Select Page

چند شعر از مجموعه شعر “پیامک حوا” سروده ی/ندا مقدم

چند شعر از مجموعه شعر “پیامک حوا” سروده ی/ندا مقدم

جرم زن بودن

شک می کنم

به تلخ ترین واقعه در ظهر عاشورا.

که من دیریست

از نور تاریکی هر شبح و سایه

حتی سایه ی خود ترسان و لرزانم

و در هذیان تب تندی می سوزم،

که رد پای زنانه ام را

از کوچه های شهری که کفش های کودکی شادم

بر آن پینه بسته است،

به نیش تحقیر و ضرب شلاق،

پاک می کند.

خدای را مردُم!

آیه ای، حدیثی، سخنی، پندی کسی هست

که در پناهم گیرد؟

چگونه خود را دریابم، پوشش دهم، پنهان کنم

و بگریزم از شما

کابوس های متحرک عصر جاهلیت

که طراوت را

از خیابان های شهر می ربائید و

زنده بگور می کنید

من مادر سرباز فردا،

عقده ی سرگشوده،

 بلوغ برآمده از دردم

و اکنون:

سرشار از میل به گریز و رهائی

سخت است

در تیررس هدف بودن

کشیده بر صلیب

به جرم زن بودن

شب شکن

 

لبخندت:

طلیعۀ نور است و گرما،

پاسخی بی تردید!

به شبگردی

که خاطره ی شب کویر،

سرمازده اش می کند.

و حضورت!

چنین بلند بالا که می نمائی

آفتابی ست!

در چشم شب شکنِ

هزار آینۀ رو در رو

که شبکور عزلت گزین را

روزی تازه بسازد.

آوایت!

پیغام قناری هاست

به بهاری!

که از طراوت تو آغاز می شود.

حاجت به استخاره نیست

که بهار!

منزل به منزل

نزدیک می شود.

“چه زود دیر می شود”

 

دیگر خود را نمی شناسم

حتی در آینه های،

مألوف خانۀمان

تصور گمشده ای از آنچه

خویشتن خویش می پنداشتم

و آن که آینه ها

در زنگار احتیاط!

تصویر می کنند.

پیکری خالکوبی شده

از زخم های کهنه و کاری

“چه زود دیر می شود”

زمان!

در آستانه ایستاده،

و اشاراتی ست به:

تب و تشنج،

در خود فرو مردن.

“پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک”

 

شعر من:

بی واژه ی اسمت

سرودی الکن و گنگ است.

نوای تلخ و محزونی ست،

نومیدانه در غربت.

شعر من:

یعنی ضیافت خانۀ احساس تو

یعنی که طرح رنگی از احساس رنگینت

به رنگین پیکر مام وطن

اقوام من، اجداد تو

شعر من:

یعنی نگارین خانه یِ پندار تو

همدلی عدل و عطوفت سیره یِ گفتار تو

فرهی داد و دهش در منظرِ کردار تو

شعر من یعنی وطن

یعنی که من، یعنی که تو.

در انتظار حریق

جرقه ای،

از آتش دیروزم

پنهان!

در بستر خاکستر کویر

هیمه ی خشکِ

جنگلی را

در خود،

نهان دارم!

آشتی

 

می خواهم:

آشتی کنم

با اکنون،

این لحظه،

الساعه،

و طاق نصرتی زنم،

از تخت و بخت گذشته.

به آینده ای،

مجهول و مه آلود

و فراموش کنم

لحظه ای را که دستم

از دست مادرم رها شد،

و من!

در هیاهوی تاریخ،

گم شدم.

(Visited 1 times, 13 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This