شهروند – بهنوش میربزرگی: روز جمعه ششم ماه ژوئن شاهد حضور ایرج پزشکزاد، خالق دائی جان ناپلئون در دانشگاه تورنتو بودیم.
در ابتدای برنامه دکتر محمد توکلی استاد دانشگاه تورنتو درباره کارنامه ادبی این نویسنده معروف و محبوب سخن گفت. بعد از آن قسمت هایی از فیلم دائی جان ناپلئون ساخته ناصر تقوایی پخش شد که با استقبال خوبی مواجه شد. پس از آن پزشکزاد روی سن آمد، پشت میز نشست و گفت: نمی دانم چرا آقای توکلی من را آن پشت قایم کرده بودند. من هم دلم می خواست می بودم و با شما فیلم را نگاه می کردم. سپس گفت: مدت ها بود که من اشتیاق این دیدار را داشتم. دوستان متعددی از چند وقت پیش، شاید از سه چهار سال پیش با کمال محبت از بنده دعوت کرده بودند که بیایم و لذت دیدار شما هموطن های عزیزم را پیدا کنم که هر بار مانعی پیش آمد و نشد، اما این بار همت دکتر توکلی کارگشای این راه شد.
ایرج پزشکزاد ضمن تشکر از مردم برای حضورشان، به پوستر برنامه اشاره کرد؛ پوستری که روی آن نوشته شده بود “ایرج پزشکزاد و دائی جانش”. او گفت: من فکر می کنم کلمات این آگهی کمی پس و پیش شده است. می بایست “دائی جانش و ایرج پزشکزاد” نوشته می شد، چرا که دایی جان ناپلئون همواره سایه سنگینی روی سر بنده انداخته است. بنده پنجاه سال قلم زدم. خیلی چیزها نوشتم ولی همه این ها زیر سایه سنگین دایی جان ناپلئون پنهان شدند.
او گفت: برای بنده مکرر اتفاق افتاده است که راجع به مسایل دیگری صبحت کردم؛ راجع به مسائل تاریخی، ادبی و موضوعات دیگری که اصلا ربطی به دایی جان نداشت. اما باز اتفاقی باعث می شد که موضوع برگردد به دائی جان. برای مثال چندین سال پیش در دوران رضا شاه دولت تصمیم گرفت روسای وزارت خارجه، برای دانشجویان دانشکده های مختلف در رشته های اقتصاد، سیاست و غیره از تجربیات خودشان صحبت کنند و آن ها را با مسائل عملی آشنا کنند. من در آن موقع رئیس اروپای غربی بودم. برنامه ای برای بنده معین شد که راجع به ناتو، پیمان آتلانتیک شمالی صحبت کنم. من موقع سخنرانی راجع به پایگاه های دفاعی ناتو در جنوب نروژ و ایتالیا صبحت کردم و همه حضار هم ظاهرا با علاقه گوش می دادند و پیدا بود که به این مسئله خیلی علاقه دارند. من نیم ساعتی صحبت کردم و بعد از آن یک ساعت هم مختص سئوالها و جواب ها بود. اولین سئوالی که از من پرسیده شد راجع به ناتو بود. دومین سئوال این بود که ” آیا در سانفرانسیسکو هم پایگاه ناتو هست؟” موقع پرسش این سئوال، من کنار تخته بودم و پشت به جمعیت. به دقیقه ای نکشید که یک زلزله ای در یک سالن ششصد هفتصد نفره پنجره های سالن را از خنده لرزاند.

ایرج پزشکزاد در دانشگاه تورنتو ـ عکس محمد تاج دولتی

ایرج پزشکزاد در دانشگاه تورنتو ـ عکس محمد تاج دولتی

پزشکزاد گفت: تجربه من این بوده است که سخنرانی قاعده خاص خود را دارد؛ شروع مطلب، ورود به مطلب، تجزیه و تحلیل و در پایان هم نتیجه گیری. من گاهی به قدری پر حرف می شوم که وقتی شروع می کنم به صحبت و مقدمه را آغاز می کنم، این قدر خاطرات و وقایع مختلف و گوناگون به یادم می آید که گاهی می بینم اصلا به اصل مطلب نرسیدم و وقت تمام شده است. در نتیجه امشب تمام تلاشم را کردم که درباره سه مطلب صحبت کنم: راجع به نوشتن کتاب دایی جان ناپلئون و نحوه انتشار آن، عکس العمل های مختلف مردم در قبال این کتاب و شخصیت هایش و در پایان هم راجع به مدل ها و کاراکترهای کتاب.
او ادامه داد: من دایی جان ناپلئون را در سوئیس نوشتم . من در آن زمان دوست روزنامه نگار بسیار خوبی به اسم تورج فرازمند داشتم. برای ماموریت کوتاهی به ژنو رفته بودم و در آنجا کار می کردم. آنجا طی ملاقاتی که با هم داشتیم، از من پرسید که “چی نوشتی؟” من هم جواب دادم که حدود یک سال است که مشغول نوشتن رمانی هستم به اسم دائی جان ناپلئون. با وجود این که داستانم نه تمام شده بود و نه پاکنویس، از من خواست که داستان را بخواند. برای این منظور ما به باری نزدیک محل کار من رفتیم و من در آنجا سه ساعت بی وقفه داستان را برای او خواندم. لابلای خواندن داستان پیشنهادی های ارزنده ای هم می کرد. حتی در یک جا پیشنهادی کرد که من قسمتی از داستان را بر آن مبنا عوض کردم و آن آخر داستان است که دائی جان منتظر انگلیسی هاست که بیایند و او را دستگیر کنند. ماموری که من در آخر داستان آورده بودم یک مامور انگلیسی شبیه مامورهای اینتلیجنس بود که چتری بر دست داشت و کلاه ملونی بر سر. اما فرازمند پیشنهاد داد که سرباز انگلیسی با پرچم انگلیسی بیاید و دائی جان هم در هیبت یک جنگجو باشد.
پزشکزاد گفت: وقتی به تهران برگشتم درصدد چاپ داستان به صورت کتاب بودم. در آن زمان مدیر و سردبیر مجله فردوسی از من خواهش کردند که داستان را به صورت پاورقی چاپ کنند. مجله فرودسی هم در واقع مجله ای بود که من چندین سال، از قبل از کودتای بیست و هشت مرداد تا اولین ماموریتی که در سال ۱۳۳۹ به خارج رفتم، برایشان می نوشتم. اما من علاقه ای به چاپ کتاب به صورت پاورقی نداشتم، ولی طی مشورتم با فرازمند، به من گفت که دوران دوران سختی است و سانسور شدیدی حاکم است. او گفت که اگر کتابت را به اداره نگارش بدهی، از کتابت صد جور ایراد می گیرند و کتاب را سانسور می کنند. برای مثال گفت که فرخ لقای سیاه پوشی که در داستانت آورده ای را هیچ بعید نیست که یک سانسورچی بیاید بگوید که عمه اعلیحضرت هم اسمش فرخ لقاست و در نتیجه تو نظر به اعلیحضرت داشتی، لذا من رضایت دادم کتاب به صورت پاورقی چاپ شود. بعد از آن هشت- نه ماه طول کشید تا کتاب چاپ شود.
بلافاصله بعد از انتشار کتاب چون سابقه داشت و قبلا هم در روزنامه چاپ شده بود پشت سر هم در تیراژهای بالا چاپ شد، اما از نظر سانسور و اختناق مطبوعات، دوره بسیار تیره و تاری بود. در همین گیر و دار بود که آقای هویدا نخست وزیر یک مصاحبه تلویزیونی کرد و در آن مصاحبه از او پرسیده شد که شما که اهل کتاب خواندن هستید، آیا کتاب و رمان های فارسی هم می خوانید؟ او گفت” بله دایی جان ناپلئون را خوانده ام”. و بعد هم حسابی از آن تعریف و تمجید کرد. این تعریف آقای هویدا سبب آن شد که کارمندان دولت هم کتاب را بخرند، اما دو ماه بعد آقای هویدا در مجلس خطاب به نمایندگان گفت “این افرادی که می گویند ما مطبوعات را تحت فشار گذاشتیم، بروند کتاب دایی جان ناپلئون را بخوانند”.
پزشکزاد گفت: این گفته آقای هویدا جنبه بد قضیه بود و باعث شد که تمام قشر تحصیل کرده و چپگراها و منتقدان ساکت شوند و راجع به کتاب حرفی نزنند. تنها دو نقد از کتاب دائی جان ناپلئون نوشته شد. یکی نقد جمالزاده بود. دیگری هم نقد علوی بود که به دلیل درگیری که با دولت داشت، نقدش در مطبوعات چاپ نشد. این روند همین طور ادامه داشت تا چاپ ششم و هفتم کتاب که تلویزیون به این فکر افتاد که از روی کتاب یک فیلم تلویزیونی درست کند.
فیلم درست شد و به خانه های مردم رفت. همه مردم فیلم را دیدند، حتی آخوندها. بعد از آن یک پیوند مقدس یا نامقدس بین آخوندها و سکولارها برقرار شد و شروع کردند به حمله کردن به فیلم و دائی جان ناپلئون و این درست زمانی بود که ایران فضای نیمه باز سیاسی را تجربه می کرد. درگیر و دار همین موج مخالفی که درست شده بود، نامه های اعتراض آمیز زیادی به دست من می رسید.
پزشکزاد با خنده ادامه داد: از بین نامه هایی که از طرف آخوندها به دستم می رسید، فقط جواب یکی از آن ها را دادم؛ آن هم چون خط بسیار خوشی داشت! من هم چون عاشق زبان فارسی و خط فارسی هستم به دلیل خط خوشش جوابش را دادم. نامه ای که نوشته بود تقریبا به این مضمون بود که (آقای نویسنده یکی از شخصیت های رمان شما فردی است به نام اسدالله میرزا که مدام حل تمام مشکلاتش را در رفتن به سانفرانسیسکو می داند. من می خواهم از شما سئوال کنم که اگر بنده زاده یا آقا زاده شما بیاید این شعار اسدالله میرزا را سرلوحه ی زندگی اش قرار بدهد، شما احساس خجالت نمی کنید؟!) . به محض پایان این قسمت از حرف های پزشکزاد سالن در قهقهه ی چند دقیقه ای فرو رفت.
پزشکزاد سپس از عکس العمل های مختلف مردم خارج نشین بعد از انقلاب گفت: من بعد از انقلاب به پاریس رفتم. ناحیه ای در پاریس هست که تمام ایرانی های مهاجر در آنجا سکونت دارند. ایرانی ها من را از روی عکس هایم که دیده بودند می شناختند. هر کدام به من رسیدند به طرز عجیب و غریبی از من تعریف کردند و اثر من را تحسین کردند. من هم درگیر و دار لذت بردنم از این تعریف ها کنجکاو شدم بدانم که دلیل این آفرین گفتن هایشان ها چیست. آن ها هم به من گفتند “آفرین بر شما آقای پزشکزاد، که قبل از همه فهمیدید کار، کار انگلیس هاست”. پزشکزاد با خنده ادامه داد: وقتی این را شنیدم، انگار که یک دوش آب سرد روی من ریخته شده بود. ولی این اولین عکس العملی بود که من دیدم.
او این طور ادامه داد که: پنج ـ شش سال پیش بی بی سی به مناسبت افتتاحیه تلویزیون فارسی بی بی سی با من مصاحبه ای کرد و سئوال های متعددی از من درباره کتاب دائی جان ناپلئون پرسید. یکی از سئوال هایی که از من شد این بود که عبارت “کار،کار انگلیسی هاست” از کجا آمده است. من هم جواب دادم، اولا این که انگلیس ها صد سال در کار ما دخالت کردند، یک واقعیت تاریخی است. بعد هم توضیح دادم که تم اصلی کتاب اصلا این نیست و تم اصلی مقابله دو طبقه با هم است. تضاد و مقابله یک طبقه که عزیز کرده بی جهت و ثروتمند است و طبقه دیگری که تحصیل کرده است. حالا این وسط یک خلی هم هست به اسم دائی جان ناپلئون که عقب مانده است و می خواهد این عقب ماندگی خود را به یک چیزی نسبت بدهد و این را به جنگ خود با انگلیسی ها نسبت می دهد. پزشکزاد با خنده گفت: حتی بعد از این مصاحبه با واکنش های جالبی مواجه شدم و وقتی در لس آنجلس بودم از دو نفر شنیدم که یکی از تلویزیون های لس آنجلس در واکنش به مصاحبه من با بی بی سی گفته است که بی بی سی به پزشکزاد رشوه داده است که در مصاحبه اش بگوید دائی جان ناپلئون دروغ بوده است!

ایرج پزشکزاد ـ عکس محمد تاج دولتی

ایرج پزشکزاد ـ عکس محمد تاج دولتی

پزشکزاد سپس از مدل های مختلفی که برای شخصیت پردازی هایش استفاده کرده، گفت: من در یک طایفه پرجمعیت، بزرگ شدم. وقتی دو ساله بودم، پدرم که طبیب بود به شهرستان اعزام شد و ما تا هشت سالگی در جاهای مختلفی سکنا داشتیم. بعد از آن پدرم استعفا داد و ما به تهران آمدیم و پدرم در تهران مطبی باز کرد. بعد از یک سال اجاره نشینی باغ بزرگی خرید. و ما در همسایگی عموها و عمه های مادرم زندگی می کردیم. مادر من چهارده تا عمو و عمه داشت. هر کدام از عموها و عمه ها بچه ها و نوه های متعددی داشتند و بالطبع در بین این جمعیت طویل آدم های مضحکی هم بودند که من بعضی از این ها را مدل کردم. مثلا مدل فرخ لقا را از خانومی گرفتم که در بچگی دیده بودم و مدام سیاه پوش بود. اگر من در طول زندگی ام او را پنجاه بار دیده باشم او پنجاه بار را عینا سیاه پوش بود و علاقه عجیبی هم به مراسم ختم داشت. وقتی دائی جان توسط یکی از نویسندگان سرشناس روسی در دوران اتحاد جماهیر شوروی به روسی ترجمه شد، مترجم مقدمه مفصلی برای کتاب نوشت و دست گذاشت روی شخصیت فرخ لقا. مترجم طی آنالیز مارکسیستی که از کتاب کرده، توضیح داده که کاپیتالیسم رو به سقوط است و فرخ لقا سمبل این سقوط است.
پزشکزاد درباره شخصیت مش قاسم گفت: جالب است که طی ترجمه های گوناگونی که از کتاب دائی جان شده است، شخصیت مش قاسم در بیشتر زبان ها به طرز عجیبی محبوبیت دارد. مش قاسم یکی از پرسوناژهایی است که من تقریبا از واقعیت گرفتم؛ ما وقتی بچه بودیم و کنجکاو، کسی نبود که جواب کنجکاوی های ما را بدهد. مش قاسمی که ما می شناختیم و البته در واقعیت مش عباس نام داشت جواب تمام سئوالات ما را می داد. او تخیل وحشتناکی داشت و آدم خیالاتی بود. جواب بیشتر سئوال ها را از خود می ساخت و تحویل ما می داد.
پزشکزاد در آخر به شخصیت لیلی اشاره کرد: بیشتر قسمت های کتاب از تخیل من نشأت گرفته شده است. اما اگر یک قسمت آن واقعی باشد، قسمت عاشق شدن آن است. من بچه بودم که عاشق شدم. در واقع بنده هم مثل هر بچه دیگری اولین دختری را که دیدم عاشقش شدم. ده ـ دوازده سال عاشق بودم و حتی به خاطر او مقداری از زندگی ام را تغییر دادم. از آن جایی که پدر من طبیب بود، اصرار داشت که من هم طبابت بخوانم. من شروع به خواندن طب کرده بودم ولی دیدم اگر بخواهم این رشته را تمام کنم زمان زیادی می برد. رشته ام را به حقوق تغییر دادم تا زودتر درسم تمام شود ولی آن دختر زن فرد دیگری شده بود.