Select Page

من کیمیا ۱۶ سال دارم/محمدرضا یزدان پناه

 کاخ فروریخته آرزوهای قهرمان شطرنج ایران

 

کیمیا مرادی، دختر ۱۶ ساله و قهرمان چندین دوره مسابقات شطرنج ایران، این روزها از کشور نروژ درخواست پناهندگی کرده است. او که از شش تا ۱۶ سالگی در تمام رده های سنی قهرمان مسابقات شطرنج کشور بود، به علت دستگیری توسط گشت ارشاد، دیگر اجازه و فرصتی برای بازی در ایران پیدا نکرد. مسئولان فدراسیون شطرنج به کیمیا گفتند که به علت مشکلات اخلاقی، او را به مسابقات جهانی نمی فرستند. کیمیا اندکی پیش از این واقعه در حالی که ۱۶ سال سن داشت، قهرمان شطرنج کشور در رده سنی ۲۰ سال شد و جواز حضور در مسابقات جهانی را کسب کرد. کاخ آرزوهای این دختر نوجوان و نابغه ایرانی در کشور خود فرو ریخت. او حالا در گفت و گو با “روز” در یک کمپ پناهجویان در نروژ، می گوید در کشوری دور از خانه و دور از خانواده، تنها آرزویش این است که بتواند باز شطرنج بازی کند و روزی مقام استاد بزرگی در این رشته به دست بیاورد.

کیمیا مرادی نوجوانی که برای کشورش افتخار آفرید

شما چند سالتان است و چند وقت است از ایران خارج شده اید؟

من ۱۶ سال دارم و الان یک ماه و ۱۸ روز است که در کمپ هستم. ولی یک هفته قبل از آن وارد نروژ شده بودم. یعنی نزدیک دو ماه است که وارد نروژ شده ام.

و تا کی باید در کمپ بمانید؟

تا زمانی که جواب درخواست پناهندگی را بگیرم.

نحوه خروجتان از ایران چگونه بود؟

با ویزای شنگن و به صورت توریستی از ایران خارج شدم. آمدم اینجا و از قبل می دانستم که می خواهم اینجا بمانم.

دلیل شما برای ترک ایران چه بود؟

من در سال ۸۸ بعد از انتخابات ریاست جمهوری یک درگیری برایم پیش آمده بود در صورتی که با خواهرم بودم و اصلا در تظاهرات نبودیم. من آن موقع اول راهنمایی بودم و خواهرم حامله بود. اواخر مدرسه بود که از خواهرم خواستم به مدرسه بیاید تا دوستانم او را ببینند. دوستانم می دانستند خواهرم حامله است و به همین خاطر خیلی دوست داشتند او را ببینند که مثلا یک دختر حامله چه شکلی می شود. ماه خرداد بود که خواهرم به مدرسه آمد. هنگام برگشتن، توی راه فکر کردند ما در تظاهرات بودیم و دستگیرمان کردند. خانه ما هم که اطراف ولیعصر بود و آنجاها خیلی شلوغ بود. ما را گرفتند و بردند. اسممان را نوشتند و از ما اثر انگشت گرفتند.

شما را کجا برده بودند؟

جایی نبردند در همان ماشین نگه مان داشتند. خواهرم را خیلی کتک زدند چون نمی خواست سوار ماشین بشود. من هم خیلی بچه بودم.

خواهر حامله‌تان را کتک زدند؟

بله. بعد که خواهرم سوار شد من هم مجبور شدم بااو سوار بشوم. بعد اسم های ما را نوشتند و ما هم امضا کردیم و اثر انگشت دادیم. چند ساعت ما را در ماشین نگه داشتند و بعد آزادمان کردند.

کیمیا فقط به شطرنج فکر می کند

امسال به چه علت دستگیر شدید؟

ماه رمضان بود و من از مسابقات آسیایی در سریلانکا برگشته بودم. با یکی از دوستان دخترم و دو تا از پسرعموهایم به بام تهران رفته بودیم. آنجا گشت ارشاد ما را گرفت. البته اول گشت ارشاد نبود و به نسبت مان گیر دادند. پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ گفتم پسرعموهایم هستند.

باور نکردند؟

نه. می دانستند راست می گوییم چون اصلا به قیافه های ما نمی خورد که مثلا با دوست پسرهایمان بیرون آمده باشیم. چون وضعیت لباس پوشیدن و آرایشمان خیلی معمولی بود. بعد گفتند شما مانتویتان کوتاه است و مشکل دارید. ما هم گفتیم مانتوی ما کوتاه نیست. شما اول گفتید گشت “نسبت” هستید حالا به ما می گویید مانتویتان کوتاه است. خیلی جر و بحث شد با پلیس.

ضرب و شتم هم شدید؟

اولش نه فقط گفتند سوار ماشین بشوید. بعد گفتند کیفتان را بدهید. من اصلا دوست نداشتم کسی کیفم را بگردد. گفتم کیفم را نمی دهم. اینجا خیلی ما را زدند. هم من را و هم دوستم را.

شما را در ماشین نگه داشتند یا به محل خاصی بردند؟

اول گوشی های ما را گرفتند و خاموش کردند. حدود ساعت ۸ شب بود. ازشان خواستیم اجازه بدهند لااقل به خانواده هایمان زنگ بزنیم و آنها را از نگرانی در بیاوریم. بهشان بگوییم ما را گرفته اند. گفتند نه شما حق تلفن زدن ندارید. خیلی بد برخورد می کردند در ماشین.

تنها بودید در ماشین؟

نه دخترهای دیگری هم بودند. یک دختری بود که وضع ظاهریش واقعا غیر معمولی بود. وقتی نشست کنار من، به آن خانم چادری گفت دوست پسر من ایرانی نیست. خانم چادری رفت با آن مردها صحبت کند. بعد از چند دقیقه خانم چادری برگشت گفت پرنسس ما کیه؟ ما همه داشتیم نگاه می کردیم که پرنسس ما کیه واقعا؟ خود خانم چادری گفت نسترن جون را می گویم. همان دختر گفت منم. آن خانم هم گفت شما آزادید می توانید بروید. ما گفتیم چرا ما را آزاد نمی کنید؟ مادرمان نگران می شود. هیچی از این دختر نپرسیدند، نه امضا نه تعهد.

ولی شما را با خود بردند؟

ما را بردند وزرا. بعد از ساعت ۱۲ شب بود. از ساعت ۸ که ما را گرفتند در ماشین نگه داشته بودند و سرمان داد می زدند. هیچ کاری نمی کردیم. می گفتند باید ماشین پر بشود بعد برویم. اگر ماشین پر نشود نمی رویم، امشب همین جا می مانیم. اجازه نمی دادند به خانواده های خودمان زنگ بزنیم.

از ساختمان وزرا به شما اجازه دادند با خانواده تان تماس بگیرید؟

بله. حدود ساعت ۱۲ بود که گفتند به خانه زنگ بزنید. فقط اجازه داشتیم بگوییم بیایید وزرا. باید دقیقا همین را می گفتیم، اجازه نداشتیم چیز بیشتری بگوییم. بیایید وزرا، ما را گرفتند، برایمان مانتوی بلند بیاورید.

دختری شانزده ساله و قهرمان شطرنج، به جای آنکه روی علاقه اش تمرکز کند، باید با مشکلات پناهندگی به تنهایی دست و پنجه نرم کند

در وزرا با شما چکار کردند؟

اول از ما عکس گرفتند، یک چیزی شبیه کاغذ یا مقوا که رویش شماره ای نوشته بود به ما دادند که جلویمان نگه داریم و از ما عکس گرفتند. بعدش یک کاغذ تعهد دادند که امضا کنیم.

چه چیزی را تعهد بدهید؟

اینکه دیگر از این کارها نمی کنیم و حجاب و پوشش مان درست باشد. آنجا فهمیدند سابقه دارم و خیلی با من بد برخورد کردند.

سابقه یعنی همان ماجرای دستگیری بعد از انتخابات؟

بله. در ماشین از من پرسیده بودند تا حالا اسمت را جایی ثبت کردی؟ گفتم نه. ولی بعد در وزرا گفتند که تو سابقه داشتی و بدنام بودی. یک مرد بود که با من درگیر شد. آنجا اصلا خانم نبود. حدود ساعت ۱۲:۳۰ والدینم آمدند دنبالم. تعهد دادند و ما را آزاد کردند.

موقعی که دستگیرتان کردند به آنها نگفتید که قهرمان شطرنج کشور هستید؟

دوستم به آنها گفت. گفت من عضو تیم ملی شطرنج هستم. اما یکی از آنها خیلی به مسخره به ما گفت اگر شما عضو تیم ملی شطرنج هستید، من هم عضو تیم ملی نینجا هستم. فکر کردند دروغ می گوییم.

بعد از آزادی چه شد؟

خب خیلی مراقب بودم که از این به بعد لباس های مناسب بپوشم. من هیچوقت لباس های بدی نمی پوشیدم. مانتوهایم همیشه روی زانو بود اما می گفتند مانتو باید تا پایین زانو باشد.

این اتفاقات چه تأثیری روی شطرنج بازی کردن شما گذاشت؟

من ۱۶ سالم بود. یعنی هنوز هم ۱۶ سالم است. قهرمان کشور شده بودم اما به من گفتند مسابقات جهانی نمی فرستیمت و فقط باید در مسابقات آسیایی شرکت کنی.

در فدراسیون شطرنج این حرف را زدند؟

بله. من هم گفتم باشه.

اما از نظر قانونی باید در مسابقات جهانی شرکت می کردید؟

بله اما گفتند ما برای مسابقات جهانی پول نداریم.

دستگیری شما را بهانه کرده بودند؟

نه این موضوع مال قبل از دستگیری آخر بود. اواخر فروردین بود که پدرم به من گفت تلاش کن تا در رده سنی ۲۰ سال قهرمان کشور بشوی که بتوانی به مسابقات جهانی بروی. من ۱۶ سالم بود و اولین بار بود که می خواستم در رده سنی ۲۰ سال شرکت کنم. خیلی زحمت کشیدم و کار کردم. همه رقبایم را بردم. امتیازم ۶.۵ از ۷ شد. فقط یک مساوی داشتم بقیه همه را بردم. مقام اول کشور شدم در رده سنی ۲۰ سال. اما بعد از اینکه ما را گرفتند، با پدرم به فدراسیون شطرنج رفتیم. پدرم پرسید نمی خواهید کیمیا را بفرستید به مسابقات جهانی؟ جواب سربالا می دادند. پدرم کلی پیگیری کرد تا اینکه رئیس فدراسیون شطرنج گفت نمی توانیم کیمیا را به مسابقات جهانی بفرستیم.

نگفتند به چه دلیل؟

گفتند به خودمان مربوط است. کیمیا از نظر حجاب و از نظر مسائلی که ما فکر می کنیم غیر اخلاقی است و نمی تواند در مسابقات جهانی شرکت کند. دو سال پیش هم که از مسابقات جهانی یونان برگشتیم، چهار ماه محرومم کرده بودند.

دلیل آن محرومیت چه بود؟

می گفتند بدحجابی و به علت صحبت کردن با هم تیمی های پسر خودمان در مسابقات جهانی.

دلیل دیگری نمی گفتند؟

نه ولی گفتند اگر یک بار دیگر بیایید فدراسیون و از این موضوع شکایت بکنید، کیمیا کلا از همه مسابقات محروم می شود.

یعنی خود فدراسیون شطرنج باعث محرومیت شما شد؟

بله خیلی مشکل داشتم. هیچ مسابقاتی نمی شد که شرکت کنم و موقع بازی به فکر این نباشم که الان داور می آید و به من تذکر می دهد که روسریت را بکش جلو.

وسط مسابقه شطرنج، داور تذکر می داد که حجابتان را رعایت کنید؟

بله خیلی، مرتب.

در نهایت چه اتفاقی افتاد که به این نتیجه رسیدید از ایران خارج بشوید؟

دیگر واقعا نمی توانستم شطرنج بازی کنم. من عاشق شطرنج هستم. برای اینکه به مسابقات جهانی بروم خیلی زحمت کشیده بودم. وقتی رسیدم نروژ، چند روز بعد مسابقات جهانی اسلوونی که من باید به عنوان نفر اول و نماینده ایران در آن شرکت می کردم شروع شد اما نمی توانستم در آن شرکت کنم. هیچ کمکی به من نکردند. پدرم ۱۱ سال از جان و دل برای من زحمت کشید. به خاطر اینکه در تهران استادان شطرنج بهتری بودند، ما را از همدان به تهران آورد. پدرم کلی هزینه کرد تا من در کشور اول بشوم، برای اینکه به مسابقات جهانی بروم اما این اجازه را به من ندادند. فدراسیون اجازه نداد. کاخ آرزوهای من فرو ریخت. من هم از کشور خارج شدم و به اینجا آمدم.

و الان منتظر جواب پناهندگی از نروژ هستید؟

بله.

چه برنامه ای برای آینده دارید؟

به تنها چیزی که فکر می کنم شطرنج است. مهمتر از درس حتی.

سقف آرزوهایت در شطرنج چیست؟

اینکه روزی به مقام استاد بزرگی برسم.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This