سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) – کنشگران چپ- سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران ـ طرفداران وحدت چپ- امریکای شمالی- حزب تودهٔ ایران-کانادا
این «جنایت» و این «خاطرات» شامل مرور زمان نمی شوند
۲۹ سال است که ماه های مرداد و شهریور، نه فقط برای بازماندگان قربانیان کشتار زندانیان سیاسی، بلکه تمامی ایرانیان آزادیخواه و صلحدوست، یادآور یکی از بزرگترین فجایع تاریخ معاصر ایران است. ۲۹ سال پیش در چنین روزهایی، به دستور روح الله خمینی رهبر وقت جمهوری اسلامی، هیئت های مرگ از زندان به زندان رفتند تا با طرح چند پرسش، درباره فرستادن زندانیان به پای چوبهدار تصمیم بگیرند. سئوال ها چنان تنظیم شده بودند که شمار تا حد ممکن زیادی از اسرا طبق معیارهای تعیین شده از سوی خمینی، به کام مرگ فرستاده شوند. ظرف چند هفته، بسیاری از زندانیان مجاهد و چپ توسط جوخه های اعدام جمهوری اسلامی به قتل رسیدند. شمار اعدام شدگان آن قدر زیاد بود که سازماندهان این کشتار، از کامیون های حمل گوشت برای انتقال اجساد به مکان های حفر گورهای دسته جمعی استفاده کردند.
در تمام این سالها، بازماندگان قربانیان این جنایت، با برگزاری مراسم در شهرهای مختلف جهان، تلاش به شکستن دیوار سکوت در مورد اعدامهای دهه سیاه ۶۰، و اوج آن، کشتار زندانیان در تابستان و پاییز ۶۷ داشتند؛ اینطور که پیداست، این تلاشها ثمره می دهند و ما امسال شاهد این پدیدهایم که فرد فرد آمران و عاملان این جنایت بزرگ، با استفاده از هر امکانی، در جهت توجیه و از آن هم فراتر، تغییر جای جنایتکار با قربانی، در مطبوعات و رسانههای رسمی کشور، میپردازند.
شکست تمام عیار انکار و سکوت درباره قتل عام ۱۳۶۷
اعلامیه مشترک
هیئت سیاسی ـ اجرائی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
هیئت مسئولین کنشگران چپ
هیئت هماهنگی سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران ـ طرفداران وحدت چپ
بدون تردید مبارزه آزادی خواهان و بازماندگان جان باختگان کشتار زندانیان سیاسی تا تحمیل شکست های دیگری به رژیم و رسوایی دروغ های سران حکومت ادامه خواهد یافت. در این رابطه اخیرأ ۵۰ تن از مادران و خانوادههای خاوران و دیگر اعضای خانواده جان باختگان دههی ۶۰ از سراسر ایران، با سپردن دادخواستی به خانم عاصمه جهانگیر، گزارشگر ویژه سازمان ملل برای وضعیت حقوق بشر در ایران، علیه مسئولان جمهوری اسلامی ایران اعلام جرم کرده اند.
بیست و نهمین سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی ایران در حالی فرا می رسد که سیاست انکار و سکوت رژیم جمهوری اسلامی در مورد این کشتار که از فردای قتل عام در پیش گرفته شد، اکنون به شکست تمام عیار انجامیده است. سران رژیم و از جمله خامنه ای ناچار شده اند به این کشتار اشاره کنند. این پیروزی بر توطئه سکوت، نتیجه نزدیک به سه دهه تلاش خانواده جان باختگان، مدافعان حقوق بشر، فعالین سیاسی و سازمان های چپ در افشای جنایت بزرگی است که به دستور خمینی، با همدستی عده ای از گردانندگان حکومت و سکوت عموم سران رژیم در زندان های ایران روی داد. این تلاش ها شامل انتشار ده ها کتاب، صدها مقاله، راه اندازی سایت های فراوان، برگزاری کنفرانس ها و سخنرانی ها و مراجعه به جوامع بین الملی بوده است. اکنون که توطئه سکوت شکست خورده است، مشی تبلیغاتی حکومت بر این متمرکز شده است که وانمود کند اولا همه جان باختگان وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران بوده اند و ثانیا علت اعدام آنها شرکت در اقدامات مسلحانه بوده است.
این دو دروغ بزرگ نیز بسیار زودتر از آن که سران حکومت گمان می کنند نزد همگان رسوا شده و خواهد شد. یاد و نام صدها تن از اعضا و هواداران احزاب و سازمان های چپ که در سال ۱۳۶۷ اغلب پس از تحمل سال ها زندان اعدام شدند، زنده است و هیچ کس را یارای به فراموشی سپردن آنان نیست. تقریبا همه آن ها در حالی اعدام شدند که قبلا در خود دادگاه های رژیم به حبس محکوم شده بودند. حکومت پس از قتل عام زندانیان مجاهد آن ها را نیز به قتل رساند. و کیست که نداند هزاران عضو و هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران نیز که در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند محکومیت های زندان داشتند.
بدون تردید مبارزه آزادی خواهان و بازماندگان جان باختگان کشتار زندانیان سیاسی تا تحمیل شکست های دیگری به رژیم و رسوایی دروغ های سران حکومت ادامه خواهد یافت. در این رابطه اخیرأ ۵۰ تن از مادران و خانوادههای خاوران و دیگر اعضای خانواده جان باختگان دههی ۶۰ از سراسر ایران، با سپردن دادخواستی به خانم عاصمه جهانگیر، گزارشگر ویژه سازمان ملل برای وضعیت حقوق بشر در ایران، علیه مسئولان جمهوری اسلامی ایران اعلام جرم کرده اند. در این اعلام جرم، آن ها بار دیگر خواسته های پنجم دی ماه ۱۳۶۷ خود را در مقابل دفتر وزیر دادگستری، تکرار کرده اند. ما ضمن پشتیبانی از خواسته های خانواده ها، در مبارزه برای دادخواهی در کنار خانواده های قربانیان و همه کسانی ایستاده ایم که در دهه های گذشته به دفاع از حقیقت برخاستند.
۱۰ مرداد ۱۳۹۶ (اول آگوست ۲۰۱۷)
بخشهایی از بیانیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، بهمناسبت بیستونُهمین سالگرد فاجعهٔ ملی کشتارِ زندانیان سیاسی : بدون طرد رژیم ولایت فقیه نمیتوان به پایان یافتن ظلم و استبداد و رسیدن به آزادی امیدوار بود!
امروز، پس از سپری شدن بیستونُه سال از فاجعهٔ ملی و نیز دیگر جنایتهای پیش و پس از آن، هنوز ادامهٔ سیاستهای سرکوب خشن و اعدامهای دستهجمعی را از سوی رژیم ولایتفقیه شاهدیم.
هممیهنان گرامی!
با فرا رسیدن ماههای مرداد و شهریور ۱۳۹۶، بیستونُه سال از جنایت هولناک فاجعهٔ ملی کشتار هزاران زندانی سیاسی سپری میشود. این فاجعه که مصداق جنایت بر ضد بشریت و یکی از سیاهترین رویدادهای تاریخ معاصر میهن ما است، بهفرمان مستقیم خمینی و همراهی رهبران رژیم ولایت فقیه، انجام شد. میهن داغدار ما پس از گذشت بیستونُه سال از این فاجعهٔ هولناک، همچنان اسیر همان سیاستها و تفکرات قرونوسطایی “اسلام سیاسی” رهبرانی است که ادامهٔ حکومت، بههر قیمت و دست یازیدن به هر جنایتی، برای آنان اصل و شیوه اساسی حکومتداری است.
انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶، نقطهٔ عطفی در حمایت علنی رهبری رژیم ولایت فقیه از جنایت و جنایتکاران بود. نامزدی ابراهیم رئیسی- یکی از عاملان کشتار فاجعه ملی- برای ریاستجمهوری،که با تأیید ولی فقیه، سران سپاه، نیروهای سرکوبگر رژیم و نهادهای برگمارده ازجمله شورای نگهبان همراه بود، نشانگر ماهیت اصلاحناپذیر و ضد مردمی نظام سیاسی کنونی و پیام روشن سردمدارانش به مردم ما و جهانیان بود. دفاع روشن و علنی علی خامنهای از جنایتکاران و برگماری کسانی همچون رئیسی، قالیباف و احمدینژاد بهعضویت یکی از نهادهای اساسی حاکمیت ظلم و جور در ایران یعنی “مجمع تشخیص مصلحت نظام” و نصب هاشمی شاهرودی، رئیس سابق قوه قضائیه، بهریاست آن، حاوی این پیام روشن است که “تشخیص مصلحت” و منافع این “نظام”- “نظام سیاسی”ای اصلاحناپذیر که حامی منافع بزرگسرمایهداران و مسبب اصلی فاجعهٔ کنونی، فقر، محرومیت اکثر مردم میهن ماست- برعهدهٔ جنایتکاران حرفهای و سرکوبگران مردم است.
…..
دربارهٔ علت و زمینهٔ کشتار دستهجمعی زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷، جستارها، سخنرانیها، پژوهشها و اسناد افشاگرانهٔ بسیاری در طول بیستونُه سال گذشته منتشر شدهاند که جایی برای شک و شبهه دربارهٔ دلیل این کشتار دهشتناک و چگونگی سازماندهی آن باقی نمیگذارد. در پی شکست زبونانه و مفتضحانهٔ سیاست “جنگ، جنگ تا پیروزی” خمینی و سران رژیم بود. این سیاست ضدِ مردمی ادامهٔ جنگ، به کشتار صدها هزار جوان ایرانی در جبههها و تخریب اجتماعی و زیرساختهای اقتصادی بخشی مهم از میهنمان منجر شد. ارتجاع حاکم بر کشور، که از پیامدهای شکست و رسواییِ هرچه فزونتر حکومتی که خویش را “نمایندهٔ خدا بر زمین” میدانست، و همچنین وقوف به لرزان شدن پایههای اقتدارش که خمینی را به نوشیدن “جام زهرِ صلح” واداشت، بهشدت سراسیمه و هراسناک شده بود، جلادان قوای بیدادگر قضایی و امنیتی جمهوریاسلامی را به زندانهای کشور گسیل کرد تا در مدتزمانی کوتاه ـ که با اقدامهای امروزین گروه جنایتکاران حرفهای و داعش در عراق و سوریه شباهت بسیار دارد ـ هزاران تن از بهترین فرزندان این مرز و بوم را قتلعام کنند.
…..
برخلافِ دروغپردازیهای رئیس قوه قضائیه و دیگر سران رژیم، در عکس العمل به انتشار نوار صوتی آیتالله منتظری، دربارهٔ دلیل قتلعام زندانیان سیاسی، در جریان پاکسازی خونین سال ۶۷، افزون بر اعدام اعضای سازمان مجاهدین خلق، گروه کثیری از اعدامشدگان از اعضا و هواداران حزب تودهٔ ایران، سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)، فداییان اقلیت، راه کارگر، و نیروهای مترقی و ملی کُرد بودند.
هممیهنان گرامی!
……
در فاجعهٔ ملی کشتار زندانیان سیاسی صدها تن از رهبران، کادرها و اعضای حزب تودهٔ ایران، بهقتل رسیدند. عدهیی از برجستهترین مبارزان راه آزادی، قهرمانان جنبش آزادیخواهی میهنمان، دلاورانی که بیستوپنج سال از عمرشان را در زندانهای ستمشاهی سپری کرده بودند، کادرهایی برجسته و باتجربه از جنبشِ کارگری میهنمان، نویسندگان، مترجمان و متفکرانی گرانقدر و فرهنگساز، نظامیها و افسرانی میهندوست و دلیر، فعالانی از جنبشِ زنان، جوانان و دانشجویی کشورمان در میان این جانباختگان راه مردم میهن بودند که جز بهروزی تودهها، سربلندیِ ایران و دستیابی به آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی خواستی نداشتند و تا آخرین لحظههای عمر پربارشان استوار و سربلند به خواست جنایتکاران و شکنجهگرانشان برای تسلیم و نفی عقایدشان “نه” گفتند. حزب تودهٔ ایران، در طول بیستونُه سال گذشته، همراه با هزاران خانوادهٔ داغدار قربانیان این فاجعهٔ ملی، خواستار تشکیل کمیتۀ حقیقت یاب و روشن شدن حقیقت دربارهٔ چگونگی، زمان و شمار واقعی اعدامشدگان و اسامی کامل آنان، و همچنین محاکمه و مجازات سازماندهندگان، آمران و مجریان این جنایت هولناک بوده است. امروز، پس از سپری شدن بیستونُه سال از فاجعهٔ ملی و نیز دیگر جنایتهای پیش و پس از آن، هنوز ادامهٔ سیاستهای سرکوب خشن و اعدامهای دستهجمعی را از سوی رژیم ولایتفقیه شاهدیم. باید از تجربهٔ بیستونُه سال اخیر آموخت و بهاین نتیجهٔ منطقی رسید که این حاکمیت قرونوسطایی و این رهبران که سرکوب و ترور مخالفان را تنها راه ادامۀ حکومت خود می شناسند، اصلاحناپذیرند و بدون مبارزه و تلاش مشترک، نمیتوان جلوی تکرار چنین فاجعههایی را گرفت. بدونِ تلاش گسترده در راه اتحادعمل همهٔ نیروهای ملی، آزادیخواه و دموکراتیک کشور، بدونِ تدارک جنبش مردمیای که بتواند با طردِ رژیم ولایتفقیه، راه را برای تحولهایی اساسی و پایدار در میهن ما بگشاید، رژیم ولایتفقیه و رهبری آن همچنان به سیاستهای جنایتکارانه و ضدانسانی خود ادامه خواهند داد.
کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران
اول شهریورماه ۱۳۹۶
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۳۲، ۳۰ مرداد ماه ۱۳۹۶
پرشور و خستگی ناپذیر با قلبی آکنده از عشق به مردم
زندهیاد حمید منتظری در سال ۱۳۳۰ در شهر بم به دنیا آمد و پس از طی دوران دبیرستان در سال ۱۳۵۰ در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد، در آغاز دوره دانشجوئی بهاتفاق چند نفر از دانشجویان یک محفل مطالعاتی مخفی به وجود آوردند و به مطالعه آثار مارکسیستی و دیگر آثار و دستنوشتههای سیاسی ممنوعه میپرداختند. این محفل در سال ۵۲ بهوسیله ساواک شناسایی و اعضای آن دستگیر شدند. حمید به سه سال زندان محکوم شد. در مدت دوران زندان، حمید مهربانانه خود را حفظ میکرد. در روز ۳۰ فروردین باروحیهای پرشور و خستگیناپذیر در تمامی حرکات اعتراضی و کارهای دستهجمعی زندان شرکت فعال داشت و در هر شرایطی چهرهای آرام و برخورد ۵۴ که ساواک زندهیاد بیژن حزنی و یارانش را در تپههای اوین به گلوله بست، زندانبانان بند سیاسی برای پیشگیری از حرکات اعتراضآمیز زندانیان، چند زندانی شاخص ازجمله حمید را که بهعنوان سازمان دهندگان تحرکات زندان میشناختند به حیات بند فراخواندند و آنان را به زیر ضربات شلاق گرفتند.
حمید پس از سه سال از زندان آزاد شد و پس از انقلاب به سازمان فدائیان خلق پیوست و در انشعاب سازمان فعالیتش را در شاخه اکثریت تداوم بخشید. حمید در شرایط خفقان بعد از سال ۶۰ زندگی نیمه مخفی داشت. اما در پلنوم سال ۶۵ شرکت کرد و چند ماه بعد دستگیر شد و به اسارت آدم کشان رژیم درآمد و بار دیگر زیر شکنجههای شدید روحی و جسمی قرار گرفت. در شهریور ۶۷ که شکوفهها به خون نشستند، حمید شرافتمندانه از آرمان انسانیاش در برابر سرکوب گران تاریکاندیش دفاع کرد و گوهر تابناک وجودش به جاودانگی پیوست. اما پرچم آرمانهای مترقی و انسان دوستانهاش همیشه برافراشته خواهد ماند.
مادر مهربان حمید که سالیان زیادی در غم فرزندش سوگوار بود، در زلزله ویرانگر بم در کنار هزاران همشهریاش جان باخت.
رحمان هاتفی انسانی طراز نو
رفیق رحمان هاتفی به مثابه یک روزنامه نگار آگاه و متعهد، در عرصه مبارزه علنی با رژیم شاه نیز نقش به سزایی را در کل جنبش انقلابی کشور به عهده داشت. او که از سال ۵۷ سردبیر ”کیهان“، پرتیراژترین روزنامه وقت کشور ما بود، با شجاعت کم نظیری در راه آزادی مطبوعات مبارزه می کرد و برای سازمان دهی اعتصاب کارکنان این موسسه بزرگ انتشاراتی و مطبوعاتی کشور که اعتصاب در ”اطلاعات“ و ”آیندگان“ را نیز در پی داشت، رزمید. رفیق هاتفی از راه انتشار خبرهای پشت پرده، مقالات آگاهی دهنده و بسیج گر و اخبار جنبش انقلابی در ”کیهان“ ضربات سهمگینی بر پیکر رژیم شاه فرود آورد و توانست تیراژ آن را از حدود صد هزار به یک میلیون و دویست هزار برساند. رژیم جمهوری اسلامی که از قدرت خلاقیت فوق العاده او به هراس افتاده بود، به مجرد استقرار، رفیق هاتفی را از سمت سردبیری “کیهان“ برکنار کرد.
رفیق رحمان پس از پیروزی انقلاب بهمن، در پلنوم هفدم، به عضویت هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب توده ایران گزیده شد. از آن پس بخشی از وظایف سنگین تشکیلاتی حزب به رفیق رحمان هاتفی محول گردید. در آن هنگام وزن کارگران آگاه و انقلابی در صفوف حزب سنگین تر شده بود و رفیق هاتفی با هدف قوی تر کردن ترکیب کارگری حزب، به سهم خود تلاش فراوانی کرد. او تا هنگام دستگیری، اردیبهشت ۶۲، به کار تشکیلات سر و سامان می داد. رفیق رحمان هاتفی همسال حزب توده ایران بود و بااشاره به این مساله، هر سال که از عمرش می گذشت می گفت: “حزب یک سال پیرتر شد.”
نام انقلابی بزرگ، رفیق رحمان هاتفی، در تاریخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران و جهان ماندگار خواهد بود. او در زمره قهرمانانی چون خسرو روزبه است که مبارزان انقلابی، به ویژه کمونیست ها، نسل در نسل در برابرش به احترام سر فرود خواهند آورد و سرمشق مبارزه آگاهانه، هشیارانه، پیگیر و درنگ ناپذیر، قرارش خواهند داد.
رحمان هاتفی، روزنامه نگار برجسته، سر دبیر روزنامه ی کیهان در دوران انقلاب، بنیان گذار سازمان حزبی “نوید” و عضو هیأت سیاسی حزب توده ایران، در یورش دوم به حزب توده ایران دستگیر شد و سر از زندان “توحید” کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک شاهنشاهی در آورد. در فاصله ۷ اردیبهشت ۶۲ تا ۱۹ تیر ماه همین سال زیر سخت ترین شکنجه ها قرار گرفت و به شهادت رسید. شهادت او نه فقط برای حزب توده ایران یک ضایعه جبران ناپذیر بود، بلکه برای جامعه ی مطبوعاتی ایران نیز ضربه ای بزرگ و جبران ناپذیر بود.
گلهای همیشهبهار: استوار و مقاوم چون کبیر کوه
هبت اله معینی چاغروند (همایون) در سال ۱۳۲۹در شهر خرمآباد به دنیا آمد. وی در دامان خانوادهای پرورش یافت که دارای سنت مبارزه علیه استبداد بود. هبت اله در سال ۱۳۴۸در دانشگاه تهران در رشته روانشناسی به تحصیل پرداخت. در دوران دانشجوئی از فعالین جنبش دانشجوئی بود. در سن ۲۰سالگی از دانش سیاسی بالائی بر خوردار بود.
هبت در بهمن ۱۳۵۰در ارتباط با چریک فدائی بهزاد امیری دوان دستگیر شد و به ۲ سال زندان محکوم گردید . در زندان همواره در راه آموختن و فراگیری تلاش میکرد. مسئولان زندان نسبت به او حساس بودند و همیشه او را زیر نظر داشتند. بارها او را در سلولهای انفرادی محبوس کردند. هبت پس از گذراندن دوره زندان، به دلیل حساسیت ساواک نسبت به او آزاد نشد. در سال ۵۳ همزمان با آغاز حرکت مسلحانه در کوههای لرستان به رهبری دکتر اعظمی که از بستگان نزدیک او بود و همچنین به علت دستگیری تعداد زیادی از اقوام وی، هبت را مجدداً سخت بازجوئی و شکنجه قراردادند. در سال ۵۵ که زندهیاد بهزاد امیری دوان در درگیری با ساواک جان باخت، هبت را مجدداً به کمیته مشترک فراخواندند و رسولی شکنجهگر ساواک به او گفته بود که با شناختی که از توداریم هرگز آزاد نخواهی شد.
در اسفند ۵۶ پس از آزادی به سازمان فدائی پیوست و از فعالین سازمان در لرستان و خوزستان بود. هبت به دلیل علاقه و احترام خاصی که برای فرزند رشید خلق لر همایون کتیرایی از گروه آرمان خلق قائل بود نام مستعار همایون را برای فعالیتهای سازمانی برگزید.
هبت در انشعاب سازمان به گروه ۱۶آذر پیوست و از رهبران این جریان بود و مقالات متعددی درزمینه سیاسی و تشکیلاتی در ارگان این سازمان می نوشت.
هبت در آبان۶۲ در تهران بهوسیله یکی از توابین شناسایی و دستگیر شد. این فرزند آزاده و اندیشمند خلق بار دیگر مورد شکنجههای طاقتفرسا قرار گرفت. اما این بار نیز با توجه به اطلاعات و ارتباطات گستردهای که داشت مقاومت سختی از خود نشان داد. او در بی دادگاه رژیم به اعدام محکوم و در دادگاه تجدیدنظر حکم اعدام تبدیل به حبس ابد گردید. هبت همانند زندان رژیم پیشین در حرکات اعتراضی زندان فعال بود و به همین دلیل بارها مورد شکنجه قرار گرفت و به همین خاطر او را در سلولهای انفرادی در شرایطی سخت نگه میداشتند.
در شهریور ۶۷ در آن روزهای فاجعه باری که فرزندان شایسته میهن را به جرم آزادگی به خاک و خون کشیدند هبت نیز به جرم آزادگی و عدالت که سالها برای کسب آن مبارزه کرده بود بر سردار رفت و جنبش چپ ایران یکی از عناصر برجسته و سازمانگر خود را از دست داد و مردم لرستان در غم فرزند برومندشان به سوگ نشستند. یادش گرامی باد.
بی پای پوش می توان از کویر گذشت، بی ستاره هرگز…
علی رضا شکوهی در سال ۱۳۲۹ در الیگودرز لرستان متولد شد. پس از اخذ دیپلم متوسطه در بروجرد، سه سال در رشته مهندسی شیمی در دانشگاه صنعتى تهران (”شریف“ بعدی) به تحصیل پرداخت. در سال ١٣۴٩ با چند تن از رفقایش گروه ستاره سرخ را برای مبارزه با رژیم سلطنتی تشکیل داد و در سال ١٣۵٠ دستگیر شد، ابتدا به اعدام و سپس با تخفیف به حبس ابد محکوم شد. در دی ماه ١٣۵٧ از همان زندان عادلآباد آزاد شد و در تیر ماه ۱۳۵۸ به عنوان یکی از بنیانگذاران سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر و موسوم به خط ۴) به مبارزه سیاسی علیه رژیم جمهوری اسلامی پرداخت. وی دبیر اول این سازمان بود.
علی رضا در ٧ تیر ماه ١٣۶٢ در منزل یکی از اعضای مرکزیت سازمان دستگیر شد. بنا به اظهارات یکی از شاهدان، مأموران امنیتی رژیم اسلامی که حکم بازداشت نداشتند به همسایگان گفته بودند که به دنبال قاچاقچیان مواد مخدر آمدهاند. به گفته همین منبع، ”صبح زود به خانه هم رزمش دکتر غلامحسین ابراهیم زاده ریختند. دکتر که قصد فرار داشت، در پشت بام با گلوله پاسداران کشته شد. علیرضا دستگیر و نخست به کمیته مشترک (بند سه هزار و زندان توحید و موزۀ عبرت بعدی) و سپس به زندان اوین انتقال یافت“. به نوشته یادنامه راه کارگر، او در مدت ۶ ماه تا زمان اعدام، تحت شکنجه های شدید بوده است. آنان که با فضای زندانهای رژیم جمهوری اسلامی در دهۀ ۱۳۶۰ آشنایی دارند، میدانند که به عنوان ”دبیر اول“ یک سازمان کمونیستی به دست دژخیمان اسلامی افتادن، چه تبعات و مصائب مهیبی به همراه داشته است. به نقل از یک زندانی که دو سه روز در سلول انفرادی علیرضا بوده، گفته میشود که پاهایش در اثر شکنجه به شدت متلاشی شده بود و کتف راستش به دلیل آویزان کردن طولانی از کار افتاده و به شدت درد می کرده است. علی رضا به همراه جمعی دیگر از اعضای مرکزیت راه کارگر در بیدادگاههای کوتاهی که برای آنان برگزار شده بود، شجاعانه اقدام به ”دفاع ایدئولوژیک“ نموده و دادگاه را تبدیل به عرصه ای برای محاکمۀ رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی نمودند. رژیم هر چه کرد، در درهم شکستن او و رفقایش نظیر نورالدین ریاحی ناتوان ماند. سرانجام در ۱۱ دیماه ۱۳۶۲ تیرباران شد. محل دفن او هیچگاه به خانوادهاش اطلاع داده نشد اما ظاهرا در خاوران و در کنار یاران دیگر آرمیده است.
***
در یادبودی که توسط سازمان متبوعش برای او تهیه شده، در مورد ویژگیها او، به عنوان یک الگوی انقلابی، این چنین آمده است:
”شش ماه شکنجه شد و یکی از فراموشنشدنیترین مقاومتهای چند سال اخیر زندان های ولایت فقیه را از خود نشان داد و با گامهایی استوار و غرور انگیز راه خود را به طرف جوخۀ تیرباران هموار کرد
به یاری خانواده های زندانیان سیاسی بشتابیم
صورتگر دردها و رنجهای مردم
علی رضا سپاسی
در ۱۳۲۳ در خانواده اى بدنیا آمد که به قول خودش پدر با مغازه اى “محقر” امرار معاش مى کرد. از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۶ به خاطر عضویت در حزب ملل اسلامى، زندانى سیاسى بود. بعد در رشته معمارى دانشکده هنرهاى زیبا به تحصیل پرداخت. سپس همراه با جمعى قابل توجه از جوانان مبارز (که گروهى انقلابى به نام حزب الله تشکیل داده بودند) در سال ۵۱ به سازمان مجاهدین پیوست. او که با شرکت در انجام وظایف سازمانى توانایى خوبى از خود نشان داده بود زمانى مسؤولیت شاخهء اصفهان و مشهد سازمان را بر عهده داشت. شرکت فعال در مبارزهء ایدئولوژیک درونى، مسؤولیت ارگان خارج از کشور سازمان از ۵۳ تا ۵۶، رهبرى سازمان در داخل کشور و تغییر و تحولات استراتژیک و تشکیلاتى سازمان مجاهدین بخش م.ل و سپس مرکزیت سازمان پیکار. دستگیرى او همراه با جمعى از مسؤولین این سازمان در بهمن سال ۱۳۶۰ رخ داد و بنا به اطلاعاتى که به دست آمد در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۶۰ زیر شکنجه به شهادت رسید. خبر شهادتش زیر شکنجه و در حالى که زندانیان دیگر فریاد خشم و خروش او را مى شنیده اند از دو زندانى که تازه آزاد شده بودند مطلع شدیم. بماند.
در اثر شکنجه هاى بسیار شدیدى که بر او اعمال شده بود، دست و پاى رفیق عملا از کار افتاده بود به طورى که نمى توانست آن ها را حرکت دهد. سینه خیز کنان به بازجویى میرفت و بر مى گشت ولى روحیه بسیار قوى و بالایى داشت. مرتب در سلولش با صداى بلند مشغول سرود خواندن و شعار دادن علیه جمهورى اسلامى بود. با اینکه هر بار نگهبانان چند نفرى به داخل سلول رفیق مى ریختند و او را مى زدند ولى باز رفیق به شعار دادن هایش ادامه مى داد و در سلول هاى دیگر روحیه مبارزه و مقاومت مى دمید.»
سپاسى آشتیانى همواره با نگهبانان از موضع بالا برخورد مى کرد. از آنجائى که سپاسى آشتیانى براى دستشویى رفتن قادر به باز کردن دکمه هاى شلوارش نبود، هر بار که لازم مى شد با صداى بسیار بلند فریاد میزد: نگهبان! وقتى که نگهبان مى آمد، سپاسى با لحن تحقیر آمیزى به او مى گفت: شلوارم را بکش پایین. بعد باز صدا میکرد و مى گفت: شلوارم را بکش بالا». در مدتى که رفیق سپاسى آنجا بود ، جو ۲۰۹ را به هم ریخته بود و مدام شعار مى داد و سرود مى خواند. سپاسى آشتیانى سمبل مقاومت بود.
در سال ۶۷ چگونه از اعدام عزیزانمان با خبر شدیم
خودم را گول می زدم: نه بابا اون که حکم داشت نه اگه کشته بودنش تا حالا فهمیده بودیم، حتمأ ملاقاتش قطع شده نه …. هر چه تعداد نفرات کمتر می شد من بیشتر می ترسیدم، داشت نزدیک ظهر می شد شماره ی من ۳۲ بود. وقتی نفر قبل از من رفت توی اتاق تمام استخوانهایم تکان می خورد، پوست لبانم مثل خار در زبانم فرو می رفت و دریغ از یک نم رطوبت در دهانم و دستهایم مثل یخ. ته قلبم آرزو می کردم کار نفر قبل از من طول بکشد چون نمی دانستم در داخل اتاق چه می گذرد. خواهرم از وقتی به این اتاق آمدم رفت و نگفت کجا می رود بعد ها فهمیدم که او متوجه موضوع شده و رفته که به بعضی افراد فامیل زنگ بزند تا پیش مادرم باشند که وقتی ما می رسیم و خبر هو لناک را می بریم مادر دور و برش پر باشد.
شبنم از ایران
مدت زیادی بود که با هر تلفنی که به خانواده میزدم خبر اعدام یکی از عزیزان را می شنیدم. آخرینبار خبر اعدام یکی از اقوام نزدیک را به من دادند. بیش از هفت سال حبس کشیده بود و به زمان آزادیش نزدیک شده بود. بلا فاصله برای شرکت در مراسم به تهران حرکت کردم. غافل از آنکه ابعاد فاجعه وسیعتر از آن بود که فکر می کردم. در مجلس عزا نگاهها را سنگین بودند. هر کدام از همسران و خواهران و مادران که می آمدند احساس می کردم بیشتر از همیشه مرا در آغوش می فشارند، نگاهم با هر کدام تلاقی می کرد بی درنگ نگاهش را میدزد. از هر کس سئوال می کردم که تو از برادرم خبر نداری سکو ت عمیق و پر معنایش دلم را خالی میکرد. کم کم شکام به یقین بدل شد که شاید برادرم را هم …….
در طول ماههای گذشته همسر برادر و مادرم بارها تلاش کرده بودند، ملاقات بگیرند یا حداقل خبری به دست بیاورند ولی هیچ موفقیتی بدست نیاورده بودند. شب منزل فامیلمان ماندم ولی خواب به چشمم نرفت و تا صبح برایم صد شب گذشت. به محض روشن شدن هوا به حیاط رفتم تا کمی قدم بزنم و منتظر بودم تا کسی بیدار شود و من خدا حافظی کنم و بروم اوین. مادر فامیل اعدام شده امان متوجه پریشانی واضطرابم شده بود. پرسید چرا بی تابی؟ گفتم: تو را به جان عزیزت راست بگو تو نمیدونی برادرم را هم زده اند یا نه؟ سرش را پائین انداخت و گفت بیا بشین یک چای بخور. سئوالم را تکرار کردم و ایشان با لهجه ی قشنگش گفت: والا چه بگم هیچکی حرف درستی نمیزنه ولی میگن همه رو کشتن. من چون در تهران نبودم به خوبی دیگران در جریان مسائل نبودم. اطلاعاتم منحصر بود به خبرهائی که مادرم می داد. نتوانستم صبر کنم، لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و برای برداشتن شناسنامهام به منزل زن برادرم رفتم. چه خوش خیال بودم فکر میکردم شاید بتوانم ملاقات بگیرم. مادر اصرارکرد همراهم بیاید، گفتم نه و فکر کردم اگر چیزی شده باشد چی؟ بهتر بود او را نبرم. خواهر کوچکترم گفت: پس بزار من بیام. نگاهی به او کردم و تا خواستم بگویم نه، باز فکر به سراغم آمد اگر چیزی شده باشد تو میخواهی تنها چه کنی بگذار کسی همراهت باشد. گفتم: باشه تو بیا.
در راه هر آنچه آشوب وغوغای ممکن بود در دلم ریخته بود گوئی به جانم تیشه می زدند. ضربان قلبم بالاتر از حدی بود که بشود تحمل کرد. درختان اتوبان یکی پس از دیگری از جلوی چشمم رد می شدند، همان درختانی که همیشه وقتی می رفتم ملاقات عاشقشون بودم. تک تکشونو دوست داشتم و می شمردم تا برسم به لونا پارک. چشمان قشنگش روبرویم نشسته بود و با من حرف میزد. وقتی رسیدیم آدمهای زیادی را می شناختم ولی اون ها هم انگار مثل من منگ بودند و کور و کر. سلامی خشک و دهانی که بزور هم باز نمی شد ونگاهی مات.
باز هم از هر کس پر سیدم سکوت کرد بعضی هایشان از من می پر سیدند: تو چی از …. چیزی نشنیدی؟ می گفتم نه من که این جا نبودم. به اتاق اطلاعات که رفتیم به هر یک شماره ای دادند و به یک اتاق در سمت دیگر هدایت شدیم. در آن جا تعدادی که عمومأ مرد بودند نشسته بودند بعضی ها را در سالن انتظار ملاقات دیده بودم سلام و علیکی. چند صندلی و یک علاالدین وسط اتاق بود. صدائی گنگ از اتاقی که درش بسته بود، می آمد. هر چند دقیقه شماره ای خوانده می شد و فردی داخل اتاق می رفت و مثل آدمی که در خواب راه می رود بیرون می آمد با قدم های کوتاه و کشیدن پا بروی زمین و من هر بار از جایم به سختی بلند می شدم، جلو می رفتم و دستهایش را می گرفتم و تا دم در کمکش می کردم. به جز خودم به یک مورد خانم بر خوردم مادری که چادرش از روی سرش سر خورده و روی شانه هایش افتاده، دستانش آویزان بود وچشمانش بسته. دخترش را زده بودند. او را بغل کردم. گفت: دختر نازنینم! و من آهسته گفتم: الهی من بمیرم. او در سکوتی مرگبار اتاق را ترک کرد. چه شده؟ این ها چرا اینقدر حالشان بد است؟ چرا هیچ کس حرف نمی زند؟ در آن اتاق لعنتی چه می گذرد؟ چه کسی آن جا نشسته؟ چه می گوید؟ چه چه چه .
خودم را گول می زدم: نه بابا اون که حکم داشت نه اگه کشته بودنش تا حالا فهمیده بودیم، حتمأ ملاقاتش قطع شده نه …. هر چه تعداد نفرات کمتر می شد من بیشتر می ترسیدم، داشت نزدیک ظهر می شد شماره ی من ۳۲ بود. وقتی نفر قبل از من رفت توی اتاق تمام استخوانهایم تکان می خورد، پوست لبانم مثل خار در زبانم فرو می رفت و دریغ از یک نم رطوبت در دهانم و دستهایم مثل یخ. ته قلبم آرزو می کردم کار نفر قبل از من طول بکشد چون نمی دانستم در داخل اتاق چه می گذرد. خواهرم از وقتی به این اتاق آمدم رفت و نگفت کجا می رود بعد ها فهمیدم که او متوجه موضوع شده و رفته که به بعضی افراد فامیل زنگ بزند تا پیش مادرم باشند که وقتی ما می رسیم و خبر هو لناک را می بریم مادر دور و برش پر باشد.
شماره ی ۳۲. وای خاک بر سرم شده از جا بلند شدم دیگه هیچکس نمانده بود که به خودم روحیه بده فکر کنم نفر آخر بودم. در همین حین خواهرم رسید و با من به اتاق آمد. گفتم: تو نیا دلم برایش سوخت خیلی جوان بود ما قبلأ هم مرگ برادر را تجربه کرده بودیم.
وقتی در را باز کردم متو جه شدم منتهی به راهروی کوچکی است و بعد وارد یک اتاق شدیم برای همین هیچ صدائی بیرون نمی آمد. پشت یک میز کوچک یک پسر جوان و یک مرد مسن که قبلأ او را در مواقع ملاقات دیده بودم، نشسته بودند. از دیدن ما یکه خوردند. مرد مسن گفت: شما چرا؟ من حدود سی و دوسه ساله بودم. گفتم چرا؟ مگه من چمه؟ گفت: چیزیت نیست ولی برو بگو یه مرد بیاد. گفتم: یعنی چی مرد؟ ما مرد نداریم. گفت: برو بحث نکن. گفتم حاجی ما مرد نداریم برادرم خارجه پدرم هم مریضه. گفت: به هر حال نمیشه اون یکی که اصلأ و به خواهرم اشاره کرد. من به خواهرم گفتم که بیرون برود. او که دیگر براش مسجل شده بود چه اتفاقی افتاده، بدون مقاوت رفت. گفتم: حاجی بگو هر چی هست من طاقتشو دارم. نگاه عمیقی به من کرد انگار می خواست مطمئن شود که من راستی راستی پر طاقتم یا نه. گفت: بشین! و مرا به یک نیمکت که روی آن یک پتوی سربازی انداخته شده بود هدایت کرد. پاهایم بد جوری بی حس شده بود. لرز داشتم رفتم نشستم. یک دفتر که بیشتر شبیه دفتر حضور غیاب مدرسه بود جلوش باز بود. پرسید:اسمش؟ گفتم و بعد انگشت نشانه اش را روی یک لیست به سمت پائین حرکت داد وای نه نه نه چقدر خودخواه شده بودم کاش اسم او نباشه پس اسم کی باشه خوبه؟ چه فرقی می کنه این ها اسمه، اسم آدم هائی که کشته شده بودند آدم هائی که همه واسه خانواده شون عزیز بودند برادر، همسر، خواهر، مادر پدرهای ما. صفحه ی اول دوم سوم چهارم. انگشت متوقف شد، نه نه نگو نگو خودم می دونم به زبون نبر. سرم گیج می رفت و چشمانم سیاهی. بهم زل زد. گفتم: کشتین ش؟ گفت: ما نمی کشیم ما اعدام می کنیم. گفتم: خب اعدامش کردین؟ گفت: روز شنبه چادر سرت کن برو در بزرگ اوین اول وقت اونجا بهت میگن، فعلأ هم به خونه چیزی نگو.
صد کیلو شده بودم و از کمر بی حس. خواهرم توی در ظاهر شد و به سمت من آمد. بلند شدم و به سختی به خودم مسلط شدم. دلم می خواست آنقدر فریاد بزنم که کوه های اوین بلرزند، دلم می خواست آنچنان نعره بزنم که صدایم به همه ی خانه های تهران برسد به همه ی خانه های ایران و جهان. چرا هیچ کس نمی داند چه شده چرا من تا امروز نفهمیده بودم چرا در خواب خرگوشی بودیم. چرا چرا؟
آنچنان بغضی داشتم که می توانست همه ی وجودم را منفجر کند می توانست گلویم را پاره کند ولی فرو خوردم و آرام بیرون آمدم. نگاه حاجی روی من میخکوب شده بود، به جرئت می توانم بگویم یک جورائی می ترسید، نمیدانم توی نگاهم چی بود. بلند شد و ایستاد. نمی دونم چرا ولی یادم است که تا وقتی از در بیرون رفتم، ازم چشم بر نداشت. وارد حیاط که شدم فریاد هایم بیرون زد سرباز کرد نفهمیدم چطور ولی حنجره ام قدرتی پیدا کرد بود که خودم هم باور نداشتم، میکشم شون، انتقامتو می گیرم، چرا کشتین ش؟ چرا چرا؟ و خیلی حرفای دیگر. صدای اذان می آمد طوری تنظیم کرده بودند که برای اذان کارشون تموم بشه چون بعد از ما در را بستند و برای نماز بیرون آمدند. حاجی به من که رسید گفت: چیه گفتی طاقتشو داری مگه نگفتی پس چرا توزرد در اومدی؟ گفتم: توزرد توئی نا مرد. تو زرد توئی. حاجی خواست به من حمله کند که جوانک همراهش جلوشو گرفت و گفت: حاجی اذانه صلوات بفرست.
چند تن از کسانی که برای ملاقات آمده بودند به سمت من آمدند. خانمی گفت: بسه آروم باش! و فردی که گمان کنم پسرش بود مرا روی نیمکت حیاط نشاند و رفت کمی برایم آب آورد. آنها با اصرار ما را سوار کردند و به سمت خانه ما حرکت کردند. من حالا با خیال راحت داد می زدم و گریه می کردم و خواهر کوچکم هم خیلی سوزناک گریه میکرد، قیافه اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم. مسافتی که رفتیم و من کمی تمرکز پیدا کردم، گفتم: مگر شما ملاقات نداشتید پس چرا دارین با ما میاین؟ خانم گفت مهم نیست عزیزم. گفتم: نه مهمه ملاقات خیلی مهمه شاید آخریش باشه نه برگرد برگرد.
به اصرار در ماشینی کرایه نشستیم و به سمت منزل رفتیم. راننده آژانس متوجه حال بد ما شد و گفت: می تونم بپرسم چی شده؟ و من هم با بی حوصلگی براش گفتم. به شدت متأثر شد و خیلی اظهار همدردی کرد. به نزدیکی منزل که رسیدیم باز ضربان قلبم که فروکش کرده بود، بالا رفت و اضطراب دوباره به من روآورد وای من چگونه با همسرت برخورد کنم؟ با مادرم؟ پدرم؟ وای وای من.
نزدیک منزل که رسیدیم همسر برادرم را از دور دیدم که داشت به سمت خانه می رفت، ماشین را نگهداشتیم و سوارش کردیم. هنوز هیچ حرفی نزده بودیم که همه چیز را فهمید رنگش پرید و مثل همیشه ساکت و متین سرش را پائین انداخت و فقط گفت می دونستم. مادرم روی پله ی دم در منتظر نشسته بود ما را که دید از جایش بلند شد به او هم هیچ نگفتم. خیلی ها آمده بودند. پدرم هم رسید و هنوز صدایش توی گوشم مانده: دختر خدا خیرت بده خیالمونو راحت کردی مردم از بس اضطراب کشیدم و حرف تلخ شنیدم، می ترسیدم مردم واسمون حرف درست کنن خب خدا رو شکر روسفید شدیم در فکر شنبه بودم که باید بروم درب بزرگ اوین.
منبع:
سایت بیداران