Select Page

به یاد جانباختگان۶۷ / انوشیروان لطفی ، عباس حجری

به یاد جانباختگان۶۷ / انوشیروان لطفی ، عباس حجری

سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) –  کنشگران چپ-  سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران ـ طرفداران وحدت چپ- امریکای شمالی- حزب تودهٔ ایران-کانادا

 

آقای انوشیروان لطفی، متولد سال ١٣٢٨ دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران بود، در سال ١٣۶٠ ازدواج کرد و دخترش که خاطره نام دارد، درزندان اوین متولد شد. وی که از کادرهای سازمان چریک های فدائی خلق (اکثریت) بود، در رژیم سابق به حبس ابد محکوم شده بود و قبل از انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد.

در سال ۱۳۴۹ “سازمان چریکهای فدائی خلق ایران”، متأثر از انقلاب کوبا و جنبش چریکی آمریکای لاتین، با ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم و با اعتقاد به مبارزه مسلحانه شهری، از ادغام دو گروه چریکی مخالف رژیم شاه به وجود آمد. این سازمان بلافاصله پس ازپیروزی انقلاب اسلامی به نفی مشی چریکی پرداخت و بر سر حمایت یا عدم حمایت از جمهوری اسلامی و شوروی، منشعب شد. سازمان فدائیان خلق (اکثریت) جمهوری اسلامی را انقلابی و ضد امپریالیست دانسته و تا اوایل سال ۱۳۶۲ از آن حمایت می‌کرد، از این تاریخ به بعداعضای این حزب صرفاً به دلیل اعتقادات سیاسیشان هدف حملات و سرکوب جمهوری اسلامی قرار گرفتند.

دستگیری و بازداشت

آقای لطفی در مرداد ١٣۶٢ زمانی که از شمال عازم تهران بود، در راه دستگیر شد. محل بازداشت او ابتدا کمیته انقلاب و سپس زندان اوین بود. او در مدت پنج سال بازداشت، سه یا چهار بار با مادرش ملاقات داشت، دو بار با همسرش در زندان و یک ملاقات حضوری با پدر و مادر همسرش. در مورد اینکه وی از حق داشتن وکیل برخوردار بوده یا نه، اطلاعی در دست نیست.

دادگاه

اطلاعی درباره جلسه یا جلسات دادگاه در دست نیست. بر اساس روزنامه اطلاعات، آقای لطفی در دادگاه انقلاب اسلامی تهران محاکمه شده بود.

اتهامات

روابط عمومی دادستان انقلاب اسلامی اتهامات آقای لطفی را به شرح زیر در اختیار خبرگزاری جمهوری اسلامی گذاشت که در روزنامه اطلاعات چاپ گردید:

“١ـ عضویت در کمیته مرکزی گروهک ملحد و محارب به اصطلاح چریکهای فدائی خلق شاخه اکثریت

“٢ـ مسئولیت سازماندهی و رهبری تشکیلات و عضو هیئت اجرائی دبیران

“٣ـ مسئولیت جذب نیرو و بالاخص نیروهای مسلح و معرفی به حزب منحله توده

“۴ـ مسئولیت تشکیلات نفوذی در ادارات دولتی و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در راستای براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران

“۵ـ رهبری کلیه حرکتهای ضد انقلابی در جریانات انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها

“۶ـ عضو کمیسیون جمع آوری و نظارت بر سلاحهای گروهک مزبور

“٧ـ مسئولیت تحویل سلاحهای به غارت برده از بیت المال به یکی از احزاب عراقی

“٨ـ شرکت فعالانه در کلیه تصمیم گیریهای این گروهک جنایتکار در جهت حرکتهای مسلحانه گنبد و جریانات خونین کردستان”

در شرایطی که حداقل تضمین های دادرسی رعایت نمی شود و متهمین از یک محاکمه منصفانه محرومند، صحت جرایمی که به آنها نسبت داده می شود مسلم و قطعی نیست.

مدارک و شواهد

از مدارک ارائه شده علیه متهم اطلاعی در دست نیست.

دفاعیات

از دفاعیات متهم اطلاعی در دست نیست.

حکم

دادگاه انقلاب اسلامی تهران آقای انوشیروان لطفی را به مرگ محکوم کرد. وی بعد از ظهر روز ۶ خرداد ١٣۶٧ در زندان اوین اعدام شد. بنا به گفته نزدیکانش، جسد او را به خانواده اش تحویل ندادند و مادرش با کنار زدن خاکها در گورستان خاوران از طریق پیراهنی که به تن داشته او را شناسایی کرده است.

رفیق شهید عباس حجرى

پولاد مردى که اسطوره شد

شهادت شهریور ١٣۶٧ -فاجعه ملى

درمـیـان نـام هـاى شهـداى حـزب درجـریـان فـاجـعه کـشـتـار جــمـعـى زنـدانــیـان ســیـاسـى, نــام رفــیـق عــبـــاس حـجـــرى بجـستـانـى, دبـیـر و عضـو هـیئـت سیـاسـى وقـت کمیـته مـرکـزى حــزب تــوده ایــران, یـکــى از قــدیمــى تــریـن و نــام آورتــریـن زنـدانـیـان سـیـاسـى شکـنـجه گاه هـا و دخـمه هــاى دوزخـى دو رژیم شـاه و خـمـیـنـى نـیـز بـه چشـم مــى خـورد. شهـادت رفـیـق حجـرى, صفـوف جـنبـش کـارگرى و کمـونیـسـتـى مـیهـن مـان را از وجــود یـکــى از سلحشــورتــریـن ســرداران صـحنـه رزم و انـقـلاب, یـکــى از مـحـبــوب تــریـن و در عـین حــال برجسته ترین سازمانگران, یکى از پرشورترین میهن دوستان و انترناسیونالیست ها خالى کرد. رفـیـق حـجــرى, بــزرگ مــردى بــود بــاخـصــائـل بــرجــسـته انقـلابــى و صـفــات عــالـى اخـلاقـى و انـســانــى کـه بى شک راه پرافتخار و خاطره الهـام انگیزش به شب چراغ پویندگان راه پیکار به خاطر آزادى, استقلال و عدالت اجتماعى و صلح و سوسیالیسم تبدیل خواهد شد.

نوشته زیر خاطره ای است از رفیقی که با رفیق حجری در بهداری زندان اوین هم اطاق بوده است:

 شیرتوده اى مى غرد

سـال ۶٢ بـود. تـازه دسـتگیر شده بـودم و بـا پاى مجـروح از ضـربـات کـابـل در بهـدارى اوین بـسـتـرى. روى تخـت سـمـت راسـت مـن رفـیق شـهـید حـسـین قـاضـى, از رفـقـاى «راه کـارگر» و فـاتح زنـدان هـاى شاه و خمـینـى بـا تنـى مجـروح بـستـرى بـود. تخت سمت چپ روز گذشته خـالـى شده بـود. دم دمـاى سـحر, در اتـاق بــا صــدایى خــشـک بــازشد و چهــار پاســدار, مـبــارز شکـنـجـه شده اى را کـه بـه سـخـتــى مـجــروح شده بــود بــا بـرانکـارد به داخل اتـاق آوردنـد و بـر تـخـت سـمـت چپ قـرار دادنـد. از پى آنـان مـردى کوتاه قـامـت ودرشت هــیکـل کـه صــورتــش را بــا نـقــاب هـمچون کــوکـلــس کـلان هــا پوشانده بــود وارد شد و بــا صــدایى خــشـن وعصـبـى که ته لهـجه اصفهـانـى آن کـاملا مـشهـود بـود, خـطـاب به پاسـداران و مـسـئـولـین بهـدارى زنـدان گفت کـه فـرد مجـروح بـاید تحـت مـراقـبـت ویژه درمـانى قـرار داده شود و حـتـمـا تـا جـائـى که ممکـن اسـت به سـرعـت بهبود یابد. مــسـئــولــین بـهــدارى نــیز دسـتــور او را اجــرا کــردنــد, و هــرآنچه ضــرور بــود بــا ســرعـت و دقـت بـه عـمـل آوردند.

یک روز گذشته بود و زندانى هنوز به هوش نیامده بـود. زندانى مجروح, مردى سپید مو و لاغر اندام بود. به رفیق قاضى گفتم:

– باید از رهبران حزب باشد.

حـسـین بـه سخـتـى بـر روى تخـت خـود نـیم خـیز شد تـا چهـره پیرمـرد را بـبـینـد. نـاگهـان بـا تـبـسمـى بـر لـب گفت:

– مى شناسمش, آره از رهبران حزبه. او قهرمان زندان هاى شاه, عباس حجریه.

نـام حجـرى را شنـیده بـودم و مـى دانـسـتـم از افـسـران تـوده اى اسـت کـه ٢۵ سـال در زنـدان هـاى شاه به ســـر بـــرده, ولــى چهـــره او را نـــدیده و نمـــى شـناخـتـم. بـه ویژه حـــالا کـه بـــر اثـــر فــشـــار شکــنـجـه تـکـیده و استخوانى شده بود, اگر او را چند بار هم دیده بودم حتما نمى شناختم. حـسـین تـوده اى نـبـود ولـى بـا چنـان احتـرام خـاصـى نـام حجـرى را مـى بـرد که بـاعث تعجـب من شده بـود.

درباره حجرى از او پرسیدم. حسین قاضى خاطرات زندان شیراز و … را برایم تعریف کرد. دیگر شب شده بــود و رفــیق حجــرى هـنــوز بــى هـوش. پاى او بــانــد پیچى بــود و نـشــان مــى داد کـه چه وحـشـیانـه کـابل بـه کـار رفـته اسـت. کـبـودى هـایى هـم در سـر و صـورتـش دیده مـى شد. نـزدیکـى هـاى سحر رفــیق حجــرى آرام آرام بـه هــوش آمــد. در ســاعـت هــاى اول حــالـت نــیمـه بــى هــوشى نـیمـه بـیدارى داشـت. ولــى پس از آن کــامـلا به حــال عــادى بــازگشـت. نـخــسـت آهــسـتـه و بــریده بــریده شروع بـه صـحبـت کـرد. با خــویشـتن دارى سـتــایش بــرانگیزى سـعــى در مـهــار درد پاى خــود داشت. نگاهــش حـتــى در آن لحــظــات ابـهـتـى خـاص داشت, از چشـمـانـش جـرقه مـى بـارید. سلام کـرد و رفـیق قـاضـى بـا دسـت بـوسـه اى را هـمـراه سلام برایش فرستاد.

دوسـه روزى سپرى شد. دیگر مـن شیفـتـه این رزمـنــده سپید مــوى شده بــودم و حــالا مــى فـهـمــیدم چرا رفیق حسین با چنان احترامى از او نام مى برد.

روز پنجم بـود که حجرى در اتـاق ما به سـر مى بـرد. روز از نیمه گذشته بود و نیم روز گرم رفـته رفته جاى خـود را به بعد از ظهـر خنک دامنه هـاى کوهستـانى «اوین» مـى داد. یکباره در اتـاق به تندى بـاز شدو چنــد پاســدار بـه ســرعـت پا بــدرون گذاردنــد و بـه دنـبــال آنـهــا لاجــوردى بــا آن چهــره کــریه و تــیرگون کـه گویى نـشـان از قـلـب سـیاهـش داشت و بـا آن عـینـک که بـه او قـیافـه جغـدى شوم را مـى داد وارد شد. طـبق عادتش با متلک پرانى آغاز به سخن کرد:

-خوش مى گذرد. بد که نیست. برادران ما بهتر از بیرون پرستارى مى کنند.

آنگاه رو به رفیق حجرى کرد و گفت:

–  به به! آقاى حجرى! سال هاست ندیده بودمتان…

و رفــیق حـجــرى بــا نگاهــى نــافــذ کـه در آن آتــش زبــانـه مــى کــشــید بـه لاجــوردى خــیره شده بــود و بــا وقارى شکوهمند و بیانى محکم خطاب به او گفت:

-شمـا خـود زنـدانـى بـوده اى و مـى دانـى کـابل و شکـنـجه چیسـت و حـالا بـذله گویى مـى کـنـید!! جـرم شما به مراتب سنگین تر از سایر همدستانتان است.

سکـوتـى سـنگین فـضـاى اتـاق را پر کـرد. لاجـوردى و پاسـداران در جـاى خـود مـیخـکـوب شده بـودنـد و تازیانه کلمات شیر توده اى گویى بر استخوانشان فرود مى آمد. رفیق حجرى ادامه داد:

-آقـاى لاجـوردى کـسـانـى که از تـاریخ درس نمـى گیرنـد, سـرنـوشتـى چون شاه خـواهـنـد داشت. به شمـا اطـمـینـان مـى دهـم بـا این نمـایشـات و فـشـارهـا و شلاق هـا حـزب تـوده ایران نـابـود نمـى شود. اگر شمـا از شـاه هم نیرومند تر بشوید, باز هم از مردم ناتوان ترید.

چهـره سـیاه لاجـوردى از عـصـبـانـیت سـیاه تـر شده بـود. کـلـمـات آتـشـین رفـیق حجـرى تحقـیر او و رژیمـش بـود. سـر را به زیر انـداخـت و از اتـاق خـارج شد. و رفـیق قـاضـى مـى خنـدید و مـشـت خـود را بـلنـد کـرده بـود و من سیل اشک, اشک غرور, اشک شوق و اشک افتخار و… از چشمانم سرازیر بود.

آزادی زندانیان سیاسی را به خواستی همگانی تبدیل کنیم!

(Visited 1 times, 2 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This