عناصری تئاتری و دراماتیک را در هر جامعه ی هنری می توان سراغ گرفت، صرف نظر از این که این جوامع  پیشرفته و پیچیده باشند یا نباشند. این عناصر در رقص ها و مراسم ابتدایی مردم همان قدر بارزند که در مبارزات سیاسی، راهپیمایی ها، مسابقات ورزشی، مراسم مذهبی و حتی در بازی های کودکان ما. اغلب شرکت کنندگان  در این گونه فعالیت ها، خود گمان نمی کنند در فعالیتی تئاتری حضور دارند.* لذا همه ما آدم ها، به طور خواسته یا ناخواسته در تمام فعالیت های روزانه خود بازیگرانی بیش نیستیم که عقاید و دیالوگ های خود را برای دیگر تماشاگران این صحنه ی بزرگ نمایان می سازیم، نقش خود را ایفا می کنیم و بعد نقشمان را به دیگری می سپاریم و از دل صحنه خارج می شویم.

ما جامعه ی ایرانی مهاجر کانادا، خواسته یا ناخواسته وارد این صحنه ی بزرگ تئاتر شده ایم که هر کدام در دل خود قصه های گفته و نگفته ای داریم که گوشه ای از این قصه روایت کننده ی فراز و نشیب های مهاجرتی است که همه ما  با آن دست و پنجه نرم کرده ایم و می کنیم. زندگی خود تئاتر است و تئاتری درخور است که عناصر زندگی را در دل خود داشته باشد. در این مقاله نگاهی می اندازیم به تئاتری که گوشه ای از عناصر زندگی را دربردارد:

نمایش “به اصفهان رو” که برگرفته از قطعه ای از موسیقی ایرانی به همین نام است و توسط خواننده تاج اصفهانی خوانده  شده است،  اولین کار  به قلم و کارگردانی حمید صفوی است که در۲۲سپتامبر بر روی صحنه ی نمایش رفت. این تئاتر به گفته ی خود کارگردان برای بزرگداشت زنده یاد ارحام صدر اجرا شده بود.

play--esfehan

همان طور که می دانیم ارحام صدر بنیانگذار مکتب کمدی انتقادی در تئاتر ایران بوده است. پل پیوندین تئاتر “به اصفهان رو” و ارحام صدر را می توان به چالش کشیدن “دردها در پشت خنده ها” و  به تصویر کشیدن گوشه ای از  مشکلات مردم دانست.  تئاتر به اصفهان رو ، پر بود از دل پیچه خنده هایی که در وجود آدمی می نشست. نمایش حول طیف های مختلف مهاجران ایرانی و به چالش کشیدن پدیده ی مهاجرت چه از راه قانونی چه از راه غیر قانونی چرخ می خورد.

 نمایش “به اصفهان رو” در مجموع شامل پنج کاراکتر اصلی و مختلف است. یکی از کاراکترها مرد اصفهانی است که برای تحقیق و پرس و جو پیرامون نوع زندگی در خارج از کشور و جمع آوری اطلاعات برای مهاجرت فرزندان و همسرش سر از مسافرخانه یا خانه ی اجاره ای در خارج کشور درمی آورد. 

یکی دیگر از کاراکترها صاحب همان مسافرخانه یا خانه ی اجاره ای است که با زندگی در خارج کشور خو گرفته است و به هر آنچه که ممکن است یک غریبه ی تازه وارد را به یک کشور جدید به هیجان دربیاورد یا او را حیرت زده کند، عادت کرده است و روی سیر معمول زندگی افتاده است. درست مثل خیلی از ماها که بعد از سال ها اقامت در کانادا، روی سیر عادت ها حرکت می کنیم و هیچ چیز دیگر برایمان نامعمول نیست.

کاراکتر دیگر پسر دانشجویی است که برای تحصیل راهی خارج شده است، کسی که  سال هاست دانشجو است و انگار این عنوان دانشجو را سال ها یدک کشیده است؛ آدمی بی هدف و سرگردان!

دیگری زنی است که بچه هایش به دلیل عدم تطابق فرهنگی خانواده را ترک کرده و او و شوهرش از هم جدا شدند و جدا زندگی می کنند. اما نقش دیگری هم بین این آدم های سرگردان غرق در زندگی و بدبختی های روزمره شان هست؛ مردی که از صبح تا شب روی کاناپه همان مسافرخانه، رادیو به دست می نشیند، گوشش را می چسباند به امواج رادیو و همیشه منتظر خبر است. درست مثل خیلی از ما ایرانی ها که همیشه ی خدا منتظریم؛ اخبار را با استرس دنبال می کنیم، بدون این که این انتظار نافرجام پایان یابد. اما  بین این اخبار بد بد، دنیای واقعی و اخباری که مرد رادیو به دست روی صحنه ی نمایش  دنبال می کند، تفاوت های فاحشی وجود دارد. این روزها تمام  رسانه های خبری پر است از خبرهای سردردزای جنگ و فقر و تبعیض و بدبختی، اما مرد رادیو به دست صحنه ی بازی ما، قاصد اخبار خوب است. اخباری که بین رد و بدل شدن دیالوگ های بازیگران روی سن وقفه می اندازد و پیام می دهد از خوبی و رقص و شادی و آواز و رنگ، که این  رقص و شادی و پایکوبی با  تصنیف ها  و رقص های محلی  روی صحنه در مقابل چشم  افراد حاضر در سالن به تصویر کشیده می شوند.  نمایش به اصفهان رو این گونه پایان می یابد که مرد رادیو به دست، رادیوی خود را مقابل چشم حضار روی سن می گذارد، چمدانش را  در دست می گیرد، یک جا  نشینی و  انتظارهای پیاپی را پایان می دهد و راهی می شود، شاید راهی اصفهان، که اصفهان در این نمایش به عنوان نمادی از کل کشور ایران در نظر گرفته شده است.

در آخر باید بگویم که تئاتر ارتباطی است دو جانبه بین بازیگر و مخاطب و چه خوب است این گونه فعالیت های هنری که در جامعه ی مهاجر ایرانی های کانادا کمتر به چشم می خورد، حمایت شوند تا بیش از پیش شاهد این گونه فعالیت ها باشیم. به قول آرتور میلر، مادام  که مبارزه می کنی نمرده ای و چه خوب است که ما ایرانی ها به هر طریق که شده با هر فعالیتی که شده (نه تنها فعالیت های سیاسی بلکه فعالیت های هنری) با معضل های مختلف مبارزه کنیم تا فرهنگ و هنر ایرانی را  زنده نگه داریم.

 

*برگرفته از مقاله بررسی وضعیت کنونی تئاتر ایران نوشته علی عاشوری