Select Page

نویسنده: حسن زرهی

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

بی درنگ پس از عید پاک آن سال جیگلیولا اسپانیولو و من شروع کردیم به رفتن به خانه خانم معلم تا برای امتحان ورودی آماده شویم. معلم ما درست نزدیک کلیسای خانواده مقدس در محله خودمان زندگی می‌کرد. پنجره‌های خانه اش مشرف به باغ ملی بود. از ورای چشم انداز روستاهای اطراف می‌شد ایستگاه مرکزی قطار را با دکل‌هایش دید…

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

انزو به او هدیه ی دیگری نداد. بعد از دعوایش با جیگلیولا که به همه گفته بود که انزو به او اظهار عشق کرده، ما دیگر کمتر و کمتر او را دیدیم. گرچه ثابت کرده بود، از این توانایی که در ذهنش می‌تواند چهار عمل اصلی را انجام دهد، بهره مند است، چنان تنبل بود که معلم او را برای امتحان ورودی به دوره ی راهنمایی پیشنهاد نکرد. از این ماجرا متاسف هم نبود. …..

ادامه مطلب

سال نو میلادی خجسته باد/حسن زرهی

سالی که گذشت، سال خوبی نبود. نه برای فرهنگ و فکر، نه برای سیاست و سلامت، و نه برای هنرمندان. سالی پر فاجعه و حادثه و ترسناک بود. در شبکه های مجازی مردمان بسیاری از سر خشم و نفرت به سال درگذشته بد و بیراه بسیار گفتند. روزگار اما منتظر رضایت و عدم رضایت ما مردمان نمی ماند. چرخ گردون به دل خوش و ناخوش ما نیست که می گردد…..

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

در داستان بلند بالای ما، بامداد دوئل لی لا و انزو اهمیت دارد. کردارها و رفتارهای بسیاری پس از آن بامداد از ما سر زد که چه بسا کشف رمزشان آسان نباشد. برای نمونه از آن پس بود که دانستیم لی لا به وضوح قادر به کنترل رفتار خویش است، و اگر اراده کند می تواند به قدرت خویش صورت خردمندانه ای ببخشد. مانند کاری که با پسر دون آکیله کرد، چون قصد نداشت بر او پیروز شود. ولی …

ادامه مطلب

گفت وگوی شهروند با دکتر فرزانه میلانی نویسنده ی زندگی نامه ی ادبی فروغ فرخزاد/ حسن زرهی

من ادبیات زنان را از جنبش زنان و جنبش های مدنی/فرهنگی جدا نمی بینم. به گمان من، اهمیت انقلاب فکری و فرهنگی زنان کمتر از دو انقلاب دیگر، یعنی انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی نیست. از منظر من زنان نویسنده از پرچمداران و پیشقراولان این انقلاب سوم هستند. البته منظورم این نیست که مردان در این انقلاب نقش ….

ادامه مطلب

حقوق بشر و غصب و مصادره ی املاک و اموال بهائیان در ایران/حسن زرهی

نظام جمهوری اسلامی با رد تفکر همه شمول بودن حقوق بشر و حقوق شهروندی در ایران به فجایعی دست زده است که تاریخ مدرن بشری کمتر چنین فجایعی را به خود دیده است. زشتی و شناعت این تفکر آن هنگام بیشتر روی نشان می دهد که می بینیم این نظام بر مردم ایران که در واقع خود را حاکم بر سر نوشت آنان می داند، چنین رفتاری را روا می دارد و نه بر بیگانگان….

ادامه مطلب

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

من حسرت کودکی هایم را نمی خورم. پر خشونت بود. هرچیزی می توانست اتفاق بیفتد، هم توی خانه، هم بیرون، هر روز. با این همه خاطرم نمی آید که گمان کرده باشم زندگی آن موقعها بد بوده باشد، زندگی آن طوری بود. همین. ما بزرگ می شدیم و انگار موظف بودیم زندگی را برای دیگران سخت کنیم، پیش از آنکه آنها برای ما سختش کنند. من زندگی با وقار را دوست می داشتم….

ادامه مطلب

کودکی/داستان دون آکیله/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کلاس اول دبستان بودم که لی‌لا در زندگیم پیدا شد و آن را دگرگون کرد. دلیلش هم این بود که لی‌لا خیلی بد بود. توی آن کلاس همگی بفهمی نفهمی کمی بد بودیم، البته تنها تا زمانی که نگاه خانم الیویرو به ما نبود. لی‌لا اما در همه حال بد بود. یک روز کاغذ جوهرخشک کن را ریز ریز کرده بود و هر تکه‌اش را می‌کرد داخل دوات و بعد که حسابی جوهری شده بود با نوک قلم آن را ….

ادامه مطلب

دوست بی مانند من/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

النا فرانته می گوید: «اثرِ آفریده شده است که سخن نخست را می گوید، از همین رو شناخت نویسنده ضرورتی ندارد، حتی مخاطره آمیز هم هست، زیرا می تواند توجه و تمرکز خواننده را از اثر به نویسنده منحرف کند».رمان های النا فرانته سرشار انرژی و هیجان هستند، شخصیت پرداز موفقی است، کما اینکه در پرداخت دو شخصیت اصلی رمان چهار جلدی داستان های ناپل …

ادامه مطلب

فردا اول وقت می رم می گیرمش/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

رهاد: پلیس محله ی آن بخش شهر که من آنجا تازه کارم را به عنوان بازرس برق آغاز کرده بودم، گاری مولود را توقیف کرده بود، در ساختمانی مانند قوطی کبریت شبیه هتل هیلتون در محله ی تقسیم، اما ما هیچوقت با هم رو در رو نشده بودیم. من البته نمی دانستم که او در آن حوالی گاری اش را پارک کرده است، اگر می دانستم ازش مراقبت می کردم؟ راستش ….

ادامه مطلب

مولود جای تازه ای پیدا می کند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

زمستان ۱۹۸۹ در هفتمین سال کار دوره گردی و فروش پلو، مولود به روشنی احساس کرد که نسل جوان دیگر تمایلی به خوراک های او ندارد. گاهی به آنها می گفت اگه دوست نداری می تونم پولتو بهت پس بدم، اما تا آن روز هیچکدام از کارگران جوان مشتری او نخواسته بودند پولشان را پس بگیرند. مشتری های فقیرتر و خشمگین تر …

ادامه مطلب

سلیمان دست به تحریک می زند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

ودیهه: گفتم: «چرا خاله سمیحه رو به باغچه نمی برین تا درخت سخنگو رو بهش نشون بدین و با هم برین کلیسای آشوریها باغچه سحر آمیز رو با هم ببینین.» آنها رفتند. من داشتم آماده می شدم به رایحه بگم که دیگه دلیلی برای ترس از سلیمان وجود نداره، و بوزقورت و توران هم مواظب رفتارشون هستن، بنابراین او باید دوباره دخترها رو بیاره پیش ما…

ادامه مطلب

سلیمان دست به تحریک می زند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

عبدالرحمن افندی: دیگه زندگی توی ده هیچ لذتی نداره، حالا که دخترام رو شوهر دادم، هر وقت بتونم می رم استانبول، و تو همان حال که اتوبوس ها تلق و تلوق می کنن خوابم می بره و بیدار می شم. همیشه توی دلم با تلخی می گم آیا اونجا منو می خوان؟ تو استانبول خونه ی ودیهه می مونم و کوشش می کنم تروشرویی های قورقوت و بابای بقالشو نادیده بگیرم….

ادامه مطلب

سلیمان دست به تحریک می زند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

رایحه: عادت کرده بودم فاطمه و فایزه رو به توت تپه ببرم (برای هر دو تا یک بلیت می خریدم) تا با خاله شون ودیهه وقت بگذرونن و از فضای بزرگ آنجا برای بازی در پای درختان توت استفاده کنن. دیگه اما نمی تونم این کارو بکنم. بار آخری که اونجا رفتم، دو ماه پیش بود، گیر سلیمان افتادم که همه اش از مولود می پرسید. بهش گفتم خوبه. اما دست از تجسس های همیشگی اش بر نمی داشت

ادامه مطلب

در تارلاباشی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آن شگفتی پس یادهای من* اورهان پاموک   شاد ترین مرد جهان فصل چهارم- ادامه بخش دوازدهم لحظاتی بودند که مولود حس می کرد این سالها شاد ترین سالهای زندگی اش هستند، اما این امر را جایی پس پشت ذهنش مخفی می کرد. اگر به خود مجال می داد که به این مسائل اجازه بروز بدهد، ممکن بود از دستشان بدهد. در زندگی کلی مسائل هست که در هر صورت می شود به خاطرشان عصبانی شد و یا به آنها معترض بود. این مسائل هرکدام به تنهایی می توانستند سایه روی شادیها بیندازند. او از اینکه ریحانه مدام تا...

ادامه مطلب

در تارلاباشی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود و رایحه با دخترانشان فاطمه و فایزه شب را توی یک تختخواب می خوابیدند. خانه سرد بود، اما زیر پتو گرم و خوب بود. برخی مواقع مولود که غروب ها می رفت بوزا بفروشد بچه ها خواب بودند. شب هم وقتی دیرهنگام برمی گشت هنوز هم توی همان حالت که وقت رفتن دیده بودشان خواب بودند. رایحه هم پتویی رویش می انداخت و لبه ی تخت می نشست…

ادامه مطلب

محله ی قاضی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سلیمان واقعا عاشق من بود. عشق می تواند هر مردی را احمق کند. کارهای عجیبی می کرد- مخصوصن تو روزهای پیش از فرار من- هر وقت هم با من صحبت می کرد، لبهایش از عصبانیت خشک می شد و با اینکه خیلی کوشش می کرد، هیچوقت قادر نبود حرف های شیرینی را که من انتظار شنیدشان را داشتم بر زبان بیاورد. با شوخی های خرکی اش با من مثل یک کودک سرکش و نافرمان که قرار است…

ادامه مطلب

سرمایه داری و سنت/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

از لحنی که زنش برای حرف زدن با سلیمان پیش گرفته بود رنجید، از اینکه سرش را هم درست و حسابی نپوشانده بود ناراحت بود، او داشت حتی بیشتر از اوقاتی که در توت تپه صرف حمام آفتاب می کرد مصرف یکی به دو کردن با سلیمان می کرد و مولود وقتی داشت از خانه خارج می شد، با لحن فرمانده مآبانه ای به رایحه گفت «امشب لازم نکرده نخود بیشتری خیس کنی.»…

ادامه مطلب

شهروند در آستانه ی ۲۶ سالگی/حسن زرهی

در امر انتشار شهروند جمع اضدادی گرد آمدند که پیش از او در خیال ما هم متصور نبود. هزاران شاعر و نویسنده و هنرمند و همکار دلسوز در سراسر جهان زبان فارسی و آن وطن جان سوخته به خیال پروری ما لبیک گفتند و این نهال نوپا از شیره ی جان و دانش آنان بود که به درختی دیدنی در میان رسانه های فارسی زبان تبعیدی و مهاجر تبدیل شد….

ادامه مطلب

سمیحه فرار می کند-۲/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

همه ی چیزهایی که تو مسیرمون در استانبول دیدم خیره کننده بودن، جمعیت، آدمایی که تر و فرز از لای اتوبوس ها از این طرف خیابون به اون طرف می رفتن، دخترای دامن پوش، اسب های گاری، پارکها، آپارتمان های گنده قدیمی، همه رو دوست داشتم.سلیمان می دونست که چقدر گشتن تو شهر با وانت را دوست داشتم (می دونست برا اینکه همیشه ازش می خواستم منو ببره شهر بگردونه)، اما به ندرت این کارو…

ادامه مطلب

سمیحه فرار می کند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خواهر کوچولوی من از عشق کور شده بود، به قدری درگیر ماجرا بود که حتی نمی تونست حرف بزنه. اومد دستمو گرفت و منو برد تو اتاق خودش و بابا. هدایای سلیمان رو تو بقچه ای مرتب رو میز گذاشته بود، النگو، دوتا روسری، یکی با گلهای بنفش و دیگری با نقش آهو، جوری نگاهشون می کرد که انگار بمب بودن…..

ادامه مطلب

مولود بستنی فروش می شود/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به خانه که رسیدند، یک راست طرف رختخواب رفتند. حالا دیگر ازدواج کرده بودند، می توانستند در آرامش بسر ببرند، و کارهایی که مدتها بود مشتاق انجامشان بودند حال تبدیل شده بودند به وظیفه ای که همه منتظر انجامش بودند. هنوز اما از برهنه دیدن یکدیگر خجالت می کشیدند، (حتی در شرایطی که برخی جاهای بدنشان پوشیده بود) لمس اندام یکدیگر مانند

ادامه مطلب

مولود و رایحه ازدواج می کنند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

فکر می کنید از کی مولود متوجه شد دختری که داره با او فرار می کنه، سمیهه ی زیبا که نگاهشان در عروسی برادرم تو هم گره خورده بود نیست، بلکه خواهر بزرگتر و کمتر زیبای او رایحه است؟ آیا تو همان دیدار اول در تاریکی در باغچه ی خونه ی اونا تو ده متوجه شده بود، یا دیرتر که چهره ی او را دیده بود، وقتی از ساحل …

ادامه مطلب

خیال کردی اینجا خونه ی باباته!/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

در قرعه کشی، نامش برای خدمت در گردان زرهی قارص درآمده بود. بچه های خوش اقبال برنده ی شهرهای غربی شده بودند و خوشبخت ترها هم قرعه به نامشان در پایگاه های استانبول افتاده بود. حال بگذریم از این که شایعه بود خود همین قرعه کشی هم حیله ای بیش نبوده است. مولود اما نه حسادت ورزید و نه رنجیده خاطر شد، حتی نگران این هم نبود که…

ادامه مطلب

دلیلی برای صحبت؛ هنگام که حرف زدن راه به جایی نمی برد!/حسن زرهی

حرف و حدیث “دلیلی برای صحبت” بسیار بیشتر و عمیق تر از باز کردن راهی به کوشش یک دختر جوان در غرب بزرگ شده به دل مادر و یا مادرانی است که می خواهند واقعیت را با خود به خاک ببرند و در حصار حقیقتی که برای خویش تمهید دیده اند دل خوش بمانند

ادامه مطلب

روزهای سربازی مولود/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

در نزدیک به دو سالی که خدمت سربازی بود، مولود کلی چیز آموخت، مانند این که چگونه در شهرستان در میان جمع و یا در تنهایی خلاف کند و مجازات نشود. و فهمید که این باور قدیمی که سربازی از پسران مرد می سازد درست است. هرچند برداشت خودش از این باور با آن فرق داشت و می گفت، «تا خدمت سربازی را انجام ندهید مرد واقعی نخواهید شد….»

ادامه مطلب

چطور می شود نامه ی عاشقانه نوشت/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کلی طول کشید تا نامه ی نخست را نوشتند. فوریه ی ۱۹۷۹ شروع کرده بودند، همان هنگام که جلال سالک ستون نویس مشهور روزنامه ی ملیت توی خیابانی در محله ی نشانتاشی به ضرب گلوله کشته شده بود و آیت الله خمینی وقتی شاه ایران کشور را ترک کرد، به تهران پرواز کرده بود، بچه ی ظرفشوی اهل ماردین

ادامه مطلب

گفت وگوی شهروند با مهسا وحدت، خواننده و موسیقیدان/ حسن زرهی

و اما تازه ترین خوش خبری این که آلبوم «به طربناکی خاک» مهسا وحدت از زمره ی ۱۰ آلبوم برتر مجله ی معتبر سانگلاینز شده است. پیش از این هم مهسا وحدت جایزه سازمان “فری میوز”، سازمانی که در جهت اشاعه و حفظ حق آزادی بیان برای موسیقی‌دانان و آهنگسازان در جهان فعالیت می‌کند، را به دست آورده است. خانم وحدت همچنین به عنوان سفیر این سازمان در سال ۱۳۸۶ معرفی شده بود…

ادامه مطلب

از جنگ جنگ تا پیروزی آقای خمینی تا جنگ جنگ تا پیروزی آقای بوش/حسن زرهی

هر کس از در خطر قرار گرفتن خانه و خانواده اش نگران خواهد شد. به شدت هم نگران خواهد شد.اگر کسی از رادیو و تلویزیون و روزنامه و هزار رسانه ی دیگر فردا اعلان کند که می خواهد به خانه و خانواده ی شما حمله کند و از این حمله نیت خیر دارد، شما واکنشتان چه خواهد بود؟ از این پیشنهاد خیرخواهانه ی یورش به خانه و خانواده ی خویش استقبال خواهید کرد …

ادامه مطلب

Pin It on Pinterest