قصه های الاغی ـ ۷ / اسد مذنبی

اهالی آبادی دیر از خواب بیدار شدند. عادت کرده بودند صبح زود خروسخوان از خواب بیدار شوند و تعجب می کردند که چرا امروز خروس ها نخوانده اند!؟  خبر نداشتند که طبق بخشنامه ملاعلی خروس ها از خواندن منع شده بودند.  قرار شده بود منبعد بجای خروس ها، خرها صبح زود عرعر نمایند.  به بلندگوها نیز توصیه شده بود بجای خروس خوان، خرخوان یعنی عرعر پخش نمایند. در واقع وقتی میرزا و خرکچی و مشتی بمان به کدخدا برخوردند و از گم شدن خرشان به کدخدا شکایت کردند، همگی پی بردند که خر کدخدا و رمضان و حیدرقلی و خرکچی و بقیه گم شده!  عجیب آن که آدم ها خیال می کردند خرها گم شده اند ولی در واقع خبر نداشتند خودشان گم شده اند! جمعیت بطرف پاسگاه راه افتادند تا شاید به کمک ماموران پاسگاه موفق به پیدا کردن الاغ هایشان بشوند. اما از آنچه در مقابل خود دیدند به وحشت افتادند و سرتاپایشان به لرزه افتاد. دو خر ریشو درحالی که روی دو سم ایستاده بودند اسلحه در دست مشغول نگهبانی از پاسگاه بودند! یکی از الاغ ها غربتی بود اما دیگری به حیدرقلی تعلق داشت. حیدرقلی از این که الاغش ریش درآورده و تفنگ به دست گرفته بود برخودش لرزید. دیگران نیز حسابی ترس برشان داشته بود. به توصیه یکی از همراهان  تصمیم گرفتند از تیررس الاغ ها دور شده و به آبادی برگردند که ناگهان خر حیدرقلی گلنگدن تفنگش را کشید و شروع کرد به عرعر کردن. کدخدا و همراهان  به علامت تسلیم دست ها را بالا بردند. الاغ های نگهبان پس از بازرسی کدخدا و بقیه، آنان را با ضرب و شتم هل دادند داخل پاسگاه. وحشت آن ها زمانی شدیدتر شد که مشاهده کردند به جای استوار کرمی و گروهبان سبزواری، دو الاغ ریشو پشت میزها تسبیح بدست ذکر می گویند و ورد می خوانند و عکسی از یک الاغ عمامه بسر که  به ملاعلی شباهت داشت بالای سرشان به تازه واردین خوشامد می گوید. ب مانعلی با دیدن خرش که ریش درآورده و ذکر خدا می کرد و میز ریاست سرکار استوار را اشغال کرده بود، از یک طرف خوشحال شد و از سویی دیگر لرزش خفیفی در پاهای خود احساس کرد. ب مانعلی تنها نبود، کدخدا و بقیه نیز آشکارا می لرزیدند. مقام عالیرتبه  الاغ ها  یعنی الاغی که ریاست خرهای نظامی را به عهده داشت وقتی متوجه شد کدخدا و همراهان لکنت زبان گرفته اند به الاغ ها دستور داد آنان را کت بسته به مقر جدید خلافت یعنی مسجد ده ببرند. حیرت اهالی هنگامی که شدیدتر شد که مشاهده کردند که برخی از خرها به زبان آدمیزاد سخن می گویند.

***

 کدخدا و همراهان به زندانی جنب مسجد که  با نیروی شگرف خرها ساخته شده بود، هدایت شدند. در آنجا بود که کدخدا و بقیه دریافتند که روستا به زندانی بزرگ تبدیل شده و تمام اهالی آبادی زندانی اند. ناگفته نماند که تعدادی از اهالی موفق به فرار شده بودند. این موضوع را ملاعلی هنگام “سخن خرانی” بر زبان آورد. زندان جدید سقف و دیوار نداشت و در واقع به یک زندان نامریی شبیه بود. و زندانیان زیر تابش شدید آفتاب به فلاکت دچار شده بودند. پس از چند ساعت گیجی و “حاج و واجی”  الاغی با عرعرهایی بسان شیپور صوراسرافیل ورود ملاعلی را بشارت داد و از همه زندانی ها خواست که به سجده بیفتند. چند نفری که به سجده افتاده بودند، از برق شلاق الاغ ها رهایی جستند اما دیگران که حاضر نشده بودند درمقابل ملاعلی زانو زده و به سجده بیفتند تن شان با ضربه های شلاق کبود شد. خرها حتی به زنان و بچه ها نیز رحم نکردند. تا جایی که وقتی الاغ محافظ ملاعلی برای بار دوم فرمان سجده عمومی صادر نمود، همه زندانیان بجز عده قلیلی به سجده افتادند. به دستور ملاعلی کسانی که پس از تحمل ضربات طاقت فرسای شلاق هنوز حاصر نشده بودند در مقابل ملاعلی به سجده بیفتند را از بقیه جدا کردند و پس از خواندن دعای ذبح مقدس توسط یکی از خرها، سرشان را برای عبرت بقیه از تن جدا کردند. پس از عملیات ذبح مقدس ملاعلی به سخن خرانی پرداخت. اهالی زندانی بدون اینکه کلمه ای از حرفهای ملاعلی سر دربیاورند با حیرت و حرمان چشم ها را بوی دوخته بودند. چرا که ملاعلی حرف نمی زد فقط عرعر می کرد!  یکی از الاغان جان برکف مامور شد سخن خرانی ملا را به زبان آدمیزاد ترجمه کند و تازه آن هنگام بود که آبادی دریافتند اوضاع تغییر کرده  و ملاعلی به مرتبه خدایی رسیده است. ملاعلی وعده داد که فراریان بزودی دستگیر و به سزای عمل ننگین شان خواهند رسید. همچنین وعده داد که ابادی را تبدیل به بهشت خواهد کرد اما غم انگیزترین بخش سخن خرانی وی آنجایی بود که گفت: از امروز آدم بودن و مثل آدم ها زندگی کردن جرم بزرگی محسوب خواهد شد و خر و خریت راهنمای آهالی آبادی خواهد بود. خرها بندگان برگزیده هستند و آدمیان موظفند برای ادامه حیات، خود را به خریت زده و به خرها سواری بدهند.

***

میرزا طاقت نیاورد و با سیخونک های متعدد  الاغش که برپشت وی سوار شده بود از پای درآمد، چرا که موفق نشده بود مانند کدخدا و برخی دیگر شبانه بگریزد. زنش، میرزا را مقصر این بدبختی می دانست زیرا معتقد بود که گول حرف های ملاعلی را خورده و به امید زندگی در بهشتی که ملاعلی وعده داده، حاضر نشده بود همراه کدخدا و برخی دیگر که عطای بهشت ملاعلی را به لقایش بخشیده بودند، فرار را برقرار ترجیح دهد.  بقیه اهالی آبادی نیز وضع بهتری نداشتند چون مجبور بودند به خرمقدس هایی که وکیل و وزیر و رئیس شده بودند سواری بدهند!…

 

ادامه دارد

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

اسد مذنبی

اسد مذنبی طنزنویس و از همکاران تحریریه شهروند است. مطالب طنز او علاوه بر شهروند، در سایت های گوناگون اینترنتی نیز منتشر می شود. اسد مذنبی تاکنون دو کتاب طنز منتشر کرده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This