Select Page

نباید به فکر فرصت می دادم/علی صدیقی

نباید به فکر فرصت می دادم/علی صدیقی

به نویسندهٌ توانای ادبیات داستانی ایران، مهشید امیرشاهی


همان طور که به پهلو روی فرش دراز کشیده بودم و در خلسه آفتاب و گرسنگی پیش از نهار، عکس های خاطرات «بهار سترون» را ورق می زدم، دستش را پشت گردنم حس کردم. همان جایی دراز کشیده بودم که آفتاب بهاری ساعتی به ظهر مانده به آن جا می تابد. ندیدمش. اما، سبکی انگشتانش اگر نگویم خیال انگیز، دست کم آرام بخش بود.

در آن نشئه ی خواب وارگی و آفتاب و تماس، بی آن که تکانی به خود بدهم، کتاب را آن طرف تر سراندم. دمر، نیمی از صورت و شقیقه ام روی بازوی دست راستم رها شده بود و دستم هنوز پرزهای پشمی کم و بیش مانده فرش را حس می کرد.

از پنجره نیمه باز همچنان صدای یک ریز گنجشک به داخل می آمد. سایه برگ های بید مجنون، روی گل های فرش موروثی و کتاب پر پر می زدند. صدا، صدای آن گنجشک، ناله گرسنگی و انتظار پرنده ای نورس نبود، فریاد ترس زده گنجشکی بالغ می نمود.

طرح محمود معراجی

طرح محمود معراجی

بازی مهربانه انگشتان هم چنان پشت سر و گردنم بود. دست که دوتا شد سنگینی و آن گاه کمی فشار را پشت گردنم احساس کردم. دست ها تلاش می کردند دور گردنم جا باز کنند. وقتی حلقه دست ها دور گردنم تنگ تر شد گفتم
چه شوخی نابهنگامی!

فشار حلقه که کمی بیشتر شد خواستم واکنشی نشان دهم. نتوانستم . حتی دهانم باز نشد . فشار دور گردنم زیاد ترمی شد اما جای نگرانی نبود. دست ها کوچک تر و ظریف تر از آن بودند که بتوانند خطرناک باشند. آن همه اصرار به ادامه فشار آن هم روی گلو و گردن، ولی شوخی نامعمول و آزار دهنده ای بود. حالا، بین شوخی و جدی بودن آن چه داشت اتفاق می افتاد مانده بودم.

نه آن که سحر و طلسمی در کار باشد؛ اما همه ی توانم به طرز مرموزی زایل شده بود. و عجیب آن که، دهانم
حتا برای گفتن یک کلمه حاضر به باز شدن نبود. و عجیب تر آن بود که مقاومتی لذت بخش اما ناشناخته، مرا تشویق به حرف نزدن می کرد. هر چه خواستم به آرنج یا به بخش دیگری از دستم شده فشار بیاورم تا با اتکاء به آن بلند شوم، نامکن بود. نیرویی که دستم بتواند واکنشی هر چند اندک به خود بدهد در من نبود. فقط کتفم کمی خود را می جنباند.
همان موقع بود که فهمیدم چیزی مثل زانوی پایش با شدت و فشار روی آن دستم که آزاد بود قرار دارد. و حالا همان دستم خواب رفته و بی حس بود. اما پاهایم چی؟ یادم رفته بود که پاهایم می توانند کاری بکنند.
دست دیگرم که سرم رویش قرار داشت از آرنج به پایین آزاد بود. تمام نیرویم را جمع کردم که تکانش بدهم. بی هدف و تنها به نشانه یک حرکت، حرکتش دادم. هر چند ناامید کننده بود اما هنگام فرود آمدن، به موهای بلندی برخورد و به دستی که نفهمیدم کجای دستش بود. اگر بازویش هم بود، سفت نبود. تماس هر چند برق آسا بود اما دیگر می دانستم که گیسوان بلندی دارد. همین، دیگر توان هیچ واکنشی در من نبود. مهم تر آن که حالا فشار دست ها دور گردنم بیش تر شده بود. و بدترآن که حالا دستهایش هم قوی تر شده بودند، و هم پهن تر و زمخت تر می نمودند.
دیگر شکی نداشتم که هیچ   شوخی ای در میان نیست.

همان طور که دست ها، گلو و گردنم را با قدرت می فشردند، من نیز کم کم می پذیرفتم که قصد فشار دهنده خفه کردن من است. اما چرا فکر می کردم زنم مامور این کار است؟ هیچ دلیل قانع کننده ای به ذهنم نمی رسید. هفده سال زندگی مشترک با تبار اعتقادی نزدیک و پیشینه ای تقریباُ یکسان، پایه های محکمی بود که به این جور تردید ها پاسخ قاطع می داد .

اما واقعیت داشت، من با تقلای اندکی آخرین لحظات زندگی ام را سپری می کردم. دیگر نمی توانستم بفهمم که فشار دور گردنم بیشتر شده یا من توانم کمتر. هر چه بود جسمم داشت حس خود را از دست می داد. آیا داشتم تسلیم
می شدم؟ آیا مصرف چیزی مرا این گونه ازپا در آورده بود؟

این طور نبود چرا که بر خلاف جسمم، ذهنم تند و سریع تر از هر زمانی کار می کرد. به این فکر می کردم که چه کسی می تواند این گونه در خانه ای در بسته، قصد جانم را بکند. تمام تلاش ذهنم این بود که پیش از مرگ بفهمم چه کسی و به طور مبهم و دورتر، به چه دلیلی دارد خفه ام می کند. راهی نبود. تسلیم افتاده بودم و کار داشت از کار می گذشت. ولی من به سرعت به چیزهای زیادی فکر می کردم، و این معنایش آن بود که زنده ام. کوشش ذهنم نتیجه نمی داد. سابقه ای که منجر به قتل خانگی شود بی پاسخ بود. به مرگ خانگی که می رسیدم ذهنم به سمت زنم می رفت. البته شک من تنها به منطق حضور او در خانه مربوط بود. نمی توانستم بپذیرم در خانه ای که سال ها راحت و بی ترس خوابیده ام، مردی غریبه و حالا جنایتکار راه یافته باشد. به غیر از این، آیا زنم خائن بود و از من آیا به جایی خبر می داد؟

کسی جز زنم آیا از نگارش خاطراتم خبر داشت؟ نوشتن همین خاطرات قاتل جانم شده بود؟  این فکرها، در برابر گذشته محکم مان آن چنان کوچک و حقیر بود که جست وجوی یافتن دلیل و مدرک خیانت، کاری شرم آور می نمود. چرا باید این حرف ها به ذهنم رسوخ می یافت؟ تازه، وضعیت او نیز از خیلی جهات مثل من بود . او هم داشت خاطرات  سال های مصیبتش را به پایان می برد.  این قدرتی که دستم را به کف اتاق می فشرد و دست هایش این چنین به گلویم چنگ انداخته بود، نمی توانست قدرت یک زن، آن هم دست های کوچک و ظریف زنم باشد. هر چه فکر می کردم به هیچ نکته معقولی که جواب کشتنم باشد نمی رسیدم . فکرم دیگر از پرسش های تکراری بی پاسخ خسته شده بود. گفتم خسته، اما منظورم خستگی نبود، یک جوری بن بست و بیهودگی بود. نه فقط پرسش ها، بلکه اساس فکرم داشت از منطق نظم خارج می شد.

جسمم مرگ را پذیرفته بود و ذهنم نیز داشت می پذیرفت که مرده ام. آری، مرده بودم اما فکرم کار می کرد. ذهنم هنوز کم و بیش دنبال انگیزه جنایت بود. حالا پرسش فکرم آن بود آیا فکر کردن نشانه حیات است؟ اما نکته پیچیده آن بود که چه چیزی اثبات می کند که من درحال فکر کردن هستم؟ باید زنده بودنم به خودم اثبات می شد اما با چه چیز، تنها با فکر کردن ؟

 دستی که گلو و گردنم را می فشرد، دیگر مثل دست نبود. وزنه ای بود که هم چنان و سنگین تر روی گلو و گردنم سنگینی می کرد. وزنه؟ هر چه بود دیگر دست نبود. چه چیزی می توانست صحت فکر کردنم را تایید کند؟ آیا واقعا من فکر می کردم؟

دیگر فشار هیچ دستی و حتی وزنه ای روی من نبود. آری واقعیت داشت، احساس سنگینی روی گردنم ناشی از فشار دست ها بود که مدتی گردن و گلویم را به شدت فشرده بود. حالا که وزنه ای روی من نبود آیا می توانستم بلند شوم؟ اما چگونه؟ من که زنده نبودم. من فکر می کردم زنده ام.

sedighi-book

لحظه ای، بسیار کوتاه  صدایی که گمان بردم صدای خنده باشد به گوشم رسید. باز هم به نظرم آمد که جنایت با خیانت در هم آمیخته است. خنده ؟ صاحب خنده به چه چیز می خندید؟ مرگم این گونه رضایت بخش بود و کسی را ـ قاتل را ـ در آسودگی خود به خنده واداشته بود؟ آیا رابطه ای در پنهانی ترین شکلش علیه من شکل گرفته بود؟ میراث شوم سال های بند که برای همیشه بی فرزندم کرده بود، آیا عقده ای را در زنم علیه من بارور کرده بود؟

دیگر تکرار نشد یا من نشنیدم. نه خنده، نه حرف و نه گریه ای. اما، جدا خنده ای در کار بود یا من چنین تصور کرده بودم؟ اگر صدایی را شنیده بودم پس معنایش آن بود که زنده ام. باید یک طوری به خودم ثابت می کردم که زنده ام. خواستم تکانی به خود بدهم تا بدانم که زنده ام. اما ترسیدم. ترسم آن بود که حرکتی ناموقع واقعا به مرگم منجر شود. به نظرم می آمد که جسمم متلاشی شده است و اعضای بدنم به طور عاریه ای در کنار هم قرار دارند. حرکت ناشیانه و بی موقع هر بخش از بدنم ممکن بود آن را از کل جسمم جدا کند. هر چیزی می توانست این تلاشی جسمم را به ظهور برساند. دیگر داشتن توان و قدرت به دردم نمی خورد.  اثبات زنده بودن می توانست به تکه پاره شدن تمامی اجزای بدنم منجر شود. حالا تصور تکان دادن یک قسمت از بدنم هم وحشتناک بود. اما جدا شدن یک قطعه از جسمم مرا می ترساند یا این که بدانم واقعن مرده ام؟ فهمم از مرده بودن مبهم بود و اما متلاشی شدن جسمم به شدت ترسناک.
همان لحظه بود که فکر کردم نمرده ام بلکه بدنم از توان و حس، تهی شده است. باورم شده بود که باید بجنبم. باید اگر زنده ام خودم را امتحان کنم. باید ثابت کنم که زنده ام.

گفتم، تنها گوشه ای، تیکه ای از جسمم را تکان دهم کافی است. آن موقع خواهم فهمید که زنده ام.
حالا دیگر جسمم نبود که مرا می ترساند. این همه فکر بی وقفه و مکث، و این همه متناقض وحشتناک بود. گفتم کم خطرترین نقطه کجاست، کم مصرف ترین؟ گفتم انگشت بزرگ پایم را به عادت رفع خوابزدگی و بی حسی پا در رختخواب بچگی، خیلی سریع مثل نک زدن ماهی های کوچک به طعمه قلاب، تکان دهم همه چیز برایم اثبات خواهد شد. آن وقت گفتم همه این فکر ها چقدر محافظه کارانه است! می خواهم ثابت کنم که زنده ام اما حاضر نیستم، سر یا پایم را تکان دهم. چقدر احمقانه است چنین بی عملی ای. بعد قانعم کرد زندگی، که برایم فرصت دیگری تعیین نکرده، پس تکان دادن دست یا سر چقدر می تواند خطرناک باشد. همه چیز ممکن است با یک حرکت حساب نشده، نابود شود. احمقانه آن است که نسنجیده کاری کنم که غیر قابل جبران باشد. اگر جسمم با حرکت سر یا عضوی دیگر، می پاشید آیا این خود مثله کردنم به دست خودم نبود؟ پس اگر اتفاقی نیفتاده باشد، حالا با یک حرکت نالازم می توانست اتفاق بیفتد. در همین فکر بودم که بلاخره تصمیم گرفتم انگشت پایم را بسیار تند و مخفیانه (مخفی از چه کسی!؟) تکان دهم. اگر تایید زنده بودنم بود بی درنگ بلند شوم و ببینم دور و برم چه می گذرد. می گفتم، دیگر نباید به فکر فرصت دهم تا راهی یا حرفی را پیش بکشد.  اما غیر ممکن بود. فکر راه خودش را می رفت و از هیچ اراده ای فرمان نمی گرفت. این بود که فکری دیگر اما وحشتناک تر، خودش را به ذهنم  تحمیل کرد: زنده بودن را چه کسی تایید خواهد کرد و عرصه زندگی و زنده بودن چیست؟ اثبات این قضیه داشت مشکل تر از تکان دادن عضوی کوچک از جسمم برای زنده بودنم می شد. ولی تکان خورد! درست بود. عضوی هر چند کوچک از تنم توانسته بود تکان بخورد. انگشت بزرگ پای راستم را تکان داده بودم. فکر نتوانسته بود متوقفش کند. حالا زنده بودنم اثبات شده بود؟

این که خودم بودم که می گفتم زنده ام. مگر می شود تایید کننده مرگ یا زنده بودنم خودم باشم.
حالا که انگشت و پنجه پا که هیچ، تمام پای راستم تکان می خورد پس باید بر می خاستم.

هال، تیره گی زمانی را داشت که از روشنای آفتاب به سایه بروی. منگ و کوفته سر پا ایستاده بودم. چشمم کم و بیش جاهایی را می دید. هیچ چیز، جز صدای سش و سش تنهایی نمی آمد. این صدا مثل همیشه در گوشم ترس آور بود. صدای هق هقی مبهم، آن چنان که دستی جلو دهان گریه گر را گرفته باشد به گوشم می آمد. گریه و هق هقی گویا از عمق دلی پر درد و حنجره ای زخمی بر می خاست.

صدای زنم بود اما خودش را کنترل می کرد. جای همیشگی اش، روی کاناپه در خود فرو نرفته بود. جلو رختکن ورودی مقابل آینه قدی ایستاده بود. موهایش پریشان بود. بی آن که صدای هق هقش کمتر یا بیشتر شود در آینه
می گریست. در سایه روشن راه رو، کنارش ایستاده بودم. بی تفاوت پشت به من ایستاده بود. شانه هایش می لرزید. بلوز پارچه ای خانه اش از شانه تا وسط کمرش جر خورده بود. کتفش به اندازه یک کف دست خراشیده و خون مرده بود. وقتی به آینه نگاه کردم پا پس کشیدم. کسی غیر از زنم در آینه به من نگاه می کرد. سفیدی چشمهای درشتش، آشنا می زد. اما زیر چشم ها تا گونه های هر دو طرفش، از شدت کفتگی و کبود ی، به سیاهی می رفت. چشم های از حدقه جسته اش حکایت از کشمکشی طولانی در برابر مرگ داشت.

صورتی پف کرده که هیچ شباهتی به زنم نداشت. همه این ها اما چهره در هم شکسته زنم بود. او بی توجه به من همچنان به آینه هق هق می زد. بد تر از صورتش، گلو و گردنش بود. انگار طنابی یا زنجیری، ساعت ها دور گردنش را به قصد کشت، فشرده و یا روی زمین کشانده است. ب

ی تفاوت به حضورم ، بی آن که در آینه هم به من نگاه کند، با صدایی که زخمی بود، به آینه گفت : « پس این همه سال تو مامور من بودی “! سیاهی دور چشم و زخم و خراش گلو و گردنم درست مثل زخم های زنم بود . چشمان بی رمقش به دنبال واکنش سکوتم، در آینه لغزید و چشمش که به من افتاد در آغوشم فرو رفت. هر دو بی آن که صدای هق هقمان بلند تر شود، تنگ هم می گریستیم.

  هفتم دی ماه ۱۳۸۶ ـ برگن ـ نروژ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داستان فوق بار اول در مجموعه” حالا که می دانم، نمی توانم” چاپ انتشارات ارزان ـ سوئد ـ درسال ۱۳۸۸ منتشر شده است.

 

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

علی صدیقی

*علی صدیقی، نویسنده و روزنامه نگار، ساکن نروژ. سردبیر سابق ویژه های ادبی نقش قلم(1367تا 1372)، هنر و اندیشه گیله وا ( 1373 و 1378) ، و روزنامه خزر در شهر رشت ( 1375 تا 1378).

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This