Select Page

دسته: ادبیات

ملاقات/داود مرزآرا

در یک بعدازظهر آفتابی به پرلاشز رفتم. نسیم خنکی صورتم را نوازش می داد و تنم از سردی هوا مورمور می شد. اما قهوه ام هنوز گرم بود. جرعه ای از آن را سرکشیدم و رفتم رو به روی سنگ قبرش نشستم و جمله ی مشهورش را که روی آن حک شده بود خواندم. شما هم حتما آن را بارها مرور کرده اید: “در زندگی زخم هایی هست…

جستجو/محمد مختاری

دستی به نیمه ی تن خود می کشم
                                      چشم هایم را می مالم
                                     اندامم را به دشواری به یاد می آورم
خنجی درون حجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد:

شب جانان/بخش۲۲-۲۱/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

همیشه می خواستم شاعر بشم. گمون نکنم کسی غیر از دایان اینو می دونست. در کالج همزمان ادبیات می خوندم و در رشته معلمی مشغول بودم. شعر اما منو شیفته خودش کرده بود. کارهای شاعرانی مثل تی اس  الیوت، دیلان تامس، ای ای کامینگز، رابرت فراست، والت ویتمن، امیلی دیکنسون را می خوندیم. بعضی شعرهای…

شب جانان/بخش ۱۹ و ۲۰/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

نزدیک غروب یک روز تابستانی لوئیس، ادی و جیمی و روث را به کافه ی شاتوک واقع در بزرگراه برد تا به همبرگر مهمانشان کند. زن پیر همسایه جلو، پیش لوئیس نشست، ادی و پسر هم پشت. دختر جوانی سفارش غذایشان را گرفت و برایشان همبرگر و دستمال کاغذی و نوشابه آورد. توی ماشین ساندویچ‌هایشان را خوردند…..

کدام معصومیت؟ عباس شکری

اورهان پاموک در رمان «موزه ­ی معصومیت» که پس از برنده شدن جایزه ی نوبل راهی بازار کرده است، با اعتماد به ­نفس فوق­ العاده­ ای وارد میدان مین می­ شود. رفتار متهورانه ­ی خودش نیز تن می­ زند به ناآرامی­های شخصیت اصلی داستان؛ کمال. کمال یکی از بازیگران باارزش استانبولی است. کسی که یک دهه با دخترعموی….

لِی لِی کردن را دوست دارم/گیتا خسرونیا

لباس‌هام را یکی یکی و با کمی فشار کنار می‌زنم، هر قدر هم که کمد اضافه می‌کنم باز بعد از مدتی فضای بین لباس‌ها از بین می‌رود و نفس کشیدن براشان سخت می‌شود. در یک اتاق سه در چهار با دو‌ کمد دیواری بزرگ، دو کمد دیگر و یک دراور اضافه کرده‌ام که آویزان ‌و بلاتکلیف در گوشه و کنار  ایستاده اند و اتاق را شبیه کهنه فروشی‌..

شب جانان/بخش ۱۷و ۱۸/ کنت هاروف/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

شب دوم هم مانند شب نخست گذشت. شام خوردند، یک دست ورق آورد و سر میز شام در آشپزخانه گونه ای بازی ورق به جیمی یاد داد، بعد رفتند طبقه ی بالا. پسرک آماده ی به رختخواب رفتن شد. روی صندلی کنار ت نشست، تلفن او را کنار گذاشت و ساعتی برایش کتاب خواند، بوسیدش. در را نیمه باز و چراغ را برایش…

موتور سواری در دریا/نویسنده: ج. ام. آ، بیس هوفل*/مترجم: نسیم خاکسار

چند ساعتی می شد که ایزاک در عرشه کشتی ایستاده بود. جدا از کمی عجیب و غریب بودنش، بچه خوبی بود. وقتی سر کشتی کار می کرد دلش برای ساحل تنگ می شد و وقتی در اداره کار می کرد دیوانه دریا می شد. زندگی یک نواخت روی ساحل خیلی زود دلش را می زد و برای سفرهای دریایی هم کیسه اش خالی بود. شغل های دریایی اش…

پاپی ….پاپی من/کافیه جلیلیان

چمدان ها را که بیرون گذاشتند، لرزش بدنم شروع شد. داشتند می رفتند. با آنکه به زبان خودشان حرف می زدند، دانستم که برای همیشه می روند. آرال کوچولو، یار ده ساله ام آمد، دستی به سرم کشید، انگار عجله داشت. اشک در چشمان، گفت پاپی عزیز دلم…پاپی. تو را دیگه کی می بینم؟ زبان او را همیشه می فهمیدم. اشکم سرازیر شد….

یاد آور…/علی باباچاهی

تصور کنید در خیابان اجرا می‌شود این نمایشنامه که هنوز نوشته نشده
با چند نماد و استعاره نظام‌های توتالیتر پاشیدند از هم
خواب دیدن و دیدنِ خواب    هدیه خدایان است

شعر فرناز فرازمند

ماه که بتابد
برق می‌زند صدف آدم
می‌ﮔﺬاﺭی‌اﻡ کنار گوش
صدای دریا بیاید، بخوابی

شب جانان/ بخش ۱۵/ نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کمی پیش از ظهر شنبه رفت در خانه اش را زد، ادی با پیرهن زردی که پشتش لخت بود در را باز کرد، و دید او هم پیرهن آستین کوتاهی با راه راه های سبز و سرخ پوشیده است. همراه هم از خیابان سیدار به سوی خیابان اصلی مرکز شهر روانه شدند و از چهار بلوک خانه و مغازه ی کنار خیابان و مغازه هایی که نمایشان به صورت…

عکس فوری/شهلا شفیق

نزدیک شدن پیکرش را پشت سر خود حس کرد. جنبیدن و گرمایش را. و مثل ده ها بار دیگر، حس دلسوزی برای کسی که پول بلیت خریدن ندارد و مجبور است چسبیده به یکی دیگر دزدکی از درِ چرخان بگذرد، دل اش را پر کرد. با تأنی در را پشت سر گذاشت و از محل کنترل بلیت عبور کرد. با آهی آسوده سربرگرداند تا لبخند امتنان….

شبی با پاموک و زن سرخ مویش/گلناز غبرایی

پاموک می‌گوید مرد ترکی که از موضع فمینیستی حرف بزند خودش یعنی تناقض و او هم سالها جرأت این کار را به خود نداده ولی در کتاب “نام من سرخ” فهمیده که نمی‌تواند در مورد دوران عثمانی، جنگ ها، کشتار، هنر و مذهب حرف بزند و از زنها که در آشپزخانه هستند نامی نبرد و بنابراین شکوره قهرمان داستان و….

شب جانان ـ بخش ۱۳و۱۴/نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

هالی روز بعد از “کلرادو اسپرینگ” تا هولت با ماشین آمد، لوئیس دم در به دیدارش رفت و بوسیدش. روی نیمکت پیک نیک حیاط پشتی نشستند و شام خوردند. بعد ظرفها را با هم شستند و تو مهمانخانه شراب نوشیدند.
هالی گفت: تو این فکرم که تابستونی برا دو هفته ای به ایتالیا برم، به فلورانس….

مرو اینچنین شتابان/امیر مهیم

نیمروز شنبه است و بی حوصله و دلگیر لپ تاپم را روشن میکنم. ناخوداگاه به طرف فیسبوک می روم. بالا و پاینش می کنم ناگهان چشمم به صفحه دوست شاعر و منتقد ادبی مهدی خطیبی دوخته می شود. خبر با همه کوتاهی اش برای من جانکاه است. دکتر احمد ابومحبوب در بستر بیماری ست. چند ماهی ست که پیچکی…..

شب جانان/ بخش ۱۱/نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

هفده اگوست، یک روز روشن و آبی و داغ تابستون. داشتن تو حیاط جلویی خونه بازی می کردن. کانی شیلنگ آب را که به یک سر شیلنگ از مد افتاده وصل بود در دست داشت، از اون سرشیلنگها که مخروطی از آب را می پاشید و کانی  و جین می کوشیدند از توش رد بشن. جین ۵ سالش بود، کانی هم ۱۱ سالش…

هلا….حماسه ی کوبانی!/ رضا مقصدی

ستاره آمد وُبامن، یگانه گشت وُنشست
وشعر ِ تازه ی جان ِ مرا به کُرد سپُرد.
وکُرد با من گفت:
کدام برگ؟ کدامین درخت می داند؟

شب جانان/بخش ۹/نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی – حسن زرهی

ادی با ماشین به خانه ی همسایه اش روت رفت. پیاده شد و به سوی در پشت خانه راه افتاد. پیرزن روی صندلی ای توی ایوان خانه به انتظار نشسته بود. هشتاد و دو سال داشت. ادی که رسید از جا برخاست. زنها با قدم های شمرده از پله ها پایین رفتند، روت بازوی ادی را گرفته بود، به ماشین که رسیدند ادی کمکش کرد سوار شود…

شب جانان/بخش ۷ و ۸/نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی – حسن زرهی

زن در طول روز خانه را از پایین تا بالا تمیز کرد، ملافه های تخت طبقه ی دوم را شست، برای شام ساندویچ خورد. هوا که رو به تاریکی رفت، در نشیمن نشست، آرام و راحت، تو فکر، و منتظر که لوئیس در تاریکی بیاید و در بزند. سرانجام رسید. در را که برایش باز کرد متوجه شد از موضوعی ناراحت است…..

“علمدار”/مژگان خاتمی

هرچقدر هم هوا سرد باشد، هرم نفس سینه زنان داغ است.هر چه قدر هم هم هوا تاریکتر می شود انگار نمای علم بیشتر می شود….و برق چشمان علمدار از میان آنهمه پارچه ی سیاه و سبز درخشش بیشتری دارد. ابهت این نگاه نفس را در سینه ی پسربچه ی کنجکاو و مشتاق ورود به دنیای مردانه حبس میکند….

بودن یا نبودن /کرت وانه گت/ ترجمه: سام احسنی

ولینگ جوان، روی صندلی قوز کرده بود، سرش را بین دستانش گرفته بود. خیلی داغان بود، بسیار بی حرکت و بی رنگ، تقریباً نامرئی می نمود. استتار او عالی بود، چون اتاق انتظار، به خودی خود بی نظم و به هم ریخته بود. صندلی ها و زیر سیگاری ها را از دیوارها فاصله داده بودند. روی زمین کهنه پارچه پهن کرده…

من زنم/سوری

من زنم، حقم نباشد این همه ظلم، خسته ام
دانم آن دولت، گرفته ما زنان را دستِ کم

نامه‌ای از رودز۱ /شهرام امیرپور سرچشمه

وقتی به او نگاه کردم در حال لبخند زدن به من بود. با آن چشمان سیاه مهربان، با آن لباس کوتاه زمستانی که دست‌های باریکش را نمی‌پوشاند، با آن جوراب‌شلواری ظریف که ظرافت پاهایش نمایان بود، با آن گیسوان مشکی تابدارکه از فرق سر به دو طرف باز شده بود و جعد بلندی که روی ابروانش همچون طره پریشانی…

شب جانان/بخش پنجم/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی  ـ حسن زرهی

عصر روز بعد از بیمارستان مرخص شد. گویی بیش از آنچه گمان می برد مریض بوده است، نزدیک به یک هفته ی تمام زمان برد تا دوباره حس سلامت کامل کند، چنان حس سلامتی که بتواند به زن تلفن کرده و بپرسد، آیا همچنان می تواند شب را پیشش برود…..

دروغی چند سد ساله درباره ی فردوسی!/آرش فرهادی

در جایگاه یک نقال، شاهنامه خوان و شاهنامه شناس، بیش از بیست سال است گمان دارم این چند بند از فردوسی بزرگ است ولی چند واژه ی ناایرانی، ناشایسته و ناهماهنگ نمی گذارند باور کنم که این بندها به شکل کنونی شان از خداوندِ سخن، فردوسی اند. هر چند یک نیروی بسیار توانایی در این بندها است…

شب جانان/بخش ۳ و ۴/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی  ـ حسن زرهی

از اتاق که بیرون رفت، مرد به عکس های روی میز آرایش و آنهای دیگر که به دیوار آویزان بود نگاه کرد. عکس های خانوادگی با کارل روز عروسی شان، یک جایی روی پله های ورودی کلیسا. دوتایی در دامنه ی کوه و کنار جویباری، توله سگ کوچولوی سیاه و سفیدی هم بود. مرد کارل را کمی می شناخت. مرد محترمی بود…

Pin It on Pinterest