Select Page

پنج شعر از غلامرضا بلگوری

پنج شعر از غلامرضا بلگوری

دهه چهل، دهه پررونق و کیفیت ادبیات معاصر، سال های تثبیت اسطوره های ادبیات مدرن ایران خاصه شعر، زمینه و انگیزه نوجوانان و جوانان بسیاری به ادبیات و بیش از همه به شعر شد. سال های چهل که درخشش ادبیات مدرن و چهره هایش از دهه قبل آغاز شده بود، با مجلات پر تعداد ادبی و صفحات شعر مجلات غیر ادبی و ستون های شعر روزنامه هایی که به تناوب به چاپ شعر هم مبادرت می ورزیدند، به اوج رسید و جذابیت پرکششی برای خوانندگان عموما جوانش فراهم کرد و چنان شد که فراتر از کارکرد ادبی شاعران و نویسندگان، پستوی زندگی چهره ها نیز از جایگاه پر توجهی برخوردار گردید.

شاعر شعرهای زیر،” غلامرضا بلگوری”(۱۳۳۱)، در همین فضای ادبی و هنری بود که شیفته شعر شد و دیری نپائید شعری از او در ۱۷ ساللگی اش در مجله فردوسی به چاپ رسید؛ مجله ای که عباس پهلوان آن را به پرتیراژترین هفته نامه روشنفکری آن سال ها تبدیل کرد ه بود و صفحات شعرش با مسئولیت اسماعیل نوری علاء، به ویژه برای نوخاستگان شعر از جذابیت خاصی برخوردار بود.

زندگی شاعر جوان، اما به همان خوبی ای که آغاز کرده پیش نرفت، حوادث زندگی و از جمله کشیده شدن پایش به زندان سیاسی در اولین سال های جوانی، در مجموع سبب پارگی و گسست درا تفاق ادبی و شعری او شد و تاثیری نامطلوب در روند زندگی ادبی اش بجا گذاشت که”بی کتاب” بودنش چه بسا به همین نکته و احیانا با گذر زمان، به وسواس و مشکل پسندی زیبایی شناختی در شعر، باز گردد. آن هم در دوره ای که صاحب کتاب شعر شدن پیش از شاعر شدن و ریاضت شاعری، اتفاق ناگواری است که به فراوانی در ایران رایج است. با این همه، او هنوز در برابر وسوسه چاپ و نشر دفتری از شعرهای خود، به رغم دارا بودن اشعاری در حجم چند مجموعه ، مقتاومت می کند؛ چنان که پیش تر نیز چند تن از شاعران شناخته شده چنان کرده اند و از جمله “بیژن کلکی” هم تا پایان حیاتش، بدان شهرت داشت: “شاعر بی کتاب”!

علی صدیقی

یاد همسرم که نماند و به خاطره پیوست

ندیمه ی باران

بر هر مزار 

گل سرخی پرتاب می کنم

از آسمان سربی

تا مردگان بپا خیزند  ریسمان به کف

در صف زندگان

چراغ به دخمه ی تاریک آورند و

شعله به کاکل کودک

صدای غریب را

چاره بجز عشق آدمی،  چیست؟

آینه در هزارتوی زندگی

من از ارتفاع

بوسه بر طناب شدم

لبخند بر شقیقه ی شب

تا در گیسوانش

پیج خورم در آستانه ی هیچ

گلی که با ندیمه ی باران وداع گفت

مرا به سرگیجه ی زمان سپرد و

تیک تاک پر نفس باد

و این پیراهن سیاه 

که در کوچ آفتاب 

بهانه گرفت.

کلاغ

کلاغ

بالای درخت

بالای کوه

بالای آسمان

مشتی کلاغ

ر

ی

خ

ت

ه

ا

ن

د

پ

ر

بر مستطیل بیقواره ی دشت

که خشکیش در حلق موریانه بود و علف

تا دشتبان پیر بدمد

سوت سوتکش را

به اضلاع لم یزرع زمینی

به ارتعاش رمه 

در تشنگی ی رود

که بود

کبود.

  به رنگ دلهره

یک صندلی به رنگ دلهره

روبروی زنی

که گیسوانش در آشوب مه 

برباد رفت

یک قطره ابر به سهم بادیه

نوشانوش کفتری فراز چاه

به سوزنی از نور

که بر تن می کنی

لکنت به آفتاب مشو

کوری به حیثیت برگ

پای جراحت سیبی

انگشت به وسوسه از دست داده ام.

 

سلام

پشت لبان یخی

آواز گرم ترا ساز کرده ام

یگانه ی ابرهای ریخته

برنمکزار

توسن شکسته پا!

که نفس های مرا

پای گدازه ی تابوت تاب داده ای

از عمر سایه چه مانده؟ 

ای عقل منفرد

لغزان به سمت باد نرو

شفای عاجل من

در کلاف صدات پر می گیرد

تا مومیای درخت

چاره ساز شود

به سان فرفره

در کوره راه جنون 

لال بوده ام

آن دم که پوست 

در ملکوت دوست

فواره به گردن آهو بود

به لاجورد سپیده دمان

سلام.

 

باران ساچمه

سوار اسب شدم  تازان

تا اجتماع عشقه

که پیچ در پیچ

از گلوگاه زرافه بالا بود

چه بیشه سبزی

جه برکه ای

که قورباغه را هوش از سر ربوده

آه از نهاد سمندر

بر آتش ریخت

نور از رعشه های برگ

خزنده می آمد

اسب از پی ی هر شیهه دوان

تا نشان از کبوتر پرکنده بگیرم

باران ساچمه 

بر دستانم نشست

اسب از کناره لگام گشود

شب در بازوان مه شکفت

حالا که التهاب آب 

در باورم شنا کرده ست

به رویای برف نزدیک ترم

                               امرداد ۹۵

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This