ارتباط گم شده

 

آناهیتا لقمانی فر، از سنین  کودکی  همواره نقاشی می کرده  و  در نوجوانی هم  در کلاس های خصوصی نقاشی شرکت  مستمری داشته است. آن زمان، نقاشی هنوز برایش دغدغه ای بزرگ نبوده است.  سه سال اول دبیرستان را به تحصیل در رشته ریاضی  فیزیک پرداخت و یک سال مانده به اتمام دوران چهار ساله دبیرستان، تغییر رشته داد و وارد هنرستان شد. پس از شرکت در کنکور هنر، در دانشگاه آزاد تهران در رشته نقاشی قبول شد و پس از یک ترم تحصیل در رشته مذکور، به کانادا  مهاجرت کرد و در کانادا موفق به اخذ لیسانس از دانشگاه یورک در رشته ی هنرهای زیبا (با تمرکز شاخص در نقاشی) شد.

آناهیتا لقمانی فر در کنار آثارش

 از دبیرستان به بعد بود که هنر برایش پررنگ و پررنگ تر شد . و در  مقطعی از زندگی اش، هنر آن قدر برایش جدی شد که نتوانست آن دغدغه را که هر آن  برایش بزرگ تر میشد، نادیده بگیرد. دغدغه ای که کارهای او  را از سمت و سوی نقاشی پرتره، به هنر انتزاعی (ابسترکت) تغییر داد. آناهیتا نقاش های ابسترکت اکسپرسیونیست را در کارهایش بسیار تاثیرگذار می داند.

مجموعه نقاشی های “ارتباط گم شده” که از ۲۶ تا ۲۸ اپریل در فرهنگخانه ایرانی به نمایش درآمد، بخشی از دغدغه جدی آناهیتا را نشان می دهد.

هنرش از آن نوع هنرهاست که در خود حرف ها دارد و کار هنری اش  وابسته به تصمیم و اراده اوست.

 آناهیتا در ارتباط با پروسه شکل گیری یک ایده تا تصویر سازی همان ایده روی بوم این طور توضیح می دهد: “همیشه ابتدا تصویر گنگی از یک ترکیب در ذهن دارم، مثلا این که بالای بوم باید سنگین تر و پایین بوم باید سبک تر باشد. همیشه بوم را مقابلم قرار می دهم، مدتی بهش فکر می کنم و سپس در “لحظه” تصمیم می گیرم ایده هایم را پیاده کنم.   قلم رو  برمی دارم، یک رنگ انتخاب می کنم و کارم را یواش یواش شکل  می دهم. گاهی از تصمیم گیری های ذهنی ام تا  اجراهای مرحله ای ام که شامل رنگ زدن، نوشتن فرم های زبان و  رنگ  زدن  دوباره است، چند روز  طول می کشد. حتی گاهی اتفاق افتاده که رنگی را که روی بوم زده ام، بردارم. گاهی نقاشی را نیمه کاره برای مدتی کنار می گذارم. کارهایی بوده که بعد از یک مدت وقفه دوباره سر وقتشان رفته ام. همین موضوع وقفه افتادن گاهی باعث شده که ایده قبلی که در سر داشتم برایم جدی تر بشود. برایم اتفاق افتاده که بعد از این وقفه هایی که بین  یک تابلو نیمه تمامم تا تابلو جدیدی که شروع کرده ام می افتد، ایده ی پیاده شده روی تابلوی قدیمی تر، در ذهنم پخته تر، منسجم تر و پررنگ تر شده است. در واقع زمان سپری شده، ایده هایم را شکل و شمایل مشخص تری می دهد. برای همین من همیشه پروسه ی آرامی را طی می کنم.”

از نمایشگاه آناهیتا به خوبی استقبال شد

 کارهای آناهیتا مثل بچه ای می ماند که ابتدا زاییده می شود، و طی یک پروسه آرام کم کم بزرگ و بزرگ تر می شوند.

آناهیتا می گوید “ایده ها در ذهنم هستند. خیلی از نقاش ها، چه نقاش های پرتره، چه ابسترکت، ایده های ذهنشان را ابتدا طراحی می کنند و سپس روی بوم پیاده سازی می کنند، اما برای من همه چی در ذهنم است. اصلا نمی توانم ایده ها را ابتدا طراحی و سپس روی  بوم پیاده کنم . با طراحی ایده ها، انگار که آن ایده برایم مرده است.”

از او در مورد مدت زمانی که صرف یک تابلو می کند می پرسم، جواب می دهد:” از شکل گیری ایده تا رنگ زدن روی بوم و پایان یک کار ممکن است یک هفته طول بکشد. چون نقاشی رنگ روغن است نمی توانم سریع کار بکنم. گاهی هم به دلایل مختلف، اعم  از کلنجار رفتن دایمی با یک ایده به دلیل پیش نرفتن کار روی بوم، خستگی های روحی و ذهنی، تابلویی که مشغول کار روی آن هستم را برای مدتی کنار می گذارم و مشغول کار روی یک تابلو جدید می شوم.  ناگفته نماند که گاه طرح هایم سریع پیش می روند. مثلا تابلوی “میراژ” که یک شبه کشیدمش ! اما بقیه کارهایم همان طور که گفتم پروسه رفت و برگشت دارند.”

درباره ی احساس وابستگی اش به نقاشی هایش می پرسم، می گوید: “از فروش آثارم خوشحال می شوم.  چون احساس می کنم مخاطب توانسته با اثرم ارتباط برقرار کند، ولی کاری را که تازه تمام کرده ام را دوست ندارم بفروشم. برای همین هیچ وقت کارهای جدیدم را تا شروع یک تابلو  جدید و انتقال احساس وابستگی ام به  کار دیگر، نمی فروشم.”

آناهیتا مانند هر هنرمند دیگری، تعریف خاص خودش را از هنر و زیبایی دارد. می گوید: ” با گذشت زمان نوع تعریف از هنر برایم فرق کرده است. در ابتدا گرایشم به نقاشی و هنر به  منزله رسیدن به زیبایی و خلق آثاری که زیبایی وجه جدایی ناپذیر آن آثار محسوب می شد بود. الان هم ممکن  است آثارم به لحاظ بصری زیبا  باشند، ولی لزوما به دنبال خلق زیبایی ها به وسیله ی هنر نیستم. هنر اکنون برایم ابزاری برای بیان احساسات و نیازهای درونی ام است. هنر برایم ابزاری است برای پرسش، برای وادار کردن دیگر انسان ها به تفکر و تعمق! هنر برای من برای بیان “خود” است. من با نقاشی “خودم” را بیان می کنم. من فکر می کنم  خیلی از حرف هایی را که در جامعه به طور مستقیم نمی توان گفت، بتوان بواسطه ی هنر به مردم انتقال داد.”

 آناهیتا درباره ی مهاجرت و تاثیر مهاجرت روی  هنر می گوید:”آرتیست همواره در یک فضای مشخص کار می کند که از آن فضا تغذیه می شود.  با تغییر مکان، غذای روحی آرتیست هم عوض می شود. من به عنوان یک هنرمند اگر در ایران می ماندم، به طور حتم درگیر مسائل دیگری می شدم که این جا درگیر آن مسائل نیستم و همین درگیری هاست که روی یک اثر هنری تاثیر می گذارد. من اصلا این موضوع را قبول ندارم که یک آرتیست بگوید من در استودیو خودم می نشینم، کارم را  می کنم و به فضای اطرافم هیچ کاری ندارم. به عقیده ی من یک هنرمند مدرن، با مسائل اطراف خود درگیر می شود و این درگیری در کارهایش نمود پیدا می کند.”

از علاقه اش به زبان و فرم زبان و خطوط که در مجموعه کارهای “ارتباط گم شده” بسیار بارز است می پرسم. می گوید: “زبان را دوست دارم. همیشه دوست داشتم در کنار نقاشی، زبان شناسی هم بخوانم.  همیشه فرم زبان ها برایم جالب بوده است. مثلا اگر کسی کنار من نشسته باشد و کتابی در دست داشته باشد که خطوط و فرم آن زبان برایم ناخوانا باشد، ناخودآگاه درگیر می شوم. زبان به منزله ی یک کلید است، کلیدی که هم دری را به سمت شما می گشاید، هم آن در را قفل می کند. زبان مثل یک کد یا رمز است. وقتی با الفبای یک زبان آشنا نباشی، دسترسی تو هم به آن کد یا رمز ناممکن می شود.  وقتی نوشته ای را به زبانی بیگانه می بینم، ناخودآگاه این درگیری در من به وجود می آید که این کلمه ها چیست که من معنی و مفهوم آن را در نمی یابم.  همین درگیری ها و کشمکش ها و این علاقه من به فرم زبان ها سبب  به کارگیری خطوط و فرم زبان ها در کارهایم شده است.  من دلم می خواست با زبان فارسی کاری انجام بدهم که این بار من بجای درگیر شدن با دیدن فرم ها و خطوط یک زبان ناشناخته، دیگری را درگیر این  مسئله کنم.  دیگرانی که وقتی قدم به گالری کارهای من می گذارند با دیدن کارهایم، فرم و حروف فارسی پراکنده در کارهایم،  درگیر می شوند.”

می پرسم چرا عنوان نمایشگاه را “ارتباط گم شده” گذاشته، پاسخ می دهد: ” اگر ایران بودم، شاید شعر یا داستان، یا مطلبی می نوشتم که مخاطب بتواند با  آن ارتباط برقرار کند، ولی در جامعه کانادا، مخاطب نمی تواند با این قبیل کارها ارتباط برقرار کند. دیدم داستان نوشتن و قصه نوشتن فایده ای ندارد و دلم می خواست بیشتر از فرم زبان ها استفاده کنم. فرم و خطوط پراکنده ای که از هم پاشیده شدند. حروف پراکنده فارسی که بعد از مهاجرتم به کانادا، به عنوان یک ابزار برای برقراری ارتباط با دیگران به کارم نیامدند و گم شدند.”

 آناهیتا لقمانی فر هنرمندی است که با کارهایش دست مخاطب را می گیرد، او را به تفکر و تعمق  وا می دارد. تفکر روی بچه ای که بزرگ شده، بالغ شده و این بالندگی، در لایه لایه رنگ های به کار رفته و حروف و اعداد پراکنده فارسی به خوبی هویداست.