دوست بی مانند من ـ بخش ۴۴/النا فرانته/ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

دوست بی مانند من ـ بخش ۴۴/النا فرانته/ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

ماجرای نامزدی لی لا مورد حسد دیگران قرار گرفته و باعث رنجش خاطرها شده بود. با این همه در قیاس با رفتار آزار دهنده ی آن دختر لاغر مردنی دوران کودکی مان حال دختر جوان خوش اقبالی به حساب می آمد. از خودش شنیدم که رفتار مادر استفانو و بویژه برخورد پینوچیا با او خیلی خصمانه بوده است، بدان پایه که به روشنی می شده این خصومت را در چهره شان دید. این دختر کفاش خیال کرده کیه؟ هیچ معلوم نیست چه معجونی به خورد استفانو داده که اینجوری اسیر خودش کردتش که تا دهانشو باز می کنه در کیف اینم باز می شه؟ انگاری قصد داره بیاد خونه مون معشوق پسرمون بشه؟ در حالی که ماریا کوشش می کرد سکوت کند و حرفی نزند، پینوچیا نمی توانست جلوی دهانش را بگیرد و در حالی که از ناراحتی و خشم به حال انفجار رسیده بود خطاب به برادرش می گفت:

تو به چه دلیلی هرچه او می خواد براش می خری. چرا هیچوقت هیچی برای من نمی خری. تا اینکه خودم هم چیزی برای خودم می خرم شاکی می شی و ایراد می گیری که دارم پول تلف می کنم؟

استفانو با آرامش همیشگی اش لبخند می زد و جواب نمی داد، اما به دلیل روحیه ی سازشکارانه ی دائمی اش تصمیم می گرفت برای خواهرش هم هدیه ای بخرد. مسابقه ای دائمی میان دو خواهر که همیشه ی خدا با هم به یک آرایشگاه می رفتند و یا لباس های شبیه هم می خریدند و می  پوشیدند در جریان بود، اما ماجرای یاد شده در همه حال پینوچیا را بیشتر آزار می داد. با اینکه زشت نبود، و چند سالی هم از ما بزرگتر بود، و به نظر می آمد شکل و شمایلش هم به سامان بود، اما اگر لباس مشابهی  را او و لی لا هردو می پوشیدند، او دیگر بخت خودنمایی نداشت.  مادرش ماریا اول بار به این موضوع دقت کرد و آنهم هنگامی بود که لی لا و پینوچیا حاضر شده بودند که بروند بیرون. با آرایش مشابه و لباس هایی شبیه هم، ماریا دیدکه لی لا یک سر و گردن از پینوچیا برتر بود، ماریا که نمی توانست این موضوع را پیش کشد، شروع می کرد به ایراد گرفتن از لی لا که دیروز وقتی از خانه بیرون می رفته یادش رفته بوده چراغ را خاموش کند و یا هنگام که از شیر آب برمی داشته که بنوشد فراموش کرده که شیر را درست و حسابی ببندد. و بعد ناگهان پشتش را به آنها می کرده و می رفته است جوری که گویی انبوهی کار نکرده دارد و در همان حال می گفته:

ـ زود برگرد خونه.

همه ی ما دخترهای محله دیر یا زود دچار مشکلاتی مانند این می شدیم. توی تعطیلات کارملا که هنوز و همچنان دوست می داشت کارمن خوانده شود، و آدا و جیلیولا تصمیم گرفته بودند شیک پوش شوند، بی آنکه به روی خودشان بیاورند چیکار دارند می کنند، البته این همه در رقابت با لی لا بود، بویژه جیلیولا که توی شیرینی فروشی کار می کرد، و با اینکه هنوز رسما با میشل سولارا نامزد نشده بود ازش می خواست که برایش هدیه های رنگ وارنگ بخرد تا به وقت قدم زدن و یا ماشین سواری پزشان را بدهد، اما کشک چی مسابقه ی چی لی لا هنوز و همچنان دست نیافتنی مانده بود، به نورافکن درخشانی می مانست که دیگران بیش از چراغ های کم سویی در برابرش نبودند. اوایل کوشیدیم توی جمع خودمون نگاهش داریم به سابقه ی آنچه از خوی و خصلت های دورش در گمان داشتیم اما سرانجام مجبور شدیم استفانو را به جمع خودمان جلب کنیم، تا شاید بتوانیم خجالتش بدهیم، برای همین تا توانستیم استفانو را ناز و نوازش کردیم و می دیدیم که راضی است، یک روز شنبه حرفی زد که نشان از علاقه ی او به آنتونیو و آدا داشت، به لی لا گفت:

ـ ببین اگه بچه های لنوچیا و ملینا فردا شب قراره با ما غذا بخورن ـ منظورش- از – ما – خودشان دوتا و پینوچیا و رینو بود که این روزها خوش می داشت اوقات فراغتش را با برادر زن آینده اش سپری کند. ما هم قبول کردیم، اما شب راحتی نشد. آدا آمادگی برخورد بد کردن با کسی را نداشت، برای همین از جیلیولا لباس قرض کرده بود، استفانو و رینو هم به جای آنکه پیتزاریا برویم رستورانی توی لوچیا را ترجیح دادند. نه من و نه آنتونیو و نه آدا هرگز به رستوران نرفته بودیم، برای اینکه رستوران جای آدم های پولدار بود. در نتیجه اضطراب بر ما چیره شد و مانده بودیم که چه بپوشیم و هزینه ی غذای رستوران را که نمی دانستیم چقدر می شود چگونه پرداخت کنیم؟ وقتی آن چهار نفر سوار اتوموبیل گیاردینتا شدند ما هم اتوبوس به پیتزا پله بیچیا را سوار شدیم و بعد که به آنجا رسیدیم باقی راه تا رستوران را پیاده گز کردیم. توی رستوران آنها با خیال راحت هرقدر می خواستند غذا سفارش می دادند و ما تقریبن هیچ سفارش نمی دادیم، از ترس اینکه پول غذا از موجودی جیبمان بیشتر شود. ما تمام مدتی که توی رستوران بودیم سکوت کردیم. شاید به دلیل اینکه رینو و استفانو تمام مدت درباره ی پول حرف زدند، و حتی به این فکر نمی کردند که آنتونیو  را توی گفت وگویشان مشارکت بدهند. آدا حاضر نبود نادیده گرفته شود برای همین مدام کوشش می کرد توجه استفانو را به خودش جلب کند. این موضوع باعث عصبانیت برادرش شده بود. وقت پرداخت صورت حساب رستوران که شد فهمیدیم که استفانو پرداخت کرده است، با اینکه این کار استفانو به هیچ وجه به رینو برنخورده بود، آنتونیو اما خشمگین به خانه رفت، برای اینکه او هم همسن استفانو و رینو برادر لی لا بود، و علاوه بر آن او هم مانند آن دو کار می کرد، برا ی همین حس کرده بود که به او به چشم یک آدم فقیر و ندار نگاه شده بود. اما ماجرای اصلی به من و آدا مربوط می شد، که نمی دانستیم در فضاهای همگانی چه جوری با لی لا برخورد کنیم، کاری که توی محله مان خبره ی آن بودیم، حتی نمی دانستیم بهش چه بگوییم که سزاوار آدمی که او شده بود باشد، برای اینکه چنان زیبا و عالی لباس می پوشید که به نظرما شایسته ی سوار شدن اتوموبیل و پذیرایی در رستوران سنتالوچیا بود، هرچند حالا دیگر به هیچ وجه شرایط جسمانی و ظاهریش مناسب آمدن به مترو با ما و سوار اتوبوس شدن نبود، حتی تیپش به قدم زدن در محله هم نمی خورد، به خریدن پیتزا در گاریبالدی هم به هیچ شکل جور در نمی آمد، مناسب رفتن به سینما پاریش هم نبود و به درد رقص در خانه ی جیگلیو هم نمی خورد. آن شب به همه ی ما ثابت شد که لی لا دارد تغییر وضعیت و موقعیت می دهد. توی روزها و ماه های در راه او به زن جوانی مبدل شد که مانند دختران مدل و مد روز مجله ها و تلویزیون شده بود، زنانی که در محله ی ویاشیا قدم می زدند. و هروقت می دیدیش چنان وجناتی از خود بروز می داد که گویی سیلی ای بود بر صورت فقر زده ی محله. اندام دخترانه اش که حال نامزد استفانو بود به سرعت تبعید به دنیای تاریک دیگری شده بود و اکنون در زیر تابش افتاب یکشنبه در آغوش نامزدش به زن جوانی مبدل شده بود که به راحتی می شد نشانه ی عهدی پابرجا را برای زندگی مشترک در وجناتشان دید. و استفانو با هدیه هایش به لی لا توی محله پز می داد و مدعی می شد که هم زیباست و هم برای همیشه زیبا خواهد ماند، این باعث می شد او از حس زیبایی لی لا حداکثر لذت را ببرد و می دانست که هیچ زیبایی دیگری و در هیچ شکل و شمایلی قادر به برابری با زیبایی لی لا نیست و اکنون با آرایش تازه مو و لباس های نو و شیوه ی بدیعی که چشمانش را آراسته و دهانش جلوه گری می کرد دیگر کسی قادر نبود برایش همتا تصور کند.

استفانو تصور می کرد که سمبل آینده ثروت و قدرت نصیب او شده است و بر این گمان بود تکیه کردن به لی لا به سود او، برادرش، والدینش، و حتی خویشاوندان اوست برای اینکه می توانند در امان بمانند از آنچه از کودکی با آنها دست به گریبان بوده است. من هنوز به راستی نمی دانم راز اصلی وجودی او چیست و چه نام دارد، بویژه از پس تجربه های تلخ سالهای اخیر که تنگناها را از میان بر می داشت. من اما داستان انفجار ماهیتابه را می دانم، ماجرایی که پنداری هرگز از کنجی از ذهنم که جا خوش کرده سر بیرون رفتن ندارد، به ماجرا دوباره و چند باره فکر کردم. و یادم آمد یک شب در خانه دیگر بار، نامه ای را که برایم نوشته و به ایسچیا فرستاده بود خواندم. چه مایه فریبنده بود شیوه ای که او درباره ی خودش حرف و حدیث می کرد، اما اکنون چقدر از آن توصیف دور شده بود. باید اعتراف کنم که لی لایی که آن کلمات را نوشته بود ناپدید شده بود. توی آن نامه هنوز آن دخترک که داستان ـ پری آبی ـ را نوشته بود حضور داشت. کسی که سرخود و بدون معلم زبان های لاتین و یونانی را فرا گرفته بود، و نیمی از کتاب های کتابخانه ی آموزگار فررارو را خوانده بود، همان  دختری بود که طرح کفش می کشید و به دیوار کفاشی آویزان می کرد، اما اکنون دیگر نمی توانم در زندگی روزمره ام آن دختر را ببینم، دیگر نمی توانم صدایش را بشنوم. گویی آن چرولو سخت کوش ستیزه جوی پرخاشگر دود شده و به هوا رفته بود. هرچند هنوز و همچنان هردو در پانزده سالگی به سر می بردیم، با این وجود ناگهان به دو جهان کاملا متفاوت پرتاب شده بودیم. من داشتم به دختر شلخته و ژولیده و عینکی ای مبدل می شدم که همه ی جان و جهانش کتاب های کهنه و کپک زده بودند، کتاب هایی که از مغازه های دست دوم فروشی می خریدم و یا از آقای اولیویرو قرض می گرفتم. او اما در آغوش استفانو و با لباس های فاخر هنرپیشگان و شاهزاده خانم ها و با آرایش موهایی مانند زنان مشهور راه می رفت. از دریچه نگاهش می کردم، و این حس درم جان می گرفت که شکل و شمایل پیشین اش را از دست داده است. و یاد آن بریده ی نامه ی او می افتادم که درباره ی ماهیتابه ای بود که خرد شده بود، تصویری که برای همیشه در خاطرم حک شده است. هروقت چیزی در درون هرکداممان می شکست، می دانستم و چه بسا امیدوار بودم که هیچ شمایلی نتواند لی لا شود که دیر یا زود بار دیگر در هم بشکندش.

ادامه دارد

بخش پیش را اینجا بخوانید

(Visited 1 times, 54 visits today)

About The Author

حسن زرهی

زرهی روزنامه نگار است، نويسنده است، شاعر است ، نمايشنامه نويس و منتقد ادبی است. او سردبير نخستين ماهنامه ی فرهنگی ادبی تورنتو "سايبان" بود، و از سال 1991 سردبير نشريه "شهروند" است که در تورنتوی کانادا و دالاس امریکا منتشر می شود.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This