طنزنوشته های ریزودرشت/۶۳/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۶۳/میرزاتقی خان

ملک مطیعی بعد از مردن زنده شد!

۴۰سال به طور مجازی دفنش کرده بودند، بعد از مرگ دوباره نامش، تصویرهایش، فیلم هایش، خاطراتش و کارهایش به شکلی باورنکردنی در صدر اخبار مردمی قرارگرفت.

هرگز نمیرد آنکه خاطر مردم سرای اوست…!

حالا که دیگر ممنوع التصویر بودنش منتفی شده، بگذارید در عزایش، دلی از عزا دربیاوریم و چند تا از عکس های خاطره  انگیزش را منتشرکنیم!

*

برای کمک به راحت ترگریستن مردم در خاکسپاری ملک مطیعی، گاز اشک آور شلیک کردند!

*

پول مردم ایران، خوشمزه ترین خوراکی دنیاست، هرکی خورده کلی به به و چه چه کرده!

*

فرق من با دبیرکل سازمان ملل اینه که او بابت اظهارتاسف هایی که می کند، کلی پول می گیرد!

*

می گویند خواب مومن، عبادت است.

ببین طرف توی بیداری چه آتیشی سوزونده که خدا خوابش را به عنوان عبادت قبول می کنه!

*

دو سه روزی بود کمتر به سراغ خبرهای ایران رفته بودم که تمدد اعصاب کنم.

دیروز یکی از دوستان ایرانی نذرکرده بود و برایمان یک کاسه آشه شله قلمکار آورد ….هیچی دیگه همین آش و اسمش، دوباره من را یاد ایران و مسائلش انداخت و اعصابم را خط خطی کرد!

*

اولین روز ماه مبارک رمضان، دوستی از ایران  برای ما زولبیا بامیه آورد، برای همدردی با روزه گیرها تا افطار صبرکردیم …. خدا از سر تقصیراتمان بگذرد!

*

بالاخره همه مردم جهان به یک دعای واحد رسیدند:

خدایا زندگی مان را از اینکه هست، بدتر نکن!

*

یکی رفت پیش پیشنماز محله شون و گفت حاج آقا می خوام یه اعترافی بکنم. من زمان جنگ ایران و عراق، یه عراقی را توی خونه ام قایم کردم، این به نظر شما اشکال شرعی داشته ؟

ـ اگرشخصاً با ما در حال جنگ نبوده خیر، اونهم یه جنگ زده به حساب می آمده

ـ حاج آقا چون آدم بسیار ثروتمندی بود ازش خواستم به بانکی که در انگلیس حساب داره، دستور بده روزی صد هزارتومن بریزن به حساب من. ایشالا اشکالی که نداشته؟

ـ چون با رضایت طرف بوده، میشه به حساب اجاره خونه گذاشت …

ـ حاج آقا برای اینکه اعصابش خراب نشه نذاشتم توی این مدت رادیو گوش کنه و تلویزیون ببینه و روزنامه بخونه، اشکالی که نداشته؟

ـ نه جانم تو در حقیقت ثواب هم کرده ای که اعصابش را سالم نگاه داشته ای .

ـ به نظر شما حالا بهش بگم بیست ساله جنگ تموم شده یا بذارم تو عالم خودش خوش باشه؟!

*

از سری طنزهای روزگار اینکه یک خانم سپیدپوست رئیس سازمان سیا شد!

*

این سازمان ملل هم گاهی وقت ها با اظهارنظرها و قضاوت هاش مردم دنیا را شرمنده می کند …!

سازمان ملل: واکنش اسرائیل در غزه “کاملا نامتناسب” بود.

*

شانس عملی شدن وعده های انتخاباتی در ایران، معمولا مثل شانس برنده شدن در قرعه کشی بلیت های بخت آزمائی است .

شانس برنده شدن در بخت آزمائی آلمان که رسماً اعلام شده، یک به ۱۴۰ میلیون است!

*

بعد از یک بگومگوی تلخ، خانمه به شوهرش گفت پس راست میگن که مرد خوب فقط توی آسمانها پیدا میشه …

و شوهره عصبانی پرسید اونوقت زن خوب کجا پیدا میشه؟

و خانمه برافروخته گفت دِ همین دیگه …. جلوی روت وایسادم و منو نمی بینی!

*

دختره داشت می رفت سرکار، مامانه داد زن این روسری نازک مال پارسال و زمان انتخابات بود، یه روسری کلفت سرت کن، گره شم محکم کن …!

*

“هفت شهر عشق را عطارگشت”

بعد از آن دیگر به ایران برنگشت!

*

حالا اومدیم وگفتند همه آزادند عقایدشان را بیان کنند، با این ضرب المثل ها چیکارکنیم؟

گفتنش تف سربالاست

چه گویم که ناگفتنش بهتر است

دست به دلم نذارخواهر…چی بگم که خدا را خوش بیاد …؟

آدم شرمش میشه راجع به این چیزها حرف بزنه…

حرفش را نزن ، واگذارشون کن به خدا !

بفرض اینکه بگم، کی به حرف من گوش می کنه؟

گفتنش فقط دشمن تراشیه …

خودشون را که نمی بینیم، پشت سرشون هم حرف بزنی غیبته

بگم که چی بشه؟ برن برام گزارش کنن؟

دیوار موش داره ، موش هم گوش داره

از بسکه گفتم زبونم مو درآورد

آدم وقتی حرف میزنه که برای حرفش احترام قائل باشند …

*

هنگام افتتاح استخر سرپوشیده در فراشبند، نماینده مجلس و فرماندار با کت و شلوار به داخل استخر پریدند تا ثابت کنند که اگر آب ببینند، شناگر قابلی هستند؟!

*

 

شوخی های خاص ماه رمضان:

هر ملتی در هر دوره ای، جوک های خاص خودش را می سازد. مثلا الان متلک های مجاز که گفتنش به دخترها بی اشکال است اینهاست:

خواهرم شماره تو بده نماز صبح بیدارت کنم یا خواهرم اجازه بده روزه ها تو برات بگیرم!

*

خدا را شکر زندگی مان روزبه روز شاد تر و شیرین تر شده. کی فکرش را می کرد که یک روزی مردم از شنیدن کلمه عدالت هم لبخند بزنند؟!

*

رئیس جدید تیمارستان از دیوانه ای که ظاهری مناسب و رفتاری عادی داشت پرسید شما را برای چه اینجا آورده اند؟ طرف نگاهی به رئیس کرد وگفت:

آقای دکتر، من زنی گرفتم که دختر هجده ساله ای داشت.

پدرم کم کم از این دختر خوشش آمد و چون ثروتمند بود، دختره با پدرم ازدواج کرد . باین ترتیب زن من، مادر زن پدر شوهرش شد. تا اینجا متوجه قضیه شدید؟

دکتر جواب داد بله …طرف ادامه داد: چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود، پسری زائید. این پسر برادر من شد چون پسر پدرم بود، اما چون نوه زنم میشد پس نوه من هم بود و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شدم. چندی بعد زن بنده هم پسری زائید و از آن روز، زن پدرم شد خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ اون، در صورتیکه پسرم برادر مادربزرگ خود و نوه اون بود.

از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشه، بنده هم ظاهرا خواهر زاده پسرم شدم! ضمنا من پدر مادرم و پدربزرگ خودم هستم و پسر پدرم هم برادر و هم نوه منه!

رئیس تیمارستان با هردو دست گوش هایش را گرفت و فریاد زد بسه …… این مادر مرده را ولش کنین بره تا منو دیوونه نکرده!

*

نزدیک افطار، پسره نامزدش را نشانده بود ترک موتورش و داشتند می رفتند منزل، توی یکی از میدون های اصفهان، دختره گفت، آخی ….چه بوی کبابی…

پسره گفت دلت خواست عزیزم؟، گور پدر بنزین لیتری هزار تومن، یه دور دیگه هم دور میدون می گردونمت!

*

آزادی چندان لطفی هم ندارد. دلار را آزاد گذاشتند، شد هفت هزارتومن!

*

دختره توی رستورانی در کالیفرنیا نشسته بود که مامانش تلفن کرد:

ـ سلام عزیزدلم ، چطوری، چیکار می کنی؟

ـ هیچی مامان جون، دارم با بیل غذا می خورم.

ـ (متعجب و وحشتزده) خدا مرگم بده، چرا با بیل؟ مگه اونجاها قاشق چنگال نیست؟

ـ(بعد از مقداری خندیدن و غش و ریسه رفتن) بیل اسم دوست پسرمه مامان جون…گفته بودم که دوست پسر آمریکائی دارم!

*

همه کاسبی ها کساد است.

کلیسای محل ما با اینهمه زنگی که می زند، همیشه خلوت است!

*

نه در احادیث، که در خبرها خواندم ژاپن تا سال ۲۰۲۰ اتوموبیل آب سوز تولید می کند .

ظاهرن اون دو تا جنی که در آب هستند، یعنی “اوکسی جن” و “هیدرو جن”، دست به دست هم خواهند داد و بلائی به سر ماشین مادرمرده می آورند که می گوید غلط کردم، بنزین نخواستم، فقط من را سیرآب کنید، شما را هرجا که بخواهید می برم!

*

یکی از فرماندهان ژاندارمری فرانسه با یک دختر زیبای خارجی ازدواج کرد. مدتی که گذشت دختره دلش برای بستگانش تنگ شد ولی فرمانده دلش نمی آمد از همسر زیبایش جدا بشود و اجازه سفر به او نمی داد.

بالاخره دختره فکری به ذهنش رسید، طی نامه ای برای شوهرش نوشت: قربان مدت یک سال از دوران خدمت من در منزل شما می گذرد. بنابراین طبق قانون تقاضای ۱۵ روز مرخصی دارم.

فرمانده هم زیر درخواست او نوشت: چون در شرایط استثنایی هستیم، به شرط تعیین جانشین، موافقت می شود!

*

نود درصد خبرهای جهان را ایران تولید می کند.

کشورهایی مثل سوئد و نروژ و دانمارک و لوکزامبوک و مونت کارلو را خدا واسه چی خلق کرده، معلوم نیست!

*

زیرکی های کاسبکارانه

نزدیک تولد آدم که می شود، فروشگاه های بزرگ و شرکت های عظیم که معلوم نیست به چه کلکی از اینترنت تاریخ تولد آدم را پیدا می کنند، شروع می کنند به هدیه دادن به آدم!

البته هدیه هاشون شبیه همان پنیریست که ما از طریق تله موش، به موش ها هدیه می دهیم!

یکی از لاتاری های معروف آلمان، برای تولد من یک هدیه یک میلیون ودویست هزار یوروئی درنظرگرفته، نوشته نقد و بدون مالیات هم هست و آخر همین هفته میتونم برم تحویل بگیرم به شرطی که لوتو بازی کنم و البته برنده بشم! شانس برنده شدنش هم یک به ۱۴۰ میلیونه!

*

آنوقت ها که بشر پیشرفت نکرده بود و هواپیما و موشک نداشت، چند هزارسال طول می کشید تا یک چیزی تاریخی بشود.

 الان نه که دوران سرعت است، نرخ دلار۴۰ سال نشده نه تنها تاریخی، که باستانی شده!

*

قبلا که دلهامون خوش نبود، کمدین های مادرمرده باید کلی زور می زدند تا لبخندی برلب های ما بیاورند.

الان به خاطر شیرین شدن زندگی، حتی اگر یک کمدین اعلامیه حقوق بشر را دست بگیرد و بخواند که “همه آدم ها در برابر قانون برابرند”، آدم از خنده روده برمی شود!

*

خانمه خانه اش را فروخت و رفت بانک که چک دریافتی اش را بگذارد به حساب.

کارمند بانک پرسید بریزم به حساب جاری تون؟

خانمه عصبانی جواب داد بریز به حساب خودم، چرا بریزی به حساب جاریم؟

…و زیرلب غرولند کنان گفت نه که ذلیل مرده جوونه و خوشگله و اطفاری ….همه هواش رو دارن!

*

زن و شوهرهایی خوشبختند که یکی شان پرچانه باشد.

در چنین صورتی یکی حرف میزنه و اون یکی گوش می کنه. دیگه فرصتی برای اختلاف نظر و بگومگو پیش نمی آید!

*

هیچ طنزی از این قوی تر و تلخ تر نیست که همه جنگ ها به بهانه دستیابی به صلح آغاز می شود!

*

دانشمندان نمک و شکر نمی خورند چون این دو ماده را دو سم سفید می دانند.

احتمالن به همین دلیل هم هست که هرگز نه یک دانشمند با نمک داشته ایم، نه یک دانشمند شیرین سخن!

*

میگن جنتی گفته صد سال اول زندگی، مثل صد روز اول رانندگی، یک کمی مشکله. ولی آدم کم کم راه میفته… یه گازو یه کلاچ و یه ترمز که بیشتر نیست ….؟!

(Visited 1 times, 44 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده سه کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا)،"شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) و "شیرین تر از تلخ" (2017 - آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This