مرد زمستان نطفه ات را زیر گِل بگذار

شاید بهاری تازه در جسم تو پیدا شد

پاییزِ سرد و بی رمق در دستهای خاک

شاید نگاه خیس باران رو به صحرا شد

مردی شبیه تو درون آینه گم شد 

مثل سقوط برف در دستان شهریور

پیراهنی آبی به تن ، بر آتش جسمش

می سوزد از تب در دل خاموش خاکستر

خنجر کشیده زندگی بر روی احساسش

در سینه اش زخمی عمیق و کهنه جا مانده

گرگ زمان درید هر لحظه وجودش را

میشی که در کودکی اش از گله جا مانده

مردی که اشکش را زمین بلعید و طوفان شد

تکرار نوح و کشتی اش را خواب می دیدند

در انتظار معجزه از دست خورشید است

  چون زندگیش را به روی آب می دیدند

مثل حبابی یخ زده در آستین رود

مردی شناور شد درون باور و تردید

وقتی که تنها نیمه اش بوی خیانت داد

وقتی جهان با بی کسی دور سرش چرخید

بالا بیاور خواب را از چشم های شب

شب ابتدای روشن یک درد اجباریست

ساعت درون صورتت تکرار خواهد شد

تکرار رویا بدترین کابوس بیداریست

خودکار بی جوهر برای نامه ای پر درد

بغض سکوتت را فقط دیوار می فهمد

 عصیان فکرت را به روی پنجره ” ها ” کن

معنای دردت را فقط سیگار می فهمد

مرد زمستان بغض را از نامه ات کم کن

این بار قصه ، قصه ی تقدیر خواهد بود

این ریشه های سمی جا مانده در روحت

روزی دلیل بهترین تغییر خواهد بود

این زندگی از نو برایت تاس می ریزد

 حتی اگر باور کنی بازنده بودن را

داغی بزن بر زخم های مانده در قلبت

این درد یادت می دهد درنده بودن را …