طنزنوشته های ریزودرشت/۶۵/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۶۵/میرزاتقی خان

پس کجاست این دستشوئی لعنتی؟!

اینهم از اون حرفهاست که آدم نتونه خودشوکنترل کنه، ولی بخواد مملکتی را کنترل کنه…!

*

گوگولی مگولی!

حالا که به جای تلگرام یک پیام رسان حلال درست شده، قراره گوگل فارسی هم درست بشه و اسمش را هم بذارن گوگولی مگولی که شباهتی با گوگل داشته باشه…

برای رعایت مسایل اخلاقی هم قراره هرکی سئوالی میخواد بپرسه اول بره براش مجوز بگیره که دیگه حرف از توش درنیاد!

*

هفتصد ساله همه مان نشسته ایم و انتظار می کشیم که:

“بگذرد این روزگارتلخ تر از زهر”

اونوقت واسه شیرازی ها جوک می سازیم!

*

میگن هیچوقت چند تا دارو را با هم نخورید

لابد قرص وکپسول ها هم وقتی دور هم جمع بشن، مثل بعضی از آدم ها ، چوب

میذارن لای چرخ اونهایی که حضور ندارند!

*

اسرائیلی ها هم بالاخره یک جوک خنده دار تولید کردند. ترامپ را با کوروش یکی دانستند!

*

یکی از شیطان پرسید تو این همه کلک و دروغ و حقه بازی را از کی یاد گرفتی؟

جواب داد راستش وقتی خدا من را اخراج کرد، یکی دو تا چشمه بیشتر بلد نبودم، بقیه اش را از شما آدم ها یاد گرفتم. در حقیقت یک نوع آموزش هنگام کار!

*

این کلمه ساده “بی خیال” یا دو تا کلمه ساده “ولش کن” که در زبان فارسی داریم، جواهره به خدا…

سالهاست که بسیاری از مشکلات و مسائلمان را با همین چیزهای ساده حل کرده ایم و حل می کنیم. کاشکی از این کلمات بیشتر داشتیم!

*

ببین خواهر جان، درسته که روپوشت تیره است، روسریت هم سیاهه، و حجابت به ظاهر عیبی نداره، ولی دو سانت ونیم از مچ دستت پیداست، اونو چی میگی؟ …می دونی مچ دست چقدر هوس انگیزه و هر میلیمتر از این دو سانت و نیم، چند نفر را از راه راست منحرف می کنه؟ جمع و تفریق بلدی؟!

*

لذت های دوران پیری…

دیروز آفتاب داغی بود. یک دور کامل دور دریاچه نزدیک منزلمان قدم زدم و موقع بازگشت با پیرمرد همسایه مان برخورد کردم …

برای اینکه حرفی زده باشم پرسیدم همیشه اینجا پیاده روی می کنید؟ گفت جوانترکه بودم زیاد اینجا می آمدم، بخصوص اوقاتی که با خانمم بگومگو می کردم، می آمدم اینجا و آنقدر راه می رفتم تا اعصابم آرام شود.

با خنده گفتم پس امروز هم بگومگو کرده اید؟

خندید، با دست اشاره کرد به سمعک هایش وگفت، نه، حالا دیگر برای آرامش اعصاب، نیازی به پیاده روی ندارم. خانمم که شروع می کند به غرولند کردن، سمعک هایم را برمی دارم، او هرچه می خواهد می گوید تا آرام شود، منهم که نمی فهمم چه می گوید، از دست تکان دادن هایش می خندم و از مزایای پیری لذت می برم!

*

زشته به خدا …!

چه اخلاق بدی پیدا کرده اند کارگرهای ایرانی. به محض اینکه هفت هشت ده ماه حقوق شان عقب می افتد، یک تکه مقوا برمی دارند رویش می نویسند: ما گرسنه ایم، یا سفره ما خالیست و راه می افتند توی خیابان…

پدرجان در کجای دنیا کسی که گرسنه اش می شود تابلو دست می گیرد، شعار می دهد، و آبروریزی می کند؟

مقامات هر کشور، سرمشق مردم آن سرزمین اند. آیا هرگز دیده اید آنها قبل از ناهار یا شام که گرسنه شان می شود راه بیفتند توی خیابان و شعار بدهند که ما گرسنه ایم؟!

مثل بچه آدم می روند توی رستورانی، سفره خانه ای، چلوکبابی ای، جایی می نشینند، غذای مورد علاقه شان را سفارش می دهند و می خورند.

به فرض اینکه سفره شما خالی باشد، توی رستوران ها که خوراکی به اندازه کافی هست، نکنید این کارها را!

*

برای اینکه ببینم این شعر سعدی که میگه “چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضو ها را نماند قرار” درسته یا نه؟ وقتی داشتم ناخن هایم را می گرفتم، ناخن کوچیکه ام را چنان از ته گرفتم که خون افتاد.

به کی قسم بخورم که باورکنید؟ ناخن های کنارش صدایشان هم درنیامد، فقط خودم بودم که گفتم آخ !

تورو خدا دلتون را به شعرهایی که میگه بنی آدم اعضای یک پیکرند و از این حرف ها، خوش نکنید …

برای میلیونها آدمی که توی سوریه و میانمار و عراق و افغانستان کشته شدند دنیا چیکارکرد؟ من و شما چیکارکردیم؟!

*

هیچ قوم و ملتی مثل ما منتظر نبوده تا خدا مشکلاتش را حل کند.

*

نه دلم میخواد به مسلمانان آرژانتین حسودی کنم، نه به خودم اجازه میدم  در کار خدا فضولی کنم، ولی این انصافه که هم مسلمان های دانمارک بروند به بهشت، هم مسلمان های آرژانتین؟

روزه گرفتن در دانمارک ۲۱ ساعت طول می کشد و در آرژانتین ۹ ساعت و۳۰ دقیقه!

*

به درخواست کیم کارداشیان، ترامپ مادربزرگ ۶۳ ساله ای را عفو کرد. بی بی سی

مگه میشه یه خانمی مثل کیم کارداشیان، از مردی مثل ترامپ، آنهم با خبرهایی که در موردش منتشر شده، درخواستی بکنه، و او قبول نکنه؟!

*

طنز قضیه آنجاست که آدم هایی که چیزی برای گفتن به عقل شان نمی رسد، بیشتر از همه حرف می زنند!

*

در خبرها آمده بود که تعداد افراد چاق در ایران روز به روز بیشترمی شود و در همین خبرها آمده است که تخم مرغ ها در ایران روزبه روزکوچکتر می شود.

این نشان می دهد که مرغ ها به ظرافت اندام شان بیشتر از انسان ها توجه دارند!

*

ثوابش به کنار، وظیفه شرعی اش هم به جای خود، ولی روزه گرفتن یک دلخوشی هم میخواد یا نه؟ مسلمان هایی که در لوکزامبورگ زندگی می کنند، با چی افطار می کنند و چه دلخوشی برای افطاری دارند؟ اونجا که زولبیا بامیه نیست!

*

 اون دو تای دیگه هیچی، عمومی ش جالبه!

*

ما ایرانی ها را این جملات چاق می کند:

بعد از افطار می چسبه، بخورکه پشیمون میشی

چنین زولبیائی دیگه گیرت نمیاد، بزن تو رگ

بخور بابا کی به من و تو نیگا می کنه؟

حالا اونهائی که خوش اندامن کجا رو گرفتن؟

بخور نذریه، ثواب داره

بهترین آشپز دنیا پخته، بخور و انگشت هات را هم لیس بزن

بخور مگه سالی چند دفعه آدم میره جشن تولد؟

بخور حیفه دور ریخته بشه

بخور بابا عیده

توی عروسی که آدم رژیم نمی گیره

می دونم توی عزاداری دهن آدم باز نمیشه، ولی برای تسکین صاحبخونه هم که شده بخور، چه قیمه ای هم شده لامصب!

بخور بابا مثلا اومدیم خوش بگذرونیم ها…

و….بخور مفته، بخور جشنه، بخور عید فطره، بخور و یه فاتحه بخون، بخور بگو تهران بد جائیه، بخور که دنیا دوروزه، بخور شیرینی اش تازه تازه است بخور…بخور…بخور…!

*

یک میلیاردر۹۲ ساله ایرانی اعلام کرده اکنون که به پایان زندگی نزدیک می شوم، با ده میلیارد دلار از ثروت بی حسابم، برای تمام زلزله زدگان کرمانشاه، خانه می سازم.

چه خبرخوشی. حیف که جعلیه. ازخودم درآوردم!

*

شماها یادتان نمی آید که پنجاه شصت سال پیش، زندگی چقدر سخت بود و ما چه مصیبت هایی داشتیم.

اگر پنجاه هزارتومان پول داشتی و می رفتی واسه ناهار گوشت بخری، یک گله گوسفند تحویلت می دادند و می گفتند برشون دار و برو خیرش را ببینی، و تا جنابعالی این گوسفند ها را به خانه می رساندی، پدرت درمی آمد.

یکی از این طرف فرار می کرد، یکی از آنطرف ….اینو می گرفتی اون، فرار می کرد، اونو می گرفتی، این بع بع می کرد و در می رفت ….وقتی هم می رسیدی به خانه، تازه می زدی توی سرت که من حالا این زبون بسته ها را کجا جاشون بدم؟

حالا با همان پول، یک کیلوگوشت به آدم می دهند که میشه گذاشت توی یک کیسه پلاستیکی کوچک، دست گرفت، کیسه را تکان تکان داد و با اعصاب راحت، سلانه سلانه و زمزمه کنان رفت طرف منزل…

و بدیهی است که توی اون زمزمه کردن ها میشه همه جور حرفی را زمزمه کرد و زد، حتی حرف های با تربیتی!

*

نقاشی که تمام آرزوهایش را در وجود قلم مویش پیاده کرد!

*

این نوشته طنزآمیز تکراریست؛ اگر دلتان آمد نخوانید!

اصفهانی ها معمولن هرسئوالی را با یک سئوال دیگه جواب میدن. فرض کنید که شما از یک دوست اصفهانی می پرسید:

:ـ خیاط خوب سراغ نداری؟ بجای جواب می پرسه:

ـ چی‌چی می‌خَی بدوزی؟

:ـ کت و شلوار

ـ پارچه داری؟

:ـ بعله

ـ از کی اِسِدی؟

:ـ از پارچه فروشی آقا رحیم

ـ پارچِد خُبِس؟

:ـ آره ، پارچه خوبیه

ـ چه رنگی اس؟

:ـ چه فرقی می‌کنه؟

ـ فرق می‌کونِد دادا ! فرق می‌کونِد،

:ـ خب، سورمه‌ایه

ـ چرا سورمه ی؟ ارزونتر بود؟

:ـ نه

ـ یعنی مشکی نداشت؟

:ـ چرا مشکی هم داشت ولی من سورمه ای انتخاب کردم

ـ چیطو؟ مشکی که بهترس؟

:ـ هوس رنگ سورمه ای کرده بودم

ـ مبارکِس،…. خَبِریه؟

:ـ نه بابا، چه خبری …؟ بالاخره خیاط سراغ داری یا نه؟

ـ خیاط که سراغ ندارم، ولی اگه خبری نیس کتا شلواری سورمِی می‌خَی چیکار؟!

*

تازه ترین حرف های درگوشی سیر و پیاز، همین پریشب!

سیر پرسید یک شبی ز پیاز

که تو دیگر چرا گران شده ای؟

نه خجالت سرت میشه نه حیا

کم کمک نرخ زعفران شده ای!

نوبری؟ از فرنگ آمده ای؟

در لباسی قشنگ آمده ای؟

خوش پروپاچه ای و خوشمزه ای؟

ترد و شیرین شبیه خربزه ای؟

در عروسی و شادمانی ها

می ستایند و می خورند ترا؟

همنشین عروس و دامادی؟

می برندت به جشن نوزادی؟

وقت افطار می خورند ترا؟

با دف و تار می خورند ترا؟

زولبیائی و پیچ درپیچی؟

یا چو درماندگانی و هیچی؟

تو نه ممنوعی و نه تحریمی

نه که باب عزا و ترحیمی

شرم کن از خدا، بترس پیاز

به تو اصلا نبود و نیست نیاز

گفت کل کل نکن برو ای سیر

سر خود را بذار زمین و بمیر

بی خبر هستی و چه میدانی

قیمت خویش را نمی دانی

مگر از خاک کمتریم آخر

که فروشند همچو نقره و زر؟

خاک از صادرات تازه ماست

خاک دیروز کشور تو کجاست؟

آب نایاب و خاک هم که گران

من چه جوری بشم آخه ارزان؟

شده زاینده رود وکارون خشک

دشت شد خشک و شد بیابون خشک

شده مردی و مردمی نایاب

بارالها خودت مرا دریاب!

غیر انسان که مفت و ارزان است

همه اجناس قیمت جان است

شکمت سیر هست و اسمت سیر

بوی گندت عجیب و عالمگیر

با چنین ظاهر و چنین بوئی

برو از من دگر بهانه نگیر!

*

سران همه کشورهای درگیر در جنگ می گویند بمب هایی که ما پرتاب می کنیم، به غیرنظامیان تلفات وارد نمی کند.

ما بمب هایمان را خیلی یواش پرتاب می کنیم. خیلی وقت ها هم که دو تا سرباز می فرستیم بروند سر و ته بمب را بگیرند و خیلی آرام بگذارند کنار سربازان دشمن و پاورچین پاورچین برگردند!

*

می گویند هر زهری، پادزهری دارد.

اختلاس را هم میشه با کمی اختلاط و بگو و بخند رفع و رجوعش کرد!

(Visited 1 times, 20 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده سه کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا)،"شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) و "شیرین تر از تلخ" (2017 - آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This