Select Page

دبیرستان پسرانه ی آتاتورک /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دبیرستان پسرانه ی آتاتورک /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آموزش و پرورش مناسب دیوار میان دارا و ندار را ویران می کند

فصل سوم ـ بخش پنجم

اورهان پاموک/ آن شگفتی پس یادهای من*

 

بر دامنه ی تپه ای که می رفت و به جاده ی توت تپه و تپه های دیگر آن سو می رسید و به استانبول وصل می شد، ساختمان دبیرستان آتاتورک قرار داشت. در همان مسیری که مادران رخت های شسته شان را در باغچه ها به بند آویزان می کردند، و پیرزنان با تیرک نان پزی سگ های ولگرد را از خود می راندند. مردان بیکار خانه های شب ساخت (گئجه قوندو) که در دامنه و دل تپه ها روییده بودند، کنار نهرهای پر زباله و کود حیوانی در کافه ها می نشستند و ورق و رامی بازی می کردند.

ساکنان خانه های شب ساخت (گئجه قوندو) از توی خانه هایشان می توانستند ساختمان نارنجی رنگ دبیرستان آتاتورک، مجسمه ی نیم تنه ی آتاتورک در حیاط دبیرستان و دانش آموزان را که با شلوارهای بلند و پیرهن های آستین دراز و کفش های لاستیکی کهنه زیر نظر کریم کوره، معلم توأمان دینی و ورزش در سالن ورزش همیشه مشغول ورزش و بازی بودند، ببینند. هر ۴۵ دقیقه یکبار با صدای زنگی که تا دوردست شنیده می شد، کلاس ها تعطیل می شد و بچه ها به حیاط هجوم می آوردند و دقایقی دیگر با همان زنگ از حیاط ناپدید و راهی کلاس ها می شدند.

هر دوشنبه صبح همه ی هزار و دویست دانش آموز سیکل اول و دوم دبیرستان آتاتورک گرداگرد مجسمه ی نیم تنه ی پدر ترکیه ی نوین جمع می شدند تا سرود ملی را که تا دوردست ها شنیده می شد جمعی بخوانند. سرود ملی (مارش استقلال) همیشه پیش از سخنرانی آقای فاضل رئیس دبیرستان اجرا می شد. آقای فاضل از پله های ورودی دبیرستان بالا می رفت و در ستایش آتاتورک و عشق به میهن و مردم و پیروزی های فراموش نشدنی ارتش (بخصوص مانند نبردهای خونین موهاچ) داد سخن می داد.

آقای فاضل برای تشویق دانش آموزان به تقلید از آتاتورک و کارهای بزرگ او این سخنان را می گفت و این همه در حالی اتفاق می افتاد که بر بالای پله ها ایستاده بود و «اسکلت» ناظم دبیرستان هم مانند مامور مراقبی در کنارش حضور داشت.

سخنرانی آقای فاضل مدام مورد تمسخر و اهانت و خنده دانش آموزان قرار می گرفت. با این حال سرودخوانی چه در هوای آفتابی و چه در زیر باران می بایست تمام و کمال و با همخوانی همه ی دانش آموزان به پایان می رسید، تا آقای فاضل رضایت می داد بچه ها به کلاس بروند، این اما امر آسانی نبود، زیرا بیشتر مواقع در حالی که نیمی از دانش آموزان سرودخوانی را به پایان رسانده بودند، نیم دیگر هنوز و همچنان در میانه ی راه بودند، آقای فاضل اما تا سرود در هماهنگی کامل تمام نمی شد موافقت نمی کرد دانش آموزان راهی کلاس ها شوند، این کار برخی روزها چندین بار تکرار می شد تا سرانجام سرودخوانی به گونه ای که رئیس دبیرستان می خواست انجام می شدschool-turkey.

آقای فاضل در سخنرانی پس از سرود ملی از جمله می گفت، ترکیه به دست دست فروشان و ماست و بوزافروشان و کبابی های دوره گرد حفظ نخواهد شد، برای حفظ و نگهداری ترکیه جوانان و دانش آموزان باید درس بخوانند، همانطور که آتاتورک درس خواند و ترکیه نوین را بنیان نهاد. این سخنان توی کت دانش آموزان مسن و قدیمی و تنبل و وابسته به گروه های سیاسی چپ و راست (دانش آموزان راست به شدت مذهبی و دانش آموزان چپ شدیدا ملی گرا) نمی رفت و همیشه در حال تمسخر رئیس دبیرستان و حرف هایش بودند.

وقتی سرودخوانی خوب پیش نمی رفت آقای فاضل با خشم و غضب بسیار می گفت، این باعث سرشکستگی است که ۱۲۰۰ دانش آموز دبیرستانی که نامش به نام بزرگ آتاتورک گره خورده است قادر به اجرای هماهنگ سرود ملی میهن خویش نباشند. این همه در حالی رخ می داد که جدل میان دانش آموزانی که به سرود ملی باورمند بودند و احترام می نهادند و دانش آموزانی که برای سرود حرمتی قائل نبودند ادامه داشت و کار سرودخوانی هماهنگ را دشوارتر می کرد.

مولود اما به سرود حرمت می نهاد و می کوشید چنان که شایسته آن است بخواندش، برای همین وقتی پرچم ترکیه با هلال ماه و ستاره ی سپید در زمینه ی قرمز بالا می رفت اشک از چشمان مولود روان می شد.

وقتی هم آقای فاضل می گفت، با درس خواندن و دیپلم گرفتن دیوارهای میان دارا و ندار فرو خواهد ریخت، و اگر دانش آموزان درس بخوانند مانند آتاتورک می توانند برای میهن خویش افتخار بیافرینند، مولود یقین داشت که سخن مدیر مدرسه آرزوی زیبایی است، اما دست یافتن به این آرزو به آسانی سخن گفتن از او نیست. اگر او و یا بچه های دیگر مانند او دیپلم هم بگیرند امکان پولدار شدنشان کم است، فوقش بتوانند فقرشان را پشت مدرکشان قایم کنند. آقای فاضل باور داشت که اگر دانش آموزان مانند انگشتان یک دست که مشت می شود عمل کنند زیر سایه این هماهنگی اجرای سرود هم آسان خواهد شد. این حرف رئیس دبیرستان هم برای مولود باور کردنی نبود. مولود نه تنها به هنگام بالا رفتن پرچم در دبیرستان حتی وقتی در سینما و یا هر جای دیگری سرود ملی خوانده می شد و یا پرچم بالا می رفت اشک در چشمانش حلقه می زد.

مولود هم خیلی دلش می خواست مانند آتاتورک غیر میهن خویش به هیچ چیز فکر نکند، این اما مستلزم شش سال درس خواندن بود، سه سال دوره اول دبیرستان و سه سال دوره دوم، دستاوردی که پیش از مولود در خانواده و ده او هرگز به دست نیامده بود. او هم از روز نخست ورود به دبیرستان به این آرزو با تردید نگاه کرده بود. برای همین هم، پرچم، میهن و آتاتورک بیشتر در نظرش خیال و افسانه جلوه می کردند تا واقعیتی که بخت دستیابی به آن باشد. خیال های زیبایی بودند، اما دست یابی به آنان آسان نبود.

بیشتر بچه هایی که از محله های فقیر دور و بر به دبیرستان آمده بودند یا در خیابان به پدران دست فروش خویش کمک می کردند، یا در بقالی های پدرانشان کار می کردند، یا پادوی مغازه های شیرینی فروشی، نانوایی، یا مکانیکی بودند و یقین داشتند به مجرد بزرگتر شدن باید مدرسه را ترک کنند.

آقای فاضل انضباط سختگیرانه ای را در مدرسه برقرار کرده بود، انضباطی که شرایط خاصی را بر مدرسه تحمیل می کرد، برای نمونه بچه های پولدارها و کارکنان دولت همیشه در ردیف های جلو کلاس ها می نشستند و بچه های فقیر در ردیف های عقب کلاس، با این همه همیشه در سخنان دوشنبه هایش مدعی می شد «آموزش و پرورش مناسب دیوار میان دارا و ندار را ویران می کند و اگر شما سخت کوش باشید، و دبیرستان را به پایان برسانید هیچکس قادر نخواهد بود بداند چقدر فقیر هستید.»

آقای فاضل برای اینکه به باقی ترکیه نشان دهد دانش آموزان دبیرستان آتاتورک به چه دست آوردهایی دست یافته اند، کوشید تا در مسابقه ای که رادیو استانبول برای دبیرستان ها تدارک دیده بود شرکت کند و دانش آموزانش برنده شوند و بدرخشند. به این خاطر تیمی از دانش آموزان محله های پولدار درست کرد (دانش آموزانی که در نظر بچه های تنبل و راحت طلب خرخوان های دبیرستان محسوب می شدند) که برای همین منظور به کارش می آمدند. این دانش آموزان بیشتر اوقاتشان را صرف حفظ کردن تاریخ تولد و مرگ پادشاهان عثمانی می کردند، آقای فاضل بچه هایی را که در این امر کوتاهی می کردند، با بدگویی و اهانت به سر صف می برد و مدعی می شد که این ها هیچ نخواهند شد. فوقش جوشکار و تعمیرکار و شاگرد و حمال بشوند، زیرا به جای آموزش علم به تنبلی و تن پروری می پردازند، او به کسانی مانند مولود هم که بعد مدرسه برای کمک به پدرانشان برای دست فروشی ماست و بوزا و کارهای دیگر به خیابان می رفتند امید چندانی نداشت، در عوض همه ی تلاشش را متوجه دانش آموزانی می کرد که از خانواده های پولدار و یا از میان کارکنان مهم دولتی بودند و امید می رفت تا پایان دوره دبیرستان دوام بیاورند، برای همین با تاکید می گفت: «ترکیه به دست فروشندگان دوره گرد پلو، دست فروشان خیابانی، و فروشندگان دوره گرد کباب حفظ نخواهد شد، بلکه جویندگان علم و دانش هستند که ترکیه را حفظ خواهند کرد. انشتین هم فقیر بود و حتی یک بار در درس فیزیک رفوزه شد، اما هرگز به این فکر نیفتاد که مدرسه را ترک کند و برای منفعت شخصی خویش منافع ملی را قربانی کند.»

اسکلت:

«در حقیقت دبیرستان آتاتورک در توت تپه تأمین اعتبار شده بود، تا اهالی حوالی تپه و محله ی مجیدیه را پوشش دهد. و اطمینان حاصل شود که فرزندان کارکنان دولت، وکلا، و دکترها که در آن حوالی در خانه های مدرن و اروپایی مانند زندگی می کردند در آن درس بخوانند. متاسفانه در ده سال گذشته دبیرستان با شمار زیادی از بچه هایی که از آناتولی به این منطقه آمدند روبرو شد، بچه هایی که خانواده هایشان به شکل غیرقانونی در تپه خانه های شب ساخت (گئجه قوندو) سکونت اختیار کرده بودند، این یورش برای ما داشتن دبیرستانی با نظم و انضباط و دانش آموزانی درس خوان را غیرممکن کرد. با این که بسیاری از این قبیل دانش آموزان از مدرسه گریختند تا به کمک پدران دست فروششان به خیابان ها بروند، و یا شمار زیادی هم به دلیل دزدی از مدرسه اخراج شدند، چند تنی هم به دلیل دعوا و ضرب و جرح همدیگر و یا تهدید معلمان از مدرسه اخراج شدند، اما همچنان کلاس های دبیرستان ما با دانش آموزانی بیش از ظرفیت خود روبرو بودند. با شرمندگی می گویم که کلاس های مدرن دبیرستان که ظرفیت حداکثریشان ۳۰ دانش آموز است، این روزها تا ۵۵ دانش آموز را در دل خود جای داده اند، و روی میزهای دو نفره دست کم سه دانش آموز می نشینند و زنگ های تفریح دانش آموزان نمی توانند راه بروند بی آنکه مانند ماشین‌های شهر بازی‌ که مرتبا سپر به سپر می‌خورند، با همدیگر برخورد نکنند.

برای همین وقتی زنگ زده می شد و یا وقتی زنگ های تفریح دعوا می شد و یا هر حادثه ی دیگری رخ می داد، دانش آموزان ضعیف و یا مریض زیر دست و پای دیگران له می شدند، و ما مجبور بودیم به دفتر ببریمشان و با گرفتن ادوکلن زیر دماغشان حالشان را جا بیاوریم.

با وجود چنین کلاس‌های پرجمعیتی خب روشن است که یاد گرفتن طوطی وار ساده تر از یاد گرفتن به شیوه منطقی و استدلالی است. یاد گرفتن طوطی وار تنها به رشد حافظه کودک کمک نمی‌کند، این روش به آنها می‌آموزد که به بزرگترهایشان احترام بگذارند. این همان دلیلی است که وزارت آموزش و پرورش هم در کتابهای درسی خود به آن استناد کرده: ترکیه از پنج منطقه تشکیل شده است، معده گاو هم چهار قسمت دارد و امپراطوری عثمانی هم به پنج دلیل شروع به از هم پاشیدن کرد.»

افزون بر یک سال و نیم می شد از میانه ی کلاس های ششم و هفتم که مولود مترصد بود در کلاس کجا بنشیند. درگیری درونی مولود برای پاسخ به این پرسش به دغدغه ی فیلسوفان قدیم برای دست یازیدن به یک زندگی اخلاقی بی شباهت نبود.

در همان ماه نخست بود که مولود دانست اگر می خواهد به فرمایش مدیر از جویندگان علمی که آتاتورک دوست می داشت بشود، باید با بچه های طبقات مرفه که کراوات می زنند و دفترچه های تکالیف منظم دارند دوست و نزدیک بشود. همانها که هم دفترهای تکالیفشان و هم کراواتشان و هم امور دیگر مدرسه شان به سامان است. اما دو سوم دانش آموزانی که مولود را دوست داشتند از خانواده های فقیر بودند، و او همچنان در پی یافتن دوستانی از میان دانش آموزانی بود که در مدرسه درس خوان بودند.

هر چند بار که او به دانش آموزان دیگر در حیاط مدرسه تنه زده و یا از آن ها تنه خورده بود، متوجه شده بود که آن ها از دانش آموزان کلاس های دیگر هستند و تنها شنیده بودند که مولود بچه ی درس خوان و باهوشی است، اما خود او موفق نشده بود با دانش آموزان درس خوان مدرسه ی آتاتورک روبرو شود، از بس که مدرسه شلوغ بود. مولود از جمله دوست می داشت با گروه آزمون که برای مسابقه سراسری انتخاب بهترین مدرسه کشور تشکیل شده بود، همان گروهی که بچه ها خرخوان ها می خواندندشان همکاری کند، یکی از دلیل های عدم موفقیت او شکی بود که خود گروه خرخوان به مولود داشتند، او را از بچه های محله های فقرا می دانستند، همین هم باعث شده بود مولود متوجه شود که دست یابی به جهان خوشبینانه ای که او در انتظارش هست چندان آسان نیست. و عمیقن داشت به این باور می رسید که گمان خوشبینانه ی هر دانش آموز درس خوان و با هوشی که می تواند پولدار بشود، چندان درست به نظر نمی آید. او حتی از امید پیوستن به گروهی که تاریخ و جغرافی حفظ می کردند تا مدرسه شان را در کشور اول کنند هم ناامید شده بود، با این همه هنوز احساس خوبی داشت از اینکه توانسته بود با چند تن از دانش آموزان خانواده های پولدار دوست شود و در کلاس در ردیف نخست کنارشان بنشیند.

مولود می کوشید با چشم دوختن به معلم خود را دانش آموز جدی و علاقمندی نشان دهد. وقتی معلمی در هنگام درس دادن می خواست برای آزمایش توجه دانش آموزان، جمله ای را که می گفت آنان تمام کنند، مولود نفر اولی بود که دست بلند می کرد و می خواست جواب معلم را بدهد، وقتی هم که معلم پرسشی را مطرح می کرد مولود باز دستش را بالا می برد حتی اگر پاسخ پرسش را هم نمی دانست باز با همان اطمینان کسی که پاسخ را می داند دستش را بالا می برد، این همه اما نتوانسته بود دیوار بلندی را که میان مولود و بچه های مرفه بود از میان بردارد. آنها همدیگر را می شناختند و در مجتمع های آپارتمانی ویژه در جوار هم زندگی می کردند. برای همین نسبت به او غریبگی می کردند و هر وقت اراده می کردند دلش را می شکستند. در سال نخست سیکل اول دبیرستان مولود متوجه موهبت نشستن در ردیف نخست و نزدیک «داماد» شده بود. در یکی از روزهای برفی که داماد داشت در حیاط دبیرستان زیر دست و پای بچه هایی که با یک توپ فوتبال که با کاغذ روزنامه و پارچه های کهنه درست شده بود (آوردن توپ فوتبال واقعی به مدرسه ممنوع بود) له و لورده می شد ـ این ماجرا در حالی که بچه ها مشغول بازی و شرط بندی بودند اتفاق می افتاد. شرط بندی هایی که برای باخت و برد یک تیکه از سه تیکه ی یک نخ سیگار و یا مدادهای یک بند انگشتی بودـ، و هیچ منفذ در رفتی در این هول ولا برای داماد بیچاره نمانده بود، در همان حال داماد رو کرد به مولود و گفت: «این مدرسه افتاده است توی دست بچه رعیت ها و پدرم به زودی مرا از اینجا خواهد برد.»

داماد:

«بچه ها این لقبو به من دادند برای این که تو همون ماه اول مدرسه من به کراوات و کاپشنم خیلی توجه می کردم. و بعضی صبح ها هم از ادکلن مخصوص پدرم که پزشک متخصص زنانه به خودم می زدم و می اومدم مدرسه، بوی ادکلن توی کلاسی که از بوی عفونت خاک و گل و بوی بد دهان و عرق تن پر بود، شکوه خاصی به من می داد. هر وقت ادکلن نمی زدم بچه ها ازم می پرسیدند، آهای شادوماد امروز عروسی نداریم؟ برعکس فکر بعضی بچه ها من آدم خیلی بی دردسری هم نیستم، وقتی یکی از همین بچه های احمق می خواست منو مسخره کنه، و به خیال خودش به گردنم تکیه کرده بود تا منو بو کنه که ادکلن زدم یا نه؟ طوری که گویی من موجود غریبی هستم، جوری بلندش کردم و کوبیدمش زمین که باقی گردن کلفت های ته کلاس دستشون اومد که من اونجورام که فکر می کنن آدم بی دست و پایی نیستم. حیف که پدرم برای خساستش منو به جای مدرسه خصوصی به این مدرسه می فرسته، با مولود همین ها را می گفتیم که یهو معلم بیولوژی ملاحت گنده داد زد، شماره ۱۰۱۹ (مولود کاراتاش) داری خیلی حرف می زنی پاشو برو ته کلاس بشین.

من گفتم: «خانوم ما حرف نمی زدیم» نه به این خاطر که بچه ی شجاعی بودم که مولود خیال می کرد، بلکه به این خاطر که می دونستم من در امان هستم و ملاحت نمی تونست کسی مانند مرا به ته کلاس تبعید کنه، در مدرسه ی ما هیچ پسری از یک خونواده پولدار و خوب هرگز به ته کلاس تبعید نمی شد.»

مولود اما زیاد دلواپس نبود، پیش از این هم به ته کلاس فرستاده شده بود. اما رفتار خوبش، بی گناهی اش، و چهره ی بچه گانه اش، و این که همیشه آماده بود دستش را بالا ببرد تا جواب پرسش های معلم را بدهد، کمکش می کرد که از ته کلاس به جلو بیاید. معلم ها برای اینکه بتوانند کلاس را ساکت نگاه دارند همیشه کسی را از ردیف جلو کلاس به عقب می فرستادند. بیشتر مواقع در چنین وضعیتی صورت شیرین مولود و نگاهش که از معلم بریده نمی شد به فریادش می رسید و او را از ته کلاس به جلو باز می گرداند. این وضعیت تا زمانی که بدبیاری دیگری به او رو می کرد ادامه می یافت.

یک بار دیگر که داماد شجاع کوشیده بود جلوی تصمیم معلم گنده بیولوژی یعنی ملاحت را برای فرستادن مولود به ردیف آخر کلاس بگیرد، گفته بود: «خانوم لطفن اجازه بدین جلو بشینه، اون عاشق کلاس شماست.»

ملاحت با بدجنسی جواب داده بود: «نمی بینی قد یک درخته و نمی ذاره بچه های عقب تخته را ببینند.»

در حقیقت هم مولود از بچه های دیگر هم کلاسش بزرگتر بود. برای این که پدرش از روی ناچاری یک سال او را در ده نگاه داشته بود و در نتیجه همیشه از این اتفاق در رنج بود و خیال می کرد میان این واقعه و جلق زدن هایش رابطه ای هست. ردیف آخری ها با دست زدن و دادن این شعار که مولود به خانه ی خودت خوش آمدی از او استقبال کردند.

عقب کلاس جولانگاه تنبل ها، احمق ها، ناامیدها، پهلوان پنبه ها، و بچه های بزرگتر بود. همان ها که در هر صورت به زودی از مدرسه اخراج می شدند.

خیلی هاشان کاری دست و پا می کردند و از آمدن به مدرسه سر باز می زدند، در بینشان بچه هایی هم بودند که در آرزوی پیدا کردن یک کار خوب سال ها بود ساکن ردیف آخر مدرسه بودند. بعضی دیگر از همان اول نشستن در ردیف آخر را ترجیح می دادند، برای اینکه خیال می کردند یا خیلی گنده اند، یا خیلی احمق، و یا آنقدر از بچه های دیگر بزرگتر هستند که جایشان همان ردیف آخر است. اما برخی دیگر که مولود هم از همین ها بود، از پذیرش تنبیه نشانده شدن در ردیف آخر رنجیده خاطر می شدند و کوشش می کردند هر طور شده از آنجا به ردیف جلو برگردند.

یک عده دیگر پس از بارها کوشش برای تغییر ردیف مثل فقرایی که پس سالها تلاش برای بهتر شدن زندگی شان به این نتیجه می رسند که راهی برای بیرون رفتن از فقر نیست به سرنوشت محتوم و پردرد و رنج خویش تن می دهند، تسلیم سکونت در ردیف آخر می شوند.

در حالی که اغلب معلم ها، مانند رامسس معلم تاریخ (که خودش هم البته بی شباهت به مومیایی نبود) اطلاع دست اول داشتند که نمی شود به ردیف آخری ها چیزی آموخت، معلم های دیگر مانند خانم نازلی معلم انگلیسی (که نگاه کردن به چشمانش موهبتی بود و مولود اندک اندک و به آرامی داشت عاشق او می شد) بودند که آنقدر از دشمنی ردیف آخر ترس داشتند که به ندرت به این ردیف نگاه می کردند.

نه هیچ معلمی و نه حتی رئیس دبیرستان نمی توانستند ۱۲۰۰ دانش آموز مدرسه را مجبور به اطاعت کنند، و یا با ردیف آخر سر شاخ شوند، این گونه برخوردها می توانست درگیری ها را بیشتر کند و نه تنها ردیف آخری ها که همه ی کلاس ها را بر علیه معلم به شورش بکشاند.

یکی از موردهای ظریف اینگونه برخوردها وقتی بود که معلمی شاگردان محله های فقیر را به خاطر لهجه شان، تیپشان، نادانی شان، جوش های صورتشان که مانند شکوفه های گل ادریس هر روز جوانه میزدند، مورد ریشخند قرار می داد.

شاگردانی هم بودند که هرگز دست از مسخره گی بر نمی داشتند، و حرف هایی که می زدند خیلی شیرین تر از حرف های معلم در درس بود و معلم ها چاره ای نداشتند غیر این که با ضربات خط کش ساکتشان کنند.

یک وقت معلم شیمی به نام فوزی که به فوزی متظاهر معروف بود و همه ازش متنفر بودند، و از طرف بچه ها با لوله ی خالی خود کار برنج باران می شد، و تا برمی گشت ببیند گلوله های برنج از کجا و چگونه بر او باریده اند، کلاس ساکت می شد، و بار دیگر که به طرف تخته باز می گشت تا فرمولی را که می نوشت تمام کند برنج باران از سر گرفته می شد و موفق نمی شد هیچ وقت فورمول را کامل روی تخته بنویسد. این همه رنج را به خاطر اینکه دانش آموزی را که لهجه و لباس شرق کشور را داشت مسخره کرده بود، تحمل می کرد. آخر درآن زمان کسی به آنها کُرد نمی گفت. فوزی خیال کرده بود با این ترفند خواهد توانست این دانش آموز را ساکت کند.

نادانان ردیف آخر نشین همیشه برای بعضی معلم ها ایجاد مزاحمت می کردند، گاه تنها برای اینکه در برابر معلمی گردن کلفتی کرده باشند، اما اغلب در برابر معلمی هایی که به نظرشان بی عرضه می آمدند یا آنها فکر می کردند معلم های بی عرضه ای هستند گردن کلفتی می کردند.

«خانم ما از چرت و پرت های شما خسته شدیم، حوصله مون سر رفته، می شه لطفن از سفر اروپایتان برایمان بگویید» یا :

«آقا راسته که شما تنهایی همه ی اسپانیا را با قطار گشتید؟»

ردیف آخری ها مانند تماشاچیان سینماهای تابستانی سر باز بودند که ته کلاس می نشستند و مرتب درباره ی همه چیز نظر می دادند و یا لطیفه تعریف می کردند و بلند بلند به حرفهای خویش می خندیدند، آنقدر که معلم قادر نبود پرسشی را که می خواست به گوش دانش آموزان برساند و یا صدای آنان را بشنود.

شادی بزرگ مولود این بود که بتواند هم صدای جوک ها و لطیفه های ردیف عقبی ها را بشنود و هم به خانم نازلی گوش بدهد.

* نام اصلی رمان به ترکی: Kafamda Bir Tuhaflık

کتاب را Ekin Oklap با نام A Strangeness in my Mind به انگلیسی برگردانده است.

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This