Select Page

طنزنوشته های ریزودرشت/۷۰/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۷۰/میرزاتقی خان

مائده زمینی، شد مائده آسمانی …!

مائده را خدا سر بزنگاه رساند تا با رقصش مسئله بی آبی و بی برقی را به حاشیه براند. خدایا از این مائده ها خیلی لازم داریم!

*

زنگ حساب بود، معلم روی تخته نوشت:

۸۰۰۰۰= ۱

بچه ها خندیدند که آقا مگه میشه؟ جواب داد حالا که شده. هر دلار ناقابل حداقل ۸۰۰۰۰ریال قیمتشه!

*

یادتان باشد آنچه زندان و جریمه دارد، رقص است. خوشرقصی بلد باشید، پاداش و مقام هم می گیرید!

*

سه تا خانم و یک آقای آلمانی پشت در مطب چشم پزشک درباره تفاوت های تعطیلات بین سوئد و اسپانیا صحبت می کردند که من رسیدم.

بیست دقیقه به بازشدن مطب مانده بود. من براساس عادات اجتماعی خودمان که نمی توانیم ببینیم دو نفر حرف می زنند و ما خودمان را قاطی نکنیم، می خواستم بگم ترکیه هم بد نیست، دونرکباب های خوبی هم که دارد که یکی از دوستان ایرانی ام از راه رسید و از آن بحث بی خاصیت نجاتم داد.

وقت کم بود و مشکلات بسیار اما دو نفری دست به دست هم دادیم و در آن یک ربع وقتی که تا ساعت هشت مانده بود، بسیاری از مسائل و مشکلات ایران از جمله بی آبی، گرد و غبار، بیکاری، مشکل مسکن و ترافیک را حل کردیم.

رفتیم سراغ مسائل جهان، درباره سرنوشت بشار اسد به توافق رسیدیم و داشتیم راجع به آینده پوتین تصمیم می گرفتیم که در مطب باز شد و متاسفانه بازهم مشکلات جهان نیمه کاره ماند!

*

گیاه سمجی که دست از سرکچل زاینده رود برنمی دارد!

*

نقش من در مسابقه انگلیس وکرواسی!

دیشب من انتقام هزار ساله ام را از انگلستان گرفتم. گذاشتم جلوی چشمم ببازند و صدایم درنیامد!

بسیاری از مردم دنیا و بخصوص ما ایرانیها، موقعی که جلوی تلویزیون نشسته ایم و فوتبال تماشا می کنیم، حتی اگر هزاران کیلومتر با محل مسابقه فاصله داشته باشیم، با راهنمائی های ارزشمندمان! باعث برد تیم محبوب مان و باخت تیم رقیب می شویم:

مواظب رونالدو باش…

برو اونطرف دیگه …

با پای چپ بزن که گلر نبینه …

مواظب اون یارو درازه باش …

و…

من دیشب می توانستم فریاد بزنم و به گلر انگلیس خبر بدهم که داره گل میشه، جلوشو بگیر… و اونهم بگیره! ولی به خاطر دق دلی که از دولت انگلیس در برداشتن دکتر مصدق داشتم، صدایم درنیامد و گذاشتم انگلیس ببازد تا انتقام خودم را از سیاستمداران مداخله جوی انگلیس گرفته باشم.

شبی که پس از مدتها برنامه ریزی،کودتای ۲۸ مرداد به ثمر رسید، نخست وزیر انگلیس گفته بود پس از سالها دیشب خواب راحتی کردم.

من هم امروز صبح که بیدار شدم به همسرم گفتم دیشب خواب راحتی کردم و انتقام کودتای ناجوانمردانه دولت انگلیس را گرفتم. گذاشتم ببازند و حتی یک مواظب باش خشک و خالی هم از دهانم درنیامد!

*

تلویزیون من و تو برنامه ای هفتگی دارد به نام مرزبانان کانادا که نشان می دهد این مرزبانان چقدر مواظب اند نیم کیلو گوشت چرخ کرده یا صد گرم زردچوبه وارد این کشور نشود و سلامت مردم را به خطر نیندازد …

فکر می کنم در همان موقع که آنها مشغول گشتن چمدان های مردم بوده اند و درزهای چمدان ها را برای یافتن گوشت چرخ کرده و زردچوبه می گشته اند، اون آقاهه فرصت پیدا کرده با چمدان محتوی سه هزارمیلیارد تومن پول مردم ایران قدم زنان و آوازخوانان وارد کانادا بشه؟!

*

ما ایرانی های بی حوصله قرن بیست ویکم، از خیلی جهات داریم به سوی زندگی فضانوردی پیش می رویم.

به فضانوردان در آخرین لحظه ای که دارند سوار سفینه می شوند، چند تا لوله کوچک شبیه خمیردندان بلنداکس می دهند که البته خمیردندان نیست و غذای شش ماه آینده شونه بهشون میگن یک قطره صبح بخور، یک قطره ظهر و یک قطره هم شب، بعد دندون هاتو بشور و لالا کن!

ما ایرانی ها این دوران هم به خاطرگرفتاری های ناشی از بی پولی و بی آبی و بی برقی و بی همزبانی و صد تا بی چیزی دیگر، امروزه نه تنها حوصله خواندن نوشته های مفصل وکتاب های چند جلدی را نداریم، بلکه معتقدیم حرف حسابی دوکلام بیشتر نیست آن را هم می شود با این سمبل های عروسکی که بهش میگن ایموجی گفت وتمامش کرد …!

همین دیروز دوستی برای من زندگی اش در ایران را با فرستادن سه تا ایموجی مفصلا! شرح داده بود با ایموجی اول خواسته بود بگوید گرمه، آب وبرق هم قطعه و من دارم شرشر عرق می ریزم.

با ایموجی دوم خواسته بود بگوید به خاطر عقب افتادن کرایه خانه ناشی از عقب افتادن حقوق ها حواسم سرجایش نیست و نمی دانم چه خاکی توی سرم بریزم و در ایموجی سوم خواسته بود بگوید از بدبختی سه ماه هم هست عاشق شده ام که این دیگه شده قوزبالا قوز…!

من هم به جای نوشتن شعر حافظ که دورگردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت/دائماً یک سان نماند حال گردون غم مخور، یک دانه ایموجی از اون رسیده هاش را سوا کردم  و برایش فرستادم و به این بحث وگفتگوی طولانی، خاتمه دادم!

*

«شیرها، “شکارچیان غیرقانونی” را خوردند.» شهروند

بالاخره شیرها هم فهمیدند که آدمیزاد باید دستش را بگیرد به زانوی خودش و منتظرکمک خارجی نباشد!

*

در همه دنیا به مریض میگن نفس عمیق بکش جز ایران که میگن نفس عمیق نکش که دود و خاک بیشتری وارد ریه هات نشه!

*

برخلاف تمام شایعات، هیچ کشوری مثل ایران به زن توجه نداره.

چهارچشمی مواظب اند تکون بخوره، بگیرنش!

*

اگه یه وقت هم هوس کردیم دو خط شعر فی البداهه بگیم، یا مال حافظ از آب درآمد یا مال سعدی…

لامصب ها مثل بختک افتاده اند روی فرهنگ ما …اه!

*

تجربه ثابت کرده است که انسان تا پنجاه سالگی اش مال خودش است و بقیه عمرش در اختیار دکترهاست.

همه آزمایش ها که نباید روی موش های مادرمرده انجام شود؟!

*

دوستی تلفن کرده بود تهران و سراغ دختر خواهرش را گرفته بود. گفته بودند رفته توی انباری، در را بسته و داره بشکن میزنه.

ظاهرن می خواسته تا بشکن زدن هم مثل رقصیدن ممنوع نشده، دلی ازعزا دربیاره!

*

در ترانه های این دوران، جملات فدات بشم و می میرم برات بسیارکم شنیده می شود.

ترانه سراها بالاخره توجه کردند که مردن در این دوران چهل پنجاه میلیون تومن خرجشه  ….آدم واسه کی بمیره؟ واسه یه دختر ناشناس و خیالی؟!

*

ما ایرانی ها در متلک گویی استادیم

اسم شهری را که حتی آب ندارد گذاشته ایم ماه شهر!

*

توی بعضی از بازی های جام جهانی، فوتبالیست هایی دیده می شدند که هیچ کجای بدنشان  را خالکوبی نکرده بودند.

چه جوری اینها  را راه میدن توی جام جهانی؟ پس این فیفا چیکار می کنه؟!

*

یکی از فلاسفه گفته است ملتی که بتواند با شعر”دل شده یک کاسه خون” و “هوارهوار بردن، دار و ندار ما را ”  دستمال تکان بدهد و بخندد و برقصد، ملت قابل تاملی است!

*

اگر نیما یوشیج زنده بود، شعرش را به این شکل اصلاح می کرد که:

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

آب، برق، گرانی، بیکاری، ارز، سکه یا رقص؟!

*

عفو بین الملل هم اومد وسط

عفو بین الملل با انتشار ویدیوی برقص تا برقصیم پرسیده است آیا این کار جرم است؟

و خودش جواب داده در ایران البته که جرم است!

*

تیر ماه ۱۶۹۷ است و درست ۳۰۰ سال از تیرماه امسال گذشته است.

همه شماها که دارید این نوشته را می خوانید خدا بیامرز شده اید، من هم اگر منتظر دلار۴۲۰۰ تومانی نبودم، آمده بودم پیش شماها!

امتحانات مدارس عقب افتاده چون قرار است از بخش بازرس بیاید. دانش آموزان با اضطراب سئوالاتی را که نمی دانند از معلم می پرسند. معلم می گوید: ﺍﯾﻨﺠﺎﻫﺎﯼ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ؛ تند تند ورق بزنید و بروید عقب تر، ایرانی های سیصد سال پیش کار مهمی نکرده اند که بازرس ها در موردش سئوال بپرسند.

یکی از شاگردان می پرسد آقا اجازه، مگه چیکار می کردند؟ معلم با لبخند جواب می دهد یا توی فیسبوک سرگرم قربان صدقه رفتن هم بودند یا با گوشی هایشان بازی می کردند و از آنچه جلوی چشم شان اتفاق می افتاد عکس می گرفتند و برای هم می فرستادند!

*

بهره گیری از شعرحافظ و چادرزدن در وسط ترافیک:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار!

*

آقازاده ها ذخیره ارزی کشورند آنها را جزء آثار ملی به ثبت جهانی برسانید!

*

یعنی ما شرقی ها اینقدر جنس مان خراب بوده که خداوند بایستی ۱۲۴هزار پیامبر می فرستاده بلکه به راه راست هدایت بشیم؟

آخه حتی یکی از آن ۱۲۴۰۰۰پیامبر را به  آمریکا، فرانسه، کانادا، هلند، برزیل، اکوادور، لوکزامبورگ، نیوزیلند، بلژیک، آلمان، سوئیس، دانمارک، روسیه و حتی انگلیس که معتقدیم همه گرفتاری های بشر زیر سر آنهاست نفرستاده!

*

بزرگنمائی در زندگی ما ایرانیها یک عادت دیرینه است.

ترانه سرایمان سالها پیش سروده: یک حمومی من بسازم چهل ستون چهل پنجره ….و ما همچنان آن را زمزمه می کنیم و لذت می بریم بدون اینکه فکرکنیم حمامی که چهل تا ستون و چهل تا پنجره داشته باشد، می شود اندازه زمین فوتبال  و نمی پرسیم با این کمبود برق این حمام را چه جوری باید گرمش کرد و با این کم آبی، آب چنین حمامی ازکجا تامین می شود؟

و چون به این اغراق ها عادت کرده ایم، موقع انتخابات یا گول وعده آوردن پول نفت سرسفره را می خوریم یا گول یک کلید را که وعده می دهند با آن همه درهای بسته را به رویمان بازکنند!

*

مسابقه فوتبال بین  فرانسه و بلژیک را تماشا می کردم و نمی دانستم از خدا بخواهم اجازه بدهد بلژیک ببرد یا فرانسه ؟!

بلژیک را هنوز ندیده ام و تنها چیزی که ازش می دانم این است که قندش معروف است و زود در دهان آب نمی شود ….

فرانسه را بارها دیده ام، اما چندان دل خوشی ازشان ندارم. یک بار در آنجا کمردرد گرفتم و چند روز در هتل بستری بودم. یک بار هم راننده تاکسی که دختر جوانی بود با موهای بلند و بلوند و شبیه بریژیت باردو کلاه سرم گذاشت و پول زیادی ازم گرفت …

در حقیقت الان بهترین فرصت است که از خدا بخواهم کلاهی را که دختره سرم گذاشته تلافی کند و بگذارد فرانسه ببازد!

از طرفی دو تن از بستگانم در فرانسه زندگی می کنند که الان می دانم زن و شوهر پای تلویزیون نشسته اند و خدا خدا می کنند فرانسه ببرد …آدم های خوبی هستند و هروقت رفته ایم منزل شان به خوبی از ما پذیرائی کرده اند و نمی خواهم چیزی از خدا بخواهم که آنها دلخور شوند مسئله انقلاب و درخت سیب و ارفرانس هم هست و همه اینها دست به هم داده و بلاتکلیفم گذاشته. خدا هم که منتظر است ببیند من چه می خواهم و همان را انجام دهد!

می گذارم به عهده خودش، خدایا هرکاری دلت می خواهد بکن و منتظرتصمیم من نمان!

*Top of Form

 

داستانی مستند از یک عشق واقعی!

 

فقط عشق شیرین و فرهاد واقعی نبود، درقرن بیست ویکم نیز عشق واقعی کم نیست…

چند سال پیش نمونه آن را تلویزیون آلمان نشان داد و میلیون ها نفر آن را به چشم دیدند. دختره ۲۲ ساله بود و بسیار زیبا و پسره! ۹۲ ساله و بسیار چروکیده، اما به گفته خودش، با ۷۰۰ میلیون یورو پول نقد در بانک.

وقتی دختره در رولزرویس کروکی آقا لبهای چروکیده او را جلوی دوربین تلویزیون بوسید، مردم معنی عشق واقعی به ۷۰۰ میلیون یورو را به  چشم دیدند!

*

آنقدر از آقازادگی تعریف کردند که ما را هم به هوس انداختند!

بارالها بنده را یکچند آقازاده کن

هرچه می خواهم برایم حاضر و آماده کن!

باغی و ملکی و ویلائی وکوهی اسکناس

وقتی حاضر شد خداوندا تو را گویم سپاس!

ریش خود کوتاه خواهم کرد و دورگیوه ای

تا شوم مطلوب طبع هر زن و هر بیوه ای!

چند تا بی ام دبلیو، چند تا بنز قشنگ

بهر من وارد بکن لطفن تو از شهر فرنگ

یک لقب می خوام مث حاج مم تقی، حاج مرتضی

تا کند حل مشکلم در هر اداره، هرکجا

شرم ذاتی، باعث پس رفت کار من شده

آنچه آقازادگی را لازمست آن را بده

هرکه آقازاده شد، باید زبل باشد کمی

توی فیلم و ویدیو، اما خجل باشد کمی …!

سربه زیر و ذکرگویان همچو مردان خدا

فکر او پیش دلار و پوند و برلب؟ ای خدا !

ملک و املاکی که گفتم باشه در بالای شهر

غیر از اون باشه خدا جون، قهر، قهر!

سکه هم یادت نره پروردگارا، لازم است

چند تن کافیست بهر آدمی که عازم است

عازمِ از جلد خود بیرون شدن، سرور شدن

یک سر وگردن ز افراد دگر بهتر شدن

وقتی اینهائی که گفتم حاضر و آماده شد

یک اشاره کن بگو حاج مم تقی، آماده شد!

بعد از آن دیگر من و عشق و دلار لاکتاب

لا کتاب واقعی، یعنی حسابی بی حساب!

Top of Form

 

 

(Visited 1 times, 18 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده سه کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا)،"شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) و "شیرین تر از تلخ" (2017 - آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This