باغ گلچهره/عزت مصلی نژاد

باغ گلچهره/عزت مصلی نژاد

گلچهره نه ماهه بود که دائی غلامش او را بغل می کرد و با خود به تماشای پارک و رودخانه و جنگل می برد. او از همان زمان به گل وگیاه و درخت علاقمند شد. خواهرها و برادرها و بچه های دوروبر دوست داشتند بروند بازار و داخل رستوران های شیک هات داگ و همبرگر و ساندویچ بخورند. دائی غلام سعی می کرد همه را با خود به دامان طبیعت ببرد، ولی بچه ها زیر بار نمی رفتند. مشکل این بود که دائی غلام بیشتر اوقات درمسافرت بود و گلچهره نمی توانست هرزمان دلش می خواست با او به آغوش طبیعت برود. از این لحاظ بود که مرتباً به مامان و بابا التماس می کرد که او را به پارک جنگلی نزدیک خانه شان ببرند ـ همان جایی که رودخانه کوچک از وسط پارک رد می شد، گل ها رنگ و بوی خوش داشتند و پرندگان یکی بهتر از دیگری آواز می خواندند. گلچهره کیف می کرد و از مامانش اسم درخت ها، گل ها و پرندگان را می پرسید. گلچهره گاهی کنار یک گل می ایستاد و آنقدر به آن نگاه می کرد و بو می کشید تا مست می شد. گلچهره دو ساله بود که با گل ها و پرنده ها حرف می زد. یک روز از یک پرنده پرسید:

ـ “کوچولو تو چطور می تونی با این بدن ضعیف ات به دوردورها پرواز کنی؟”

پرنده که گویا متوجه پرسش گلچهره شده بود دور درخت پرید و جلو پای گلچهره به زمین نشست. گل ازگل گلچهره شکفت، از پرنده تشکر کرد و از او پرسید:

ـ “من هم می تونم یه روز مثل تو پرواز کنم؟”

پرنده چهچه بلندی زد و گلچهره از لحن موسیقی صدای او به راز دلش پی برد:

ـ “البته عزیزم!”

به زودی دختران و پسران خانواده از علاقه ی بیش از حد گلچهره به طبیعت آگاه شدند. بیشتر بچه ها او را دست انداختند و برخی او را در گردش هایش همراهی کردند. یک روز دایی غلامش او را قلمدوش تا بیرون شهر برد و جنگل انبوهی به او نشان داد. گلچهره شگفت زده پرسید:

ـ “دایی جون این درخت های گنده و بوته های قشنگ وگل های جوراجور رو کی کاشته؟”

دایی غلام گلچهره را در آغوش فشرد، او را بوسه باران کرد و گفت:

ـ “هیچکه عزیزم؛ شاید صد سال یا حتی دویست سال پیش از این باد تخم درخت ها و گل ها و بوته را از آنطرف دنیا آورده اینجا و روی زمین پاشیده، باران هم از آسمان باریده و اونا را سبزکرده. هر سال که گذشته درختها بزرگتر و بزرگتر شده اند. گل ها و بوته معمولاً در فصل سرما خشک می شوند و چون ریشه در خاک دارند بهار دوباره از زمین می رویند.”

ـ “دایی جان میشه من و تو یه جای نزدیک تری یه جنگل درس کنیم؟”

ـ “نه دختر خوشگل دایی. من و تو نمی تونیم جنگل درست کنیم. تو و من باید از جنگل هایی که وجود دارن نگهداری کنیم.”

ـ “دایی غلام همین الان گفتی جنگل که نگهداری نمی خواد؛ خودش از خودش نگهداری می کنه”

ـ “نه دایی جان آدم های پول دوست درخت های جنگل را قطع می کنن تا چوب درخت ها رو بفروشن. بعضی ها هم جنگل ها را خراب می کنن تا جاشون خونه بسازن. دود کارخونه ها و ماشین ها هم درختها رو خشک می کنه. بعضی وقت ها دودهای خطرناک به آسمون میره با ابرقاطی می شه و بارون را مسموم می کنه. بارون سمی ممکنه درخت را بخشکونه.” گلچهره هیچ نگفت ولی در دل با خود قرار گذاشت زمانی که بزرگ شود جلو خرابی جنگل ها را بگیرد.

آن روز دایی پیر و گلچهره ی کودک از میوه های جنگل خوردند و بعد در یک منطقه ی باز جنگل آتش افروختند و قارچ جنگلی را کباب کردند و دلی از عزا درآوردند. ازآن روز به بعد گلچهره دایی را ول نکرد و از او بسیاری چیزها آموخت: اینکه چگونه تخم گل بکارد، چطور درخت ها را پیوند بزند،  چه گل هایی را با قلمه زدن تکثیرکند و به نهال مختلف هر از چند وقت آب بدهد.

گلچهره شش ساله بود که دایی غلام او را به باغ وحش برد و حیوانات و جانوران گوناگون را به او نشان داد. گلچهره یاد گرفت که زندگی انسان ها، حیوانات وگیاهان به هم مربوط است و اگر به هر کدام صدمه برسد به دیگری هم صدمه رسیده است. گلچهره هنوز هفت ساله نشده بود که دایی غلام اش را از دست داد. او برای مدتی گریه کرد و از خانه بیرون نرفت. یک روز به فکر فرو رفت و سعی کرد جواب این پرسش را پیدا کند که چرا دایی به آن خوبی باید این قدر زود بمیرد؟ سرانجام یادش آمد دایی خود پاسخ این سؤال را داده است. یک روز که ازمزرعه ی گندم دیدن می کردند، گلچهره از دایی پرسید که چرا ساقه های گندم همه خشک شده اند. دایی گفت:

ـ “گندم ها یک روز سبز بودند، حالا که بارداده ان خشک شده ان تا دو مرتبه گندم بدهند. حالا وقت درو و خرمن رسیده.”

گلچهره پرسید:

ـ “دایی جان نمی شد گندم ها همیشه سبز بمونن؟”

دایی دستی به موهای دراز و فردار گلچهره کشید و گفت:

ـ “دایی جان زندگی مثل یک زنجیره که یک حلقه اش مرگه و یک حلقه اش تولد. یک چیزی باید بمیره تا به جایش چیز دیگری زاییده بشه.”

گلچهره تا آن روز خیلی روی حرف دایی فکرکرده بود ولی معنی آن را نفهمیده بود ولی آن روز احساس کرد که حرف دایی اش را خوب درک می کند. گلچهره سر خودش داد کشید:

ـ “تو هر قدرگریه و زاری بکنی دایی ات برنمی گرده؛ تو باید به خاطر دایی و به جای دایی زندگی بکنی و کارهایی که او دوست داشت انجام بدهی.”

از آن پس گلچهره باغچه ی حیاط خانه شان را از خار و خاشاک تمیز کرد و با یک بیلچه خاک را زیر و رو کرد. او در این کار آنقدر شور و شوق نشان داد که مادرش روز بعد او را به بازار برد و برایش شیلنگ، کود، آب پاش و تخم گل و سبزی خرید. جالب این بود که گلچهره انواع دانه ها و بذرها را می شناخت. او همه ی این ها را از دایی غلامش یاد گرفته بود. روز بعد مادر و گلچهره به قبرستان رفتند و بالای مزار دایی غلام یک نهال کوچک سرو کاشتند.

پدر گلچهره با گل کاری و درختکاری دخترش مخالف بود و مرتباً همسرش را به باد سرزنش می گرفت:

ـ “برادرت آدم خوبی بود. یادش به خیر! ولی او گلچهره را خراب کرد. بچه باید به فکر درس و مشق اش باشه نه اینکه بره به دنبال گلکاری و کندوکاو زمین. سپورهای شهرداری هم این کارها را می تونن انجام بدن.”

پدرکه نگران آینده ی تحصیل دخترش بود، برادران و خواهران گلچهره را تشویق کرد که او را مسخره کنند شاید این فکر از سرش بیرون رود. ولی گلچهره بیدی نبود که از این بادها بترسد. اواخر بهار، حیاط خانه ی گلچهره که قبلاً لجن زار بود غرق گل ها و سبزی های گوناگون شد. بوی خوش گل تا یک کیلومتری احساس می شد و همه را به تحسین وامی داشت. گلچهره یک گام فراتر رفت و جلو خانه ی همسایگان و حتی باغچه های کنار خیابان را گلکاری کرد. بعضی به او آفرین می گفتند و خیلی ها هم دست پشت دست می زدند و با افسوس زمزمه می کردند:

ـ “دخترک پاک دیوونه شده.”

عشق گلچهره به زندگی و محیط زیست هر روز و هر ساعت بیشتر و بیشتر می شد. طولی نکشید که گلچهره در محل مشهور شد. برای همه تعجب آور بود که چگونه دختری با دست های کوچکش این همه باغ گل درست کرده است. یک روز مادر درکمال شگفتی دیدکه شوهرش قبل از برآمدن آفتاب در باغ گلچهره به گل های تازه برآمده نگاه می کند و آن ها را می بوید. گلچهره در دبستان نیز برای مدیر، ناظم، آموزگاران و شاگردان مدرسه چهره ای شناخته شده بود. او به زودی خود را به عنوان بهترین شاگرد دبستان نشان داد و از این لحاظ بی هیچ زحمتی توانست، ضمن جلب موافقت مدیر و ناظم مدرسه، دانش آموزان را دور هم جمع کند تا درحیاط دبستان باغ های گل درست کنند. بچه ها که گلچهره را دوست داشتند این باغ ها را باغ گلچهره نام نهادند.

یک روز که رئیس آموزش و پرورش از دبستان بازدید می کرد شیفته ی ابتکارگلچهره و همدرسانش شد. او از گلچهره خواهش کرد که فوت و فن کار را به دانش آموزان دیگر مدارس یاد بدهد. آن سال چندین باغ گلچهره در چندین مدرسه برپا شد. گلچهره قرار و آرام نداشت. گذشت زمان عشق او به جنگل، درخت، گل و سبزه را شکوفاتر می ساخت. به دبیرستان که رسید احساس کرد که باید دانش خود را در این حوزه گسترش دهد. شروع کرد به یاد گرفتن زبان های خارجی و مطالعه کتاب های مختلف در رابطه با محیط زیست. هنوز دبیرستان را تمام نکرده بود که با دانشمندان محیط زیست شروع به  نامه نگاری کرد.

زمانی که گلچهره دبیرستان را تمام کرد، باغ های گلچهره در نقاط مختلف شهر و در پارک های عمومی خودنمایی می کردند. گلچهره با بهترین نمرات در آزمایش ورودی دانشگاه قبول شد. گرچه می توانست پول سازترین رشته ها را انتخاب کند، این کار را نکرد. او رشته ی محیط زیست را انتخاب کرد و در این رشته سرآمد شد. او در رابطه با بهبود محیط زیست به کشورهای مختلف سفرکرد و بسیاری چیزها از بسیارکسان آموخت و بعدها شاگردان فراوانی را تربیت کرد.

گلچهره در حال حاضر به سن دایی غلام اش رسیده و دوران بازنشستگی اش را می گذراند. او از زندگی راضی است و در این برهه از زندگی اش کیف می کند که باغ های گلچهره در سرتاسرکشور و حتی درکشورهای همسایه انسان های خسته و ماشین زده را آرامش و صفا می بخشند.

۳ اوت ۲۰۱۶

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

عزت مصلی نژاد

* عزت مصلی نژاد، دارای دکترای اقتصاد سیاسی است. با مجله طنز آهنگر در تبعید همکاری داشته و از سال 1992 در نشریه شهروند می نویسد. چهار کتاب به انگلیسی (اقتصاد سیاسی نفت درایران، شکنجه در عصر ترس، ادیان و بازگشت شقاوت بار خدایان و جرایم و مجازات در اسلام) و یک کتاب به فارسی (انقلاب خمینی و انقلاب حسینی) منتشر کرده است. او در حال حاضر تحلیلگر و کارشناس ارشد مرکز کانادایی حمایت از قربانیان شکنجه است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This