Select Page

شکوفه کاوانی: زندگیم این قدر پرفراز و نشیب بوده که جز چرخیدن به ضربآهنگ عشق چاره‌ای نداشته‌ام

شکوفه کاوانی: زندگیم این قدر پرفراز و نشیب بوده که جز چرخیدن به ضربآهنگ عشق چاره‌ای نداشته‌ام

گفت و گوی نیما قاسمی با شکوفه کاوانی نقاش و هنرمند ایرانی ساکن استرالیا

شکوفه کاوانی هنرمند و نقاش ایرانی ساکن استرالیا تازگی ها رمان خواندنی نویسنده ی نام آ شنای ایرانی شهرنوش پاسی پور”سگ و زمستان بلند” را به انگلیسی ترجمه کرده و قرار است بزودی منتشر شود.او در پرسش ما از کار تازه اش می گوید: کتاب انگاری قصه‌ی زندگی من است؛ شاید بیش از سی بار کتاب را خوانده‌ام. یکجور حدیث نفس است چرا که خواهری داشتم که از دست دادم و این فقدان درست مثل قهرمان داستان این کتاب – حوری – که برادرش حسین را از دست می‌دهد همه‌ی زندگی ‌ام را تحت تاثیر قرار داده است؛ آنهم بدجور  و حتی تا به حال.

 

همین تعلق خاطر به این داستان باعث شد که تصمیم بگیرم کتاب را ترجمه کنم – از فارسی به انگلیسی – اکنون کتاب در حال ویراستاری است و امیدواریم که بزودی چاپ شود. بعد هم چون نقاشی می کنم، اسم یکی از تابلوهایم را که در دوران چندباره خوانی کتاب و تحت تاثیرش بودن کشیده بودم؛ گذاشتم « سگ و زمستان بلند».

بعد هم کنفرانس بین المللی “بهداشت روانی زنان” در ملبورن پیش آمد که من هم بخشی از ترجمه‌ام را فرستادم به همراه نقاشی که به عنوان پوستر قبول شد و آن بخش از ترجمه ام هم در بولتن کنفرانس چاپ شد و برایم جالب بود که خیلی مورد استقبال قرار گرفت و زنان زیادی از سراسر دنیا به آن توجه نشان دادند ؛ بخصوص کمیته‌ی اصلی کنفرانس.

البته قبل از این کنفرانس هم ؛ کتاب “سگ و زمستان بلند” را در کنفرانس مربوط به افسردگی معرفی کرده بودم که حتی در جراید استرالیا هم منعکس شد.

برای آشنایی بیشتر با او برشهایی از گفت و گویش با نیما قاسمی را نقل می کنیم.

 شهروند

برای آنان که حضور هر چه بیشتر و کامیاب‌تر زنان را در عرصه‌ی اجتماع امری مثبت برای کل جامعه محسوب می کنند، شنیدن اخبار پیروزی‌های زنان شادی‌بخش است. قصد دارم از پیروزی یک زن هموطن بگویم که اگرچه در میهن نیست اما نام میهن را از خود دور نکرده‌ است: شکوفه کاوانی، نقاشی‌ست که این روزها در استرالیا، کشور محل اقامت او، در آلمان، در گینه‌ی نو و در ایران نامش درخشیده ‌است. بهتر دیدم که شکوفه را از زبان خودش معرفی کنم. مصاحبه‌ی زیر به این منظور تنظیم شده‌ است.

نیما قاسمی

 

شکوفه‌! ممکن است مختصری از خودت بگویی؟ کی و کجا متولد شدی و چطور سر از استرالیا درآوردی؟

واقعاً کار سختی است که از خودم بگویم چرا که زندگی بسیار پرفراز و نشیبی داشته ام. در خرداد ماه ۱۳۴۹ در محلهء پامنار تهران در خانواده ای شلوغ و پرجمعیت و درسخوان به دنیا آمدم. دوران کودکیم شاید متفاوت از خیلی کودکی های دیگر بود چرا که نه سالگی ام مصادف شد با وقوع انقلاب که خیلی چیزها را در خانواده ام تغییر داد- درست مثل بسیاری از ایرانیان دیگر – و مرا و نسل مرا با مسایلی آشنا کرد که به درستی هم از آنها سر در نمی‌آوردیم، اما به دلیل هیجان بزرگترهایمان درگیر آنها شده بودیم. قسمت خصوصی این ماجرا بماند برای بعدها که شاید بشود راحت‌تر حرف زد اما همین برایت بس که دوران نوجوانی مرا بشدت تحت تاثیر قرار داد و تبدیلم کرد به یک موجود عجیب و غریب فیلسوف میان یک نسل اخته شده.

 

 

دوران دبستان و راهنمایی را در مدرسه سعدی گذراندم و برای دبیرستان رفتم دبیرستان “ژاندارک ” که شده بود “زهرا”.  دبیرستان روحیه ی ژاندارک وار داشت و مرا سوق داد به استقلال طلبی و طغیان. شاگرد خیلی زرنگی بودم و همه انتظار داشتند که پزشکی قبول شوم، اما حتی تصور این که مدام به حرف دیگران گوش کنم حالم را بهم می زد. پدرم مرد دمکراتی است اما درست مثل خانواده‌ ها‌ی دیگر ایرانی همه راجع به همه چیزم نظر می دادند و من هم قرار بود که حرف گوش کنم که نکردم.

سودای آن داشتم که ژنتیک بخوانم – که هنوز هم دارم – و می دانستم که در ایران امیدی به این کار نیست و دنبال این بودم که راهی پیدا کنم که از ایران خارج شوم و می دانستم که اگر مدرک پرستاری داشته باشم؛ راحت‌تر می توانم اقامت بگیرم و از ایران بروم و استقلال کسب کنم؛ به همین دلیل بود که علیرغم میل خانواده ام و با وجود مخالفتهایشان؛ پرستاری را انتخاب کردم آن هم در بندرعباس تا بتوانم روی پای خودم بایستم و خودم برای خودم تصمیم بگیرم، و باید اعتراف کنم که راه سختی بوده است، اما یک چیزی  را یکبار دیدم که ملکه ذهنم شد. نوشته ای روی سربند یک بسیجی به این مضمون: جگر شیر نداری، سفر عشق مکن! و این جگر شیر بود که کار دستم داد و پس از پایان درس و طرح،  تقاضای مهاجرت کردم و سر درآوردم از استرالیا.

تو در سال‌های ۲۰۰۵، ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ از سوی روزنامه ی دیلی تلگراف نامزد دریافت جایزه‌ی سال استرالیا بودی. ممکن است توضیح دهی که این جایزه به چه کسانی و با چه هدفی تعلق می‌گیرد؟

در استرالیا کارهای جالبی از طرف دولت انجام می گیرد از آن  جمله انتخاب “استرالیایی سال” است، در چهار گروه.  این جایزه به کسانی تعلق می گیرد که کار برجسته ای در زمینه‌ی علم؛ فرهنگ و یا هنر و یا انساندوستی انجام داده اند و جایزه بسیار مهمی است؛ چرا که جایزه در مجلس استرالیا و توسط نخست وزیر به برندگان اهدا می شود که البته مراسم هم بطور زنده از تلویزیون پخش می شود. بجز برندگان اصلی؛ حدود هزار نفر هم – از میان بیست میلیون جمعیت استرالیا – نامزد دریافت این جایزه می شوند که من هم سه بار در سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ نامزد دریافت جایزه شده ام که بسیار به آن مفتخرم.

از وقتی که به استرالیا آمده ام، کار کرده ام و درس خوانده ام. درست است که با مدرک پرستاری – گرایش اطاق عمل – اقامت استرالیا گرفتم، اما گفتند که مدرکم فقط برای مهاجرت اعتبار دارد و باید دوباره درس بخوانم و من هم که خودم با سرکشی به استرالیا آمده بودم و انتظار کمک از خانواده نداشتم؛ دراین ده سال – یعنی از همان سال ۱۹۹۷ که به استرالیا آمدم – تا به حال کار کردم و به صورت مکاتبه ای درس خواندم و بعد از ده سال مدرک لیسانسم را دوباره گرفتم یعنی الان دو تا لیسانس پرستاری دارم؛ یکی از ایران؛ یکی از استرالیا.

 

 

بجز آن در زمینه های دیگر هم بسیار فعال بودم. یک نمایشگاه نقاشی فردی داشتم در سال ۲۰۰۳ به نام “گرافیتی های پارسی” که این بعد از ماجرای یازدهم سپتامبر بود که عرصه به ما خاورمیانه‌ای‌ها در استرالیا و جهان غرب خیلی تنگ شده بود. خانم شهرنوش پارسی پور – نویسنده‌ی ایرانی – که برای فستیوال نویسندگان به سیدنی دعوت شده بودند، نمایشگاهم را افتتاح کردند و در حقیقت این صدای اعتراض فردی من بود به وجود نژاد پرستی پنهان.

ناگفته نماند که مثل “شنید اُکانر” – خواننده‌ی ایرلندی – هم موهایم را از ته زده بودم؛ البته برای اعتراض (از همان کارهای انقلابی) و بعد هم یک ماجرای ناراحت کننده‌ای در سیدنی اتفاق افتاد به نام “آشوبهای کورونلا” – کورونلا نام یک منطقه‌ی ساحلی در جنوب شرقی سیدنی است – که یک عده لبنانی و استرالیایی سفید پوست علنا  افتادند به جان هم! و تصویر پسری تیتر اوّل روزنامه ها شد که روی بدن لختش نوشته بود: “ما اینجا به دنیا آمده ایم؛ شما به اینجا فرار کرده اید.”

آشوب های زشتی بود و دولت فدرال استرالیا خیلی سعی کرد که این مساله را ریشه یابی کند و با آن مقابله بکند – حتی دولت محافظه کار و لیبرال جان هوارد! – و مطبوعات هم کنفرانس های بسیاری جهت بررسی این چهره زشت استرالیا – که البته هیچکس دوستش نداشت بجز عده‌ی خاصی که همواره مشغول ماهی گرفتن از آب گل آلود هستند -، برگزار کردند و مردم عادی به ‌علاوه‌ی متخصصان برای بحث و بررسی دعوت شدند (یعنی کاری که ما بلد نیستیم و همواره چاره را در حذف همدیگر جستجو می کنیم.)

خلاصه من هم دست به کار شدم و به همراه دوست یوگسلاوم یک گروه هنری راه انداختم که از ملیت های مختلف تشکیل شده بود و شروع کردیم به راه انداختن نمایشگاه‌های نقاشی و اسم گروهمان را هم گذاشتیم “همبستگی – هنر برای انسانیت” که تا به حال ۱۲ نمایشگاه داشتیم و حتی دولت هم به ما امسال کمک مالی کرده است و تازه بخشی از درآمد ما می رود برای کمک به بیوه زنان و یتیمان افغانستان از طریق موسسه‌ی خیریه‌ی خانم “محبوبه راوی” که انتشارات “راندم هاوس” هم کتابی در مورد او منتشر کرده است.

به خاطر همین فعالیت ها و کارها بود که طی سه سال متوالی ۲۰۰۵ ؛ ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ برای جایزه‌ی “استرالیایی سال” و در سالهای ۲۰۰۵ و ۲۰۰۷ برای ” مدال افتخار ملی استرالیا “از طرف روزنامه‌ی “دیلی تلگراف” کاندیدا شدم.

یادم می‌آید که گزارش سفرت را به گینه‌ی نو به قلم خودت خوانده بودم. بخصوص یادم می‌آید صحنه‌‌ی غم‌انگیزی را توصیف کرده‌ بودی: اینکه این کشور مردمانی به غایت فقیر داشت که از همان محوطه‌ی فرودگاه با شگفتی به هواپیماها و کسانی که از آن پیاده می‌شدند نگاه می‌کردند. تو در این کشور چه مأموریتی داشتی؟

ماجرای سفر من به گینه‌ی نو خیلی جالب است که شرح مفصل آن را همانطور که خودت می دانی در مجله های نافه در ایران و بررسی کتاب در آمریکا چاپ شده است؛ اما اگر آنها که نخوانده‌ اند و دلشان می خواهد بخوانند؛ می توانند به سایت ایرانیان مقیم استرالیا در لینک زیر مراجعه کنند:

www.persianoz.com

و آنجا هم بروند به بخش مطالب ارسالی شما و روی اسم من و مقاله را با عکسهایش ببینند. اما به طور خلاصه برایت می گویم که نامه‌ی غیر مترقبه ای دریافت کردم از موءسسه “شاهزاده کلاوس” در هلند، که از من دعوت کرده بودند برای اهدای جایزه به دکتر مایکل مل به گینه‌ی نو بروم که من هم رفتم.  هم فال بود و هم تماشا … البته ناگفته نماند که این جایزه سالی یکبار به ده نفر در سراسر دنیا هدیه می شود و جایزه‌ی اصلی سال ۲۰۰۷ هم به آقای رضا عابدینی – گرافیست ایرانی – اهدا شده بود، که شاید یکی از دلایل انتخاب من هم برای اهدای آن جایزه به دکتر مل، همین بوده است.

 

کتابی با نام دراویش رقصان (Whirling Dervishes) از ارا فریدلندر (Ira Friedlander) توسط تو به پارسی برگشته ‌است که مورد استقبال علاقه‌مندان کتاب و بویژه ارادتمندان مولانا در ایران قرار گرفت و نسخه‌های آن خیلی زود نایاب شد. چه شد که سراغ ترجمه‌ی این کتاب رفتی؟ مولانا و به طور کلی عرفان صوفیانه چه جایگاهی در ذهن تو دارند؟

داستان ترجمه‌ی کتاب “مولانا و چرخ درویشان” هم ماجرای مفصلی است که آن را هم در مقاله‌ی جداگانه‌ای در سایت ایرانیان شرح داده‌ام اما به طور خلاصه می‌گویم که این کتاب به طور اتفاقی به دستم افتاد و مسحورم کرد و سه سال طول کشید تا ترجمه‌اش کردم و شش سال هم طول کشید تا چاپ شد ولی در عرض یک ماه نایاب شد!

من خودم را یک درویش همواره در حال چرخش می دانم … زندگیم این قدر پرفراز و نشیب بوده که جز چرخیدن آنهم به ضرب آهنگ عشق چاره‌ای نداشته‌ام.

باز در عرصه‌ی نشر کتاب فعال خواهی بود؟

کتاب دومی ترجمه کرده‌ام به نام “من کیستم؟” نوشته‌ی نویسنده‌ی ابوریژینال – بومی استرالیا – خانم دکتر آنیتا هیس که در حال حاضر در ایران در حال ویراستاری است و امیدوارم که بزودی چا پ شود. برای اطلاعات بیشتر راجع به این کتاب، سایت ایرانیان  استرالیا را چک کنید.

کتاب سومم هم همان ترجمه‌ی انگلیسی “سگ و زمستان بلند” است که آنهم در حال ویراستاری است.

در حال حاضر هم دارم روی اشعار خانم دکتر آنیتا هیس کار می‌کنم و بطور کلی می‌خواهم که ادبیات بومیان استرالیا را دستمایه کارم قرار دهم چرا که برای خواننده‌ی ایرانی موضوعی تازه است و امیدوارم که به اندازه‌ی کافی جذاب و موفق باشد.

تحصیلات رسمی تو در پرستاری بوده است، اما الان بیشتر به عنوان یک نقاش فعالی. تفاوت پرستاری و نقاشی برای تو چیست؟

تحصیلات من پرستاری – گرایش اطاق عمل – بوده است که باعث شده کار پیدا کنم و چرخ زندگی را بگذرانم، اما نقاشی را دوست دارم چرا که تسکین دهنده‌ی درد غربت و عشق و …است . شاید من هم مثل سهراب و هر نقاش دیگری در این رنگها دنبال آرامش گم گشته‌ام می‌گردم و یا شاید به عنوان یک زن می‌خواهم که صدای خودم را به گوش آن کسانی برسانم که هیچوقت حاضر به شنیدن نیستند.

از جشنواره‌ای بگو که قرار است در برلین برگزار شود و به تو نقش ملکه‌ الیزابت را پیشنهاد کرده‌اند. چطور شد که تو را برای ایفای نقش ملکه‌ الیزابت در نظر گرفتند؟

این خبر هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر در زندگیم غیر منتظره بود. فقط همین قدر بگویم که عضو شبکه جهانی www.wooloo.orgهستم که گویا فستیوال برلین را برگزار می کند و قرار است فیلمی درست کنند از ده شخصیت فیلمهای تاریخی سینما که باهم در یک آپارتمان به مدت دو هفته زندگی می کنند.

لیست این ده شخصیت را برایت می فرستم اما چیز بیشتری نمی‌دانم، حدس می زنم مثل کارهای کیارستمی است که می‌خواهند از آدمهای عادی بازی بگیرند. من را هم انتخاب کرده‌اند که نقش ملکه الیزابت را بازی کنم که اگر اینفیلم اصلی ساخته “شیکار کاپور” و با بازی نفس گیر “کیت بلانشت” را ببینید، دلیل انتخاب یک دختر ایرانی را می‌فهمید. امیدوارم که برای این نقش انتخاب شایسته ای باشم و روی هموطنانم را سفید کنم … اما بیشتر از این بماند برای وقتی که فیلم تمام شد.

About The Author

Leave a reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This