شهروند ۱۲۲۸ پنجشنبه ۷ می ۲۰۰۹
برای رضا سیدحسینی
آیا کسی به سلامت نفس رضا سیدحسینی پیدا می شد؟ آیا کسی قصه شناس تر از او پیدا می شد؟ آیا کسی شعرشناس تر از او پیدا می شد؟ آیا مطمئن تر از او کسی بود که تو همه چیزت را به او بگویی، او اما از گفته ی تو کسی را هیچ نگفته باشد؟ و ناگهان جمله ای از او در مقاله ای دیده شده باشد: “تهران برای براهنی تحمل ناپذیر شده بود.” و تو ناگهان احساس کنی ـ پس از گذشتِ سالها که شاید او در یک حرف کوتاه، زندگی تو را، یا مرحله ای از زندگی تو را، تلخیص کرده است؟ یا دو مجموعه از شعرهایت را با هم نشانِ او داده باشی، و او گفته باشد: “این یکی را ولش کن، آن یکی را چالش کن! ” اولی مجموعه ای از شعرهای تو بوده باشد در غزل و چارپاره و شکلهای قراردادی؛ و دومی، یکی از مجموعه های شعر تو، که چاپ شده. و ناگهان احساس کنی پس از گذشت این همه سال که دوست خوب چه نعمتی است! ناگهان به یاد آورده باشی که پس از شنیدن سطرهای آغازین اسماعیل اشک در چشم او حلقه زده باشد. یا پس از خواندن ایاز، در همان سال پایان نگارش آن، اولین کسی بوده باشد که از دو نویسنده ی فرانسوی حرف زده باشد که یکیش را تو نخوانده باشی، و آن یکی را خوانده باشی، و وقتی ایاز به فرانسه درآید، تقریبا سی و دو سه سال بعد، منتقدان فرانسه از آن دو نفری اسم برده باشند که او پس از قرائت ایاز از آنها نام برده است! و بعد ببینی که او چه تلخیصی از نوع شناسی کار تو در یک جمله به دست داده است، از همان نوع که: “تهران برای براهنی تحمل ناپذیر شده بود.” و مترجم ایاز را هم، به فرانسه، ابتدا او به تو معرفی کرده باشد، که از خیل شاگردان او در زمان تدریس زبان فرانسه در یک مدرسه عالی یکی هم او بود. و بعد ناگهان ببینی که در سال دو هزار میلادی، در کنار کتایون و آذین، و یک مرد فرانسوی روانه ی رستورانی در پاریس هستی، آن مرد به تو حرفی زده باشد که هرگز باورت نشود، و به رغم عدم باور بدان افتخار کنی ک ه یکی حرفی به تو زده باشد که آدم باید آن را مثلِ عشقی مخفی در پستوپسله ی جوانی اش، حتی از چشم حسود خود پنهان نگاه داشته باشد.
در ادبیات درک همسایگی ادبی عبور از کوره راههای اضداد و تناقض ها، و نیل به گونه ای آرامش، قیاس با رودخانه ای است که آبش از هر ابر آبستنی، از کنار هر کوه و سنگلاخ و دره ای سرچشمه گرفته باشد، دیگر وقتی به راه افتاد و به پهنای مطمئن خود دست یافت، چنان با طمأنینه و وقار می رود که انگار از همان اول تا ابد به همان شکل راه می سپرده است، و یا اینکه در پهنه، انگار آب در خواب، روان شده است. درک همسایگی ادبی اما رازهای پشت پرده ی خود را دارد. و ایکاش این رازها از سینه ها بر روی کاغذ جاری شود. اینکه دوست پیوسته زنده ام، همنامم رضا، در دهه ی چهل شمسی آثار سه تن را جدا از هم خوانده باشد، سه نفری که از خود آن سید، هر کدام ده دوازده سالی دیرتر به معاصرت با او رسیده باشند. و هر سه برخلاف او دست کم در مراحلی از زندگی خود، هر یک به شیوه ای و از گوشه ای با جهان چپ مأنوس بوده باشند، و هر سه یا طعم زندان چشیده باشند و یا در راه زندان و زندانهای بعدی خود بوده باشند، و هر سه از جایگاههای رسمی دوری گزیده باشند. هر سه با سانسور دست و پنجه نرم کرده باشند و هر سه از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران بوده باشند. و ناگهان آثارشان علاوه بر همسایگی ادبی در یک نسل از برابر نگاه کسی عبور داده شده باشد که سرچشمه ی نوعی اطمینان است. آری چنین سه نفری، بی آنکه بدانند که هر سه با یک معتمد ادبی سروکار دارند، در مقطع آفرینش آثار خود، پیش از چاپ از آن رود مشترک عبور داده شده باشند.
در اوایل دهه ی چهل، ساعدی بخش هایی از عزاداران بَیَل را، انگار فصل به فصل، تلفنی برای من خوانده. او در مطب “دلگشا”، من در زیرزمینی در خیابان “حقوقی” بالای پیچ شمیران؛ گاهی نیز از روبرو. بعدها فهمیده ام که برای حصول اطمینان از اینکه کار تا چه حد با توفیق قرین است، آن را در هر فرصتی تلفنی یا حضوری برای سید هم خوانده است. سالهای سال بعد خود سید به من گفته که وقتی شازده احتجاب گلشیری دست ناشر اول آن، نیل ـ زمانه رسیده، کتاب را با حذف نام نویسنده به سید سپرده اند، و بعد کتاب با نام گلشیری چاپ شده است. اعتماد به درک ادبی او فقط از سوی من نیست. سید حسینی در مقطعی شریک آل رسول بوده است. شاید اگر این دو نویسنده ی نسل من زنده بودند، شهادتی کامل تر از این نوع ارتباط با سید حسینی به دست می دادند. ما سه تن، در آن زمان متنی به مجله ی سخن که سید حسینی از نویسندگان آن و نیز گهگاه سردبیر آن بود، ندادیم. بساطمان را در جُنگها و فصلنامه ها و ماهنامه ها و گهگاه در هفته نامه ها پهن کرده بودیم. در هفته نامه ها من از آن دو تن بیشتر، و آن هم در دوران سبز مجله فردوسی که نسل جوان و نسل قبلی خواننده پر و پا قرص آن بودند. نمی دانم آن دو تن دیگر آثار دیگر خود را به رؤیت سید، پیش از چاپ رسانده بودند یا نه. وضع من فرق می کرد.
در سال ۱۳۳۶ در مقطع گرفتن لیسانس انگلیسی از دانشگاه تبریز، در منزل اسفندیار رضوانی با قوم خویش او جلال ]منوچهر[خسروشاهی آشنا شدم. ماههای اول اقامتم در استانبول با او هم اتاق بودم. و او گاهی نامه هایی را برای من می خواند که می گفت آنها را فروغ فرخزاد برایش می نویسد. نامه ها را ندیده ام، ولی جلال، که بعدها همکار سیدحسینی در ترجمه ی بعضی از آثار ترکی، بویژه یاشار کمال و لطیفه تکین شد، مدام از حفظ شعرهای یکی دو کتاب اول فروغ را با آب و تاب می خواند. در آن زمان من رمانی صد صفحه ای نوشتم که در بازگشت به این و آن نشان دادم، که یکی از آنها به آذین بود و دومی سید حسینی. کتاب چاپ نشده باقی ماند. رابطه با سید حسینی هر روز قوی تر شد، و او شد پای اصلی مراوده ی ما بر سر دو چیز: رمان و نظریه ی ادبی. کتاب درخشان او مکتب های ادبی که چشم نسل مرا به روی ادبیات جهان گشوده بود، پل واسط این بحث ها بود. رابطه که بیشتر با سید قوت گرفت، او خواننده ی بخش هایی از کتاب مردگان خانه ی وقفی شد که در واقع سرنوشت گود”مرده شوخانه” بود، از محلات تبریز که آن را مثل کف دستم می شناختم. بخش هایی از کتابِ گم و گور شده و به سرقت رفته، اخیراً در میان کتابها و دفترهایم پیدا شد که دخترم در آمریکا نگه داشته بود. تا به نیمه ی اول دهه ی چهل برسیم، سید بخش هایی از این کتاب را هم خوانده بود. با دو سه قصه ی کوتاه، که به تفاریق نشانش داده بودم. سید خواننده ی اول روزگار دوزخی آقای ایاز بود، که بخش اول آن در فردوسی چاپ شد، و کتاب اصلی آن را “امیرکبیر” چاپ کرد. سید حسینی بانی خیر چاپ متن مفصل یک جلدی طلا در مس بود. به پیشنهاد او کتاب را در سال ۴۸ نیل چاپ کرد. سیدحسینی خواننده ی اول آواز کشتگان، چاه به چاه، بعد از عروسی چه گذشت و رازهای سرزمین من هم بود و تا آنجا که یادم هست، همگی پیش از چاپ. آزاده خانم و نویسنده اش را به صورت خاصی نوشتم. صبح می نوشتم، بعدازظهر نوشته را پاکنویس می کردم. وقتی کتاب به نیمه رسید و از نیمه گذشت، متن پاکنویس را سپردم دست سید. من هیچ کتابی را با این ایقان و به این سرعت ننوشتم. کتاب از نیمه نگذشته بود که آن را به نشر “قطره” و ناشر شریف آن مهندس فیاضی سپردم. و از او خواهش کردم که کتاب را فقط من و ماشین نویس او ببینیم. و او با سعه ی صدر پذیرفت. سه چهار ماه بعد، هم نگارش کتاب تمام شده بود و هم تقریباً حروفچینی آن. سید حسینی نیمه ی دوم را پس از چاپ خواند. سید حسینی متن رمان الیاس در نیویورک را موقع ترجمه ی آن توسط خانم مترجم آن در تهران خواند. همانطور رمان صد صفحه ای لیلیث را. ترجمه ی این دو کتاب را به فرانسه بعداً برایش فرستادم. درست در مقطع پایان نگارش جلد دوم روزگار دوزخی آقای ایاز (جلد منصور) پیش از آنکه کتاب را برای او بفرستم، او به خواب ابدی فرو رفت.



من تمام زورم را زدم تا آزاده خانم و نویسنده اش در ایران چاپ شود. مدتی از تحویل کتاب به ارشاد گذشت. خبری نشد. خودم رفتم به ارشاد و با سه نفر که گویا مسئول کتاب بودند، یک ساعت صحبت کردم. هیچ دلیلی برای ممانعت از چاپ کتاب نداشتند. شب وقتی که جلو تلویزیون نشسته بودم حدود نیم ساعت در برنامه ی “هویت” به من فحش دادند، غافل از اینکه حدود یک ماه پیشتر تصویری از جلال آل احمد و مرا در فیلم مربوط به فرخ زاد نشان داده، گفته بودند که جلال آل احمد همیشه با جوانها در ارتباط بود! من آن جوان بودم. فرق آن تصویر من با تصویری که از هویت نشان دادند، یک چیز بود. من در آن فیلم در کنار جلال آل احمد ریش نداشتم. و هویتی های محترم گمان کرده بودند من با ریش از شکم مادر بیرون آمده ام. چون کتاب به انتظار پاسخ بود و نهایتاً هم اجازه ندادند چاپ شود، به آقای محترمی که گمان می کرد کتاب حتماً اجازه ی انتشار خواهد یافت، پیغام دادم که سه راه وجود دارد. یا کتاب به همان صورت که حروفچینی و چاپ شده بود منتشر می شد و بعداً به خدمت و خیانت نویسنده رسیدگی می شد. یا اینکه من بخش آخر کتاب را در خرابه ی جلو آپارتمان مسکونی ام در پاسداران، که زیرزمینش هم “کارگاه قصه و شعر” من بود، به صورت یک نمایش اجرا می کردم ـ که عبارت بود از ریختن بنزین روی سر نویسنده و آتش زدن او با روشن کردن فندکی که زن سوم رمان، زمانی به او هدیه داده بود؛ و یا ایران را به دلایلی که اسنادش بعداً منتشر شد، و به همین دلیل برایم تحمل ناپذیر شده بود، ترک می کردم. جوابی نیامد. پیش از خروج از ایران بی آنکه امیدی به خروج داشته باشم و بی آنکه به سید حسینی بگویم که دارم می روم با او نیم ساعتی از هر دری صحبت کردم.
دو سه روز بعد، وقتی که پس از عبور از بررسی گذرنامه و چمدان و غیره، رفتم آن سو، و بعد موقعی که سوار اتوبوس می شدم، در فرودگاه سه نفر را دیدم که با واکی تاکی صحبت می کردند، مرا نگاه می کردند و می خندیدند، اتوبوس راه افتاد. با دیگران پیاده شدم، رفتم سوار هواپیما شدم، و چند ساعت بعد در استکهلم از هواپیما پیاده شدم.

سید را سالها ندیدم. تا اینکه به مناسبت مراسم هفتاد سالگی من به تورنتو دعوت شد. شبی داستانی را برای او نقل کردم که آن را توی رمانی گنجانده ام: حدیث مردی است که با چند نفر که از هویت آنها به کلی بی خبر است، می خواهد از ایران خارج شود. موسیقیدان است و تخصص در نواختن “قیچک” دارد. محافل هنری خارج از کشور به یک قیچک زن احتیاج دارند. او که می خواهد از ایران خارج شود، باید قیچک خود را همراه خود ببرد. در خارج از ایران پیدا کردن ساز قیچک محال است. قرار است او در کنار سایر موسیقی دانها، قیچک بزند. اما به مناسبتی نامعلوم، نمی تواند از ایران به شکل قانونی خارج شود. باید قاچاقی از ایران برود. همراه چند نفر که چندان باروبنه ای هم ندارند و با هیچکدام کوچکترین آشنایی ندارد به کمک قاچاقچی می خواهد ایران را ترک کند. موقعی که همگی از کوه و کمر بالاپایین می روند، و او نیز که باروبنه ی چندانی ندارد، اما باید با قیچک همه جا برود و می ترسد به سازش آسیب برسد، از دیگران عقب می ماند. اما به هر طریق خود را دنبال آنها می کشاند. گاهی هم می ایستد تا نفسی تازه کند. یک بار که از دیگران عقب افتاده، گرگ گنده ای را می بیند که دنبال آن چند نفر جلویی می دود. هر قدر داد می زند و هشدار می دهد فاصله ی زیاد مانع رسیدن صدایش به همسفرها می شود. ناگهان فکری به ذهنش خطور می کند. قیچک را به دست می گیرد و شروع می کند به زدن، با ترس، و از ترسش با قدرت، ساز می زند. ناگهان گرگ می ایستد و انگار گوش می خواباند تا ببیند صدا از کدام سو می آید. ساززن به کار خود ادامه می دهد. از ترس به قدرت ساز می زند. ناگهان متوجه می شود که گرگ برگشته و دارد به طرف او می آید. و بعد گرگ به او می رسد و کنار او راه می افتد. قیچک زن از دور همراهانش را می بیند که از خط مرزی گذشته اند. او نیز می رود، به همان حال قیچک زدن و از مرز عبور می کند. گرگ هم از مرز رد می شود. وقتی که آنور مرز همه سوار اتوبوس می شوند تا از خط مرزی دور شوند و او هم به عجله خود را به کنار اتوبوس می رساند، و به همان حال قیچک زدن، گرگ راه را بر او می بندد. دیگران عجله دارند. او قیچک می زند. می گویند: “بپر بالا، بیا! معطل چی هستی؟” گرگ راه بر او بسته است. او به قیچک زدن ادامه می دهد. از کنار اتوبوس برمی گردد به طرف خط مرزی و داخل خاک ایران می شود. گرگ نیز همراه او برمیگردد به ایران.

رضا سیدحسینی موقع سخن گفتن درباره ی من در تورنتو، به این قصه که برای او تعریف کرده بودم، بی آنکه تعبیر و تفسیری از آن به حضار جلسه بدهد، اشاره کرد، خاکش توتیای چشم ما و شما باد!
تورنتو ، ۱۲ اردیبهشت ۸۸

* تیتر برگرفته از شعر فروغ فرخزاد.