Select Page

دُژیائی ری یا۱/ بهرام بهرامی

شهروند ۱۲۴۰ پنجشنبه ۳۰ جولای ۲۰۰۹
به همه نداها و سهراب ها و بسیاران دیگر پیشکش می کنم. فرزانه این شعر هم در دهه شصت خورشیدی جان جوان خود را بر سر باورهایش از دست داد.


دیگر گریه ام نمی آید

بر ما چه رفت فرهاد

بر ما چه رفت؟

هنوز شهریور است و هوا اینهمه سرد!

چیزی بخور!

لیوانت را بگذار پرکنم

چی یرز!۲ نوش!



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ



فروردین و باد و پرده های پاکیزه

بنفشه های دل نازک

نوروزِ پُرنازِ روشن

سیبِ سرخی روی باغِ فرش

و کودک با یک عالمه مشقِ شبِ عید


مادرم پرسید: برات چی پُست کنم؟


گفتم: برام یک کمی کوه بفرست

کوههایی مثل البرز، مثل زاگرس، مثل دماوند

سرخ و زرد و بنفش

بریده بریده، بلند.



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ



چیزی بگو فرهاد!

شهر را مثل کفِ دست می شناسم

تا دریا راهی نیس

ماهِ مچاله شده را

در دونات شاپ جا گذاشتم

و شبِ خیس و خواب آلوده

در استریت کار تنها ماند



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ



خورشید را کجا جا گذاشتم؟

چرا اینهمه سردم است؟

چیزی بخور!

توی فریج پنیرِ فرانسوی دارم

چیزی بگو فرهاد!


سپیده دمان، ساعت زنگ نمی زند

شلیک می کند

مردانی پلید و پَلَشت با پیشانی ی کوتاه و تفنگ های بلند

مردانی با ته ریش و گندِ تن

مردانی که دلشان بوی چرکابِ ماسیده بر مُرده لاشِ واگذاشته می دهد،

وآنک در برابرشان


دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ


و چشمانی به رنگِ هستن و جُستن

که زیستن را می میرد.


الارم کلاکم۳ صبح زنگ نزد


به اکسپرس باس۴ نرسیدم

کافی۵ مزه ی خاک می داد

گفتم: «گود مورنینگ !»

رئیسم گفت: «گود ایونینگ یور های نِس»۶

– می گفتی!

– می گفتم؟

– از فرزانه می گفتی

بارِ آخر که دیدی اش؟

– گفت: «برام یه خورشید بیار یه کمی هم لبخند!»


با ما چه رفت فرهاد؟

با ما چه رفت؟

چرا اینهمه سرد است؟

پرده ها را ببند.



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ



پرده ها بسته است

درِ خانه هم

دل و دست بوی گُلاب و گریه می دهد

بوی خاک تازه.

در خانه

زنان در مویه ای خامُش و جاودانه

می آیند و می روند

دستی دری را باز می کند

و به تندی می بندد۷

در مهتابی روشن

کودک مشق مدرسه را به کناری پرت می کند

گربه ی بازیگوش

بی اعتنا به باد و ورق های دفتر

خمیازه می کشد


زنان دست از کار کشیده اند

و کسی قاب تازه ای را بر دیوار می کوبد


در خانه

زنان دست از کار کشیده اند

و سوگواران خاموشند.



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ


و چشمانی به رنگ جوانی از یاد رفته


جرج گفت جی زس! وات اِ مِس! ۸

جنت گفت جی زس را جودا گشتن

بوریس گفت: جیمز جویس را نمی فهمم

جاوز۹ را دیده ام

اسکار ارزشی ندارد

اصغر پانزده سالش نشده بود

خمپاره کنار چادرش ترکید

جنازه اش پیدا نشد

پدر اصغر پیر بود

اسخریوطی عیسی را لو داد

جنازه عیسی غیبش زد

جنازه ی فرزانه را پول دادیم گرفتیم



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ



ماهِ سرخ از کنارِ های وی۱۰ می رانَد

شهر شادی های کوچک

شهر سپیده دمان آسوده

شهر ویک اند های۱۱ ایرانی


و روزنامه های بیهوده ی رایگان

شهر شادمانی های ارزان

شهر سپیدارهای بلند

و کاجهای پلاستیکی



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ


در قابی سیاه


شهر کتابهای سوخته

شهر درختان خاک گرفته

شهر شادمانی های پنهان

شهر سوگواران خامُش

شهر بازاریان بدخیم:

«هفده تا تیر، هر تیر به عبارت هزارتومن

میکنه هفده هزارتومن

تیر خلاص هم مهمون ما

کمتر از این نمیشه!»

شهر کردارهای وارونه

شهر دیو و اهریمن

شهر مردگان گران و زندگان بس ارزان

شهر بی آماج و بی فرجام

شهر مردان پلید و پلشت

که سفره شان پاداش تاراج تن دختران است

شب پیش از تیرباران

شهر مرده شورهای پُرکار و پُر رو

جنازه فرزانه را پول دادیم خریدیم!



آنک دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ



بیلِ۱۲ تلفنم این ماه زیاد شده


برای مادرم نامه می نویسم

فردا به جرج می گم: گو تو هل!۱۳

کلید ماشینتو گذاشته م رو تی وی۱۴

شب به خیر!

چاو!۱۵

شب به خیر!

نایت! ۱۶


شب شهریور

خامُش و آرام

دریا نیمی خفته

نیمی بیدار

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند۱۷

و ماه سرخ

چهره بر چهره ی پنجره می ساید

روی میز کوچک

یکی دو لیوان نیم خورده

بر دیوار قابی ارزان

و بر آن

تصویری از

دختری با گیسوانِ بافته ی بلند و دلی بزرگ

و چشمانی به رنگِ هستن و جُستن


تابستان ۱۹۹۰ تورونتو

(برگرفته از مجموعه شعر دُژیائی ری یا)


پانویس ها:


dozh =bad)+yairya (=year۱ـ

دُژ به معنای بد و یائی ری یه به معنای سال: سالِ بد یا خشکسالی. داریوشِ هخامنشی می گوید: «اهورامزدا این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی (دُژیائی ری یه) در امان دارد.»

۲ـ Cheers

۳ـ ساعت زنگ دار alarm clock

۴ـ Express bus

۵ـ Coffee

۶ـGood evening Your Highness! عصر به خیر والاحضرت

۷ـ زمان دری که باز می شود و بسته می شود le temp d’un porte qui souvre et ce referme.

(سطری از شعری از ساموئل بکت)

۸ـ وای چه افتضاحی Jesus! What a mess!

۹ـ Jaws

۱۰ـ Highway

۱۱ـ Weekend

۱۲ـBill صورتحساب

۱۳ـGo to hell! گم شو برو جهنم!

۱۴ـTV

۱۵ـCiao شب به خیر

۱۶ـNight کوتاه شده گود نایت

۱۷ـ سطری از شعر فروغ فرخزاد




(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

بهرام بهرامی

دانش‌آموخته دانشگاه تهران و مدرسه عالی تلویزیون و سینما، نویسنده، عکاس و پژوهشگر فرهنگ و زبان های پارسی باستان و میانه است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This