Select Page

دسته: ادبیات

نوجوانی/داستان کفش/۳۲/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کوشیدم ماریسا را راضی کنم که برویم به استقبال نینو ولی او رد کرد و گفت برادرش لایق چنین استقبالی نیست. عصر نینو رسید. بلند و تکیده با پیراهنی آبی و شلواری تیره و صندل. کیفی روی دوشش انداخته بود. ذره ای واکنش به حضور من در ایسکیا…

مرگ دریاچه/مجید نفیسی

یکبار در دریاچه‌ی ارومیه شنا کردم
همراه با خواهر چارده‌ساله‌ام
و دریافتم که دریاچه زنده است

منتشر شد: روی آندرشون؛ کارگردان پرآوازه دوران ما

من نوشتن کتاب «روی آندرشون؛ کارگردان پرآوازه دوران ما» را در زمستان ٢٠١٢ آغاز کردم و در زمستان ٢٠١۵ به پایان رسید و سپس بازگردان آن را از سوئدی به فارسی آغاز و در تابستان ٢٠۱۶ به پایان رساندم. نگاره گری (عکاسی)، صفحه آرایی، نوشتن و بازگردان این کتاب از زبان …

نوجوانی/داستان کفش/۳۱/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

بی درنگ نشستم نامه ای به لی‌لا نوشتم. چندین صفحه. نامه‌ام سرشار بود از ترس‌ها، شادی‌ها، آرزوها، خیالبافی درباره آن لحظه‌ای که نینو سارره توره را خواهم دید، به مارونتی خواهیم رفت. با هم شنا خواهیم کرد. ماه و ستاره‌ها را تماشا خواهیم کرد. زیر یک سقف خواهیم خفت…..

گفت وگوی کارگردان “معصومیت خاطره‌ها” با اورهان پاموک/عباس شکری

اورهان پاموک، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات، روزهای ۲۲ تا ۲۵ می ۲۰۱۷ برای نخستین مرتبه میهمان شهر اسلو بود. او به دعوت چند نهاد فرهنگی نروژ برای شرکت در پروژه‌ای با نام «هنر داستان» آمده بود که در عمل نه فقط هنر داستان نویسی او که هنر فیلم‌سازی و مردم‌شناسی …

تارت تمشک/ برگردان: جواد طالعی

از زمانی که به خاطر می آورم همیشه نگران وزن خودم و دیگران بوده ام. همبرگر اکسترا لارج، هات داگ هایی به بزرگی قایق بادی، تارت هایی اندازه تایر خودرو. آخر کار به کجا خواهد رسید؟ چرا هیچکس یک بار به ما فکر نمی کند؟ اما هر چیزی به وقت خودش. شاید باید اول خودم را معرفی کنم؟…

روزهای دوشنبه؛گزارش هایی از کشور تاجیکستان/ بخش چهارم/علی صدیقی

وقتی سطرهایی از این روزنامه قدیمی را می خوانم نگارش فارسی آن که همسان روزنامه های هم دوره خود در ایران است، شگفت زده ام می کند. زیر لوگوی بیداری تاجیک آمده است:”جریده سیاسی اجتماعی است که هفته دو بار منتشر می شود.” در بخشی از سرمقاله بیداری تاجیک در صفحه اول…

گفت وگو با الیف شفق، نویسنده ترک/ برگردان: شهاب بیضایی

خوانندگان زیادی در ترکیه دارم که صادقانه کاملاً بیگانه‌هراس هستند، و وقتی که با آن‌ها صحبت می‌کنی مواضع وحشتناکی علیه یهودیان، ارمنی‌ها، یونانیان، و مسیحیان می‌گیرند، و می‌آیند به من می‌گویند که از فلان شخصیت خوششان آمده است. در عین حال، این شخصیتی که از آن حرف می‌زنند، شاید یونانی یا ارمنی یا ….

نوجوانی/داستان کفش/۲۹/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

رینو در رویارویی با این واقعه تب شدیدی کرد که روزها از کار ماند. پس از آنکه تب ناگهان پایین آمد، دچار ناخوشی با نشانه‌هایی نگران کننده شد: نیمه‌های شب از خواب برمی‌خاست و با چشمان باز با حالتی هراس زده به سوی در خانه می‌رفت و می‌کوشید در را باز کند در حالی …

منتشر شد: دفتر شماره ۲۱ کانون بهار ۱۳۹۶

اهمیت انتشار «دفتر کانون» به شکل عمده، در بازتاب چهرۀ ادبی و فرهنگی نویسندگان ایران در تبعید است. آن­چه ما را وامی دارد که انتشار این دفترها را دنبال کنیم، یاری به بازتاب آثار نویسندگانی ست که دل­شان با مردم ایران می­ تپد و دفاع از آزادی اندیشه و بیان، دستور زیست و خلاقیت آن­هاست….

منتشر شد: شهر نو /محمود زندمقدم

روشن است که از دستِ ما در این زمینه، هیچ کاری ساخته نیست. ما حتا نمی‌توانیم به برخی از هم‌میهنانِ کتابفروشمان در این‌سو بگوییم: «عزیزان! آیا بهتر نیست از خرید و فروشِ کالایِ قاچاق بپرهیزید؟ چرا این کتاب را از خودِ ما که ناشرِ اصلیِ آن هستیم، خریداری نمی‌کنید؟»

“پدر و پسر” مجید نفیسی منتشر شد

سیمین بهبهانی: کتاب “پدر و پسر” شما را خواندم. قبلا هم از شما شعر زیبایی در “چشم‌انداز”، اگر درست یادم باشد، خوانده بودم. از دوستان اصفهانی هم درباره‌ی استعداد شگرف شما در نوجوانی خیلی داستانها شنیده‌ام. شما توانسته‌اید ساده‌ترین و بی‌تکلف‌ترین واژگان و عواطفی را …

نوجوانی/داستان کفش/۲۸-۲۷/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

با معدل ۹ قبول شده بودم. طوری که حتی قرار شد به من چیزی به اسم بورس تحصیلی بدهند. از چهل همکلاسی که داشتم تنها ۳۲ نفر مانده بود. جینو رد شد. آلفونسو در سه درس تجدیدی آورد و قرار بود شهریور ماه امتحان بدهد. پدرم تشویق کرد که بروم سراغ خانم اولیویرو. مادرم نمی‌خواست….

یک نوع دکان/محمود صفریان

خدا رحمتش کند، زود رفت. اسمش “عباس”بود، ولی “فرید” صدایش می کردند. جز من که دوست صمیمی اش بودم، و یکی دوتا از فامیلش کس دیگری نمی دانست که “عباس” است. برای همه و حتا من، “فرید” بود. از کوچکی با هم بودیم و کم کم دو دوست صمیمی شدیم. خیلی قاطی بودیم …

نوجوانی/داستان کفش/۲۶/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

ک روز یکشنبه ماه آوریل را به یاد می‌آورم که پنج نفری رفتیم بیرون. لی‌لا،‌ کارملا، پاسکال، رینو و من. ما دخترها تا آنجایی که می‌شد به سر و لباس مان رسیده بودیم. به محض اینکه پایمان را از خانه بیرون گذاشتیم کمی ماتیک و سایه چشم زدیم. سوار مترو شدیم. حسابی شلوغ بود. رینو و پاسکال تمام …

بار دیگر، زنی که دوست می داشـتم/کافیه جلیلیان

شب از نیمه گذشته بود. آرام در یکی از جاده های مه گرفته جنوب می راندم. قطرات شرجی، گاه به گاه شیشه ماشین را خیس می کرد. خیابان های شهر، کم جمعیت، شرجی زده و خلوت بود. آهنگ ملایمی از ضبط ماشین، مرا به دنیای خاطرات و رویاهای دور می برد. صدای خواننده درونم …

چند شعر از سعید یوسف

چشمت اگر به تخته سیاه است
حس می کنی، ولی، مگسی چرخ می زند
دورِ سرت ـ بسا که خیالِ من است:

نوجوانی/داستان کفش/۲۵-۲۴/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به دبیرستان بازگشتم. ضرباهنگ سیل‌آسا و آزاردهنده‌ای که دبیران بر ما اعمال می‌کردند مرا در خود بلعید. بسیاری از همشاگردی‌های من نیمه راه رها کردند و کلاس آب رفت. جینو نمره‌های پایینی در درسها گرفت و از من خواست کمکش کنم. من هم کوشیدم کمکش کنم ولی راستش او می‌خواست …

کی دوباره تابستان می شود؟/ برگردان: جواد طالعی

در آپارتمان مشترک چهار فصل سال هیجان زیادی برپا است. امروز ۱۹ ژوئن است، یعنی اوج زمانی که سوفیا تابستان باید خودش را برای شروع شیفت تازه آماده کند. اما امسال او حتی برای ترک اتاق به خودش زحمت نمی دهد. فرانجو بهار، هنینگ پاییز و ویبکه زمستان با چهره هایی نگران جلوی….

دیوانه/شهلا پزشکزاد

هذیان مواج می آید و زمین و زمان را در هم می نوردد و می رود. در مه دور و دورتر و ناپدید می شود… اما در ذهن همه هذیان می نشیند بی آنکه ببینند در پس پشت این هذیان انسانی به درد نشسته با همه وجود انسانیش، انسانی به درد نشسته با طبیعت زیبای هستی اش، اما خلق ترسان از هذیانی که بر او …

چند شب دیگر باید بخوابم؟/نوشین سالاری

چند شب دیگر باید بخوابم تا برسد؟ نمی دانم. عید که نزدیک می شد از مامان می پرسیدم: “چند روز به عید مانده؟”
مثلا می گفت:”دو بار که بخوابی و بیدار شوی.”

منتشر شد: از بوتۀ بوطیقا

از بوتۀ بوطیقا سروده ی سعید یوسف  اشعار پوئتولوژیک، یعنی اشعاری که به خود شعر می‌پردازند و به...

منتشر شد: پارسی گوی دگرخو

پارسی گوی دگرخو نوشته سعید یوسف  پارسی گوی دگرخو دربرگیرندهٔ اشعاری که به مسائل ملی-زبانی یا...

نوجوانی/داستان کفش ۲۲-۲۳/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

استفانو با خونگرمی به ما خوشامد گفت. یادم هست که به سر و وضعش رسیده بود. چهره‌اش در هیجان اندکی گل انداخته بود. پیراهن سفیدی با کراوات به تن داشت و جلیقه آبی رنگی پوشیده بود. زیبا می نمود و حالتی شبیه شاهزادگان داشت. بنا به حساب من هفت سالی از من و لی‌لا بزرگتر بود. فکر کردم داشتن …

چند شب دیگر باید بخوابم؟/نوشین سالاری

چند شب دیگر باید بخوابم تا برسد؟ نمی دانم. عید که نزدیک می شد از مامان می پرسیدم: “چند روز به عید مانده؟”
مثلا می گفت:”دو بار که بخوابی و بیدار شوی عید رسیده است.”
یا پیش از چهارشنبه سوری می پرسیدم و مثلا می گفت: “فقط یک شب دیگر باید بخوابی.”

لزوم برگزاری نمایشگاه کتاب بدون سانسور در تورنتو/ حسن گل محمدی

به منظور نتیجه بخش بودن این حرکت فرهنگی، لازم است که رسانه ها، ناشران، کتاب فروشی ها، اهل قلم، نویسندگان، شاعران و علاقمندان به کتاب و کتاب خوانی همه با هم در انجام این تعهد و رسالت فرهنگی مشارکت فعال نمایند و در روز برگزاری نمایشگاه در محل ذکر شده حضور یک پارچه داشته باشند تا …

نوجوانی/ داستان کفش ۲۱ ــ ۱۹/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آن روزها احساس قدرت و اعتماد بسیاری می‌کردم. در مدرسه حسابی از پس درسها برمی‌آمدم. خانم الیویرو را در جریان موفقیت‌هایم گذاشتم. تشویقم کرد. جینو را هر روز می‌دیدم و با هم می‌‌رفتیم بار سولارا و جینو یک شیرینی برای دوتایی مان می‌خرید و بعد از خوردن آن به خانه ….

Pin It on Pinterest