Select Page

صبح نهان ـ۴۸/ مهستی شاهرخی

شماره ۱۲۱۳ ـ پنجشنبه ۲۲ ژانویه ۲۰۰۹

دستش را بر شانه گذاشت و به نقش خود در آئینه ی حمام خیره ماند. حس آلوده شدن به چیزی ناپاک، حس آزرده شدن شانه هایش در یک تماس، حس مورد اهانت قرار دادن بازوانش توسط کسی در جایی، حس مورد استفاده قرار گرفتن تنش همچون تکه گوشتی تازه، میل به تطهیر را در او بیدار کرد. بی اختیار پیراهنش را از تن به درآورد و زیر دوش رفت. باید خود را می شست، باید خود را از این نیروی پلید می رهانید، باید دستانش و بازوانش و حتما شانه هایش را می شست. باید صدها و صدها بار خود را می شست تا بوی چندش آور خاطره ی آن روز را از میان یادهایش پاک کند. راستی چرا فریاد نکشیده بود؟ چرا مثل اینکه خواب دیده باشد لال مانده بود؟ چرا قلبش به شماره افتاده بود؟ چرا تنش به لرزه افتاده بود؟ چرا لبان داریوش آنقدر گرسنه بود؟ چرا او را چنان تنگ در خود فشرده بود؟ چرا دیگر نمی توانست نفس بکشد؟ چرا دیگر به او هوا نمی رسید تا رشد کند و شکوفا شود و میوه دهد؟ چرا؟ و چرا؟ زیر شیر آب بی حرکت مانده بود و پیکر خود را به دست آب جاری سپرده بود. دست خود را به یاد می آورد که ناگهان داریوش را پس زده بود و هیچ به یاد نداشت که چگونه خود را به کنار پنجره رسانیده بود. هوا! میل به تنفس هوای تازه! میل رهایی از بوی عرق تن و بوی پا! میل به فراموش کردن بوی ته سیگار و ظرفهای آلوده و نشسته، او را به کنار پنجره رسانیده بود و پرده را پس زده بود.

ـ “اینجا وای نسا! الان همه ی همسایه ها می بیننت!” صدای دستپاچه ی داریوش بود که می آمد و پرده از نو فرو می افتاد ولی پیش از آنکه پرده فرو افتد گربه ی سیاه روی دیوار را دیده بود که بر بالای پیکر خونین کبوتری بر سنگفرش حیاط نشسته است و با آن بازی می کند. بازی با جنازه؟ چه موقع گربه کبوتر را به چنگ آورده بود؟ چرا او هیچ صدایی نشنیده بود؟ آیا در هنگامی که او آلبوم نقاشی را ورق می زده است گربه ای آرام آرام کبوتری را خفه کرده است؟ و این درختها چطور؟ چرا همه ی برگهای درختان روبرو به چشم تبدیل شده است؟ و چرا این همه چشم است که او را می پاید؟ آن برگها چه می گفتند؟ دستی بازویش را از کنار پنجره با فشار به داخل کشید. برای لحظه ای نگاه چشمان عسلی به چشمانی پف کرده و خواب آلود و نیمه سرخ افتاد و دستی لیز و داغ بازوانی را فشرد و بوی عرق تن در هوا پخش شد. آیا باز هم می توانست بماند و هیچ نگوید؟ آیا باز هم ماند و هیچ نگفت؟ آیا باید چیزی را به کسی می گفت؟ آیا چیزی هم برای گفتن وجود داشت؟ چه چیزی نیرومندتر از او بود که داریوش را پس زد؟ آیا میل به رهایی نبود؟

ـ “میترا چه ات شده؟” چیزی راه را بر او سد کرده بود. “ببین نه! نرو! این کار رو نکن!” دستان پشمالوی داریوش بازوانش را محکم گرفته بود و مصرانه چیزی را می خواست. “بگو چه ات شده؟” راستی چه اش شده بود؟ و چه اش نشده بود؟ آیا پاسخی هم وجود داشت؟ “میترا نرو! اون وقت من ناراحت می شم ها!” چیزی در صدا و در هوا بود که او را به حالت تهوع انداخته بود. باید چیزی که او را تا بدین حد آشفته بود بالا می آورد. از لیزی پوست قورباغه مانندش نبود؟ و یا از رطوبت دستانش بود؟ و یا از آن بوی عرق تن! و یا هوای مانده؟ از دیدن جای چنگ های گربه بر روی گردن کبوتر نبود؟ ناگهان نیرویی در خود یافت و داریوش را کنار زد و از اتاق خارج شد و به داخل راهرو دوید و پیش از آنکه به خود بیاید همان نیرو در آپارتمان را باز کرده بود و او خود را در کوچه یافت.

چیزی در بیرون صدایش می کرد، حسی از درون با او حرف می زد. صدا می گفت: “اینجا نمی مونی ها!” دوباره می گفت: “میترا خر نشی ها!” صدا می گفت: زود برو به خونه!” از نو می گفت: “صد دفه بهت گفتم بی گدار به آب نزن!” صدا با او بی وقفه حرف می زد و او از پله ها سرازیر شده بود و سراشیبی کوچه را نفس زنان بالا می دوید.

سرمای آب او را به خود آورد. چند وقت بود که بی حرکت زیر دوش ایستاده بود؟ شیر آب را بست و از زیر دوش بیرون آمد. حوله ی حمام امیر را به تن کرد. حوله ی حمام برایش بزرگ بود و تنش در بزرگی حوله ی آبی رنگ گم شده بود. پس این حوله ای بود که هر روز بعد از حمام می پوشید؟ به سوی آئینه رفت تا تصویر خود را پوشیده در حوله ی امیر ببیند. بخارِ آب گرم سراسر آئینه را فرا گرفته بود و تارش کرده بود.


ـ “میترا صبر کن!” صدای داریوش را از پنجره ی راهرو می شنید.

ـ “میترا خل شده ای؟” صدای داریوش را در پشت سرش هنوز به خاطر داشت.

ـ “میترا وای سا!” صدای داریوش دیگر نتوانسته بود او را متوقف کند. نایستاده بود. با چشمانی تر از چیزی نابهنگام و ناخواسته بی توقف می گریخت. آنقدر دوید و آنقدر گریخت تا سرانجام از نفس افتاد و درماند. به خیابان یوسف آباد رسید برای لحظه ای ایستاد و ناگهان به یاد آورد که کیف و وسایلش را در خانه ی داریوش جا گذاشته است و برای بازگشت به خانه باید همچنان پیاده راه برود.




 

حوله ی آبی بوی تنی دیگر را با خود داشت. حوله حمام بوی عطر بابونه و بنفشه می داد. دستان امیر را به یاد آورد و حسی از امنیت و آرامش در او بیدار شد. از برابر ساعت دیواری گذشت، عقربه های ساعت هر دو با هم در بالای دایره ایستاده بودند. آیا لحظه ی جادویی فرا رسیده بود؟ مگر نه اینکه در نیمه شب همه ی قانون ها به هم می ریخت و دیگرگون می شد؟ مگرنه اینکه در شب سایه ها جان می گرفتند و به راه می افتادند؟ سایه هایی سیاه! سایه های هراس آور! آیا درختان خاک آلود در پشت پنجره ی روزانه در شب تبدیل به اشباح هولناکی چشم به راه قربانی نمی شدند؟ آیا شب جنگل سیاه و اسرارآمیزی نبود که انسان در آن هراسان گم می شد؟ چرا در شب همه چیز دیگرگون می شد؟ چرا زیر چادر سیاه شب، تنهاتر از روز می شدیم؟ چرا برای گریز از این تنهایی، خود را به خواب می زدیم، چرا در نیمه شب دختر خاکسترشین به شاهزاده خانم زیبایی بدل می شد؟ چرا دخترک، در نیمه شب، کفش بلورینش را در کاخ شاهزاده به جا می گذاشت؟ چرا در نیمه شب، خون آشام جان می گرفت و از گورش بیرون می آمد؟ چرا خون آشام برای بقای خود می بایست خون دختران نوشکفته را بمکد؟ دیوِ سیاه شب! شبِ وسوسه کننده ی مرموز! شب ترسناک بی انتها! تا نزدیکی پنجره رفت، در بیرون کوچکترین جنبشی دیده نمی شد. تهران با چشمانی خسته و کم سو از دور آخرین نگاههای خود را در خاموشی بر او می انداخت. “حتما همه خوابیده ن؟” نوار کارمن مدتها بود که به انتها رسیده بود. برگشت و نوار را از نو گذاشت تا از نو صدای کارمن را بشنود که با آن همه شوریدگی می خواند “عشق پرنده ی سرکشی است که هیچ چیز نمیتواند اهلیش کند.”روی کاناپه نشست، حس عطش و میل به نوشیدن در او بیدار شد. دستش به سوی لیوان آب رفت، گرم شده بود. هوس سیگار کشیدن در او گل کرد ولی دستش به قوطی سیگار خورد و سیگارها بر روی میز پخش شد و همین او را از سیگار کشیدن منصرف کرد. دردی در شانه و زق زق انگشتان پا، او را به سوی کیفش برد. پنجه ی خود را باز و بسته کرد. هنوز تیر می کشید. از کیفش مسکنی بیرون آورد و با کمک جرعه ای از آب نیم گرم لیوان، آن را فرو داد و روی کاناپه لمید. “عشق کودکی است که هرگز و هرگز قانون را نیاموخته است.” از کیفش قلم و کاغذی بیرون آورد و چیزی نوشت. راستی جای عشق در کجای زندگی بود؟ مکثی کرد و سپس نوشته را خط زد و چیز دیگری نوشت. چشمانش از خستگی می سوخت و پلکهایش سنگین شده بود و می خارید. “عشق کودکی عاصی است که هرگز و هرگز قانون را نیاموخته است.” گروه کر بود که همنوا با هم می خواند. پلکهایش را بست.

دیگه نمی خوام به هیچی فکر کنم. نه به دیروز و نه به فردا!” در فکر لحظه ای بود که در میان درگاه ایستاده بود و تصمیمش را گرفته بود. خواب آهسته آهسته به سوی پلکهای بسته اش می آمد. خواب! دنیای ناشناخته و شگفت انگیز خواب! باید می خوابید، این قانون زندگی بود، یک سوم زندگی در خواب می گذشت. همه شب ها می خوابیدند. خسته از سفرهای شبانه ی روح، فرسوده از ولگردی های جان در قلمروهای گمنام، رنجیده از بی خوابی های مداوم، روی کاناپه دراز کشید. پس اینجا بود که همیشه می نشست؟ سرش را بر لبه ی کاناپه گذاشت، ابری و نرم بود. پس اینجا بود که گه گاه دراز می کشید و می خوابید؟ آرام آرام پایش را دراز کرد. تنش راحت و رها پوشیده در حوله ی آبی رنگ بر روی کاناپه آرمیده بود. “بعضیا چه اصراری دارن که شبا حتما بیدار بمونن!” باید بیدار می ماند، باید چشم به راهش می ماند، حتما می آمد، دیر یا زود! مگر نه اینکه خودش گفته بود؟ پس بالاخره می آمد! راستی این خواب چه بود که از راه رسیده بود؟ دنیای ناشناخته ای که پر از کابوس می شد! راستی چرا در خواب همه ی ابعاد و معیارها دیگرگون می شد؟ مگر خواب ما، جزیی از خود ما نبود؟ به آرامی پلکهایش را بسته بود و آهسته آهسته می خواند. “پرنده ای که تو گمان می بردی/ غافل گیرش می کنی/ بال زد و پرواز کرد./ وقتی می توانی چشم به راهش بمانی عشق از تو دور است./ وقتی که دیگر چشم به راهش نیستی، عشق ظاهر می شود.”



(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This