Select Page

دسته: ادبیات

شگفتی در سر/فصل ۵/بخش۳ /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خدا بیامرز عمو مصطفی تا سال ۱۹۶۵ توی زمینی که با بابا تو محله ی کول تپه دورش نرده کشیده بودن، تونست تنها یه اتاق بسازه. مولود از ده اومد شهر تا کمکش باشه، اما کاری از پیش نرفت و اون دوتا روحیه شونو از دست دادن، اما ما روی زمینی که بابا و عمو مصطفی تو محله ی توت …

شگفتی در سر/ فصل ۵- بخش ۲/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سمیحه هنوز مثل همیشه خیلی خوشگله، صبحا بعضی مردا پا رو از ادب بیرون می ذارن و باقی پولشونو که می گیرن، جوری می گیرن که انگشتاشو تو دستشون لمس کنن. برا همین ما دیگه به جای اینکه پول خوردو دستشون بدیم میذاریم روی پیشخون. معمولا من هستم که دوغ و بوزا….

آوازۀ خوشنامی سلطنت طلبان ـ به بهانۀ معرفی کتاب “راهی دیگر”!/سعید یوسف

مدتی است، چند ماهی می‌شود، که کتابی به نام راهی دیگر در دو جلد به همت تورج اتابکی (استاد تاریخ) و ناصر مهاجر (پژوهشگر) منتشر شده؛ عنوان فرعی کتاب هم هست “روایت‌هایی در بود و باشِ چریک‌های فدایی خلق ایران”.  و هنوز که هنوز است، بجز یکی دو مجلس “رونمایی کتاب” که…

شعر: ساره سکوت

بهار از کوچه ی قرمز گذشت
و تیرگی هایش را برای باد درآورد
و سایه هایش را بر دیوارهای کاهگلی سیاه کرد

امروز جایی در شیراز/نوشین سالاری

من نیستم که بگویند چه کار کنند. یعنی من هستم اما دیگر خودم نیستم.
این را آزاده مدت هاست که می گوید:”سیمین جان دیگر خودش نیست” و لب پایینش را می گزد….

لباس مردانه برای تازه‌رفته/فاضله فراهانی

ناهیدخانم صبح زنگ زد. این بار سبزی خردشده و بادمجان سرخ‌شده و باقلای پاک‌شده نمی‌‌خواست. آمد جلوی در. یک کیسه لباس چپانده درهم گذاشت روی پله و گفت: «لباس مردانه خواسته بودی، برایت آوردم. تا نشده است؛ ببخش. می‌دانم آبروداری چند دست هم برای تو سوا کردم.»…

شگفتی در سر/ فصل پنجم /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

اکنون که به شب چهارشنبه ۳۰ ماه مارچ ۱۹۹۴ رسیدیم یعنی جایی در این رمان که پیش از این از آنجا گذشته بودیم، به شما خوانندگان عزیز توصیه می کنم برای یادآوری، فصل دوم کتاب را دوباره بخوانید. آن شب سگهای ولگرد به مولود حمله کردند و نیز دو دزد ساعت مچی سوئیسی اش را …

دق/سیاوش شعبانپور

از یاد ببر
کلمات و تصاویر را یک یک و دسته دسته اسماعیل باش
فراموش کن
فراموش کن مرا که ندیدمت

نردبان ترقی/هادی کیکاووسی

کارمان این بود که نردبان ترقی بفروشیم. خب از این که چنین شغل نان و آبداری به تورم خورده بود حقیقتن...

“آوای تبعید” شماره ۲ منتشر شد

به نظر “آوای تبعید”:”تبعیدی فقط آن کس نیست که از زادبوم خویش تارانده شده باشد. تبعیدی می‌تواند از زبان، فرهنگ و هویتِ خویش نیز تبعید گردد. آن‌کس که شعر، داستان، هنر، فکر و اندیشه‌اش در کشور خودی امکان چاپ و نشر نداشته باشد، نیز تبعیدی است

شگفتی در سر/اورهان پاموک \پایان فصل ۴/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

شب چهاردهم نوامبر ۱۹۹۱ یک کشتی بازرگانی لبنانی که راهی جنوب بود، با یک کشتی باری فیلیپینی که به سوی دریای سیاه می رفت و بار ذرت داشت در کم عرض ترین بخش تنگه ی بسفر، جلوی حصار آناتولی، برخورد کرد و غرق شد. در این حادثه پنج ملوان جان باختند. فردای آن روز مولود و همکارانش

نظری بر “شب های شورانگیز” نوشته منیرو روانی‌پور/ پویه خوشخو

می‌دانم خیلی‌ها از انقلاب و جنگ و حوادث بعد از آن نوشته‌اند، ولی کم پیش آمده است که از دل انسان‌های آن دوران چیزی بگویند. هیچ کدام کابوس‌هایشان را به قلم در نیاورده‌اند. کم پیش آمده است که متنی غیرسیاسی در بافتی انسانی، فارغ از تعصبات ایدئولوژیکی، از دلایل جنگ رفتن رزمنده‌ها …

فریبا وفی؛ نویسنده ای که با نگاهش داستان می گوید/آزاده داودی

فریبا وفی نویسنده ای است که با نگاهش داستان می گوید، داستانی که با جان ما آمیخته است و واقعی است. وفی داستانش مانند خودش، مانند نگاهش  و مانند دستانش ساده و آرام و استوار درنده  است. او داستان نمی گوید که ما را سرگرم کند بلکه می نویسد تا هرکدام از خوانندگانش را از پوسته ی ضخیم….

دو شعر از محمد تَوَلایی

من با آن دیگران تفاوتی ندارم
اما تن مرا دستکاری کرده اند
تا مناسب جهان بس هنجارمندشان باشم
چیزی باشم که نیستم.

چند شعر از صنوبر

  شعرهر روز \ در آخرین ملاقات مسئول زندان دستگرد به خانواده ام گفت: بمانید جنازه زندانی تان...

شگفتی در سرـ ۴/۱۷ ـ اورهان پاموک / ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سال ۱۹۹۰ بعد عید سال نو، اوایل سال مولود فهمید که کارکنان ساندویچی بین بوم برای دور زدن تدبیر رئیس کلک تازه ای سوار کرده اند. خیلی ساده اما کارآمد. آنان همه روزه با پول خودشان از نانوایی غیر نانوایی دوست رئیس مقداری نان تازه و از فروشگاهی غیر از آن فروشگاه که مایحتاج ساندویچی….

مرغ چند پا داره؟/عزت مصلی نژاد

بابا و مامان می گفتند: «مرغ یک پا داره» عمو نعمت می گفت: «نه، مرغ سه تا پا داره.» خاله مهوش داد می کشید: «همه تون اشتباه می کنین؛ مرغ چارتا پا داره». مرجان که حسابی گیج شده بود شب و روز توی این فکر بود که پیدا کند که مرغ چند تا پا دارد. یک روزکه او را برای خریدن ماست…

نگاهی و مروری بر رمانِ “سقف بلند تنهایی”/بهروز شیدا

مضمون و درونمایۀ رمان “سقف بلند تنهایی” چیزی نیست غیر از تنهایی. تنهاییِ راوی و دیگر شخصیت های داستان همچون: ماهرخ که با پیرمردی هم‏سنِ پدرش زندگی می‏کند. لیزا که از خانواده‏اش دور افتاده و به تن‏فروشی افتاده است. افسانه، زنی که شوهرِ جوانش را در جنگ از دست داده …

نوشتن/حسن زرهی

فریبا وفی* نویسنده ی ایرانی، مهمان شهر ما تورنتو است. او داستان کوتاه و رمان نوشته و منتشر کرده است. بسیاری از کارهایش مورد تشویق و تقدیر قرار گرفته اند. این اما همه ی دلیل نویسنده ی خوب بودن او نیست، مهمترین دلیل نویسنده بودنش داستان ها و رمان های خواندنی او هستند…

در باب داستان کوتاه/صفدر تقی زاده

چرا باید داستانی را که شخصیت ها و ماجراهایش وجود خارجی نداشته اند جدی بگیریم؟ معمولاً و شاید هم منطقی آن است که زندگینامه ها و حوادث تاریخ را معتبر بشماریم و بپذیریم، نه حوادث ساختگی را. پرسش بجایی است که گاه علاقه مندان به امور واقع و اعداد و ارقام پیش …

شگفتی در سر/ ۴- ۱۶/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به مولود گفتم: “انگاری طرف داره دنبال یکی می گرده دقیقا مث تو، کسی که هم از غذا سر در بیاره هم از ظرافت های غذاخوری، هم آدم درست و قابل اعتمادی باشه. می دونی که این روزا تو استانبول چنین آدمی نایابه! به حقوقت اما حواست باشه… وقتی طرف شروع می کنه …

برگ‌های پاییزی/اکرم پدرام‌نیا

قرار بود همین‌که کت‌وشلوار را آماده کنند به ما زنگ بزنند، اما چند دقیقه از ساعت پنج می‌گذشت و هنوز از خیاط خبری نبود. ساعت هفت بعدازظهر هم همه‌جا بسته می‌شد. نمی‌توانستم بیش از این منتظر بمانم. تلفن را برداشتم و به‌ جای پدرم به خیاط‌ خانه زنگ زدم. دیگر آن قدر صدایم …

تانیا عاکفی شاعر افغانستان از شعر می گوید

خردسال که بودم، برادرم یما عاکفى برایم شعر حافظ مى خواند و معنا مى کرد آن زمانى که هنوز هیچ از شعر سر در نمى آوردم. سپس پدر بزرگ فنى تر با من کار مى کرد و مادر و پدر هم که همواره انگیزه و شوق مرا براى سرایش به چالش مى کشیدند تا بیشتر بسرایم. در کنار غزل، نیمایى…

شگفتی در سر/ ۴-۱۵/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دو هفته گذشت بی آن که از گاری گم شده هیچ خبری بشه. مولود تا پاسی پس از نیمه شب بوزا می فروخت. دیر از خواب برمی خاست و تا ظهر با لباس خانه با فاطمه و فایزه گرگم به هوا و قایم باشک بازی می کرد. با این که پنج شش ساله بودن می دونستن اتفاق بدی رخ داده. برای این….

Pin It on Pinterest