Select Page

دسته: ادبیات

در سوگ/حسن حسام

هرروز
چندین و چند بار
                    به تکرار        

“اسد سیف” دیگر چه جور خنده درمانی است؟/اکبر ذوالقرنین

کتاب را بالا می‌برد و انگشتش را روی کلمه “اسد سیف” می‌گذارد و می‌پرسد: یعنی چه، می‌گویم خنده ‌درمانی. به خنده می‌افتم. به قهقهه، درست مثل قهقهه‌ هایی که در اتوبوس داشتم. خنده‌هایم به او هم سرایت می‌کند. با هم می‌خندیم و

نوجوانی ـ۳۷، ۳۸/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

زندگی لی‌لا طی آن ماه سپتامبر از این رو به آن رو شد. تغییر ساده ای نبود ولی پیش آمد، اما من. از ایسکیا با عشق سوزان نینو برگشتم در حالی که پدرش با بوسه‌ها و دستهایش بر پیکر من داغی گذاشته بود. معلوم بود که شب و روز در برابر این آمیزه شادی و ترس درونی جز اشک ریختن کاری از دستم برنمی‌آمد.

آن‌ها هنوز جوانند/علی اشرف درویشیان

سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوه‌ها لاله‌زارن، لاله‌ها بیدارن، تو کوه‌ها دارن، گل گل گل، آفتابو می‌کارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره می‌کاره. توی سینه‌اش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.

هوشنگ گلشیری و جلسات ادبی دهه شصت به روایت ناصر زراعتی

اولین بار گلشیری را در اوایل سال ۱۳۵۷ دیدم. البته از سال‌ها پیش با آثارش کاملاً آشنا بودم و دوستان مشترکی هم داشتیم. من آن‌زمان، طرح ساخت مستند/ پرتره‌هایی را در ذهن داشتم که بعدها، در دهۀ هفتاد، چند تایی از آن‌ها را ساختم. تصمیم داشتم کارم را با محمد قاضی…

دور از چشم مادر/کافیه جلیلیان

تق، تق، تق… سنگ به سینه ام مى زنى… وردى بر لب دارى که از تو بعید است… منتظر الحمد خوانى ات نیستم.  سرماى ذهن ات به تک تک سلول های خاک شده ام مى ریزد.  هنوز از تو دل چرکینم. کینه هایم بر عکس جسم خورد شده ام، آب نشده اند. درسته که خواهر کوچکترى…

انتشار فصلنامه آوای تبعید/اسد سیف

“آوای تبعید بر گستره ادبیات و فرهنگ” که نخستین شماره آن انتشار یافته، عنوان فصلنامه‌ای است که قرار است از این پس در دنیای مجازی انتشار یابد. شماره نخست آن نشاندهنده راهی‌ست که این نشریه در پیش گرفته است. انتشار آن بر یک ضرورت بنیان گرفته و امیدواریم…

نوجوانی/داستان کفش/۳۲/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کوشیدم ماریسا را راضی کنم که برویم به استقبال نینو ولی او رد کرد و گفت برادرش لایق چنین استقبالی نیست. عصر نینو رسید. بلند و تکیده با پیراهنی آبی و شلواری تیره و صندل. کیفی روی دوشش انداخته بود. ذره ای واکنش به حضور من در ایسکیا…

مرگ دریاچه/مجید نفیسی

یکبار در دریاچه‌ی ارومیه شنا کردم
همراه با خواهر چارده‌ساله‌ام
و دریافتم که دریاچه زنده است

منتشر شد: روی آندرشون؛ کارگردان پرآوازه دوران ما

من نوشتن کتاب «روی آندرشون؛ کارگردان پرآوازه دوران ما» را در زمستان ٢٠١٢ آغاز کردم و در زمستان ٢٠١۵ به پایان رسید و سپس بازگردان آن را از سوئدی به فارسی آغاز و در تابستان ٢٠۱۶ به پایان رساندم. نگاره گری (عکاسی)، صفحه آرایی، نوشتن و بازگردان این کتاب از زبان …

نوجوانی/داستان کفش/۳۱/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

بی درنگ نشستم نامه ای به لی‌لا نوشتم. چندین صفحه. نامه‌ام سرشار بود از ترس‌ها، شادی‌ها، آرزوها، خیالبافی درباره آن لحظه‌ای که نینو سارره توره را خواهم دید، به مارونتی خواهیم رفت. با هم شنا خواهیم کرد. ماه و ستاره‌ها را تماشا خواهیم کرد. زیر یک سقف خواهیم خفت…..

گفت وگوی کارگردان “معصومیت خاطره‌ها” با اورهان پاموک/عباس شکری

اورهان پاموک، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، روزهای ۲۲ تا ۲۵ می ۲۰۱۷ برای نخستین مرتبه میهمان شهر اسلو بود. او به دعوت چند نهاد فرهنگی نروژ برای شرکت در پروژه‌ای با نام «هنر داستان» آمده بود که در عمل نه فقط هنر داستان نویسی او که هنر فیلم‌سازی و مردم‌شناسی …

تارت تمشک/ برگردان: جواد طالعی

از زمانی که به خاطر می آورم همیشه نگران وزن خودم و دیگران بوده ام. همبرگر اکسترا لارج، هات داگ هایی به بزرگی قایق بادی، تارت هایی اندازه تایر خودرو. آخر کار به کجا خواهد رسید؟ چرا هیچکس یک بار به ما فکر نمی کند؟ اما هر چیزی به وقت خودش. شاید باید اول خودم را معرفی کنم؟…

روزهای دوشنبه؛گزارش هایی از کشور تاجیکستان/ بخش چهارم/علی صدیقی

وقتی سطرهایی از این روزنامه قدیمی را می خوانم نگارش فارسی آن که همسان روزنامه های هم دوره خود در ایران است، شگفت زده ام می کند. زیر لوگوی بیداری تاجیک آمده است:”جریده سیاسی اجتماعی است که هفته دو بار منتشر می شود.” در بخشی از سرمقاله بیداری تاجیک در صفحه اول…

گفت وگو با الیف شفق، نویسنده ترک/ برگردان: شهاب بیضایی

خوانندگان زیادی در ترکیه دارم که صادقانه کاملاً بیگانه‌هراس هستند، و وقتی که با آن‌ها صحبت می‌کنی مواضع وحشتناکی علیه یهودیان، ارمنی‌ها، یونانیان، و مسیحیان می‌گیرند، و می‌آیند به من می‌گویند که از فلان شخصیت خوششان آمده است. در عین حال، این شخصیتی که از آن حرف می‌زنند، شاید یونانی یا ارمنی یا ….

نوجوانی/داستان کفش/۲۹/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

رینو در رویارویی با این واقعه تب شدیدی کرد که روزها از کار ماند. پس از آنکه تب ناگهان پایین آمد، دچار ناخوشی با نشانه‌هایی نگران کننده شد: نیمه‌های شب از خواب برمی‌خاست و با چشمان باز با حالتی هراس زده به سوی در خانه می‌رفت و می‌کوشید در را باز کند در حالی …

منتشر شد: دفتر شماره ۲۱ کانون بهار ۱۳۹۶

اهمیت انتشار «دفتر کانون» به شکل عمده، در بازتاب چهرۀ ادبی و فرهنگی نویسندگان ایران در تبعید است. آن­چه ما را وامی دارد که انتشار این دفترها را دنبال کنیم، یاری به بازتاب آثار نویسندگانی ست که دل­شان با مردم ایران می­ تپد و دفاع از آزادی اندیشه و بیان، دستور زیست و خلاقیت آن­هاست….

منتشر شد: شهر نو /محمود زندمقدم

روشن است که از دستِ ما در این زمینه، هیچ کاری ساخته نیست. ما حتا نمی‌توانیم به برخی از هم‌میهنانِ کتابفروشمان در این‌سو بگوییم: «عزیزان! آیا بهتر نیست از خرید و فروشِ کالایِ قاچاق بپرهیزید؟ چرا این کتاب را از خودِ ما که ناشرِ اصلیِ آن هستیم، خریداری نمی‌کنید؟»

“پدر و پسر” مجید نفیسی منتشر شد

سیمین بهبهانی: کتاب “پدر و پسر” شما را خواندم. قبلا هم از شما شعر زیبایی در “چشم‌انداز”، اگر درست یادم باشد، خوانده بودم. از دوستان اصفهانی هم درباره‌ی استعداد شگرف شما در نوجوانی خیلی داستانها شنیده‌ام. شما توانسته‌اید ساده‌ترین و بی‌تکلف‌ترین واژگان و عواطفی را …

نوجوانی/داستان کفش/۲۸-۲۷/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

با معدل ۹ قبول شده بودم. طوری که حتی قرار شد به من چیزی به اسم بورس تحصیلی بدهند. از چهل همکلاسی که داشتم تنها ۳۲ نفر مانده بود. جینو رد شد. آلفونسو در سه درس تجدیدی آورد و قرار بود شهریور ماه امتحان بدهد. پدرم تشویق کرد که بروم سراغ خانم اولیویرو. مادرم نمی‌خواست….

یک نوع دکان/محمود صفریان

خدا رحمتش کند، زود رفت. اسمش “عباس”بود، ولی “فرید” صدایش می کردند. جز من که دوست صمیمی اش بودم، و یکی دوتا از فامیلش کس دیگری نمی دانست که “عباس” است. برای همه و حتا من، “فرید” بود. از کوچکی با هم بودیم و کم کم دو دوست صمیمی شدیم. خیلی قاطی بودیم …

نوجوانی/داستان کفش/۲۶/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

ک روز یکشنبه ماه آوریل را به یاد می‌آورم که پنج نفری رفتیم بیرون. لی‌لا،‌ کارملا، پاسکال، رینو و من. ما دخترها تا آنجایی که می‌شد به سر و لباس مان رسیده بودیم. به محض اینکه پایمان را از خانه بیرون گذاشتیم کمی ماتیک و سایه چشم زدیم. سوار مترو شدیم. حسابی شلوغ بود. رینو و پاسکال تمام …

بار دیگر، زنی که دوست می داشـتم/کافیه جلیلیان

شب از نیمه گذشته بود. آرام در یکی از جاده های مه گرفته جنوب می راندم. قطرات شرجی، گاه به گاه شیشه ماشین را خیس می کرد. خیابان های شهر، کم جمعیت، شرجی زده و خلوت بود. آهنگ ملایمی از ضبط ماشین، مرا به دنیای خاطرات و رویاهای دور می برد. صدای خواننده درونم …

چند شعر از سعید یوسف

چشمت اگر به تخته سیاه است
حس می کنی، ولی، مگسی چرخ می زند
دورِ سرت ـ بسا که خیالِ من است:

Pin It on Pinterest