عصر 

با پیراهن و

موهای مرتب 

با پیاده رو ای 

 که گاهی 

به حواس پرتی،

که نمی داند

اندوه را می برد

یا مرا،

وقتی با تو راه می روم

دردها 

مرا از یاد می برند

و اصلن دلم نمی خواهد

فکر کنم 

راه ها از

از رویاها

کوتاه ترند 

و همیشه  

زودتر از من 

به خانه می رسند

و زود تمام می شوند!

وقتی 

کسی را دوست داری

انگار تمام زخم ها دوباره باز

و تمام وصله هایی 

که به زندگی زده بودی

به دردهایی که 

خوب نمی شوند 

وقتی کسی را دوست داری

انگار از بالای 

اندوه پلی 

پایین

انگار منتظری 

قطار هم بیاید 

کنار بغض ها 

روی ریل خونی

روی تکه تکه هایی

که بعد به خانه می بری

تا بدوزی

با گریه بدوزی

زیبایی

و بوی تنت

روی 

زخم ها را می پوشاند

نه کسی باور نمی کند

اینجا بیشتر 

من گاهی شب ها

دریا

و دردهای تو را

بغل می کنم!

شهرام بهمنی