Select Page

سال: 2003

مجلسی در چاپارخانه

آرتور کریستن سن چاپارخانه پاچنار در تاریکی شب فرو رفته بود. در جاده ای که مثل مار در کوه می پیچید دلیجان پستی چهار اسبه پیش می آمد و چراغ آن غبار سفید راه را به نوری کم رنگ روشن می کرد. غلام پست فانوس به دست جلو خانه ایستاده بود. دلیجان ایستاد و سورچی از جای خود پایین پرید. دو مسافر پیاده شدند. یکی حاجی استفانو پولس که یونانی بود. این شخص جثه ای کوچک و رنگ سبزه ای داشت و سیبل های جو گندمی او به مسواک شبیه بود. مردی کاربر بود که به تریاک هم علاقه داشت. دیگری روسی پتروف نام بود. جوان درشت چهارشانه ای با ریش بور نوک تیز، که شلوارش را در چکمه فرو کرده بود. شغلش را کسی نمی دانست، شاید مامور مخفی دولت تزاری بود اما کسی به یقین اطلاعی نداشت. هر دو از راه خسته بودند، زیرا حتی در گرم ترین فصل، وقتی که تهرانی ها بر پشت بامهای خود کلافه می شدند مسافری که شبانه از کوه های گیلان می گذشت و باد پر هیاهوی گردنه از شکاف های فراوان دلیجان و پنجره هایی که از سالها پیش هرگز شیشه نداشته است به او می خورد از سرما یخ می بست. از این گذشته خوابیدن در حالی که سر روی یک نیمکت و پا بر نیمکت دیگر باشد و تنه روی انبوه اسباب ها قرار بگیرد چندان راحت نیست....

ادامه مطلب

Pin It on Pinterest