Select Page

چند شعر از سعید یوسف

چند شعر از سعید یوسف

روسری انقلاب بر سر چوب است

 

منظرِ سکّوی انقلاب چه خوب است

روسری انقلاب بر سر چوب است

زشتیِ بیداد را نمودن زیباست

پرده نهادن به حُسن، خود ز عیوب است

مژده که این حال در شمال نماند

میل نسیم شمال رو به جنوب است

سیل فرو غلتد ار ز دامنه ی کوه

بر سرِ بیداد کوب و مظلمه روب است

مرغ سحر نغمه اش سرود رهائی ست

بوی بهار از مقلّبان قلوب است

مهر جهانتاب خاوران شده طالع

اختر اهریمنان به حالِ غروب است

مژده که برخاسته ست ملتی از خواب

روسری انقلاب بر سر چوب است

***

 

 

 

تمرین مدارا

با یاد محمد مختاری

شعرم شنید و از سر مهر آن عزیز گفت

شعری ست خوش، ولی ز معایب بری نبود

گفتم که روشن است، که این شعر بنده بود،

از حافظ و نظامی و از انوری نبود

گفتا نه، عیب جای دگر بود، ور نه، لفظ

سنجیده بود و خوش همه جا، سرسری نبود

عیبی که هست، در سرِ تو، در درونِ توست

در فنّ شعر یا به زبان آوری نبود

هر چیز را سیاه تو می بینی و سپید

در شعر تو تحمّل خاکستری نبود

می بود کاش مرزِ تفاهم زمینِ ما

در آن جدالِ نعمتی و حیدری نبود *

یعنی نبود مرز و نه هم خطّ فاصلی

فرقی میان تِرمِذ و ری با هَری نبود

هر چیز را بسا درجات و مراتب است

چون مادگی که پاک جدا از نری نبود

هرجا که هست آدمی ای، جائز الخطاست

از آدمی خطا زده سر، چون پری نبود

وین هست بس بدیهی و بوده ست از قدیم

روشن چو شمس، گرچه بدین اظهری نبود

بد هست و بدتریّ و از آن نیز بدتری

خر نیز بی مراتبِ خود در خری نبود

این شخص، فی المثل، دو سه در صد مزوّرست

تزویرِ او زیاد چو آن دیگری نبود

وین سهمش از جنایت یک خُرده بوده است

یعنی که در جنایت خیلی جری نبود

وانگه ببین چه خوب شناسد بهای شعر:

در نقد شعرِ خوب، چنو گوهری نبود

وان یک که بیست در صد جانی ست، همچنو

خطّاطِ ماهری، چو نکو بنگری، نبود

وین مرد اگر که کرد تجاوز، غمت مباد،

آن دخترک که دغدغه اش دختری نبود!

القصه از خطای کسان می توان گذشت

کس در جهان کز او نتوان بگذری نبود

* جنگهای حیدری- نعمتی مشهور است

***

 

مدرسه انقلاب

مداد، مسئله اش انتشار آگاهی ست
مرام دفتر کاهی، برابری خواهی ست

مرامِ دفترِ کاهی برابری خواهی ست

مداد چرخد و هر سو دَوَد به هر صفحه

که ازدیادِ خطوط از کمالِ آگاهی ست

ببین صفی ز اَلِف های انقلاب اینجا

به سوی دالِ دژِ دشمنان ما راهی ست

ببین به سرکشِ این کاف ها: چو روسری ای

که پر زنان سرِ چوبی چو کفتری چاهی ست

ببین کشیدگی «سین»، ببین به سرکشِ «گاف»،

که جمع شان چو نسیمِ خوشِ سحرگاهی ست

ببین به پرچم و این جمعِ نقطه ها در «پ»

که یادگارِ جوانانِ سالِ پنجاهی ست

مداد، ناشرِ آگاهی است و بس، که جز این

هر اتّهام که بر او کسی زند، واهی ست

به اتّهامِ تخطّی ز خطّ آزادی

شکسته خط کش و در حال معذرتخواهی ست

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This