Select Page

حکایت بقبق

شماره ۱۲۱۹ ـ پنجشنبه ۵ مارچ ۲۰۰۹
برگرفته از شب سی ام هزار و یکشب

 

برادر دیگرم بقبق نام داشت. روزی به قصد انجام کاری به کوچه ای اندر همی رفت. پیرزنی او را پیش آمد و با او گفت: «ساعتی بایست تا کاری بر تو عرضه دارم. اگر آن کار ترا پسند آید بکن.»
برادرم بایستاد. عجوز گفت:«ترا به چیزی دلالت کنم به شرط این که سخن دراز نکنی!»
برادرم گفت: «سخن بازگو.»

عجوز گفت: «چه می گویی در این که امشب در خانه ای خوب با شاهدی شکرلب بر لبِ جویی نشسته باده صاف انگوری بنوشی و از بوس و کنار او تمتع برگیری و تا بامداد ترا کار همین باشد و اگر شرط نگاه داری سودهای بسیار همی ببری؟»
برادرم چون این بشنید گفت: «ای خاتون، چه گونه از همه مردم مرا از بهر این کار برگزیدی و چه از من پسند افتاد؟»
عجوز گفت: «نگفتمت که سخن دراز مکن و پرگو مباش! اکنون لب از گفتار بربند و با من بیا.»
آنگاه عجوز پیش افتاد و برادرم نیز به طمع آن چیزها که شنیده بود از دنبال وی روان شد، تا به خانه ای وسیع برسیدند و از طبقه ای به طبقه ای دیگر رفتند و از غرفه ای به غرفه دیگر شدند. برادرم دید که چهار تن از دختران ماهروی در آن جا هستند که چشم کس نکوتر از ایشان ندیده و ایشان با آوازهای خوش می خوانند و دَف و چنگ همی نوازند. آنگاه یکی از آن دختران قدحی شراب بنوشید و قدحی دیگر به برادرم داد. چون برادرم قدح بنوشید دختر تپانچه بر قفای وی زد. برادرم در خشم شد و بیرون آمد. عجوز از عقب او بیامد و با چشم اشارت می کرد که یعنی بازگرد. برادرم بازگشت و بنشست. هنوز سخنی نگفته بود که دختر قفای دیگر بزد. برادرم برخاست که از پی کار خویش رود. عجوز سر راهش گرفته گفت: «اندکی صبر کن تا به مراد خویشتن برسی.»
برادرم گفت: «می خواهم صبر نکنم و به مراد خویشتن نرسم.»
عجوز گفت: «صبر کن. چون مست شوی به مراد خود برسی.»
آنگاه برگشت و به جای خود بنشست. دختران همگی برخاستند. عجوز با ایشان گفت: «او را برهنه سازند و گلاب بر تن و روی او بیفشانند.»
دختران جامه های او برکنده گلابش بزدند. آنگاه دختری که از همه نکوتر بود پیش آمد و به برادرم گفت:«خدا ترا شاد کناد که ما را از آمدنت شاد کردی! و هرگاه که شرط بپذیری و عهد نشکنی به مراد خود خواهی رسید.»
برادرم گفت: «ای خاتون، من از مملوکان تو هستم.»
دختر گفت: «بدان که مرا به طرب رغبتی است تمام. هر که فرمان من برد به مراد خویش می رسد.»
پس از آن دختران بخواندند و چنگ و دف بنواختند. هنگامه طرب گرم شد. آنگاه دخترک با کنیزی گفت:«خواجه خود را بگیر و حاجت او را برآور و به زودی نزد منش بازگردان!»
کنیزک برادر مرا گرفته برفت. او نمی دانست با او چه خواهد کرد و عجوز بر اثر ایشان رفته با برادرم گفت:«اندکی صبر کن تا به مراد خویشتن برسی. هنوز یک چیز باقی مانده و آن این است که زنخ ترا بتراشند.»
برادرم گفت: «با رسوایی مردم چه کنم؟»
عجوز گفت: «این دختر ترا بسی دوست می دارد و همی خواهد که تو ساده شوی و موی زنخ تو چون خار بر روی او نخلد. تو اکنون شکیبا شو تا به آرزوی خویشتن برسی.»
برادرم سخن بپذیرفت. دخترک زنخ او را تراشیده به مجلسش بازآورد و او را ابروان و زنخ و سبلت تراشیده بود. دخترک از هیئت او بترسید. پس از آن بسیار بخندید و گفت: «آقای من، با این صورت خوب مرا مفتون کردی! اکنون به جان منت سوگند که برخیز و رقص کن.»
در حال برادرم برخاسته به رقص آمد و دختران و کنیزکان آن چه که به خانه اندر نارنج و لیمو و ترنج بود بر وی بینداختند و تپانچه بر وی می زدند تا این که بر زمین افتاد.
عجوز گفت: «اینک به مقصود رسیدی. چیزی که باقی مانده این است که دخترک را عادت چنان است که چون مست شود کسی را به خود راه نمی دهد، تا این که جامه ها بَرکَند و عریان بایستد! تو نیز باید جامه های خویشتن بکنی و چنان که اوست عریان بایستی. پس از آن همی دَوَد گویا که از تو می گریزد. تو نیز به هرسو که او می دود بدوی تا ترا آلت راست شود. آنگاه ترا به خویشتن راه می دهد.
برادر من چون این سخن بشنید با آن حالت رنجور برخاست و جامه خویشتن برکند و عریان بایستاد.

چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.



(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This