Select Page

سه شعر از توماس ترنس ترومر/ برگردان: ورهرام مهرانرودی مراغی

سه شعر از توماس ترنس ترومر/ برگردان: ورهرام مهرانرودی مراغی

توماس ترنس ترومر، شاعر،‌ نویسنده و مترجم سوئدی متولد ۱۹۳۱ از سال ۱۹۵۰ به این سو شعر می سراید. ۲۳ سال بیشتر نداشت که نخستین مجموعه شعرهایش را به چاپ رساند. در یکی از آخرین شعرهایش که به سبک هایکو نوشته می گوید:

«صدای باران را گوش بده. برای اینکه به آن برسم رازی را در گوشش نجوا می کنم.»

ترنس ترومر شعرهایش را به سوئدی می نویسد. او به تازگی برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۱ اعلام شده است.

 شعرهایی که در اینجا می خوانید از ترجمه های انگلیسی آن به فارسی برگردانده شده است که لزوما ترجمه های دقیقی از شعرهای او نیست. گرچه مترجم انگلیسی این شعرها دوستی نزدیک با ترنس ترومر دارد و ترجمه های او احتمالا از نظر شاعر گذشته است.

توماس ترانسترومر

 

آلگرو

 هایدن می زنم

در پایان روزی تیره و سیاه

گرمایی را در دستهایم حس می کنم

کلیدها آماده اند

چکش های مهربان پیانو فرود می آیند

صدا روح دارد،‌ سبز است و پر از سکوت

صدا می گوید: «آزادی هست

و کسی به قیصر مالیات نخواهد داد»

دستهایم را در جیب های هایدنی ام فرو می کنم

مثل مردی خونسرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده

پرچم هایدنی ام را بر می افرازم، علامت آن است که:

«ما تسلیم نمی شویم اما صلح می خواهیم.»

موسیقی خانه ای است بلورین روی شیب ایستاده

سنگ ها فرو می بارند، سنگها می غلتند.

سنگها از توی خانه می گذرند

اما هیچ یک از پنجره های خانه نشکسته است

 

 

 

 

هرچه بیشتر

 

به سوی شهر می رانم

در جاده اصلی،

آفتاب پایین آمده

صف ماشین ها در هم پیچیده و آرام می خزد

همچون اژدهایی کاهل

و درخشان

یکی از هزاران فلس ا‌ژدها منم.

ناگهان خورشید سرخ و تابان درست از میان شیشه

توی ماشین سرریز می کند

من شفاف و ناپیدا می شوم

نوشتن در درون من نیز ناپیدا شده

واژه ها با جوهری ناپیدا نوشته می شوند

از آن جوهرهایی که برای خواندنش باید کاغذ را روی آتش گرفت!

می دانم باید از شهر هم رد شوم و برسم به ته جنگل و بروم توی آن

رد پاهای توله خرسی را بگیرم و بروم تا آنجا که

تاریک می شود و پیدا کردن رد پا سخت تر می شود

سنگ ها در انبوه خزه پنهان شده اند.

یکی از این سنگها گرانبهاست

می تواند همه چیز را دگرگون کند

می تواند تاریکی را بشکافد و روشن کند

کلید برق همه این سرزمین است

همه چیز در گرو آن است

نگاهش کن

دستش بزن

 

 

درخت و آسمان

 

درختی است که از توی باران به شتاب می رود

به تندی از جلوی ما زیر این بارش خاکستری می گذرد

مثل اینکه کاری دارد. مثل پرنده سیاه در باغ

از باران زنده می شود

باران که بایستد درخت هم خواهد ایستاد

آنجا است،‌ ببینیدش! خاموش و آرام در شب روشن

چشم به راه لحظه ها است

همانگونه که ما

هنگامی که پرک های برف شکوفه می کنند در فضا

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

فرح طاهری

فرح طاهری روزنامه نگار ساکن تورنتو، دارای لیسانس روزنامه نگاری و فوق لیسانس علوم ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی است. او از مارچ 1999 همکار شهروند در بخش تحریریه است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This