طنزنوشته های ریزودرشت/۶۰/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۶۰/میرزاتقی خان

کتک زد وکارت صد آفرین گرفت!

مامور پلیسی که به دلیل برخورد خشن با یک دختر بر سر پوشش او خبرساز شده بود، مورد تشویق قرار گرفت و لوح تقدیر دریافت کرد!

*

پیرزن ها که هیچی، باید می ماندند توی خانه و آبگوشت بار می گذاشتند. پیرمرد ها هم کارشان ساده نبود …زمان قدیم را می گویم…

با اون کمردرد و خس خس سینه، باید جوراب پشمی می پوشیدند عصا زنان می رفتند توی قهوه خانه محل، با چایی قند پهلو دونه ای یکقران خودشان را دلگرم می کردند تا ظهر بشه، ظهرهم یه دونه نون سنگک می خریدند به عبارت یک تومن و برمی گشتند منزل…

الان چه امکاناتی برای پیرمرد پیرزن ها فراهم شده:

پیرزنه میره توی اینستاگرام، عکس های جوانی شو نشون مردم میده و از تعریف هایی که ازش می کنند، نشئه میشه، پیرمرده هم که یا توی فیسبوکه یا تلگرام ،… ظهرهم که شد اگه داشته باشن که سفارش می کنند براشون پیتزا یا چلوکباب بیارن، نداشته باشن هم که ته مونده غذای دیروزشون را می خورند و از نظر روحی، خودشون را با عکس غذاهایی که دیگران می گذارن توی فیسبوک ارضاء می کنند!

*

یه آدم های سیاسی هم داریم که عضو حزب بادن. آدم می مونه معطل که اگر باد نیاد این طفلکی ها چیکارمی کنن؟!

*

تلگرام در ایران تعطیل شد. قرار شد مردم مثل صد سال قبل از تلگراف استفاده کنند!

*

یه دختر برای اینکه از۱۸ سالگی به ۲۰ سالگی برسه ، ۳۰ سال مردم را معطل می کنه !؟

*

یه وقتی چه زندگی هایی داشتیم ها …

الان بیشتر ایرانی ها، به محض از خواب برخاستن و صبحانه خوردن، می روند توی اینترنت که ببینند در دنیا چه خبراست؟ دیشب جایی حمله انتحاری شده یا نه؟ از برجام و تحریم های آمریکا چه خبر؟ دلار چقدرگرون شده ؟ و و و…

به شهادت شعرا، یک وقتی هم مهم ترین خبر مملک مان این بود که:

دیشب صدای تیشه، از بیستون نیامد

گویا به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد…!

*

محققان دانشگاه کمبریج فرموده اند خواب بیش از ۸ ساعت خطر سکته مغزی را افزایش می دهد.

که البته چرت و پرته، ما ملت یک عمر است که درخوابیم و خدا را شکر هیچ طوریمان هم نشده !

*

خدا پدر مخترعین گوگل و یوتیوب را بیامرزد. حداقل مشکل ناهارچی بخوریم ما را حل کرده اند .

صبح به صبح بعد از مقداری فکر و خیال که ناهار چی بخوریم، یک سری می زنیم به این سایت ها، انواع غذاهای رنگ و وارنگ با دستور پختش را می بینیم و یاد می گیریم .

البته چون توی خونه مون به جای سس قارچ استرالیائی و استیک آرژانتینی و ژامبون فرانسوی و مارچوبه ایتالیایی فقط برنج هست و تخم مرغ و روغن نباتی، هول هولکی یک کته ای بار می گذاریم چهار تا تخم مرغ هم نیمرو می کنیم و میذاریم روش و نوش جان می کنیم!

*

خسیس تر از شاعر جماعت توی دنیا پیدا نمیشه…!

همه شون به معشوقه شون میگن تنها بیا …، بابا طرف خواهر و مادر و پدر و برادر هم داره ها… یه دفعه هم توی شعراتون یک وزن و قافیه ای در نظر بگیرید که فامیل طرف هم توش جا بگیره . مثلا بگین:

همراه بیاور همه کار وکس ات را …مگه یه آبدوغ خیار چقدر خرجش میشه ….؟!

*

اگر ما مردها عقلمون می رسید، به جای مد کردن ته ریش، سه تیغه کردن صورت را مد می کردیم تا اونهایی که کلاه سرمون گذاشتن، بیکارمون کردن و پولهامون را خوردن، اقلا نتونن به ریشمون بخندن!

*

تنها کسانی که خوبی ما را میخوان ….!

پلیس بدش نمیاد ما مرتکب جرم بشیم چون باعث میشه شغلش را حفظ کنه

دکتر بدش نمیاد ما مریض بشیم تا کار و درآمدی داشته باشد

دندان پزشکان از اینکه ما دندان های فاسد وکرم خورده ای داشته باشیم خوشحال هم میشن!

مکانیک ها بدشون نمیاد ماشین های ما دائم دچارنقص فنی بشن تا یک لقمه نان حلال دربیاورند.

نانواها از خدا میخوان که ما دائم گرسنه باشیم. تنها کسانی که آرزوی یک زندگی مرفه، یک کیف پر پول، یک مسافرت طولانی دوردنیا و یک خانه پر از اثاثیه گران قیمت برای ما دارند دزدها هستند!

*

حالا که با پیدا شدن مومیائی منتسب به رضاشاه، اینترنت پر شده است از خدماتی که به ایران و ایرانی کرده است، بگذارید داستانی منتسب به او را هم برایتان تکرارکنم .

نمی دانم به چه مناسبت رفته بود به شهرری که ولوله ای در شهر می افتد و همه شروع می کنند به دویدن به طرف حرم حضرت عبدالعظیم.

می گویند که کوری مادرزاد، شفا یافته است. رضا شاه دستور می دهد آن نابینای بینا شده را به حضورش بیاورند، از او می پرسد تو کور مادرزاد بوده ای؟ مرد جواب می دهد بله قربان.

می پرسد یعنی یک ذره هم نمی دیدی؟ می گوید خیر قربان. می پرسد و اکنون شفا پیدا کرده ای؟ می گوید بله قربان. می پرسد این شالی که من به کمرم بسته ام چه رنگی است؟ می گوید قهوه ای قربان.

رضاشاه به سربازها دستور می دهد این حقه باز را ببرید و شلاق بزنید. می گویند قربان اینکه درست تشخیص داد، رنگ شال شما قهوه ایست …می گوید به همین دلیل باید شلاقش زد. کسی که یک ساعت نیست بینا شده ازکجا رنگ ها را تشخیص می دهد؟!

*

یک وقتی از هر ایرانی که می پرسیدی چطوری؟ به عنوان تعارف هم که بود، می گفت خوبم .

الان همه در پاسخ همان سئوال میگن به اندازه مجاز خوبم.

احترام به قانون همه گیرشده!

*

کشاورزی در حومه تهران، بیش از سابق رونق گرفته. البته تنها گیاهی که سبز میشه، برجه!

*

از دوستی در ایران پرسیدم به نظر تو اصلاح طلبان بهترند یا اصول گرایان؟

جواب داد: یکی می مرد ز درد بینوائی، یکی می گفت خانم زردک می خواهی؟!

*

توی اروپا، همین که بارون نیاد مردم میگن آفتابه، حتی اگر سیاه ترین ابرها آسمان را پرکرده باشند. توی ایران هم اگر یک هفته قیمتی بالا نره مردم میگن چه ارزون شده!

*

ماه رمضون نزدیکه، یک کمی تمرین کنید که یکوقت بند را آب ندین:

خانمه شوهرش را تکان داد و گفت بلند شو حسن، سحره. آقاهه گیج خواب جواب داد ولش کن بی معرفتو، دیگه نمیخوام به تلفن هاش جواب بدم!

*

درست بودن ضرب المثل “دنیا دار مکافاته ….” پس از بارها امتحان ، ثابت شد:

عده ای ثروت مملکت را چاپیدند و در رفتند، مردم ایران هم دارن مکافاتش را پس میدن

*

کتابخانه ای در اسپانیا دختر زیبایی را استخدام کرد تا در جستجوی کتاب، به مردم کمک کند.

از آن روز به بعد، دیگر هیچ مردی نتوانست بدون کمک، کتاب دلخواهش را پیدا کند!؟

*

دولت ها، یکجور اهداف کوتاه مدت دارند و یک مشت هدف های درازمدت

برای اهداف کوتاه مدت که بودجه ندارند، اهداف بلند مدت را هم میگن حالا اگر سرکار موندیم یه کاریش می کنیم.

*

خیلی از معلم ها یک دست کت و شلوار بیشتر ندارند عوضش این امکان را دارند که هر سال به جای کت و شلوار، مدرسه شان را عوض کنند!

*

اختیارمون دست خودمون نیست!

در اینکه اختیار زندگی همه ما آدم ها دست بزرگترها ست، حرفی نیست. بزرگترهایی که انگشت شان شبانه روز روی دکمه بمب های معمولی و اتمی و شیمیایی است، اما جالب آنجاست که اجازه استفاده از بدن مان هم دست خودمان نیست.

از موها شروع می کنم:

یکی میگه موهاتو بپوشون، یکی میگه نپوشون. یکی از شعرا میگه: زلف برباد مده تا ندهی بر بادم ….اون یکی میگه: خنده زن، دیوانه شو، موی سیه آشفته کن …و آدم می مونه سرگردان که با این چهارتا شوید باقی مانده چیکارکنه؟ آشفته اش بکنه یا نکنه ؟!

در مورد ابروها که هر شاعری یه دستوری بهمون میده، زن و مرد هم فرقی نمی کنه، صافش بکنی، یک چیزی میگن، هلالی اش بکنی، یه چیزدیگه … :

“ابرو به من کج نکن، کج کلاخان یارمه …” و بدیهی است که کی جرات می کنه با کج کلاخان دربیفته ؟!

مودبانه ترین اعتراض به خم ابروی آدم را هم حافظ کرده : در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد. یکی هم بهش نگفته آخه مرد حسابی، تو داشتی مثلا نماز می خوندی، موقع نماز، وقت این جور فکر و خیال هاست؟!

به چشم ها که می رسیم سعدی دستور چشم چرانی بهمان داده و چون پیش کسوته، روی حرفش نمیشه حرف زد و باید عمل کرد!: دیده را فایده آنست که دلبر بیند ، ور نبیند چه بود فایده بینایی را …؟

خوب که فکرها تو می کنی، می بینی بد هم نگفته! پامیشی میری توی خیابون، یه دونه دلبر می بینی مثل ماه، کوچکترین نظر لطفی که بهش بکنی غیر ازگشت ارشاد، برادر دختره می گیردت زیر مشت و لگد!

در مورد بینی یا همان دماغ کسی دستوری آنچنانی نداده اما یکی از شعرا خیال می کرده دماغ آدم باید آنقدر بلند باشه که برسه تا وسط باغچه، و چون دماغش آنقدرها دراز نبوده، گفته:

دلم گرفته به حدی که میل باغ ندارم / به قدرآنکه گلی بوکنم دماغ ندارم … می دانم که دماغ در اینجا معنی دیگری می دهد، ولی فکر می کنم شاعر منظورش همان بوده که اول گفتم! دلش یک دماغ می خواسته یک متر، یک مترونیم که بدون دولا شدن، برسه به وسط باغچه وگل ها را بو کنه ؟!

در مورد دهان و لب که دستورهای همه شعرا مون حکایت از خواستهای غیرشرعی و غیراخلاقی شون داره. یکی شون گفته لبت را غنچه کن، یکی دیگه گفته همینجوریش را هم قبول دارم، رد کن بیاد! سعدی هم که دیگه هیچی فرموده :

لب از لبی چو چشم خروس ابلهی بود/ برداشتن به گفته بیهوده خروس ….بخوام بیشتر توضیح بدهم که منظورش چی بوده، صور قبیحه می شود!

درباره زبان، اونهایی که اونور آب نشسته اند، هی در مورد آزادی بیان شعار می دهند و توصیه می کنند که از زبانتان استفاده کنید و یک حرفی بزنید و شعاری بدهید ولی از اونطرف شعرامون با توجه به تجربیاتی که داشته اند، فرموده اند ” زبان سرخ سرسبز می دهد برباد ” و یادآوری کرده اند که زبان در دهان پاسبان سر است!

به شکم که می رسیم یکی شون میگه: تنور شکم دم به دم تافتن / مصیبت بود روز نایافتن …چیزی هم نریزی توی این تنورلعنتی، شروع میکند به قاروقورکردن و خاموش شدن…

در مورد پا و قدم شعر زیاد نداریم، اما تعارف تا دلتون بخواد: قدم رنجه بفرمائید و تشریف بیارید….قدم تون روی چشم ….زیاد شنیده ایم اما واقعیت در مورد پا و قدم را کسانی گفته اند که پول های مردم را بالا کشیده اند. همانهایی که به مالباخته ها میگن اگه یه دفعه دیگه پاتو بذاری دم این بانک، قلم پاتو خرد می کنم…. !

*

قدیم ها دنبال یک لقمه نان می دویدیم، حالا دنبال نان و فیلترشکن!

(Visited 1 times, 25 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده سه کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا)،"شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) و "شیرین تر از تلخ" (2017 - آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This