Select Page

نویسنده: بهرام بهرامی

گاوخانه: راز ِ دیوان/ بخش شش/کاستی های دبیره ی عربیفارسی/بهرام بهرامی

ناتوانی‌ی دبیره‌ی عربیفارسی برای کوته نوشت‌های دانشیک (علمی) وُ جز آن مانند ِ «سازمان ملل متحد» که کوته‌نوشت (اختصاری) ِ آن  در انگلیسی  UN است، یا «ایالات متحده آمریکا» که کوته‌نوشت ِ آن USA   می‌شود، یا اتحادیه اروپاEU وُ بسیاری دیگر. در پارسی  نمی‌توانیم بنویسیم «سمم»….

ادامه مطلب

شگفتی در سر/ فصل پنجم ـ بخش هشتم/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

وقتی فهمیدم سلیمان یه زن بزرگتر از خودشو که تازه خواننده هم هست،‌ حامله کرده و چاره ی دیگه‌ای جز ازدواج نداره چیزی نگفتم. به وضع مولود غصه خوردیم. وقتی بدبختی‌های دوروبری‌هامونو می بینم به صفیه می گم خوشحالم که به همین بقالی کوچک قناعت کردم و چیز دیگه‌ای در زندگی نخواستم….

ادامه مطلب

گاوخانه: راز ِ دیوان/پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش ـ بخش پنج/ بهرام بهرامی

در بخش های گذشته این پژوهش به روشنی نشان دادیم که برخی دبیره ها توانایی ی بیشتری برای آوانویسی دارند و برخی کمتر. از میان ِ دبیره هایی که برشمردیم در نشان دادن ِ آواهای زبان ِ پارسی، دبیره های عربی و  پهلوی کمتر از دیگر دبیره ها مانند ِ رومی یا میخی وُ اوستایی، توانمندند….

ادامه مطلب

شگفتی در سر/حافظه اداره برق/ فصل پنجم/بخش هفتم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

نصف تابستون ۱۹۹۵ رو به خیابان گردی و نصف دیگه شو در اتاق بایگانی اداره ی برق هفت تپه برای پیدا کردن ردپایی از عشقم سلویهان گذروندم. نمی دونین چقدر سیگار کشیدم و چایی خوردم. با دو مامور بازنشسته بایگانی میون انبوهی از دفترهای بزرگ بایگانی و پوشه های کلفت منگنه شده توی زونکن های…

ادامه مطلب

شگفتی در سر/مولود متصدی پارکینگ می شود/ فصل پنجم- بخش پنجم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

بعد از شکست در ساندویچی بین بوم  مولود می دانست که از اکتاش ها نمی تواند برای کار کمک بگیرد. گرچه به خاطر تعطیلی بوزافروشی باجناق ها از دست فرهاد عصبانی بود، دوست می داشت ببخشدش و با کمک کردن به دوستش از ناراحتی وجدان او بکاهد، اما رایحه دوست نداشت.  او گناه تعطیلی….

ادامه مطلب

گاوخانه: راز ِ دیوان/پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش/بخش ۴/بهرام بهرامی

گفتار ِ پیشین خودم را با نشان دادن ِ رویه ای از یک نسک ِ فارسی به پایان بردم وُ از خوانندگان خواستم درباره ی آن بیاندیشند. این نسک که در این بخش رویه ی دیگری از آن را می آورم از «گلستان ِ سعدی» با ویرایش ِ میرزا ملکم خان ناظم ‌الدوله (۱۲۸۷-۱۲۱۲ خورشیدی، روشنفکر، روزنامه‌نگار وُ سیاست‌مدار…

ادامه مطلب

گاوخانه: راز ِدیوان/پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش/ ۳/ بهرام بهرامی

فرگشت ِ دبیره ی  عربیفارسی وُ دستاورد ِ ما پس از دویست سیصد سال در گفتار ِ پیشین پرسشی را با شما در میان گذاشته بودم: دُم ِ «کژدُم» چرا کج است؟ همچنین یک رویه از نسک هزار سال نثر پارسی را در پایان سخنم آورده بودم. پیش از آنکه بگویم چرا و آن دو نکته را بررسی کنم شایسته است به چگونگی ی پیدایش دبیره ی عربی و نیز چگونگی ی پذیرفته شدن ِ این دبیره از سوی ایرانیان و به کار گرفتن ِ آن برای آگاشتن (ثبت) ِ پارسی یا فارسی نگاهی کوتاه بیفکنیم. چند نکته را...

ادامه مطلب

شگفتی در سر/ فصل پنجم /بخش چهارم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

«در اوج دوران سیاهی که بیشتر کردها پس از کودتای ۱۹۸۲ در دیاربکر تجربه می کردند، و ساکنان این شهر که جمعیت بزرگی از آنان کرد هستند در زندان ها به بدترین شیوه ای شکنجه می شدند، مردی مرموز که ظاهرش شبیه مامورای دولتی بود به این شهر می رود، و از راننده ی کردی که او را از فرودگاه…

ادامه مطلب

گاوخانه: رازِ دیوان/ ۲/ بهرام بهرامی

شایسته است بگوییم که دبیره ی اوستایی (دین دبیره) را موبدان ساسانی دویست سال پیش از مِسروُپ برای نگاشتنِ گاتاهای زرتشت از روی دبیره ی پهلوی/ اشکانی فراساخته بودند. از «دین دبیره» در بخش ِ نخست این پژوهش سخن گفتیم وُ شایسته است بیافزاییم که به گفته ی زبان پژوهان…

ادامه مطلب

گاوخانه : راز ِ دیوان/ بهرام بهرامی

پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش بخش یکم زبان وُ نوشتار، نگاهی به تاریخ ِ دگرگونی ی دبیره ها عنوانِ این پژوهش را از رویِ بازیگوشی ی نویسندگانه، با نگاهی به کتابِ ارزشمندِ «دیسه ها برای آواها» نوشته ی تیموثی دونالدسون برگزیده ام.(۱) کوششِ من در این جستار آن است که توانها وُ ناتوانی های دبیره (خط: الفبا) ی عربیفارسی را که امروز برای نگارشِ زبانِ پارسی به کار می رود بسنجیم. همچنین این پرسش ها را واکاویم که: آیا زبان وُ دبیره بخش های جدایی ناپذیر از هم اند؟ آیا می توان همه ی زبانها را با همه...

ادامه مطلب

شگفتی در سر/فصل ۵/بخش۳ /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خدا بیامرز عمو مصطفی تا سال ۱۹۶۵ توی زمینی که با بابا تو محله ی کول تپه دورش نرده کشیده بودن، تونست تنها یه اتاق بسازه. مولود از ده اومد شهر تا کمکش باشه، اما کاری از پیش نرفت و اون دوتا روحیه شونو از دست دادن، اما ما روی زمینی که بابا و عمو مصطفی تو محله ی توت …

ادامه مطلب

شگفتی در سر/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی/ فصل پنجم

اورهان پاموک    بوزافروشی باجناق ها کاری آبرومندانه و ملی    ادامه ی بخش نخست دو ماهی که از کار بوزافروشی باجناق ها گذشت، هر چهار تن به این نتیجه رسیدند که مغازه سودآور نیست، اما چیزی به همدیگر نگفتند. در بهترین حالت در بوزافروشی باجناق ها هر روز مبلغی حدود سه برابر آنچه مولود زمستان در خیابان فروخت به دست می آمد. درآمد رایحه و مولود به سختی می توانست برای هزینه زندگی یک زوج بدون بچه کافی باشد. تازه بخشی از این درآمد به لطف زدوبندهای فرهاد بود که نه اجاره مغازه می دادند، نه پول برق...

ادامه مطلب

آبتین ساسانفر؛ پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران درگذشت/بهرام بهرامی

استاد ساسانفر پس از تحصیل در دانشگاه های ژنو و سوربون پاریس موفق به دریافت دکترای حقوق شد. آبتین ساسانفر پیش از بهمن ۵۷ سمت مشاور حقوقی و وکیل دعاوی سازمان برق تهران را بر عهده داشت و سپس به فرانسه رفت و به کار وکالت و امور اقتصادی پرداخت….

ادامه مطلب

شگفتی در سر/اورهان پاموک \پایان فصل ۴/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

شب چهاردهم نوامبر ۱۹۹۱ یک کشتی بازرگانی لبنانی که راهی جنوب بود، با یک کشتی باری فیلیپینی که به سوی دریای سیاه می رفت و بار ذرت داشت در کم عرض ترین بخش تنگه ی بسفر، جلوی حصار آناتولی، برخورد کرد و غرق شد. در این حادثه پنج ملوان جان باختند. فردای آن روز مولود و همکارانش

ادامه مطلب

شگفتی در سر/ ۴- ۱۶/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به مولود گفتم: “انگاری طرف داره دنبال یکی می گرده دقیقا مث تو، کسی که هم از غذا سر در بیاره هم از ظرافت های غذاخوری، هم آدم درست و قابل اعتمادی باشه. می دونی که این روزا تو استانبول چنین آدمی نایابه! به حقوقت اما حواست باشه… وقتی طرف شروع می کنه …

ادامه مطلب

نوجوانی ـ۳۷، ۳۸/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

زندگی لی‌لا طی آن ماه سپتامبر از این رو به آن رو شد. تغییر ساده ای نبود ولی پیش آمد، اما من. از ایسکیا با عشق سوزان نینو برگشتم در حالی که پدرش با بوسه‌ها و دستهایش بر پیکر من داغی گذاشته بود. معلوم بود که شب و روز در برابر این آمیزه شادی و ترس درونی جز اشک ریختن کاری از دستم برنمی‌آمد.

ادامه مطلب

نوجوانی/داستان کفش/۳۶-۳۵/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دوست بی‌مانند من: النا فرانته این نامه مرا شدیدا نگران کرد. جهان لی‌لا مانند همیشه آمده بود و روی جهان من سایه انداخته بود. همه آن چیزهایی که از ماه ژوئیه تا اوت نوشته بودم به نظرم سطحی آمدند. لازم بود خودم را نجات دهم. به ساحل نرفتم. بی‌درنگ کوشیدم نامه‌ای جدی در پاسخ او بنویسم. چیزی همانند نامه‌ او با لحنی ساده و در عین حال سرشار از نکات ضروری. نامه‌های قبلی را بدون زحمت و زور زدن زیاد چندین صفحه را در چند دقیقه، بدون خط خوردگی نوشته بودم. این نامه را اما هی نوشتم و هی...

ادامه مطلب

نوجوانی/داستان کفش/۳۲/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کوشیدم ماریسا را راضی کنم که برویم به استقبال نینو ولی او رد کرد و گفت برادرش لایق چنین استقبالی نیست. عصر نینو رسید. بلند و تکیده با پیراهنی آبی و شلواری تیره و صندل. کیفی روی دوشش انداخته بود. ذره ای واکنش به حضور من در ایسکیا…

ادامه مطلب

نوجوانی/داستان کفش/۲۸-۲۷/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

با معدل ۹ قبول شده بودم. طوری که حتی قرار شد به من چیزی به اسم بورس تحصیلی بدهند. از چهل همکلاسی که داشتم تنها ۳۲ نفر مانده بود. جینو رد شد. آلفونسو در سه درس تجدیدی آورد و قرار بود شهریور ماه امتحان بدهد. پدرم تشویق کرد که بروم سراغ خانم اولیویرو. مادرم نمی‌خواست….

ادامه مطلب

نوجوانی/داستان کفش/۲۵-۲۴/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به دبیرستان بازگشتم. ضرباهنگ سیل‌آسا و آزاردهنده‌ای که دبیران بر ما اعمال می‌کردند مرا در خود بلعید. بسیاری از همشاگردی‌های من نیمه راه رها کردند و کلاس آب رفت. جینو نمره‌های پایینی در درسها گرفت و از من خواست کمکش کنم. من هم کوشیدم کمکش کنم ولی راستش او می‌خواست …

ادامه مطلب

نمایشگاه عکس‌های راوی حاج و بابک سالاری در بلغارستان/بهرام بهرامی

نمایشگاه عکس‌های راوی هاج و بابک سالاری از روز هجدهم ماه می در صوفیا بلغارستان گشوده می‌شود. راوی هاج زاده بیروت و باشنده مونترال از نویسندگان صاحب نام کانادایی است که تاکنون سه رمان از او منتشر و آثارش به سی زبان ترجمه شده است. بابک سالاری عکاس ایرانی کانادایی باشنده …..

ادامه مطلب

نوجوانی/داستان کفش ۲۲-۲۳/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

استفانو با خونگرمی به ما خوشامد گفت. یادم هست که به سر و وضعش رسیده بود. چهره‌اش در هیجان اندکی گل انداخته بود. پیراهن سفیدی با کراوات به تن داشت و جلیقه آبی رنگی پوشیده بود. زیبا می نمود و حالتی شبیه شاهزادگان داشت. بنا به حساب من هفت سالی از من و لی‌لا بزرگتر بود. فکر کردم داشتن …

ادامه مطلب

نوجوانی/داستان کفش/۱۷/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

راستش نمی‌دانم جواب پاسکال روی لی‌لا چه اثری گذاشت. فهمیدنش برایم سخت است. نخست به این دلیل که جواب او در همان زمان روی خود من اثر ملموسی نگذاشته بود، اما لی‌لا مثل همیشه تحت تاثیر قرار گرفته بود. این جواب زندگیش را عوض کرد. سراسر آن تابستان لی‌لا با این فکر…

ادامه مطلب

نوجوانی-۱۱ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آن تابستان تابستانی بود که مرزهای محله ناپدید شدند. یک روز صبح پدرم مرا با خودش برد. قرار بود در سیکل دوم نامنویسی کنم. پدرم می‌خواست ببیند هنگامی که پاییز مدرسه تازه شروع می‌شود از چه وسیله نقلیه همگانی استفاده کنم. روز زیبای بسیار درخشان و بادی بود. احساس می‌کردم پدرم مرا دوست دارد. و به تدریج حس احترامم ..

ادامه مطلب

نوجوانی/۱۰/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

فردای آن روز پنهانی با پاسکال په لوسو دیدار کردم. او نفس زنان و خوی کرده با پوشاک کار رسید. سراپا گچی. توی راه درباره داستان دوناتو و ملینا صحبت کردیم. داشتم به او می‌گفتم رویدادهای آخری گواهی بر دیوانه نبودن ملینا است و نشانگر اینکه دوناتو به راستی عاشق او بود و هنوز هم هست. پاسکال با من موافق بود، اما متوجه شدم با اینکه اینها حساسیت…

ادامه مطلب

مرگ شاعر همیشه تبعیدی/بهرام بهرامی

در دهه ۶۰ میلادی شاعر پرآوازه‌ای بود که شعرخوانی‌هایش در سالن‌های شعرخوانی متعارف نمی‌گنجید و در استادیوم‌های ورزشی برگزار می‌شد. دوران خروشچفیسم بود. «دوران طلایی» استالین سپری شده بود و دستاوردهایش را رویزیونیست‌ها (به گفته کمونیست‌های دو آتشه میهنی) به سرکردگی یک روستایی به نام نیکیتا خروشچف برباد داده بودند. …

ادامه مطلب

نوجوانی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مدرسه دوباره شروع شد و من از همان روزهای اول در همه ی درسها جلو بودم. بی صبرانه چشم به راه بودم که لی ‌لا از من بخواهد در زبان لاتین یا هر چیز دیگر کمکش کنم. چنین می‌نمود که انگیزه من برای پیشرفت در درسها بیش از مدرسه به خاطر لی ‌لا بود. من حتی در دبستان هم چنین پیشرفتی نداشتم….

ادامه مطلب

نوجوانی/ برگردان: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

این دوران چیزی مانند ادامه همان رمان های مصور و داستان های عاشقانه بود. به زودی دریافتم کارهایی که به تنهایی انجام می‌دهم مرا اصلا هیجان زده نمی‌کند. تنها زمانی که لی لا بود آن لحظه اهمیت و معنا پیدا می‌کرد. اگر لی ‌لا نبود و اگر صدای او از چیزهای دور و برم برداشته می‌شد چیزها کثیف و خاک گرفته به نظر می آمدند. سیکل اول دبیرستان، لاتین، معلم ها….

ادامه مطلب

نوجوانی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دوران اندوه آغاز شد. چاق شدم، و انگاری زیر پوست سینه ام دو قلب جوانه زده بودند. موهای زیر بغل و آلت تناسلی ام درآمده بود. همزمان، هم اندوهگین و هم دلواپس بودم. بیشتر از هر زمانی درس می خواندم. در ریاضیات هرگز به جواب هایی که در حل المسایل آمده بود نمی‌رسیدم. جمله های لاتین هم گویی بی معنا شده بودند. تا فرصتی دست می داد خودم را …

ادامه مطلب

نوجوانی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

۳۱ دسامبر ۱۹۵۸ لی‌لا نخستین درون‌داستان فروپاشی کرانه‌ها را تجربه کرد. این عبارت مال من نیست. لی‌لا همیشه این اصطلاح را به کار می‌برد. به گفته او در چنین حالی ناگهان آدمها و اشیاء نخست فرومی‌پاشیدند و سپس از میان می‌رفتند. آن شب که همگی در بالکن جمع شده بودیم تا فرارسیدن سال ۱۹۵۹ را جشن بگیریم این حس ناگهان به لی‌لا ضربه زده بود. او نخست ترسیده بود و آن…

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

من و لی‌لا در امتحان نهایی دبستان با هم شرکت کردیم. وقتی فهمید قرار است در امتحان ورودی راهنمایی شرکت کنم انرژی‌اش را از دست داد. اتفاقات بعدی سبب شگفتی همه شد. من هر دو امتحان را با معدل ۱۰ یعنی بالاترین نمره گذراندم. لی‌لا گواهینامه دبستان را با معدل ۹ گرفت. در حساب هم نمره هشت آورد. هرگز کلامی از روی خشم یا دلخوری به من نگفت….

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کمی پیش از امتحان نهایی دبستان لی‌لا مرا واداشت که یکی از کارهایی را که به تنهایی جرات انجامش را نداشتم انجام بدهم. تصمیم گرفته بودیم از مدرسه در رویم و از محله خارج شویم. پیش از آن هرگز چنین کاری نکرده بودیم. تا آنجا که خاطراتم اجازه می‌داد هرگز از ساختمان چهار طبقه آپارتمان، حیاط آن، کلیسای محله و باغ ملی دورتر نرفته بودم. میلی هم به آن نداشتم. قطار در آن سوی ….

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

لی‌لا هرچه به من می‌گفت باور می‌کردم. باورم شده بود که هیکل بی‌شکل دون آکیله همه سوراخ سنبه‌های زیرزمین را پرکرده و دستهایش آویزان است و با انگشت‌های بلندش نوو عروسک لی‌لا را با یک دست گرفته و با دست دیگر تینا را. خیلی به من سخت گذشت. ناخوش شدم، تب کردم، بهبودی پیدا کردم، دوباره ناخوش شدم. به بیماری اختلال لامسه …

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آنطور که رینو برادر بزرگتر لی‌لا می‌گفت لی‌لا زمانی که هنوز حتی سه سالش نشده بود با نگاه به کلمات و عکس‌ آنها توی کتاب الفبای رینو خواندن را یاد گرفته بود. رینو پشت میز ناهارخوری توی آشپزخانه می نشست تا تکلیف‌های مدرسه را انجام دهد. لی‌لا با نشستن کنار دست او بیشتر از خود رینو یاد گرفته بود.

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دوستی من با لی‌لا روزی آغاز شد که تصمیم گرفتیم پله پله و اشکوب به اشکوب به در خانه دون آکیله برویم. من هنوز بنفشه حیاط را و بوی آن شامگاه بهاری گرم را خوب به یاد دارم. مادرهایمان داشتند شام درست می‌کردند و وقت بازگشت به خانه رسیده بود، ولی ما هر دو بی‌ که لب به سخن بگشاییم با به چالش خواندن و آزمودن دل و جرات آن یکی، عمدا رفتن به خانه را به عقب ‌انداختیم. کاری …

ادامه مطلب

دخترهایی که حاضر نیستند خواستگارهایشان را ببینند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خب بعضی زنا اصولا دلاله به دنیا اومدن. یه نوع موهبت الهی در وجودشون هست که همه آدمارو خوشحال می کنن. من از اون قماش نیستم، ولی راستش وقتی سمیحه اونهم موقعی که بابا از قورقوت پول گرفته بود و قول اونو به سلیمان داده بود، فرار کرد، یک شبه فوت و فن کارو یاد گرفتم. چون می ترسیدم منو توی این ماجرا مقصر بدونن و از اون گذشته دلم برای…

ادامه مطلب

دخترهایی که حاضر نیستند خواستگارهایشان را ببینند/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خونواده هایی که می خوان دختر شوهر بدن یا برای پسرشون زن بگیرن، اولین جایی که می رن سراغش، روستای زادگاهشون و میون فک و فامیل های خودشونه. یا حداکثر توی محله ای که ساکنند. فقط دخترایی که دوروبر خودشون نتونستن شوهری پیدا کنن، (به این دلیل واضح که معمولن طرف یه اشکالی داره)، می گن می خوان با یه غریبه از یه شهر دیگه ازدواج کنن.

ادامه مطلب

ستردن خاک از سر و روی شهر/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

فرهاد: یه سال بعد از اینکه کارو توی رستوران مروت شروع کردم، کم کم منو گذاشتن پای دخل. یه دلیلش البته درس های دانشگاهی بود که سمیحه مشوق من در ادامه شون بود. البته دانشگاه واقعی نبود و من به صورت مکاتبه ای و از طریق تلویزیون داشتم تحصیل می کردم. با اینهمه عصرها که رستوران شلوغ و پر مشتری می شد و بوی خوش راکی و سوپ فضای خوراکخانه را معطر می کرد…

ادامه مطلب

ستردن خاک از سر و روی شهر/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سمیحه: فرهاد از حرف مردم می ترسه و برای همین بهترین بخش قصه ما رو حذف می کنه چون به نظرش خصوصیه. ما البته عروسی گرفتیم، گرچه کوچک بود ولی عروسی قشنگی بود. لباس عروسی سفیدی از فروشگاهی در طبقه دوم مغازه لباس عروس در قاضی عثمان پاشا کرایه کردیم. تموم مهمونی سعی کردم نذارم چیزی اذیتم کنه….

ادامه مطلب

محله ی قاضی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

اگر مطمئن بودی که با علویها، کردها، و دیرتر با طریقتی ها و شیخان شان هم می توانی کنار بیایی، احتمالن از ویرانی خانه ات در امان می ماندی. حرف های در این باره به سرعت در همه ی تپه می پیچید، اما هیچوقت هیچکس به واقع اعتراف نمی کرد که سرچشمه شان از کجاست. من هم به نصیحت پدرم گوش کردم و هر بار یک جور دیگر جواب می دادم….

ادامه مطلب

دختر دومی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود تا زمانی بس دور از این رویدادها و خبرها دور و غریبه ماند، البته که شوق نخستینش را برای کار از دست نداده بود. او مانند بازرگان کامیابی که به کارش ایمان دارد و همچون قهرمان کتاب های «چگونه در تجارت موفق شویم» با خوشبینی جهان را می نگریست. به ذهنش خطور کرد که با نصب چراغ های پرنورتر داخل جعبه چهارچرخه اش می تواند…

ادامه مطلب

نخود پلو:خوراک هرچه کثیفتر باشه خوردنی تره ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود و رایحه که به خانه رایحه رسیدند دریافتند که بسیاری از پاکت هایی که مهمانان با آنهمه اهن و تلپ به آنها پیشکش کرده بودند، خالی است، اما هیچ در شگفت نشدند. مولود که دیگر نه به بانک و نه بانکدار اعتماد داشت بیشتر پولهای دریافتی را برد و برای رایحه گردن بند و النگوی طلا خرید. یک تلویزیون سیاه سفید دست دوم هم از دولاب دره خرید تا شبها که رایحه چشم انتظار او بود حوصله اش….

ادامه مطلب

عروسی مولود و رایحه/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود منو به عروسیش دعوت کرد. بهش گفتم «اصلن! فراموش کن!» این جواب مولودو ناراحت کرد. گرچه باید قبول کنم که دلم می خواست بعد از سالها سالن عروسی شاهیکه را دوباره ببینم. چه جلسات پرشوری را در جمع چپ ها در این زیرزمین بزرگ برگزار نکردیم. احزاب سوسیالیست و گروه های وابسته به جبهه چپ کنفرانس های سالانه و میتینگ هاشونو اونجا برگزار می کردن…

ادامه مطلب

عروسی مولود و رایحه/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خیلی سخته که دختر آدم با مردی فرار کنه. تازه اگه آدم تفنگی چیزی دم دستش نباشه که همان موقع شروع کنه به چپ و راست تیر انداختن، در و همسایه شروع می کنند به پخش شایعه که: باباهه خبر داشت! همین چهار سال پیش بود که سه تا قطاع الطریق مسلح یه دختر زیبا را روز روشن دزدیدن. پدره رفت پیش قاضی و تقاضا کرد که ژاندارمها را گسیل کنه. روزها و روزها در تنهایی و نگران سرنوشت…

ادامه مطلب

مولود و رایحه/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود روز هفدهم ماه مارس ۱۹۸۲ خدمت اجباری را به پایان رساند و بی درنگ سوار نخستین اتوبوسی که به استانبول می رفت شد. در محله طارلاباشی آپارتمانی در طبقه دوم یک ساختمان کهنه یونانی ساز که کف آن با لینولئوم فرش شده بود اجاره کرد که از خوابگاه رستوران کارلیوا دو کوچه فاصله داشت. در یک رستوران …

ادامه مطلب

کودتای نظامی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

عملیات نظامی که همه می خواستند پیشاپیش از تاریخ پنهان آن آگاه شوند هرگز انجام نشد، زیرا شب ۱۲ سپتامبر کودتایی به وقوع پیوست. مولود هنگامی که خیابان های بیرون از پادگان را خالی دید فهمید که چیزی غیرعادی روی داده است. ارتش در سراسر کشور اعلام وضعیت فوق العاده و منع رفت و آمدهای شبانه کرد….

ادامه مطلب

درخت و تبعید/بهرام بهرامی

مهاجرت دست از سرمان برنداشت. هشت نه ساله بودم که راهیِ تهران شدیم. در تهران یاد و یادواره ی دوستانِ گیاهی کم کم داشت دور و دورتر می‌شد. همچنان که کم کم ترکی را از یاد می‌بردیم وُ به لهجه ی پدر وُ مادر که سوادِ خواندن داشتند ولی فارسی را با لهجه حرف می‌زدند، می‌خندیدیم. گهگاه در …

ادامه مطلب

موضوع انشاء: یک روز تعطیل را با خانواده شرح دهید/بهرام بهرامی

زهرا می‌پرد. شما که دیدیدش. همه دیدید. اگر بگویید ندیدید، اگر بگویید نمی‌شناسیدش دروغ می‌گویید. او به اندازه تاریخ سنگدلی این سرزمین عمر دارد. نگاهش کنید. در عکس‌ها می‌بینیدش. در آن بلندی. در آن بلندای جهان. آماده پریدن است. اما چه غوغایی است کنار او. یک سو آتش و یک سو، آن پایین…

ادامه مطلب

پریشادخت شعر آدمیزادان؟بهرام بهرامی

در شعر نوین ایران فروغ فرخزاد نخستین شاعره ای است که در برابر برتری جویی مردانه به پا می‌خیزد و آوای زن ایرانی را به گوش می‌رساند. او به راستی شایسته پاژنام (عنوان) «پریشادخت شعر آدمیزادن» است. این نام را اخوان ثالث بر او گذاشته بود. فروغ گرچه کوتاه زیست (چهار کتاب شعر…

ادامه مطلب

چرا لیلی پورزند؟/بهرام بهرامی

برای کسانی که در جریان خبرهای ایرانیان تورونتو نیستند شاید باید می­نوشتم: چرا «چرا لیلی پورزند؟»؟ این روزها در باهماد (کامیونیتی) ایرانیان تورونتو رقابت در میدان نامزدی حزب لیبرال و انتخابات فدرال ۲۰۱۵ شکل تازه ای گرفته است و از همین رو…

ادامه مطلب

خردادنامه/بهرام بهرامی

در اینجا آهنگ نقد و بررسی ادعاهای دو جناح زمامداران آمریکایی را نداریم، اما این بگومگوها اهل ادبیات و کتابخوان ها را واداشت که به برخی از رمان های آینده نگر همچون «۱۹۸۴» جرج اورول و گوهر تابناک این ژانر یعنی «جهان نو و فرخنده» آلدوس هاکسلی نگاهی تازه بیافکنند….

ادامه مطلب

آنچه جمهوری اسلامی می‌داند و آنچه نمی‌داند/بهرام بهرامی

جمهوری اسلامی از همان روزی که در سال ۵۷ پس از نه یک کلمه کم نه یک کلمه بیشِ خمینی وارد زندگی سیاسی مردم ایران شد، چیزهای زیادی می‌دانست. می‌دانست پشتیبانان آن در میان مردم کم نیستند. همان مردمی که چهارده سده به دنبال آمدن امام زمان …

ادامه مطلب

اردیبهشت نامه/بهرام بهرامی

بست سلرها یا کتابهای پرفروش در آمریکا و اروپا از سلیقه یا چشایی همگانی پیروی می‌کنند. با اینهمه در میان پرفروش‌ها هم همه آنچه به دست خواننده می‌رسد بی ارج و پیش پا افتاده نیست. از همین دسته است رمان «زیر سایه درخت انجیر هندی» نوشته وادی راتنر….

ادامه مطلب

فروردین نامه/بهرام بهرامی

ادبیات کمابیش هزارساله انگلیسی زبان در این چهار پنج دهه گذشته دستخوش دگرگونی‌های بنیادی شده. این ادبیات دست کم تا دهه ۵۰ ادبیاتی بومی است. هرچند چهره‌های برجسته‌ای مانند شکسپیر، بکت و جویس را در خود پرورانده بود. اما چهار پنج دهه پس از آغاز سده بیستم دیوار بومی خود را فرو ریخت و مهاجران…

ادامه مطلب

اسفند نامه/بهرام بهرامی

روزهای پایانی اسفندماه ۱۳۹۰ را در حالی پشت سر گذاشته ایم که هیچ رمالی حتی خوشبین‌ترین آنها در فنجان قهوه نشر و چاپ در ایران آینده روشنی نمی‌بیند. اگر میزان دستاورد فرهنگی مردم یک کشور را شمار کتابهای چاپ شده در آن آشکار سازد، ایران (یعنی جمهوری اسلامی ایران)….

ادامه مطلب

نگاهی به “ستیز برای ستاره” نوشته مجید پهلوان /بهرام بهرامی

ژانر نامه در میان ژانرهای گوناگون ادبی خواننده ویژه خودش را دارد. از نامه‌هایی مانند نامه‌های کافکا به ملینا بگیر تا نامه‌های همسایه نیما یوشیج و یا نامه‌هایی که میان شهید نورایی و صادق هدایت رد و بدل شده و حتا نامه‌های سیاست پیشگان و نام‌داران…

ادامه مطلب

بهمن نامه/بهرام بهرامی

زمان در داستان های ویرجینیا وولف و جیمز جویس بر پیرامون دو دایره هم مرکز سوار شده است. دایره کوچکتر زمان اکنون داستان است و دایره بزرگتر زمان یادهای آدم های داستان. از همین رو کمان بزرگی از دایره بزرگتر کمان کوچکی از دایره کوچکتر را در بر می گیرد….

ادامه مطلب

دی نامه/بهرام بهرامی

جیم هالت سپس نگاهی به دبستان فلسفه رواکردی می‌اندازد که با فیلسوفان مشهور به «فیلسوفان کمبریج» یعنی کسانی مانند برتراند راسل، جرج ادوارد مور و ویتگنشتین شکل گرفت. دبستانی که به روشنی بر معنادار بودن و ریاضی‌وار بودن جستار‌ها پای می‌فشرد….

ادامه مطلب

آذرنامه/ بهرام بهرامی

قرار است هر ماه بخش کوچکی از شهروند را ویژه تازه‌های ادبیات آن ماه کنیم. نگاهی خواهد بود به آنچه در آن ماه در جهان در شعر و داستان و نظر مطرح است. در این بخش به معرفی کتاب‌هایی که به شهروند رسیده نیز می پردازیم. از ماه مهر آغاز کردیم و این سومین ویژه نامه است که به نام این ماه، آذرنامه خوانده می شود…

ادامه مطلب

یلدا،‌ آیینی کهن،‌ پیوند دهنده مردم جهان/بهرام بهرامی

اما «یلدا» واژه‌ای سریانی است به معنای زایش و تولد. این شب شب زایش مهر است، زیرا از فردای آن با دمیدن خورشید روزها بلندتر می‌شوند. شاید از همینرو دهمین ماه گاهشماری ایرانی را دی نامیده اند زیرا دی به معنای دادار و آفریدگار است. ماه دی در گاهشماری پیش از زرتشت آغاز سال نو ایرانیان بود….

ادامه مطلب

آبان‌نامه/بهرام بهرامی

قرار است هر ماه بخش کوچکی از شهروند را ویژه تازه‌های ادبیات آن ماه کنیم. نگاهی خواهد بود به آنچه در آن ماه در جهان در شعر و داستان و نظر مطرح است. در این بخش به معرفی کتاب‌هایی که به شهروند رسیده نیز می پردازیم. ویراستاری این بخش را تا آنجا که در توان دارم انجام خواهم داد. اما یک دست بی صداست….

ادامه مطلب

شش هفته هنر ایران/ بهرام بهرامی

سینمای ایران سینمای شگفتی‌هاست. این سینما هم اکنون سن و سالی نزدیک به سینمای هند را دارد که یک صد سالگی اش را این روزها جشن خواهد گرفت. با این همه این دو سینما راهشان را از همان آغاز از هم سوا کرده‌اند. سینمای هند در جایگاه دومین سازنده فیلم در جهان …

ادامه مطلب

مهرنامه/ بهرام بهرامی

قرار است هر ماه بخش کوچکی از شهروند را ویژه تازه‌های ادبیات آن ماه کنیم. بیشتر نگاهی خواهد بود به آنچه در آن ماه در جهان و صد البته در ایران و در شعر و داستان و نظر مطرح است. کوشش خواهیم کرد در این بخش به معرفی کتاب‌هایی که به شهروند رسیده نیز بپردازیم…

ادامه مطلب

آیا عمر جمهوری اسلامی ایران سپری شده؟/بهرام بهرامی

هواداران جنگ نیک می‌دانند که هیچ جنگی در جهان نوین ما نتوانسته آزادی گستر باشد. عراق و افغانستان دو نمونه نیک است. با همه امیدهایی که برخی‌هایمان داشتیم به سامان کردن آزادی‌های مدنی در این دو سرزمین همچنان دور از دیدرس می‌نماید. درگیری‌های …

ادامه مطلب

ابژ‌ه/برگردان بهرام بهرامی

لوییز بوشان* رنگ باخته پرده ای رنگ باخته شب همچو پرده‌ای رنگ باخته بادش می‌کشد این سو و آن سو بادکی خرد و شب درنگ می‌کند زندگی، آینه‌ای که از سر اتفاق از برابر آن می‌گذریم بی که نگاهش کنیم نسیمکی از پنجره در هم می‌شکند خاموشی را وآنک چشم‌اندازی که به فراموشی سپرده می‌شود کنار پنجره ایستاده‌ام شاخه‌های درختان را نگاه می‌کنم شاخه‌های شکسته به پوست درختان می‌اندیشم که فروخواهند ریخت بر خاک همچون بالاپوشی فرسوده چون پوست تن ما برف می‌بارد با پرک‌های درشت روی آسفالت خیابان سن لوران چهارراه سن کاترین تاج‌های گل می‌درخشند زیر روشنای چراغهای ماشین‌ها در نمای ساختمان ها و ویترین‌ها ماشین‌ها با آهنگی یکنواخت در خیابان به سوی شمال می‌رانند و برف را سر باز ایستادن نیست زن نشسته در گوشه‌ای آرام صدای شکستن استخوان‌های یخبوته‌ها روی شیشه‌های پنجره آفتاب شب در قابی ساده صبح سپید در نیم‌سایه رنگ باخته خاموشی بیهوده را گوش می د‌هم خاموشی تلخ سخنان بیهوده را می‌شنوم سر رفتن ندارم همین جا خواهم ماند ایستادن و نگاه کردن از پشت پنجره طعم ساده زیستن در اینک طعمی تک رامو (۱)  گوش می‌دهم، «سرخپوستان دلیر» (۲) زمزمه‌ای خسته و دراز گهگاه خاموشی را می‌شکند موسیقی را از دریا یاد می‌گیرم سر را روی شمد ساحل می‌گذارد و می‌میرد آینه شنی و خون باران که قطره قطره از تنش روی آن می‌ریزد… *از لوییز بوشان چیز چندانی نمی‌دانیم. کانادایی...

ادامه مطلب

تاریخ نانوشته نقاشی معاصر ایران/ بهرام بهرامی

مدرنیته در بستر خودش در دنیای غرب چهار قرن سابقه دارد و ما از وسط راه یک دفعه پنجره‌ای را باز کردیم به دنیای غرب و یک شبه خواستیم که نقاش غربی شویم. اینها باید به بحث و گفت‌و‌گو گذاشته شود. به بحث و نقد کشیده شود. یک نقاش ایرانی چگونه باید از مولفه‌های هنر مدرن در بستر ایرانی رفتار کند….

ادامه مطلب

جشن‌های ماه فروردین/بهرام بهرامی

«سیزده به در» سیزدهمین روز فروردین ماه است که از دیدگاه گاهشماری تیر روز از تیرماه می‌شود. پژوهشگران درباره ریشه این جشن دیدگاه یک سانی ندارند. برخی آن را جشنی کهن می‌دانند و برخی آن را جشنی عوامانه و برآمده ….

ادامه مطلب

راز ماندگاری نوروز/بهرام بهرامی

تا پیش از خیام، دانشمند ایرانی، نیز ایرانیان سال را بر پایه گردش خورشید پاس می‌داشتند. زیرا باشندگان این پلات (فلات ایران) مردمی کشاورز بودند که هر گام خورشید و هر دم آن زندگی گیاهان دست‌پرورده آنان را این رو و آن رو می‌‌کرد.

ادامه مطلب

خورشید/ برگردان: بهرام بهرامی

چارلز اولسون شاعر مدرنیست آمریکا (ز: ۲۷ دسامبر ۱۹۱۰ م: ۱۰ ژانویه ۱۹۷۰) است. بسیاری از شاعران پسامدرن به ویژه شاعران «زبان مدار» او را پدر شعر پسامدرن می خوانند. اولسون خود را ا شاعر یا نویسنده نمی داند و چنین تعریف می کند: «باستان شناس صبح» او شعر بلند ماگزیموس خود را که اندکی پیش از مرگ به پایان رساند تحت تاثیر کانتوهای ازرا پاوند نوشت.

ادامه مطلب

سال ۵۸ در تلویزیون ملی ایران/ بهرام بهرامی

تلویزیون ملی ایران در منطقه یعنی میان سه کشور ایران و ترکیه و پاکستان که به همراه بریتانیا کشورهای عضو سنتو را تشکیل می دادند از نظر حرفه ای بودن و پیشرفت تکنولوژی بالاترین بود. این را در سمینار تلویزیونی سنتو به روشنی دیدم. حدود سال ۵۵ یا ۵۶ من یکی از شرکت کنندگان این سمینار بودم

ادامه مطلب

فاحشه یا متعلقه: دو رویه سکه ای به نام زن در فرهنگ سنتی/ بهرام بهرامی

اما باور من این است که فاحشه (به چم هرزه و ناپاک)‌ کسانی هستند که دانشجویانی مانند نیابی فر و پیمان عارف را به جرم توهین به رییس جمهور شلاق می زنند، کسانی که مرضیه وفامهر را به جرم بازی در “تهران من حراج” به شلاق و زندان محکوم می کنند

ادامه مطلب

داستان اون یکی/ بهرام بهرامی

می رفت سر کوچه کمی سیب زمینی می خرید، می خواست بره صندوق پول بده، چشمش می افتاد به ریحان های تازه و انار. یک بسته ریحان و دو تا انار می خرید می آمد خونه. زنش بسته را از دستش می گرفت می گفت:‌

ادامه مطلب

یادواره های شهر کوچک/ بهرام بهرامی

  برای گلی ایرانی با  آرزوی تندرستی خواهرش  شهر کوچک سردمان را به یاد داری نازلی؟  آسمان آبی و برف خال خال شب سال نو   از گرد راه که می رسید نوروز، استخر باغ گلستان هم می درخشید دهن دره ای می کرد و از روی نقشه شهر بلند می شد   اول عقربه میدان ساعت را یک فصل جلو می کشید و می گذاشت روی ساعت هفت بهار، و بعد به بچه ها می گفت: «حالا برین ترقه ها و فشفشه هاتونو هوا کنین!»   و ناگاه چه بزرگ می شد کوچه! آن آسمان آبی و برف خال خال و تو می خندیدی   حالا هم بخند نازلی! خواهرکم! بخند!   نوروز دم در ایستاده   بگذار چشمانت ستاره باران کند شهر را بگذار چشمانت روشن کند شب های تاریک را   به مادر می گویم روی سفره هفت سین فالی از حافظ بگذارد فالی که بگوید: «بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود» و تو زیر لب بگویی «… که یک موجش به صد گوهر نمی ارزد» و باد بهاری با ما بخواند «… کاین محنت جهان یک سر نمی ارزد»   به خدا عروسک هامو به تو می دم باهات دعوا نمی کنم نازلی! همه عروسک هامو به تو می دم!   حالا بگو خواهر روزهای خوب! بگو نازلی! با این باد نافه گشا چه کنیم؟   بگو نازلی! با این نوروزی...

ادامه مطلب

در جرگه حقه بازها/ برگردان: بهرام بهرامی

این دقت و وسواس بی نظیر، یکی دوتا از شاگردان او را تحت تاثیر قرار داده بود ولی داوری عمومی درباره او این بود که پروفسور سسامی اوهارا هِر را از بِر تشخیص نمی دهد و برای اینکه سر به سرش بگذارند، یک کریسمس برایش یک احلیل مرمری فرستادند با رگه های سبز که با سلیقه داخل

ادامه مطلب

نگاهی به “آن سالها این جستارها”ی فرشته مولوی/ بهرام بهرامی

بهرام بهرامی ـ این شیوه نگارش که به باور فرشته مولوی در ژانر ادبیات “ناداستانی” می گنجد، در غرب هم خوش درخشیده است. این گونه نوشتن درست در برابر چیزی است که رولان بارث در کتاب خود به نام دمای صفرِ نوشتن از آن سخن می گوید. بارث نوشته های انقلابی را رویاروی کارهای نویسندگانی می بیند که نوشته هایشان

ادامه مطلب

دفاعیه/ برگردان فارسی: بهرام بهرامی

بهرام بهرامی ـ این یکی از عجیب ترین محاکماتی بود که تا این زمان در آن حاضر بودم. روزنامه ها آن را جنایت «پکهام» تیتر زده بودند. گرچه خیابان «نورث وود» که جسد له و لورده پیرزنه را در آن جا پیدا کرده بودند، اصلا جزو پکهام به شمار نمی رفت

ادامه مطلب

گاه نشستن است و رها کردن زبان/ بهرام بهرامی

بهرام بهرامی ـ آوازهای عاشقانه صمصام در تار و پود شهری ی این جهان گلوبالیزه شده ریشه هایش را اما در شعر بیش از ده سده زبانی دارد که ادبیاتش دست کم در سپهر شعر، نه که در بالا بل که، یگانه و تک است. شعر پارسی را می گویم که فرسنگها از شعر همه زبانهای دیگر جهان برتر و بالاتر است.

ادامه مطلب

الفت با لهجه ای غریب: نگاهی به عکسهای بابک سالاری/ بهرام بهرامی

شهروند ۱۲۴۵ پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹ مردم افغانستان را فراموش نکنیم[۱] عکس در زبان امروز ما به چم و مانای فتوگرافی است. واژه عکس با اینهمه در اصل عربی به مانای وارونه است، آنچه واژگونه شده باشد. از همین ریشه، واژه های معکوس و بالعکس نیز به زبان ما راه یافته است. برای همین، من خود واژه «شیدنگاره» را که برگردان واژه به واژه فتوگرافی است، بیشتر می پسندم وآن را رساتر از واژه عکس می دانم. گرچه این سخن دیگری است که در جای دیگری باید به آن پرداخت. رولاند بارت در کتاب خود به نام روشنخانه[۲]، گفتمان تازه ای را پیش می کشد. او می گوید در هر عکس چیزی ترسناک نهفته است. بارت آن چیز ترسناک را بازگشت مردگان می خواند. او در آغاز همین کتاب از عکسی سخن می گوید که در سال ۱۸۵۲ از برادر کهتر ناپلئون بناپارت گرفته شده است. می گوید: با شگفتی به خود گفتم دارم به چشمهایی نگاه می کنم که امپراتور را خود به چشم دیده بود. آن چه در عکس های بابک سالاری که از افغانستان با خود آورده است، توجه بیننده را بیش از همه به خود جلب می کند، همین نکته ها است که بارت به آن اشاره دارد. گرچه عکس های این مجموعه را می شود در سپهر روزنگاره ها (فتوژورنالیسم) نیز طبقه بندی کرد. یکی از عکاسان و نویسندگان بنام در کتابش به نام...

ادامه مطلب

دُژیائی ری یا۱/ بهرام بهرامی

شهروند ۱۲۴۰ پنجشنبه ۳۰ جولای ۲۰۰۹ به همه نداها و سهراب ها و بسیاران دیگر پیشکش می کنم. فرزانه این شعر هم در دهه شصت خورشیدی جان جوان خود را بر سر باورهایش از دست داد. دیگر گریه ام نمی آید بر ما چه رفت فرهاد بر ما چه رفت؟ هنوز شهریور است و هوا اینهمه سرد! چیزی بخور! لیوانت را بگذار پرکنم چی یرز!۲ نوش! آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ فروردین و باد و پرده های پاکیزه بنفشه های دل نازک نوروزِ پُرنازِ روشن سیبِ سرخی روی باغِ فرش و کودک با یک عالمه مشقِ شبِ عید مادرم پرسید: برات چی پُست کنم؟ گفتم: برام یک کمی کوه بفرست کوههایی مثل البرز، مثل زاگرس، مثل دماوند سرخ و زرد و بنفش بریده بریده، بلند. آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ چیزی بگو فرهاد! شهر را مثل کفِ دست می شناسم تا دریا راهی نیس ماهِ مچاله شده را در دونات شاپ جا گذاشتم و شبِ خیس و خواب آلوده در استریت کار تنها ماند آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ خورشید را کجا جا گذاشتم؟ چرا اینهمه سردم است؟ چیزی بخور! توی فریج پنیرِ فرانسوی دارم چیزی بگو فرهاد! سپیده دمان، ساعت زنگ نمی زند شلیک می کند مردانی پلید و پَلَشت با پیشانی ی کوتاه و تفنگ های بلند مردانی با ته ریش و...

ادامه مطلب

پیدا و ناپیدا/ بهرام بهرامی

شهروند ۱۲۳۷ پنجشنبه ۹ جولای ۲۰۰۹ بخشی از یک داستان بلند آنچه می خوانید بخشی از یک داستان بلندتر چاپ نشده است با نام «پیدا و ناپیدا». ۱ سالها بعد که احمد را اعدام کردند، پیروز یاد آن روز برفی مدرسه افتاد. برف همه جا را سفید کرده بود، ولی سرما انگار از دست بچه ها گریخته بود و خودش را یک گوشه ای پنهان کرده بود و نفسش در نمی آمد. زنگ کلاس هنوز نخورده بود و بچه ها از کوچکترین و ریزه میزه ترین تا لندهورترین شان بی آنکه دمی بایستند، یا نفس تازه کنند دور حیاط می دویدند و گهگاه نیم نگاهی به زمین گورستان متروک چسبیده به مدرسه می انداختند که قرار بود کسی به نام «بودجه» بیاید و دیوار را خراب کند و آنها زمین بازی بزرگ تری داشته باشند. دایره گردنده ای که بچه ها مانند حلقه ای از یک زنجیر بزرگ دور حیاط کشیده بودند دم به دم بزرگ تر و بزرگ تر می شد. می شود گفت همه به دایره پیوسته بودند. در جلوی دایره که دیگر به پشتش چسبیده بود، احمد با پرچم سه رنگ کوچکی در دست که عمویش داده بود، می دوید. پیروز به اهتزاز پرچم در باد در دست احمد خیره بود و با خودش فکر می کرد که اهتزاز با کدام ه نوشته می شود «ح جیمی» نمی تواند باشد. «ح» اصلن تکان بخور نیست. تقصیر...

ادامه مطلب

پاکسازی زبان: کاری کارستان یا گناهی بزرگ؟/ بهرام بهرامی

شهروند ۱۲۳۲ پنجشنبه ۴ جون ۲۰۰۹ در شهروند چند شماره پیش، آقای دکتر رضا براهنی در گزارشی با نام «سنت، تجدد و پسامدرنیسم در شعر فارسی»، پس از آوردن غزلی از حافظ با این آغاز «گر تیغ بارد در کوی آن ماه/ گردن نهادیم، الحکم لله» می نویسند: “اما آنهایی که می خواهند فارسی را از کلمات عربی جدا کنند و به پاکسازی زبان اعتقاد دارند، باید کمی دقت کنند که از هول هلیم توی دیگ نیفتند، چرا که اگر چنین کاری بکنند باید به بزرگترین کتاب سوزان تاریخ و بزرگترین زبانسوزان تاریخ هم دست بزنند.”(۱) از آنجا که من خود از کسانی هستم که می کوشند پارسی(۲) را از عربی جدا کنند و به پاکسازی زبان باور دارم، بر آن شدم که در پاسخ به استادم دکتر براهنی که همواره از او بسیار آموخته ام، در این گزارش، چند نکته را بازشکافم تا ببینیم هنگامی که می گوییم «پاکسازی» سخن و آهنگ ما چیست. زیرا ناگفته پیداست که این گونه «کلی»گویی ما را به جایی نمی برد. آنچه دکتر براهنی می گوید، پیش از این نیز از سوی دیگرانی با رویکرد ناهمسازی، بارها گفته شده است، گیرم با واژگان گوناگون. اما پیش از رسیدن به یک شناخت روشن تر از پاکسازی، از شما می پرسم: آیا شما هرگز یک انگلیسی، یک چینی یا یک فرانسوی را دیده اید به گروهی انگلیسی، چینی یا فرانسوی دیگر که با تن...

ادامه مطلب

داستانهای گفته نشده/ بهرام بهرامی

عمر مستندسازی در جهان به دهه های آغازین سده بیستم می رسد. جنگ جهانی اول تازه به پایان رسیده است. توجه مردم به خبر بطور کلی و  … شهروند ۱۲۲۳ ـ پنجشنبه  ۲ اپریل  ۲۰۰۹   چهره ایران و جهان در پایان جنگ جهانی نخست نگاهی به یک کتاب یگانه درباره پس زمینه های یک فیلم مستند     عمر مستندسازی در جهان به دهه های آغازین سده بیستم می رسد. جنگ جهانی اول تازه به پایان رسیده است. توجه مردم به خبر بطور کلی و تماشای زندگی مردمان سرزمین های دوردست، صنعت سینما را متوجه افق های  تازه ای کرده است. نخستین بار جان گریرسون(۱)که خود یک مستندساز بود، واژه documentary را در تعریف موآنا(۲) ساخته ۱۹۲۶ رابرت فلاهرتی(۳) به کار برد و از آن تاریخ به بعد این اصطلاح پذیرفته شد. واقعیت اینست که نخستین کارهای سینما مانند کارهای برادران «لومیر» بنیان و بنیاد مستندی دارد: قطاری که وارد ایستگاه می شود یا کشتی که بندر را ترک می کند. گریرسون مستند را «برخورد خلاقانه با واقعیت(۴)» تعریف می کند. فلاهرتی پیش از موآنا، در سال ۱۹۲۲ یکی از شاهکارهای مستندسازی جهان یعنی «نانوک، اهل شمال(۵)» را خلق کرده بود. در این دوران همچنانکه گفتم توجه تماشاگران سینما به زندگی مردم در کشورهای دوردست است. فیلمهایی که کمابیش می شود آنها را در مقوله دیدنی های جهان طبقه بندی کرد. travelogue ها سفرنامه های دنیای پس از اختراع...

ادامه مطلب

نوروز مال کسی نیست/ بهرام بهرامی

شماره ۱۲۲۱ ـ پنجشنبه  ۱۹ مارچ  ۲۰۰۹ در آستانه نوروز، همه ساله، بویژه از زمانی که اینترنت رسانه­ای نیرومند شده است، بحث و نظرهای گوناگونی درباره نوروز منتشر می­شود که بسیاری از آنها پایه و بنیاد درستی ندارند. یکی دو سال پیش یک تقویم میلادی به دستم رسید که ظاهرا به سرمایه گروهی از هم­میهنان بهایی­مان فراهم شده بود و در خانه­ی برابر بیست و یکم مارس نوشته بودند «عید بهایی». این هفته نیز رایانامه (ایمیل)ی از دوستی برایم رسید که گویا از یک یاهوگروپ  به او فرستاده شده بود و در آن نویسنده یادداشت مدعی بود که نوروز یک رسم ترکی است و ربطی به ایرانیان ندارد. او نوشته است که: «…طبق اوستا «ایرانیان» از سرزمینی به نام «آئرا ویجا» یا «ایران ویج» آمده اند. باز بر طبق اوستا، در این سرزمین ۱۰ ماه زمستان بوده و ۲ ماه تابستان؛ سرزمینی که «بهار» ندارد، چگونه می تواند «نوروز» داشته باشد؟» از درست بودن یا نبودن نقل سخنی که طرف مدعی است از اوستا گرفته است و اینکه «آئرا ویجا» هم، یک ثبت من­درآوردی و تحریف شده واژه «اَ ئی ری یَ نَ وَ اِ جَ» به چم سرزمین ایر ها است، می گذرم.(۱) اما خنده­دار آنجاست که او نوشته است که سرزمینی که ۱۰ ماه زمستان و دو ماه تابستان دارد چگونه می تواند نوروز داشته باشد و از همینجا بلافاصله نتیجه گرفته است که نوروز مال ایرانی­ها...

ادامه مطلب

آشنا سازی جوانان با فرهنگ ایران/ بهرام بهرامی

شماره ۱۲۱۶ ـ پنجشنبه ۱۲ فوریه ۲۰۰۹ نگاهی به کتاب ایران کهن نوشته معصومه پرایس هنگامی که سخن از هویت یا اویی(۱) فرهنگی و ملی می رود، گوش ها همه تیز می شود تا ببینیم گوینده را تا چه میزان می توانیم به شوونیزم و خاک پرستی متهم کنیم. لابلای سخنانش می گردیم تا دم خروس ملی پرستی را پیدا کنیم و دخل اش را درآوریم. از سویی نیز در جریان سه دهه گذشته بحران هویت به گونه ای در میان ایرانیان درونمرزی و بویژه برونمرزی نمایان تر شده است. شاید به یک معنا بشود بحران هویت را جهانی تر دید. اگر مقدونی باشیم اسکندرمان را کبیر می نامیم. اگر ایرانی باشیم از اینکه ترکیه ای ها مولانای ما را از دستمان قاپیده اند، و عربها خیالهای بدی درباره نام خلیج فارس در سر می پروانند، خونمان به جوش می آید. همسایه یا دوست هم میهنمان را که با فرزندش به انگلیسی سخن می گوید، نمی بخشیم و او را به بی توجهی به فرهنگ ملی متهم می کنیم. اگر بخواهم کوتاه کنم این سخن را، می گویم هویت فرهنگی و ملی را (مانند بسیاری از مقوله های دیگر) تعریف نکرده ایم. با اینهمه با وجود تعریف نشدگی مقوله، همه (بیش و کم) بر سر برخی مورد ها همرای هستیم. و می کوشیم فرزندانمان را (نسلی را که در اینسوی آبها بزرگ می شود) بیگانه با فرهنگ خود بار...

ادامه مطلب

شعر صدای آدمی است/ ترجمه: بهرام بهرامی

شماره ۱۲۱۲ ـ پنجشنبه ۱۵ ژانویه ۲۰۰۹ الیزابت الکساندر، شاعر، نویسنده و آموزگار است. از او پنج مجموعه شعر تاکنون به چاپ رسیده است. او همچنین در زمینه فرهنگ آمریکاییان آفریقایی تبار پژوهش هایی دارد و آنها را در یک مجموعه مقاله(۱) منتشر کرده است. مجموعه شعر او(۲) یکی از سه فینالیست جایزه پولیتزر برای شعر در سال ۲۰۰۵ بود. وی در سال ۲۰۰۷ برنده جایزه جکسون(۳) برای شعر شد. خانم الکساندر هم اکنون استاد دانشگاه های ییل و هاروارد است. استراوینسکی در لس آنجلس با شلوار سفید تاخورده، از پشت سایبانهای سبز نگاه می کنم به آنجا که آفتاب صدای سرخی است چگونه زنجره ها صدای آفتاب را تقلید می کنند. برابر تصویری ضرباهنگ(۴)چیست؟ ردیف نخل های خشکیده در تف گرما از پشت شیشه های سبز چروک می خورند، فواره ها تیک تیک تیک. برجهای واتز(۵) می خواهند آسمان را قسمت کنند به رنگ و مارپیچ های ساخته از اسقاط، چیزی کم از بلندپروازی ندارند. من مناره ها را واگذاشته ام تا خورشید و ضرباهنگ را داشته باشم. شصت و هفت سبز را تا حالا شمرده ام که از برگهای نخلها، پشت و روی شان، شروع می شود تا خیارشور ساندویچ، بطری و غیره. یک روز بالاخره از رنگهای سرخ گوناگون سر در خواهم آورد آنروز بالاخره از این مردم، این ریتم ها، جاز، سیمون رودیا(۶)، واتز، لس آنجلس و بلندپروازی سردرخواهم آورد. بوطیقا به شاگردانم می گویم:...

ادامه مطلب

روح مکان/ ترجمه: بهرام بهرامی

شماره ۱۲۱۰ ـ پنجشنبه ۱ ژانویه ۲۰۰۹ نوشته: نینا فیتزپتریک روح مکان(۱) دومین داستان از مجموعه حکایات فضلای ایرلند است که در شهروند می خوانید. قصه دیگری از این مجموعه با نام «یک مرد آزاد» در هفته های پیش چاپ شده بود با یادداشتی درباره نویسنده یا نویسندگان. آن یادداشت را در پاورقی این شماره هم تکرار کردیم برای خوانندگانی که قصه «یک مرد آزاد» را نخوانده اند. یکی بود یکی نبود یک مرد بود یک زن. مرد آدم سختی بود اما مرد خوبی بود. زن آدم سختی بود. دوست داشت روی سینه فراخ مرد بخوابد. اما مرد دوست داشت پهلوی بلند و استخوانی او به کنار زانوی راستش چسبیده باشد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدند، زن (مطابق رسمی که مال ولایت زن بود) سه بار از روی شانه چپش تف می کرد. روز رسما اینطور آغاز می شد. مرد ولی بیست دقیقه ای توی تخت می ماند تا خستگی از بدنش به روی تشک ترشح کند. قلبش مثل یک بادام تو خالی بود و همانطور که دراز کشیده بود با خودش می گفت «دیگه نمی تونم اینجوری زندگی کنم.» اما بازهم ادامه می داد. قلبش مثل یک بادام توخالی بود و روحش از تنش می رفت ولی به محض اینکه می شنید زن توی آشپزخانه با غرغر ظرف ها را بهم می کوبد بلند می شد سوراخ هایی را که در ذهنش ایجاد شده...

ادامه مطلب

هزار و یک شعر/ بهرام بهرامی

شماره ۱۲۰۸ ـ پنجشنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۸ بر آنم که هر بار زیر این عنوان شعری از گنجینه شعری فارسی را در درازای هزار و چند صد ساله بررسی کنم، و کوتاه، چند و چون آن شعر، چرایی ی برگزیده شدنش، پس زمینه های تاریخی اش و نیز تاثیرش بر شعر زمانه را برگویم. کوشش خواهم کرد شعرهای تاثیرگذار این هزاره را از میان دفترهای شاعران به خواننده بنمایانم. سهراب سپهری: تاثیرهای ویران کننده عرفان زدگی و رمانتیسم بر شعر معاصر صدای همهمه می آید. و من مخاطب تنهای بادهای جهانم. و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزند، فقط به من. (سهراب سپهری: حجم سبز) می گویم شعر سپهری عرفان زده است، اما عارفانه نیست. سرسلسله عارفان در این بخش از جهان، مانی، پیامبر ایرانی که دست بر قضا او نیز چون سپهری دستی در نقاشی دارد، جهان مادی را پلید می شمارد. در نوشته های دیگر عارفان چون سهروردی، شمس تبریزی، مولوی، عطار، سنایی و … چنین دریافتی از جهان دریافتی همگانی و مشترک است. گرچه عرفان ایرانی به گفته ابوالقاسم پرتو اعظم ریشه در هستی شناسی هندویی و یوگا دارد، عرفان اروپایی و غربی نیز از کابالیسم یهودی و گنوستیسم مسیحی و در مجموع اندیشه های نوافلاتونی هلنیستی برخورده است و بالیده است، هردوی آنها می کوشند بستگی های زمینی را از دوش روان فروریزند. سپهری برخلاف این گونه عرفان، سرشار از...

ادامه مطلب

یک مرد آزاد/ ترجمه: بهرام بهرامی

شماره ۱۲۰۵ ـ پنجشنبه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۸ نینا فیتزپتریک نویسنده ای با نام نینا فیتزپتریک (۱) وجود خارجی ندارد. نینا ووتیسزک(۲) لهستانی و پت شیران(۳)، (همراه و به گفته ای) شوهر ایرلندی تبار او این نامواره را برای نوشته های مشترک خود برگزیده اند، نامی که چنان گول زننده است که در پی انتشار برگزیده داستانهای کوتاه با نام حکایات فضلای ایرلند(۴)، نینا فیتزپتریک نامزد دریافت معتبرترین جایزه ادبی ایرلند(۵) شد که همه ساله توسط تایمز ایرلند(۶) و ایرلینگوس(۷) به ایرلندی ترین اثر داده می شود. با آشکار شدن کیستی ی نینا فیتزپتریک، جایزه به نویسنده دیگری به نام کولم تویبین(۸) داده شد. زبان این قصه های کوتاه، آمیزه ای از طنز خشک لهستانی با ویژگیهای خیالبافانه دنیای دیوها و پری های میخواره و ولگرد ایرلندی است. با این همه شگفتی این اثر به راستی در زبان شسته رفته و یک دست آن است، انگار نه انگار که زاده اندیشه و ذهن دو تن است. در سال ۲۰۰۰ فیلم مستند یک ساعته ای با نام گپ با مردگان(۹)، به کارگردانی پت کالینز(۱۰) از روی این نوشته ساخته شد. نخستین داستان کوتاه این برگزیده، با نام یک مرد آزاد(۱۱) را برای آشنایی با این کتاب برگزیده ایم. بهرام بهرامی بهتره این قصه رو قبل از این که برای خودم پیش بیاد تند تند براتون تعریف کنم. برنارد اسلتری(۱۲) استاد کرسی سانسکریت و پدر چهار فرزند بود. وقتی اول بار در...

ادامه مطلب

ل/ بهرام بهرامی

  مجنون تو باشم لِی… باران که ببارم، بی تاب هی هی هی هی شیر از هنوز بی تو و با تو همان شیرازست؟ با حافظ مخمل؟ مجنون تو باشم لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ مجنون تو باشم باران که ببارم لی… باران که بگویم لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ مجنون تو باشم و ببارم لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ مجنون تو باشم و بگویم… نه، بخوانم نه، بگویم نه ، بخوانم: لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ باران که بباری بی تاب هی و بپرسم کز سلسله جانی یا که جان از سلسله توست؟ لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا آ آ آ مجنون تو باشم در شکلی که تو هستی در شکلی که تو هستی دور تو لی لا آ آ آ لا آ آ آ لا...

ادامه مطلب

شاهزاده هاید و استاد جکیل بی چیز/ بهرام بهرامی

شهروند ۱۱۹۴ ـ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸ ـ   آن روز یکی از روزهای معمولی زندگی بود. مثل همیشه با بی میلی از تخت پائین آمده بود. نه که دلش خواسته باشد توی تخت بماند، اصلن حوصله اش از خوابیدن به سر رسیده بود، اما بیداری هم خوشایند نبود. لخ لخ خودش را کشیده بود توی دستشویی. در آینه به خودش نگاه نکرده بود. دندان هایش را مسواک زده بود. یک مشت آب خنک به صورت زده بود که ته مانده خواب را بشوید و با خود ببرد. پیش از آن که از دستشویی بیرون بیاید نیم نگاهی به سر و وضعش انداخته بود. با خودش فکر کرد بیخود نبود زنش گذاشت رفت. فکر کرد اگر خودش هم یک زن بود حاضر نمی شد با مرد پپه ای مثل او یک ثانیه هم زندگی کند. خوبی اش این بود که بچه ای توی کار نبود که پاگیر بشه. زن و شوهر بدون جنگ و درد سر جدا شده بودند. به آپارتمان تازه اش که اسباب کشی کرد، به خودش قول داد روش زندگی اش را عوض کند. به خودش نوید داده بود که با رعایت یک نظم درونی در زندگی اش و دقت در امورات و جزییات و پیروی از یک روش برنامه ریزی شده، راه تازه ای به روی خودش بگشاید. از یک کتابفروشی دست دوم کتابی خریده بود با نام «چگونه می توان به آسانی به موفقیت های بزرگ دست...

ادامه مطلب

سفری چنین دراز/ برگردان: بهرام بهرامی

شهروند ۱۱۸۱ هدف اینست که اگر گهگاه فرصتی به دست ‏آید در این بخش به ادبیات داستانیِ دوروبرمان در کانادا بپردازیم. در این نخستین کوشش به یکی از رمانهای نویسنده ‏ای از تبار ایرانی نگاهی می اندازیم. «روهینتون میستری» Rohinton Mistry یا به شیوه‏ ی آشنای پارسی (فارسی) «روئین ‏تن میستری» خود اصلن پارسی است: از ایرانیان زرتشتی که پدرانش سده‏ ها پیش در پی آزار در ایران، خانه و زادگاه خود را ترک کردند و به هند پناه بردند. روئین‏ تن در دهه‏ ی هفتاد برای تحصیل به کانادا آمد و اندکی پس از ورود به جمعِ دیگر کانادایی ‏های خط تیره‏ ای hyphenated پیوست. او که در هند، پارسی (ایرانی ـ هندی) شناخته می‏شد در کانادا، کانادایی ـ هندی شد و همچون همه‏ ی کانادایی‏ های دو ملیتی از پا نایستاد تا خودش را بشناسد و بشناساند. نخستین داستان‏های او در گاهنامه ‏های دانشگاه تورونتو منتشر شد و اندک زمانی دیگر بنگاه پنگوئن گزیده ‏ی قصه‏های کوتاه او را به نام قصه ‏های باغ فیروز شاه Tales from Firozsha Baag چاپخش کرد. این قصه ‏ها همگی حال و هوای هندی و نوستالژی هند را دارد که در یک کوی و برزن پارسی ‏نشین در شهر بمبئی هند که این روزها همه آن را مومبای می‏نامند، می‏گذرد. چاپ دوم آن در آمریکا با نام Swimming Lessons and Other Stories from Firozsha Baag منتشر شد. در سال ۱۹۹۱ نخستین...

ادامه مطلب

نوشته بودم ستاره/ بهرام بهرامی

شماره ۱۱۵۴ نوشته بودم ستاره استلا بقالی شب-کاری ونیز پسربچه ای که بطرف پدر می دود (پائین تر خط زده ام نوشته ام: ) پسربچه بسوی پدرش می دود سانی سانی بی کرفول (۱) دوست گناوه ای دریا رودخانه سفر با استلا سنفونی چهل موتسارت خیابان تربیت ساختمانهای قدیمی هیتلر سبیل های چخماقی جوزف اکبرآقا (کمی پائین تر نوشته ام استلا و داخل پرانتز گذاشته ام مادر بزرگ من ستاره) بعد این عبارت را خط زده ام و نوشته ام ستاره زیر چادرش پنهانی صلیب کشید همین. «همین» را ننوشته ام الان می نویسم «همین». همین. طرحی بود که احتمالا همانموقع برای یک داستان کوتاه نوشته بودم. به امید آنکه فرداش بنشینم و بنویسم. در سفری گمان می کنم. یا در کافه ای بین راه. مطمئنم پشت میزم نبوده. اگر بود مفصل تر می بود. شاید هم بود شاید هم عجله داشتم، مهمانی از راه می رسیده، یک روز شنبه ای بوده که معمولا باید خانه را از بالا تا پائین می رفتیم و برای هفته ای که در راه بود آماده می کردیم. هفته ای مانند همه هفته های دیگر. کوشیدم تکه پاره های نامفهوم یادداشتهایم را به هم بند بزنم و آن خانه اصلی یا آن کل را که می توانست مد نظرم باشد، بازسازی کنم. مثل چینی بندزن یا شکسته بند کارکشته باید رویش کار می کردم. درجه کامیابی بعدها معلوم می شد. بعد از اینکه...

ادامه مطلب

Pin It on Pinterest