Select Page

مقام شامخ ولایت ملی مذهبی می شود/اسد مذنبی

مقام شامخ ولایت ملی مذهبی می شود/اسد مذنبی

از رئیس دفتر مقام شامخ ولایت در مورد عنایت عظما به ایران و ملی گرایی در روزهای اخیر پرسیدند و ایشان تعریف کرده که ولی فقیه خیلی عوض شده و دیگر مثل سابق به کوروش و داریوش و خدابیامرز هوخشتره دشنام نمی دهد. و مدیونید اگر فکر کنید به خاطر تحریم و شرایط بحرانی کشور نظر مقام عظما عوض شده. آقای رئیس افزوده، به این برکت قسم ایشان نذر کرده در بینش سیاسی خودشان تجدید نظر کنند و گویا نذرشان قبول شده و چند روز قبل هم به یکی از ابوابجمعی بیت که اسم پسرش را خشایار گذاشته سفارش کردند که پسرت را بیاور خودمان ختنه اش کنیم. ابوابجمعی بیچاره خیال کرده مقام شامخ، نام نبرده را دست انداخته و پیغام داده بود که دستبوس مقام ولایت هستیم، ولی بچه را بردیم آلمان و پروفسور سمیعی آقا زاده را سنت کردند. مقام شامخ هم ناراحت شدند و فریاد زدند به این مرتیکه نفهم بگویید ما نذر کرده بودیم یکی از اعضای ذکور خاندان هخا را ختنه کنیم و بلافاصله بخشنامه کردند که مراجعه مقامات نظام به بیمارستان پروفسور سمیعی بدون اجازه آقا ممنوع است. و ابوابجمعی مذکور هم از ترس اعلام کرد که مطیع اوامر آقا هستیم و قرار شده بچه را بیاورند تا آقا دومرتبه طفل معصوم را ختنه کنند.

طرح از مانا نیستانی

شب گذشته هم مصباح یزدی مهمان مقام شامخ ولایت بودند و چون فکر می کردند آقا هنوز با ملی مذهبی ها قهر هستند با توجه به نزدیک بودن هفتم آبان روز تولد کوروش، شروع کردند به ایران باستان و خانواده محترم هخامنشی بد و بیراه گفتن. آقا اولش فکر کردند مصباح دارد به خانواده هاشمی فحش می دهد، اما بعدا که متوجه شدند به خانواده هخامنشی بدوبیراه می گوید چنان محکم با پشت دست مبارکشان کوبیدند توی دهان مصباح که خودش پرت شد یه طرف و عمامه اش یک سمت. و با عصبانیت داد زدند: منبعد کسی حق ندارد جلو بنده به خاندان جلیل هخامنشی کوچکترین توهینی بکند، شیر فهم شد؟ و مصباح بدبخت که خیال می کرد عنقریب است که بودجه اش قطع شود، می خواست شیرجه بزند و پای آقا را ببوسد، اما مقام عظمای ولایت وادارش کرد بیست بار دور حیاط کلاغ پر برود تا دفعه بعد از این غلط ها نکند. بعدش هم فرمودند بزن بچاک تا خلع لباس ات نکردم.

***

 

نامه به دختری که هرگز انتخاب نشد

دخترم شنیده ام نقشِ تو در نمایشی که این روزها براه افتاده، پرکردن چمنِ خانه ها از عکس های رنگی ات بوده.

 نازنینم، در چمن خانه ها بدرخش اما وقتی خواستی عکس هایت را از حیاط خانه ها جمع کنی به این بیندیش که پلاکاردهای تو و برادرت حاصل یک عمر پس انداز من و مادر و عمویت بود که برباد رفته.

 جگر گوشه ام، حال مادرت تعریفی ندارد. از دو هفته قبل که این خبر هولناک را شنیده تا همین الان که این نامه را می نویسم در بی آر تی است. چیزی توی مایه تی تی سی شما. خیابان به خیابان می رود و می گوید بی شرف ها زیرآب دخترم را زدند، الهی بحق امامزاده صالح برن زیر ساب وی. همه رقم نذری داد ولی گویا نذر از راهِ دور در پیشگاه خداوند قابل قبول نیست. خاله حسودت هم آبروی ما را میان فامیل برده. یادت هست تا سه راهی ورامین در شهر ری رفته بود تا دعای جلب محبت برای برادرت بگیرد، اما حالا جلو جمع می گوید: همان بهتر که دخترم زن پسرخاله اش نشد، چون هیچ دلم نمی خواهد طفلکی اول عمری بیوه بشه. عمو مرتضای زبون بسته التماس کنان می گفت، خان داداش وام گرفته ام ترا خدا یک کاری بکن نبازند. بیچاره از هفته قبل متواری است. دیروز از زاهدان زنگ زد که یک قاچاقچی پیدا کرده ام. قرار بود شبانه ردش کنند، اما گویا سر مرز دستگیر شده.

دُردانه ام، شنیده ام در میان یازده نفر، دوازدهم شده ای؟ گویا برادرت هم دفعه قبل از میان سه نفر سوم شده بود. با یکنفر اهل فن در اینجا صحبت می کردم می گفت اگر همین مبالغ را اینجا خرج می کردند رئیس جمهور می شدند. دایی ناصر می گفت گویا دشمنان تان شما را سکه یه پول کرده اند. با یک شرخر صحبت کرده و یارو گفته من توی کانادا هم آدم دارم و اگر شما حاضر باشید سرکیسه را شل کنید، دخل بدخواه شان را می آورم. عمه بلقیس هم می گفت گویا شما در آنجا جزو دارو دسته ای هستید که زیاد خوشنام نیستند. داد زدم که چی میگی آبجی، ایرانی های تورنتو نامه نوشتن که منتظر قدوم مبارکتان هستیم. عمه بلقیس جوابم داد، خان داداش مگه مردم کوفه به امام حسین صدبار نامه ننوشتن و آخرش نزدن زیرش؟ و التماس کنان گفت: خان داداش بچه ها رو نصیحت کن برن دنبال کاروکاسبی و یک لقمه نان حلال، چون انتخابات به خانواده ما نیامده و مگر یادت نیست آغاجون خدابیامرز چند بار خیز برداشته بود کدخدا بشه و آخرش سر به بیابون گذاشت. عمه زهره هم گفت: یادش بخیر آغاجون چند بار به رئیس پاسگاه ولیمه داد و رئیس پاسگاه رو دعوت کرد ولی آخرش میرزا کلبعلی کدخدا شد، چون هم پیاله رئیس پاسگاه بود و شب ها تا صبح برایش بساط میذاشت.

دخترگلم، بالاخره دیشب به این نتیجه رسیدم که نکند تو و برادرت حرف های مرا درست متوجه نشده اید، چون سفارش کرده بودم وقتی می آیید ایران تعریف نظام بکنید و زمانی که در کانادا هستید، به رژیم بد و بیراه بگویید، اما گویا شما برعکس عمل کرده اید…

(Visited 1 times, 6 visits today)

About The Author

اسد مذنبی

اسد مذنبی طنزنویس و از همکاران تحریریه شهروند است. مطالب طنز او علاوه بر شهروند، در سایت های گوناگون اینترنتی نیز منتشر می شود. اسد مذنبی تاکنون دو کتاب طنز منتشر کرده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This