شهروند ۱۱۵۱
شب است، شبی از شبهای شهری که قاتل ابومسلم خواب آبادیش را می بیند و در کنارِ بناهای زیبای دیگر، عمارتِ امارتش را با خون ابومسلم رنگین تر می کند. شاید هم گناه ابومسلم بود که شمشیرش قصر قیصر و عمارتِ امارت را بنیادی چنین گذاشت. کی می دانست در روزگاریِ که فریادهای خونخواهی ابومسلم در خرابه های خراسان می خشکد، این شهر شکوهِ افسانه های تیسفون و بابل را روایتی دیگرخواهد کرد؟


شب است، نه از آن شب هایی که سعدی در نظامیه به یاد شب های شیراز چشم از ستاره گان بر نمی دارد. نه خلوت حرمسراها و نه جلوت کاروانسراها. گلیم قدرت هلاکو پیچیده با ناله های مستعصم.

شب است، زنی می گرید در چند قدمی ناله های مستعصم. صدای گریه در سرزمین ابومسلم هم پیچیده با صدای مرگ… ! مرگ …! که از نظامیه بلند است در تصویر. گفتم نظامیه! نه، آن جا نظامیه یی که نیست ـ دانشگاه.


مردی که قبای یعقوب به تن کرده، در پشت میزِ خطابه می گرید ـ در کابل. شاید از ناپسندی جامه ی آن رویگر بر تنش و یا …. مردی هم که از جایگاهِ دارالخلافه تفنگش را بیجا نشانه گرفته، بر دار می چرخد ـ در بغداد.


صداها را تیر باران می کنند. مرد، دنبال خبر می گردد. دکمه را فشار میدهد. راه پیمایان فریاد میرنند. صداها تیر باران می شوند؛ در جوزجان؟ بغداد؟ کابل؟ و یا…

مرد، درست نمی داند. دکمه را فشار می دهد: تهران، کابل، بغداد… الجزیره ، العربیه…

سه تن…

نه تن…

دار

ده تن…

صد تن…

هشتاد تن…

سه صد تن…

انتحار

دانشگاهِ…

بازارِ…

دهکده ی…

شهرِ…

انفجار


شب است، شبی از شبهای هزار و یک شب؟

شهرباز مرده و فقط شهرزاد زنده است. می گویند، شهرباز هم زنده است و دستگاهِ شنوایی اش در پیوند با ماهواره، روایتِ دیگری را نمی شنود.


صدای گریه ی زنی شب را به ستوه آورده است. و این گریه ی آن زن شوی مرده یی نیست که بنابر آیین شهرش، وی را با توشه یی چند روزه در چاهی فرود کنند و سرآن چاه را ببندند.


شب است و صدای گریه ی زنی.

مرد به دنبال خبر میگردد. زن می گرید. صدای گریه ی زن با فریادِ دخترش می آمیزد:

” برادرم! برادرم!”

مرد درنگی می کند. انگار چهره ی خون آلود پسرش را در میان مشت و لگدِ پُلیس هایی که راه پیمایان دانشگاه را می گیرند، شناخته.

دختر بازهم فریاد می زند:”برادرم! برادرم!”

زن سرش را که گویی توانِِ بلند شدن از بازویش را ندارد، یکباره بلند می کند و به تصویر چشم می دوزد.

مرد دکمه را فشار میدهد. پلنگی برای گرفتن شکار جست بلندی می زند. آهویی در چنگالِ پلنگ می تپد… خیلِ پرنده گان با شور از شاخساران می پرند. زن از تصویر چشم می گیرد و سرش را دوباره روی بازویش می گذارد.

مرد دخترش را به خاموشی فرا می خواند.

دختر رو به مرد جیغ میزند:” برادرم!”

مرد:”نبود!”

ـ بود

ـ نبود

شبی سیاه تر از همه شبها، نه ماهی درخشان و نه ستاره یی.

مرد، رویش را بر می گرداند؛ حیرتزده و پریشان لب می جنباند:”بود!”

در قیودِ رفت و برگشت و در پهنای شب، دریچه های ترس بسته اند و فقط از پنجره ی روشن انتظاری کسی به تیرهای آتش شده در هوا چشم دوخته. صدایی می آید؛ صدای پای سربازان. آتش چند تیر دیگر.


در خانه می شکند. تصویر هجوم سربازان پلنگی پوش در قابِ درِ شکسته.


چشمانِ مرد مانندِ دستانش بسته است. صداها را می شنود. ناله ها و ناله ها …انگار زمین ناله است، زمان ناله است، جهان ناله است و همه ی هست و بود انسان ناله است.


ریسمانی گردنش را می کشد؛ مرد نمی داند کدام سو. ناله ها دور می شوند .


دو سرباز از کنارِ دیوار قرارگاه به سوی جاده یی می روند. نوجوانِ دستفروشی به آن ها نزدیک می شود. سرباز سیاهپوست، نوجوان را نه با تفنگ ـ چون سربازانِ دیگرـ با اشاره ی دست می فهماند که پس برود. سرباز سفیدپوست رو به همراهش می گوید: “مایک، بگذار بیاید!”

مایک پس از سکوتی رو به قرارگاه می گوید:” ببین جان، همه به ما نگاه می کنند!”

جان شانه هایش را بالا می زند، چند گام پیش می رود و با لبخند دستی می کشد روی متاع نوجوان. چیزی می خواهد بگوید که مایک هم نزدیک می شود. ناگهان صدای هولناکی بلند می شود. همه سربازانِ قرارگاه به دود بلند و گردوغباری که سه تن را در خود گم کرده، چشم می دوزند.


فرمانده، کنار بستر مایک می ایستد. یادداشتی را از روی میزِ مایک برمی دارد. یادداشت را به چشمانش نزدیک می کند:

” ساعت ده شب، تازه چراغ ها خاموش شده بودند. در تاریکی به سربازی فکر می کردم که ساعتی پیش از آن پرسیده بود: تاریخ چیست؟ و من گفته بودم: کشتن کشتن! و بعد افزوده بودم: درین کشتار هر کسی معنایی جستجو می کند و همین جستجو سرخی تاریخ را بیشتر می کند…”

فرمانده به فکر فرو می رود و یادداشت را با خود می گیرد. با شگفتی و به صدای نه چندان بلند می گوید:” مایک تیرهایش را بالاتر از قدِ آدم ها شلیک می کند!”

چشمانش را کوچک می کند، انگار سخنِ شنیده از کسی را به یاد آورده باشد.

فرمانده، خوابگاهِ جان را زیر و رو می کند. کمپیوتر کوچکی را می یابد و آن را روشن می کند. صفحه، ساده و بدون دادن رمزی خود به خود باز میشود. فرمانده به چندعکس چشم می دوزد و آخرین اِیمیل رسیده را که پاسخی به نامه ی فرستاده شده است؛ سرسری می بیند و در زیر، نامه ی جان را با دقت می خواند:


” عزیزم،

روزهای زیادی به تعطیلاتم نمانده، تصمیم گرفته ام که برای همیشه برگردم و در کنار شما بمانم. شاید هم برایم گران تمام شود ولی به هر صورت بعداً درین مورد برایت مفصل می نویسم.

راستی یادم نرود بگویم، عکسِ تازه یی را که ایمیل کرده بودی بسیار زیباست. حالا فقط برایت می نویسم که چه وقت این تصمیم را گرفته ام:

چند روز پیش سربازان، مردان یک دهکده را دست بسته با خود می آوردند، پسرکی به دنبال ما می آمد. پسرک شاید یکی دو سال از بل بزرگتر بوده باشد. من نمی دانستم که کدام یکِ آن مردان پدرش بود. پس از آن که پسرک با سنگ به سربازی حمله کرد که مردی را با مشت و لگد می زد، پدرش را دیدم. هنوز سنگِ پسرک در هوا بود که سرباز دیگری تیربارانش کرد. پدرش می گریست. شبِ آن بار بار عکسِ بل را دیدم و گریستم. هربار که به آن پسربچه می اندیشم بل یادم می آید… تا تعطیلات روزشماری می کنم…”

غرشِ جنگنده ها نگاهِ فرمانده را از نامه به هوا می کشد؛ گامی به پنجره نزدیک می شود و از پشت شیشه به سوی جاده ی بی رهگذری چشم می دوزد که دیگر دود و غبارش فرونشسته.


زنی تنها چشم به راهِ آخرین بازمانده ی خانواده اش می گرید. زن که یکبار دعایش قبول شده و تنِ زنده ی پسرش را از زیر آوار یافته، می گرید. نوجوانِ دستفروش، مرغبانگ پیش از آن که مادرش برخیزد، رفته، و شاید هم چیزی او را از نگاهِ مادرش فرار داده.


ریسمانی هنوز هم مرد را به سویی می کشد. دستِ نیرومندی پوشاک از تنش می کَند و چشمانش را باز می کُند. زن پلنگی پوشی نوکِ چوبِ درازی را زیر شکمش می برد و در میان دو پایش فشار می دهد. مرد تکان می خورد. موج خنده ی سربازان پلنگی بلند می شود .


گیجی و سردرگمی حواس مرد می نماید که معنایی در صداهای پیچیده در دور و برش نمی یابد. به سوی صدای آشنایی چنان سرش دور می خورد که گویی امیدی در آن جاری باشد. صدا بلند می شود به زبان خودش: خم شو!… لعنتی!… خم شو! … روی زانو! روی زانو…”

فشار سنگینی سرش را به زمین نزدیک می کند. خم می شود و یا شاید نمی تواند خم نشود .

صدای بلندِخنده ها سر چوبی را به پشتش …  سر چوب بزرگ تر از آن است که ….

خنده ها و خنده ها… انگار زمین خنده است، زمان خنده است، جهان خنده است، همه ی هست و بود انسان خنده است .

پلنگی ها دورتر می روند. مرد به سختی می نشیند، به دیواری چشم دوخته. صدای خسته یی از لبانش برون می شود:” کاش آهویی بودم!” انگار تصویر پلنگ گرسنه یی که گلوی آهویی را می درد، در برابر چشمانش جان یافته. صدا بازهم بی رمق تر و خسته تراز گلو تا لب ها می رسد و در لرزشِ لب ها گم می شود.

چیزی محکم به سرش، یا به پشتش، یا به سر و پشتش می خورد… چکه های خون پیشانی اش را گرم می کند و از کنار لبهایش می چکد. مرد، چنان چشمانش را می بندد که گویی تصویر ها هم ـ تیره، تیره، تیره و محو می شوند.


سوئیس ـ ۵/۵/۱۳۸۶ خورشیدی