Select Page

شگفتی در سر/ ۴-۱۵/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

شگفتی در سر/ ۴-۱۵/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

 اورهان پاموک

مرد پارسا

من قربانی بی عدالتی محض هستم

یادآوری

رمان«شگفتی در سر» که بخش هایی از آن در شهروند تقدیم خوانندگان شد به زودی همراه «دوست بی مانند من» منتشر می شود، برای مدتی چند بخش دیگر از شگفتی در سر را پیش کش می کنیم.

رمان با این جملات آغاز می شود:

این داستان زندگی و رویاهای مولود قاراتاش فروشنده دوره گرد بوزا و ماست است. در سال ۱۹۵۷ در منتهی الیه غرب آسیا در روستایی مشرف به یک برکه مه آلود در آناتولی مرکزی به دنیا آمد. دوازده ساله بود که به استانبول کوچ کرد و بقیه عمر خود را در این شهر، در پایتخت دنیا، به سر برد. در بیست و پنج سالگی به زادگاهش برگشت و با یک دختر روستایی به استانبول گریخت. این کار عجیب زندگی او را برای بقیه عمر دگرگون کرد. در استانبول با او ازدواج کرد و آنها صاحب دو دختر شدند. شغل های مختلفی را پیشه کرد بی آنکه میان این شغل تا آن، دمی بیاساید. از دوره گردی فروش ماست، بستنی و برنج تا گارسنی. با اینهمه هر شامگاه بی هیچ وقفه‌ای در استانبول از خیابانی به خیابان دیگر می‌رفت و بوزا می‌فروخت و همزمان رویاهای عجیبش را در سر می‌پروراند.

فصل ۱۵

رایحه:

دو هفته گذشت بی آن که از گاری گم شده هیچ خبری بشه. مولود تا پاسی پس از نیمه شب بوزا می فروخت. دیر از خواب برمی خاست و تا ظهر با لباس خانه با فاطمه و فایزه گرگم به هوا و قایم باشک بازی می کرد. با این که پنج شش ساله بودن می دونستن اتفاق بدی رخ داده. برای این که می دیدن نخود پلو و مرغ دیگر در خانه پخته نمی شه، گاری سه چرخه ی سفید که خیلی دوستش داشتن و به درخت بادام زنجیر می شد دیگه کاملا ناپدید شده بود. برای همین همه ی انرژی شون رو میذاشتن که با باباشون بازی کنن، تا از نگرانی این که سرکار نمی رفت و در خانه بود کم کنن. وقتی سروصداشون بالا می رفت من سر مولود داد می زدم: “ببرشون به پارک قاسم پاشا تا هوای تازه بخورن.” و مولود زیر لبی به من می گفت:” میشه به ودیهه تلفن کنی، ممکنه خبر تازه ای داشته باشن.”

آخرش یک شب قورقوت تلفن کرد و گفت که بره به شهرداری شیشلی. اونجا کارمندی هست که اهل ریزه است و در طبقه ی دوم کار می کنه، او یکی از آدم های ووراله. می تونه به مولود کمک کنه.

آن شب مولود از خوشحالی خوابش نبرد. صبح زود از خواب برخاست، اصلاح کرد، بهترین کت و شلوارش را پوشید، و راهی شیشلی شد و تصمیم گرفت که تا به گاریش برسد آن را رنگ کرده و دکورش را هم تازه کند و دیگر هرگز ازش دور نشود.

مرد اهل شهر ریزه که در طبقه ی دوم شهرداری کار می کرد مرد مهمی بود و سرش هم شلوغ بود، علاوه بر آن آدم جدی و غرغرویی هم بود که مراجعان برای دیدنش صف می کشیدند. مولود را هم نیم ساعتی یک گوشه منتظر نگاه داشت تا سرانجام با انگشت اشاره کرد که برود پیشش. او با مولود از راه پله ی تاریکی پائین رفتند و از کریدورهایی عبور کردند که زمینش بوی صابون عربی می داد و اتاق های شلوغی که کارمندان در آنها مشغول روزنامه خواندن بودند و زیر زمین هایی که پر از دبه های روغن ارزان و مواد پاک کننده بودند و بویشان مشام را می آزرد و سرانجام به حیاطی وارد شدند. حیاط تاریکی بود که در محاصره ساختمان های تاریکی هم قرار گرفته بود. توی یک گوشه ی حیاط کلی چرخ دست فروشی تلنبار شده بود. با دیدن صحنه تپش قلب مولود افزایش یافت، به طرف چرخها رفت، در گوشه ی دیگری دو مأمور دولت با تبر به جان گاری ها افتاده بودند و نفر سومی هم بود که داشت چرخ های گاری ها، چوب های بدنه و اجاق ها و جدارهای شیشه ای را روی هم تلنبار می کرد.

مرد اهل ریزه به مولود نزدیک شد و پرسید:”خوب، تو هنوز آن را که می خواهی انتخاب نکردی؟”

مولود جواب داد:”گاری من اینجا نیست.”

“مگه نگفتی که گاریت یک ماه پیش توقیف شده؟ ما معمولا یک روز بعد از جمع آوری گاریها نابودشون می کنیم. می ترسم چرخ تو هم نابود شده باشد. البته اگه هر روز برن و گاری های دست فروشا رو جمع آوری کنند، اونا سر و صدا خواهند کرد، اما اگه هیچ وقت هم دست به جمع آوری نزنیم، فردا نیمی از مملکت در میدان تقسیم مشغول فروش سیب زمینی و گوجه میشن. و این به معنای پایان بی اغلو و ناامیدی از وجود خیابان های قشنگ و تمیز خواهد بود… ما معمولا به جماعت اجازه پس گرفتن گاری هاشونو نمی دیم. اونا هم روز بعد به سر کارشان در میدان می رن. تو پیش از آنکه دیر بشه یکی از گاری ها رو انتخاب کن…”

مولود گاری ها را مانند مشتری که کالایی را برای خرید پائین و بالا و سبک و سنگین می کند امتحان می کرد و به گاری شیشه ای که مانند گاری خودش بود رسید و ایستاد، دید گاری قاب چوبی هم دارد و چرخ هایش هم محکم و مطمئن هستند.

اجاق گاز بوتانش البته نبود، احتمال داد دزدیده شده باشد، اما این گاری به سامان تر و نوتر از گاری خودش بود. احساس گناه کرد.

“من گاری خودمو می خوام.”

“دوست من نگاه کن، تو داشتی تو خیابان چیزهایی را می فروختی که نمی بایست بفروشی. گاری تو هم شوربختانه توقیف و نابود شده، اما از اون جا که آدم های درست و حسابی را می شناسی، بنابراین می تونی یک گاری تازه به رایگان انتخاب کنی. ورش دار و برو نونتو در بیار و اجازه نده بچه هات گرسنه بمونن.”

مولود گفت:”نمی خوامش.”

گاریِ به سامانی که چشم مولود را گرفته بود، صاحب قبلی اش عکسی از رقاص معروف رقص شکم، سحر شنیز، را در کنار عکس آتاتورک و پرچم ترکیه به بدنه ی گاری چسبانده بود، مولود از این کار او خوشش نیامد.

مرد اهل ریزه گفت:”مطمئنی که نمی خواهیش؟”

مولود در حالی که از گاری دور می شد، گفت:”مطمئنم”.

“راستی راستی آدم عجیبی هستی، از کجا حاج حمید وورالو می شناسی؟”

مولود جواب داد:”می شناسمش” این را جوری گفت که انگار آدم خیلی مرموزی است.

“خوب، اگه اینقده به او نزدیکی که حاضره برات لطف کنه، ازش بخواه تو یکی از شرکت های ساختمانی بساز و بفروشی اش بهت کار بده، اونجا توی یک ماه می تونی پولی بسازی که توی یک سال دست فروشی نمی تونی به دست بیاری.”

در میدان، زندگی به همان روال کسالت بار همیشگی ادامه داشت. مولود اتوبوس ها را دید که لک لک کنان می رفتند، زنان مشغول خرید بودند، مردان داشتند فندک هایشان را پر می کردند، و یا بلیت لاتاری می فروختند، بچه ها که با روپوش های فرم مدرسه شان در آن حوالی جست و خیز می کردند، دست فروشی که با گاری سه چرخه اش مشغول فروش ساندویچ و چای بود، پلیس ها، و مردان با کت و شلوار و کراوات. احساس کرد نسبت به همه شان خشمگین است، شده بود مانند مردی که معشوقش را از دست داده و دیگر تحمل این که باقی جهان به همان روالی که بود بچرخد را ندارد. کارمند اهل ریزه هم به او بی حرمتی کرده بود و هم خودش را مهربان جلوه داده بود.

دید که خیابان ها همان ها هستند که در دوران دبیرستان او بودند، با جهان حس همدلی کرد، و رفت به قهوه خانه ای در قورتولوش که پیش از آن هرگز ندیده بودش و سه ساعتی را در آن جا به تماشای تلویزیون و سیگار کشیدن گذراند تا از سرما در امان بماند. در حالی که از پاکت سیگار مال تپه اش می کشید، به پول هم فکر می کرد. به این هم فکر می کرد که وقتش شده که رایحه دوباره سوزن دوزی کند.

چهره ی مولود را که دیدند، دانستند که گاری اش را نتوانسته پس بگیرد. باید گم و گور و نابود شده باشد، لازم نبود مولود در این باره حرفی بزند. کل خانه در ماتم فرو رفت. رایحه که گمان می کرد مولود با گاری برخواهد گشت، مقداری پلو و مرغ پخته آماده کرده بود که او بتواند روز بعد در خیابان بفروشد. نشستند و در سکوت شام خوردند. مولود با خود اندیشید، کاش آن گاری تر و تمیز را که بهم پیشنهاد دادند برمی داشتم. لابد صاحب آن گاری هم در جایی دارد همین فکرها را می کند. چیزی بر روح و روانش سنگینی می کرد. داشت فکر می کرد که بدشانسی و تاریکی بی حسابی دارد او را می بلعد. وسایل فروش بوزا و بوزاهایش را برداشت و زودتر از همیشه به خیابان رفت، پیش از آن که هوا کاملا تاریک شود، پیش از آن که آن موج ویرانگر به او برسد. همیشه قدم زدن آرامش می کرد، همیشه از این که با چابکی و سرخوشی قدم برمی داشت در تاریکی شب فریاد می زد “بوزاااا” احساس خوبی می کرد. در حقیقت از وقتی که گاریش توقیف شده بود، خیلی پیش از آن که اخبار شب شروع شود به خیابان می رفت. از خیابانی به سوی پل آتاتورک رفت و از آن جا به سوی خلیج روان شد، با قدم های تندِ سرشار نگرانی و خشمش، که در همان حال نیروی پیش برنده اش برای جستجوی محله های تازه و مشتری های جدید هم بودند.

وقتی بار اول به استانبول آمد، با پدرش به این جا می آمد تا از مغازه ی وفا بوزا خریداری کنند. آن روزها، آنها به ندرت وارد جاده های اصلی می شدند و هیچوقت در تاریکی به این جا نمی آمدند. آن روزها خانه های محله دو طبقه بودند و پنجره ها چوبی متمایل به سرخی داشتند. مردم آن روزها پرده های خانه هاشان را کیپ می بستند و چراغ ها را زود خاموش می کردند و هرگز بوزا نمی نوشیدند و همه شب بعد از ساعت ۱۰ سگ های ولگرد از عصر عثمانی ها تا آن زمان خیابان ها را در دست می گرفتند. مولود از پل آتاتورک گذشت و به زیرک رسید و به راهش برای رسیدن به فاتح، چهارشنبه، و کارا گمرک ادامه داد.

هر چه بیشتر فریاد می زد”بوزا” احساس بهتری می کرد، بیشتر خانه های چوبی که او از بیست سال پیش در خاطر داشت ناپدید شده بودند و به جایشان ساختمان های سنگ و سیمانی چهار و یا پنج طبقه ساخته شده بود. مانند همان ها که در فری کوی، قاسم پاشا، و دولابدره دیده می شد. سرانجام پرده پنجره یکی از همین ساختمان ها کنار رفت و کسی پنجره را گشود و به مولود مانند یکی از مشتری های قدیمی خوش آمد گفت.

“بوزا فروشی وفا همین بغل ماست، اما هیچ وقت دلمان نخواسته برویم و بوزا بخریم، وقتی طنین پر اندوه صدای تو را شنیدیم، نتوانستیم بگذریم. هر لیوان چند می شود؟ اهل کجا هستی؟” مولود می دید که به جای گورستان قدیم، و زمین های خالی  آن موقع که پر از آشغال و قوطی خالی بودند، حالا ساختمان های تازه سر در آورده اند، اما هنوز در گوشه و کنار این ساختمان های بلند هم می شود کوتبار قوطی های خالی و آشغال های دیگر را دید و سگ های ولگرد هم هنوز شب ها بر خیابان ها حکومت می کنند.

چیزی که فهمید این بود که این سگ ها همچنان و هنوز خصمانه به او یورش می آورند، وقتی به کوچه های تنگ و تاریک پناه می برد، هر وقت صدای “بوزا”ی او را می شنوند از هر جا که مشغول چرت زدن باشند برمی خیزند و دسته جمعی مانند سربازان یک گروهان او را محاصره کرده و هر قدمش را کنترل می کنند و خرناس کشان به او نزدیک و نزدیک تر می شوند. بوزافروشان معمولا به این خیابان ها نمی آیند، شاید برای همین هم هست که سگ ها از حضور او غافلگیر شده و طاقت از دست داده اند.

مولود یادش آمد که یک شب وقتی بچه بود، پدرش او را به یکی از همین خانه ها برد که کف اش لینولیوم بود تا مرد پیر پارسا را ببیند و از او بخواهد وردی بخواند که ترس مولود از سگ های ولگرد بریزد.

پدرش به این دیدار مانند ملاقات بیماری با دکترش نگاه می کرد. مولود حالا به یاد نمی آورد که خانه درویش ریشوی پیر کجا و کدام بود. احتمالا او باید سال ها پیش مرده باشد، اما به درستی به یاد می آورد که شاگردان آن درویش با چه عشق و علاقه ای به دستورات او عمل می کردند و چگونه به دعایی که او برای از بین رفتن ترس مولود از سگ ها از حفظ می خواند با همه ی وجود دقت و توجه داشتند.

او می دانست که اگر کسی از خانواده های ساکن این محله ی تاریخی بخواهد بوزا بخرد، اولین سئوال مربوط به مقدار الکل موجود در بوزا خواهد بود. با این وجود مولود دست کم یکی دو شب در هفته را توی همین محله و این طرف خلیج بوزا می فروخت.

در خیالش گاری پلومرغش را می دید. گاریش زیباتر شده بود و ارزشش از هر چه گاری دیگر که در خیابان بود بیشتر بود. کسی که راضی شده بود آن را با تبر تکه تکه کند باید آدم خیلی سنگدلی بوده باشد. شاید هم داده باشندش به کس دیگری. کسی مانند مولود که اینقدر خوشبخت بوده که آدم سرشناسی را بشناسد که بتواند کمکش کند. شاید این یکی کمک کننده به آن دست فروش هم یکی از اهالی شهر ریزه بوده، اهالی ریزه همیشه هوای همدیگر را داشتند.

آن شب هیچکس او را به خانه ای نخوانده و تا آن موقع هیچکس هم هیچ بوزایی نخریده بود. شهر به یک خاطره ی دور با خانه های چوبی و اجاق های ذغالی و چراغ گازی های خیابانی با دیوارهای در حال تخریب می مانست…. چنان که مولود نمی توانست بفهمد که کجاست و چگونه از آن جا سر در آورده است. سرانجام مرد جوانی از یک ساختمان سه طبقه پنجره را باز کرد و گفت”بوزافروش، بوزافروش بیا بالا.”

آپارتمان را به او نشان دادند. در حالی که داشت کفش هایش را درمی آورد، احساس کرد چند نفری در آن آپارتمان حضور دارند و نور زرد دلنشینی هم آپارتمان را روشن کرده است. آپارتمان فضای دفترهای دولتی را داشت. مولود دید که حدود شش نفر دور دو میز نشسته اند. همه به چیزی که داشتند می نوشتند دقت می کردند، اما به نظر مهربان می آمدند. به مولود نگاه کردند و لبخند زدند، از همان لبخندها که مردم وقتی پس از سالها بوزا فروشی را می بینند تحویل او می دهند.

مرد مو سفید خوش مشربی رو به مولود کرد و گفت:”خوش آمدی، برادر بوزافروش، ما از دیدن تو خوشحالیم.”

و با مهربانی به مولود لبخند زد.

دیگران به نظر، شاگردان او می آمدند. هم جدی و حرمت نگهدار استاد و هم شاد و سرحال.

مرد مو سفید مهربان در حالی که با آنها روی میز نشسته بود، گفت:” ما هفت نفریم. هر کدام یک لیوان بوزا می خواهیم.”

کسی مولود را به آشپزخانه راهنمایی کرد. او با دقت هفت لیوان بوزا ریخت و پرسید”هیچکس نخود و دارچین می خواد؟”

وقتی یکی از شاگردان در یخچال را باز کرد، مولود دید که توی یخچال هیچ مشروبی نیست و این را هم فهمید که در این خانه خانواده زندگی نمی کند و زن هم نیست. مرد مهربان موی سفید به آشپزخانه آمد و از مولود پرسید:”ما چقدر باید بدهیم؟” و بعد به چشمان مولود نگاه کرد و بی آن که منتظر جوابی از سوی او باشد گفت”توی صدای تو کلی غم و غصه بود بوزا فروش، آنقدر که در دل ما اثر کرد. حتی همین بالا وقتی که از آن پائین شنیدیمش.”

مولود گفت:”من قربانی بی عدالتی محض هستم. گاری مرا توقیف کرده اند، حتی ممکن است از بینش برده باشند و یا به کس دیگری داده باشندش. یک مرد اهل ریزه که کارمند شهرداری شیشلی است با من خیلی بدرفتاری کرد، اما حالا دیگه خیلی دیر شده و قصد ندارم شما را با گفتن گرفتاری هام اذیت کنم.”

مرد مو سفید گفت:”بهم بگو، بهم بگو” و چشمان مهربانش می گفتند که دارد برای اوضاع بد مولود دل می سوزاند. برای همین می خواهد حرف های او را بشنود.

مولود گفت که گاری بیچاره ی کوچولوی او جایی در دست غریبه ای دارد از بین می رود، اما درباره ی دلنگرانی های مالی خویش چیزی نگفت. یقین داشت که آن مرد این موضوع را هم می داند و می داند که چه چیزی به واقع باعث آزردگی خاطر او شده است. از جمله می دانست که افراد متشخصی مانند همان کارمند اهل ریزه شهرداری باعث آزردگی خاطر مولود شده اند و او را کوچک و تحقیر کرده و به او احترامی را که شایسته اش هست نگذاشته اند. حالا دیگر او و مرد موسفید مهربان بر روی دو صندلی کوچک در آشپزخانه روبروی هم نشسته بودند. مرد مو سفید گفت: “انسان ارزشمندترین میوه ی زندگی است.” و صدای مرد در گوش مولود به عبارتی خموشانه می مانست و با خود اندیشید چگونه می شود که کسی در چشمان او مانند دوستی قدیم و عزیز نگاه کند و مانند استادان و بزرگان سخن بگوید.

“انسان بزرگترین آفریده ی خداوند است. هیچکس نمی تواند گوهر دل شما را دستکم بگیرد. تو گاری ات را اگر خدا بخواهد خواهی یافت….. پیدایش خواهی کرد. اینشاءاله.”

مولود با خود اندیشید چگونه ممکن است انسانی مانند این مرد موی سفید با او هم سخن که هیچ همدل و همدرد شود. در حالی که شاگردان او در اتاق دیگر منتظرش هستند تا برود و درسشان بگوید، با خود اندیشید نکند از روی ترحم می خواهد با من حرف بزند برای همین گفت:”استاد شاگردان شما منتظرتان هستند، من نباید بیشتر اوقات مبارک شما را بگیرم.”

مرد مو سفید گفت:”بگذار منتظر بمانند.”

مولود می دانست که هر یک از اظهارنظرهای مرد در او بسیار اثر می کنند، انگار دارد کلام الهی را با او در میان می نهد، و اگر ادامه می داد بی گمان سخنان بهتر و دلنشین تر و آرامش بخش تر و استادانه تر هم می گفت. با این که می خواست از او بیشتر بشنود و لذت ببرد، اما خطاب به مرد مو سفید مهربان گفت، مرا بیشتر شرمنده نکنید به درس شاگردانتان برسید. مرد برخاست و مقداری پول از جیبش درآورد و به مولود داد.

“نمی تونم از شما پول بگیرم جناب.»

مرد گفت: «نه. نمی‌شه. خدا راضی به این کار نیست. نمی تونم قبول کنم.»

به در که رسیدند هر کدام به دیگری تعارف کردند، و سرانجام مرد خطاب به مولود گفت”بوزا فروش لطفا این پول را بپذیر، اصرار می کنم بپذیر. انگار که دو مرد عالی منصب دارند با هم حرف می زنند، ادامه داد:”بوزا فروش، به تو قول می دهم که دفعه دیگه که آمدی از این پیشنهادها به تو ندهم. ما همه ی پنجشنبه ها این جلسه را داریم.”

مولود گفت:”خدا شما را حفظ کند.” این را گفت بی آن که به درستی بداند که این حرف درستی هست یا نه، او سرش را فرود آورد تا دست پر چین و چروک مرد پیر را ببوسد.

آن شب دیر به خانه آمد برای این که می دانست این از آن موضوع هایی نیست که بتواند برای رایحه شرحش دهد.

چند روز بعد کوشش کرد که به رایحه درباره ی این مرد مو سفید چهره نورانی که برای خودش جایی در روح و جان و ذهن و روان مولود یافته بود بگوید و این که چقدر حرفها و حضور او بود که توانست او را از تلخ ترین حادثه ی زندگی اش که همانا ناپدید شدن گاری اش باشد بیرون آورد، اما نمی توانست به رایحه این ها را بگوید، می ترسید مسخره اش کند، چیزی که یقین داشت باعث تسکین دلش می شود. چراغ طلایی نورانی که مولود در خانه مرد سفید موی مهربان در محله ی چهارشنبه دید برای همیشه در روح و جانش باقی ماند.

چه چیز دیگری او در آن خانه دیده بود؟ او کلمه هایی را دیده بود که با خط قدیم نوشته شده بودند در اوج زیبایی و به دیوار آویزان بودند. و دیگر آن که چگونگی قرار گرفتن دانش آموزان در اطراف میزها بود که در او اثر خوبی به جای نهاده بود.

در هفته ای که آمد، او در حالی که در جاهای مختلف استانبول مشغول فروش بوزا بود، شبح گاری اش را در همه جا می دید. یک بار هم مردی از اهالی ریزه را دید که گاری او را از تپه باشی بالا می برد. تعقیبش کرد، اما پیش از آن که به مرد و گاری برسد متوجه اشتباه خود شد. گاری سفید او خیلی با شکوه تر از این لکنته بود.

وقتی پنجشنبه بعد، از خیابان های فرعی فاتح می گذشت و خانه های محله ی چهارشنبه را با فریاد “بوزااا” از حضورش خبر می کرد، یکی از اهالی خانه مورد بحث او را فراخواند. او با عجله از پله ها بالا رفت. در این دیدار مختصر متوجه شد که شاگردان او به مرد سفید مو جناب می گویند و دیدارکنندگان دیگر “مرد پارسا” می خوانندش.

شاگردان که دور دو میز نشسته بودند، پری را در مرکب فرو می کردند و کلماتی را با حروف درشت می نوشتند. این کلمات به عربی بودند و به همان صورت که در قرآن دیده می شد نوشته می شدند. در خانه چند چیز قدیمی دیگر هم بود. مولود بویژه از قهوه جوش قدیمی خوشش آمد، و همان طور از کلمه هایی که دانش آموزان داشتند می نوشتند. همان ها که نمونه هایش هم در آپارتمان بود، دستاری هم دیده می شد که با مروارید مزین شده بود. یک ساعت بزرگ دیواری بود که نظر همه را جلب می کرد. و یک قاب عکس آتاتورک و یکی دو قاب عکس دیگر که عکس های مردان ریشو را در خود داشتند.

مرد پارسا پشت همان میز در آشپزخانه از مولود درباره ی گاری اش پرسید، و مولود پاسخش را داد و گفت هنوز در جستجوی آن است و در همان حال می خواهد کاری هم برای صبح هایش پیدا کند کوشش کرد که موضوع را کش ندهد که این شبهه را دامن بزند که  دارد از او برای کار کمک می طلبد. تنها برای اشاره به یک موضوع فرصت داشت آن هم چیزی که همه ی هفته ذهنش را به خود مشغول کرده بود، پرسه زنی های طولانی شبانه که دیگر حتی برایش کار به حساب نمی آمدند. چیزهایی که احساس می کرد به آنها احتیاج دارد.

وقتی بیرون نمی رفت تا در خیابان ها پرسه بزند، توان فکر و تصور کردن را از دست می داد.

مرد پارسا به او گفته بود که در اسلام کارگری از عبادات به حساب می آید.

مولود، هم با قدم زدن هایش، هم ذهنش را از افکار دیگر آزاد می کرد و هم می دانست که در این دنیا تنها خداست که می داند حقیقت چیست، و هم اوست که همیشه جانب حقیقت را می گیرد و به فریاد آدم های دردمندی مانند او می رسد. گاه نمی توانست با این افکار کنار بیاید و گمان می کرد این فکرها را خدا در سر او قرار داده است.

آن پنجشنبه وقتی مرد پارسا سعی کرده بود پول بوزاها را بدهد ۹ دانش آموز در کلاس او بودند مولود هم به او یادآوری کرد که قرارشان بر این بوده که این بار بوزاها را مهمان او باشند.

مرد پارسا با لحن دوستانه و محترمانه ای از او پرسید:”نامت چیست؟”

“مولود”

“چه نام مقدسی.” از آشپزخانه به سوی در خروجی رفتند. مرد پارسا پرسید:”تو مولودخوان هستی؟”

آنقدر بلند پرسید که دانش آموزان هم شنیدند.

مولود با چهره اش چنان حالتی گرفت که از سئوال مرد پارسا سر درنمی آورد. درماندگی مولود باعث خنده ی دانش آموزان شد.

مرد پارسا توضیح داد که «مولود» یک شعر بلند است که در تولد پیغمبر اسلام همراه با موسیقی توسط کسانی که مولودخوان {قوال} نامیده می شوند اجرا می شود و مولودخوان به خوانندگان و موسیقی نوازان این مراسم گفته می شود. مولود باید نام پسر آینده اش را مولودخوان بگذارد، نامی که برای او خوشبختی به ارمغان خواهد آورد. و یادش نرود که هر پنجشنبه بیاید. و برای آمدن به اینجا حتی احتیاج نیست که فریاد بزند بوزا آن هم از خیابان.

 

سلیمان:

ودیهه بهم گفت که بعد از اون که مولود گاریشو از دست داد و با واسطه ای که وورال ها تدارک دیده بودن  هم به دست نیاوردش، حالا تصمیم گرفته که اجاره ی ماهانه یک خوابه اش در کول تپه را افزایش بده، خونه ای که هنوز در اجاره ی مستأجری بود که من براش پیدا کرده بودم و می خواست که مستأجر اجاره ی چند ماه را پیشاپیش بده، به من تلفن کرد و در این باره حرف زد.

بهش گفتم:”نگاه کن، مستأجر تو یک آدم بیچاره ی اهل ریزه است، یکی از آدم های وورال، یکی از خودمون، در حقیقت اگه اینو بهش بگم بدون گفت و گو اونجا را ترک می کنه. او از حمید می ترسه وگرنه اجاره اش هم چندان پائین نیس، همه ماهه اجاره اش رو به موقع می پردازه و نقد هم می پردازه، ودیهه هم به دست تو می رسونه بدون مالیات و بی هیچ بهانه ای. بیشتر از این دیگه چی می خوای؟”

“سلیمان متأسفم، اما این روزا به هیچکدوم  این اهالی ریزه نمی تونم اعتماد کنم، بنابراین می تونه بره”

“چه صاحبخونه سنگدلی هستی تو، مرده زن و بچه داره، حالا ما باید پرتش کنیم تو خیابون؟”

مولود جواب داد:” وقتی به استانبول آمدم، هیچکس به من هیچ ترحمی نکرد، کرد؟ می دونی، باشه هیچکس رو همین حالا تو خیابون پرت نکن.”

و با احتیاط گفتم:”ما به تو کمک کردیم، ازت مواظبت کردیم.”

اجاره ای که ودیهه به مولود می داد از مستأجر ریزه ای تنها به اندازه ی یک هفته خرج و مخارج خانه و خانواده شان بود، اما بعد از مکالمه ودیهه با سلیمان و دریافت اجاره ماه مارس و پیش پرداخت اجاره ی ماه های آوریل و مه که از اجاره همیشگی کمی بیشتر هم بود، مولود می دانست که سلیمان و قورقوت و خانواده  اکتاش ها برای انجام امر افزایش اجاره بها کمک کرده بودند. مولود از پول برای خرید یک گاری دست دوم فروش بستنی و یک سطل یخ و یک خمره بستنی فلزی و یک ماشین مخلوط کن استفاده کرد. برای این که تصمیم گرفته تابستان ۱۹۸۹ را بستنی فروشی کند.

وقتی رفت به محله ی پائین تپه تا گاری را تحویل بگیرد، فاطمه و فائزه هم همراهش رفتند. وقتی داشتند با گاری خونه می آمدن، همگی خوشحال بودن. ریحانه، همسایه شان، گاری را دید و خیال کرد گاری گم شده، پیدا شده و از پنجره پیدا شدن گاری را با شادمانی خوش آمد گفت، هیچ کس دل این که اشتباهش را یادآور کند نداشت. وقتی مولود و بچه ها در باغچه پشتی گاری را رنگ کردند، اخبار بعدازظهر داشت تظاهرات میدان تیانانمن پکن را نشان می داد. اوایل ماه ژوئن بود. مولود شجاعت دست فروشی که با کیسه اش جلوی تانک در میدان تیانانمن ایستاده بود را ستود. و با خودش فکر کرد او با این دو پلاستیکی که در دستانش بود پیش از آن که جلوی تانک بایستد در خیابان مشغول فروش چه چیزی بوده است؟ با خودش فکر کرد، شاید پلو، مثل من.

در تلویزیون دیده بود که چینی ها چگونه پلو می پزند، هر چند مثل آنچه رایحه می پخت نخود و مرغ نداشت. آنها برای زمان زیادی پلو را می جوشاندند. مولود از عمل تظاهرکنندگان دچار شگفتی شده بود و فکر کرد و با خود گفت، این ها دیگه خیلی خطر کرده اند که به خیابون برای جنگ با دولت رفته اند، مخصوصا این کار در کشورهای فقیرتر پرمخاطره است، اگر به خیابان نروند، کجا را دارند که بروند، و اگر دولت به فریاد دست فروشان نرسد، چه کسی فریادرس آنان خواهد بود. آنها در چین دارند کار درستی می کنند. تنها مشکل دولت بی خدای کمونیستی چین بود.

از هفت سالی که از فرار مولود با رایحه می گذشت، شرکت های پخش شیر، شکلات، و شکر توی همه ی بقالی ها یخچال فریزر گذاشته بودند و ساندویچ و سیگار هم در همه استانبول به فراوانی در دسترس بود. هر سال از اول ماه مه، بقالی ها یخچال فریزرهای بستنی شان را در پیاده رو می گذاشتند و مردم دیگر از دست فروشان بستنی نمی خریدند. و با توجه به این اوضاع مولود با خود خیال کرد که مأموران پلیس و شهرداری گاری او را اگر بیش از پنج دقیقه در یک جا توقف کند، توقیف و نابود خواهند کرد، اما همین مأمورها حتی یک کلمه هم علیه دارندگان یخچال فریزرهای گنده در همه شهر نمی گفتند برای این که صاحبان آنها کمپانی های بزرگ بودند، با این که این فریزرها عبور و مرور مردم را دچار اشکال جدی می کردند.

در تلویزیون هم، مدام تبلیغ همین بستنی ها را می کردند. در خیابان های فرعی باریک که مولود با گاریش بستنی می فروخت، بچه ها طرفش می آمدند و می پرسیدند:”آقا بستنی فلنتا داری؟ بستنی راکت داری؟” اگر مولود سرحال بود بهشان می گفت:”این بستنی ها از هر کدوم راکت های شما بیشتر پرواز می کنن” گاهی وقتها این شوخی به فروش چند بستنی می انجامید، اما بیشتر شب ها او در حالی که اصلا حال خوشی نداشت به خانه می رفت و رایحه هم می رفت پایین تا به او کمک کند مانند همه ی شب های این هفت سال گذشته و او هم با همان احوال بد به او چشم می دوخت و می گفت:” چرا بچه ها تا این وقت بیدارن و دارن تنهایی بازی می کنن؟”

رایحه می رفت سراغ بچه ها و او هم گاری را رها می کرد و می رفت بالا تا پیش از خواب تلویزیون تماشا کند. در یکی از همین احوالات ناهموار، دید که امواج خروشانی که در سرش جولان می دادند تلویزیون را هم فراگرفته. با خود اندیشید که اگر به زودی کار مناسبی پیدا نکند از پس کتاب ها و لباس بچه ها برای مدرسه برنخواهد آمد. و حتی بدتر از آن قادر به تأمین غذای خانواده و گاز برای اجاق خوراک پزی نخواهد بود.

ادامه دارد

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

حسن زرهی

زرهی روزنامه نگار است، نويسنده است، شاعر است ، نمايشنامه نويس و منتقد ادبی است.
او سردبير نخستين ماهنامه ی فرهنگی ادبی تورنتو “سايبان” بود، و از سال 1991 سردبير نشريه “شهروند” است که در تورنتوی کانادا و دالاس امریکا منتشر می شود.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This