیدا نمی کردم.

مادرم خدا بیامرزکه فکر می کرد من به مواد مخدر معتاد شده ام، جلوی پیرزن های همسایه می زد به سینه اش و اشک ریزان می گفت: دیدید؟ بچه ام رفت تهران، فانتائی شد و برگشت!

*

موبایل حضرت عزرائیل!

خانمی ثروتمند، ناگهان فشارش افتاد پائین، رساندنش به بیمارستان و در آن عالم هپروت، به نظرش آمد عزرائیل در اتاق ایستاده است. با ترس و لرز و لکنت گفت:خدا مرگم بده، تموم شد …؟

عزرائیل لبخندی زد و گفت نترس، به خاطرکس دیگری اینجا هستم، بعد به موبایلش نگاه کرد وگفت شما ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگه عمر می کنید…

خانمه حالش که بهتر شد تصمیم گرفت حالا که مردنی نیست، بگه پوست صورتش را بکشند، شکمش را جمع وجور وکوچک کنند، ده سانت به قدش اضافه کنند و دو تا لنز آبی هم بذارن توی چشمش که هرجوونی نگاش می کنه، در همان نگاه اول عاشقش بشه.

درست یک هفته بعد از اتمام آخرین عمل زیبایی و هنگام مرخصی از بیمارستان، با یک وانتی که خیارچنبر حمل می کرد تصادف کرد و کشته شد.

خانمه وقتی برای بار دوم با عزراییل روبرو شد پرسید: مگه جنابعالی نفرمودید من ۴۳ سال دیگه زنده می مانم؟

عزراییل نگاهی به خانمه کرد وگفت خدا مرگم بده، تو بودی؟ چقدر عوض شدی دختر ….به کی به کی قسم نشناختمت !

*

روحانی گفت اعتراض حق مردم است.

ــ البته یواش، بی سروصدا، توی خانه و قبل از خواب!

*

از حضور نوازندگان زن در کنسرت موسیقی در اصفهان باز هم جلوگیری شد. همین نوازندگان با همین گروه در شهرهای دیگر روی صحنه رفته‌اند. دویچه وله

اینکه هر شهری برای خودش مقرراتی داشته باشد، خیلی خوبه، مملکت از کسالت و یکنواختی درمیاد!

*

نگاه می کنم، نمی فهمم …!

آن حالت روحانی که هنگام خواندن یکی از ترانه ها به گوگوش دست داده بود، دیشب به من هم دست داد. همان ترانه ای که می گوید: نگاه می کنم، نمی بینم ….و از این حرف ها…

تلویزیون را نگاه می کردم، اما به آن چیزی که پخش می شد، توجه نداشتم. حواسم به خبری بود که یک ساعت پیش در اخبار همین تلویزیون شنیده بودم:

هشت نفر در دنیا به اندازه سه میلیارد و ششصد میلیون نفر دیگر(که یکیش هم خودم هستم ) ثروت دارند.

اسامی این ۸ نفرکه اعلام شد، خیلی خوشحال شدم چون فهمیدم یکی از این هشت نفر، رفیق خودم! مارک زاکربرگ، صاحب فیسبوکه.

دوست جونی جونی نیستیم، اما سالهاست نان و نمک هم را خورده ایم، البته بیشتر اون خورده است. یعنی من نوشته ام و او پول آگهی هایش را گرفته!

مطمئنم که زاکربرگ هروقت می بینه من مطلب تازه ای نوشته ام، خوشحال میشه و با وجود اینکه نه می تونه بخونه و نه کاری داره که چی نوشته ام، لبخندی می زنه و میگه زنده باشی جوون!

بعید نیست او هم ترانه گوگوش خودشان را به این شکل در ذهنش تکرار کند که: نگاه می کنم ….نمی فهمم…!

*

از مرض هایی که معمولا ثروتمندان به آن دچار هستند، مرض خرید است. واکسن نداره ولی دواش بی پولیه!

*

هیتلرگفته است قانون مثل تارعنکبوت است. فقط موجودات ضعیف را به تور می اندازد وگرفتارمی کند!

*

ریاضیدان ها به کنار، به یک بچه کلاس اول ابتدائی هم که بگوئی ۱=۹۹ از خنده روده بر میشه، ولی واقعیت همینه.  نود ونه مساویست با یک!

موسسه آکسفام اعلام کرد که دارایی یک درصد مردم جهان برابر است با دارایی ۹۹ درصد بقیه مردم دنیا.

*

برای زندگی با ماهی یک میلیون تومان، نباید دکترای اقتصاد داشته باشی، باید شعبده بازی بلد باشی!

*

اگر یکی گفت سیاست ما بر مبنای برد، برده، یعنی اینکه هرکی برد، برده و هرکی خورد، خورده!

*

قفس، به هررنگی که باشد، قفس است، آدم از آن می گریزد. (ببخشید، منظورم از آدم، پرنده بود) !

*

ایرانی ها نمک هم که نخورند، دل شان به خاطر نگرانی از فردا، شور میزند!

*

گران شدن نفت روی سفره مردم اثری ندارد، اما ماشالا به سفره دولت!

*

هرچه تومان روزبروزسر به زیرتر می شود، دلار آمریکا روز به روز سر به هوا تر می شود. بی خود نمی گفتند غرب وحشی وحشی …!

*

از خدا شناسی این را یاد گرفته ایم که همه کارهایمان را بندازیم گردن خدا. اون طفلک هم که صداش درنمیاد!

یادتونه جورج بوش گفته بود خدا به من گفت، به عمر دیکتاتور عراق پایان بده؟

این یارو هم که چند روز پیش صد میلیارد اختلاس کرد و رفت کانادا، حتمن میگه خدا به من گفت مرد حسابی چشم های کور شده ات نمی بینه در خزانه دولت بازه؟ هرچی می تونی بردار و برو دیگه…!

*

حجابت کامل نیست خانم جان. اینجا تلویزیونه و الان نوک دماغت را بیست میلیون آدم دارن می بینند!

*

شوهره چاخان بود و زنه ساده. رفته بودند سینما، شوهره برای اینکه اظهارفضلی بکنه به خانمش گفت اون آقاهه تو ردیف جلو را می بینی؟ صادق هدایت نویسنده معروفه…

خانمه نگاهی به آقاهه کرد وگفت عزیزم اون که مرده … و آقاهه بدون آنکه خودش را از تک و تا بیندازد گفت نه عزیزم نیگاش کن، داره سرش را تکون میده!

*

از اون یارو که صدمیلیارد اختلاس کرده پرسیدند نمی ترسی بگیرن دستت را قطع کنند؟

خندید وگفت من اختلاس کرده ام، گوسفند که ندزدیده ام!

*

این داستانی را که می نویسم هیچ ربطی به وعده های دولت و آقای روحانی نداره …یه داستان قدیمیه که لبخند به لب های خسته میاره، همین .

یه کسی مبلغی از یک نفر طلبکار بود و طرف پرداخت نمی کرد. عصبانی رفت در خانه اش، یارو چشمش که افتاد به طرف گفت چه خوب شد که اومدی تا با چشم خودت ببینی که چه تلاشی دارم می کنم تا طلبت را بدهم …یارو هر چی نگاه کرد، متوجه تلاشی نشد. پرسید کدوم تلاش را کردی و من چی چی را با چشم خودم باید ببینم؟

بدهکار اشاره کرد به مقداری بته که کنارکوچه ریخته شده بود وگفت این بته ها را ریخته ام اینجا، گوسفندهای کدخدا شب که میان از این کوچه رد بشن، مقداری از پشم هاشون گیر می کنه به این بته ها، من اون پشم ها را جمع می کنم، باهاش نخ می ریسم، از نخ ها پارچه درست می کنم، پارچه ها را که فروختم، طلبت را می دهم….!

طلبکار از این وعده سر خرمن و این داستان تخیلی خنده اش گرفت و شروع کرد به غش غش خندیدن.

طرف گفت بعله، بخند، حق هم داری بخندی چون به زودی به طلبت می رسی، این منم که پدرم درمیاد تا پشم ها را جمع کنم و نخ بریسم و پارچه ببافتم و براش مشتری پیدا کنم …!

*

اختلاس کنندگان محترم

توجه داشته باشید که هرچه رقم اختلاس بالاتر باشد، بیشتر جلب توجه می کند.

جهت اطلاع عرض شد!

*

تهران در شب

اگه کمبودها وگرانی و بیکاری و ترافیک و دود و گرد و خاک و و و… را ازش بگیری، شهر قشنگیه!

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده سه کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا)،"شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) و "شیرین تر از تلخ" (2017 - آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This