نویسنده: بهرام بهرامی

شب جانان/ کنت هاروف/ بخشهای۳۲/۳۱/۳۰/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

ماه آگوست بازار سالانه مال فروشها، نمایش های سوارکاری کابوی ها و رقابت های بهترین دامهای پرورشی در محل نمایشگاه در بخش شمالی شهر هالت برگزار شد. این بازار مکاره با رژه ای که از بخش جنوبی خیابان مین راه افتاده بود و به سوی راه آهن و انبارهای قدیمی حرکت می کرد آغاز شد. آن روز باران می‌آمد

Read More

شب جانان/فصل ۲۷/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

وسط‌ های هفته وانت لوئیس را پر اسباب کردند و به سمت غرب به طرف کوهستان حرکت کردند. هرچه به کوهستان نزدیکتر می شدند کوهها در دیدرس آنها بزرگتر می شدند و قد می افراشتند. به فرانت ریج که رسیدند پیش زمینه درختزار تاریک و بر فراز آن کوهها حتی در این فصل سال در ماه جولای با کلاه سفیدشان….

Read More

شب جانان/بخش۲۴-۲۳ /کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

من هنوز به دنیا نیومده بودم. آخه اونقدرها هم پیر نیستم. مادرم برام تعریف کرده بود. درختهای دو طرف خیابان مین. شهر مدرنی نبود اما همه چیز مرتب و آروم بود. قشنگه مگه نه. آدم می تونست پیاده راه بره و خرید کنه. بعد برق اومد و سراسر خیابون مین تیرهای چراغ برق کاشتند. بعد یک شب که….

Read More

شب جانان/بخش ۱۹ و ۲۰/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

نزدیک غروب یک روز تابستانی لوئیس، ادی و جیمی و روث را به کافه ی شاتوک واقع در بزرگراه برد تا به همبرگر مهمانشان کند. زن پیر همسایه جلو، پیش لوئیس نشست، ادی و پسر هم پشت. دختر جوانی سفارش غذایشان را گرفت و برایشان همبرگر و دستمال کاغذی و نوشابه آورد. توی ماشین ساندویچ‌هایشان را خوردند…..

Read More

شب جانان/ بخش ۱۵/ نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کمی پیش از ظهر شنبه رفت در خانه اش را زد، ادی با پیرهن زردی که پشتش لخت بود در را باز کرد، و دید او هم پیرهن آستین کوتاهی با راه راه های سبز و سرخ پوشیده است. همراه هم از خیابان سیدار به سوی خیابان اصلی مرکز شهر روانه شدند و از چهار بلوک خانه و مغازه ی کنار خیابان و مغازه هایی که نمایشان به صورت…

Read More

شب جانان/ بخش ۱۱/نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

هفده اگوست، یک روز روشن و آبی و داغ تابستون. داشتن تو حیاط جلویی خونه بازی می کردن. کانی شیلنگ آب را که به یک سر شیلنگ از مد افتاده وصل بود در دست داشت، از اون سرشیلنگها که مخروطی از آب را می پاشید و کانی  و جین می کوشیدند از توش رد بشن. جین ۵ سالش بود، کانی هم ۱۱ سالش…

Read More

شب جانان/بخش ۷ و ۸/نویسنده: کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی – حسن زرهی

زن در طول روز خانه را از پایین تا بالا تمیز کرد، ملافه های تخت طبقه ی دوم را شست، برای شام ساندویچ خورد. هوا که رو به تاریکی رفت، در نشیمن نشست، آرام و راحت، تو فکر، و منتظر که لوئیس در تاریکی بیاید و در بزند. سرانجام رسید. در را که برایش باز کرد متوجه شد از موضوعی ناراحت است…..

Read More

شب جانان/بخش ۳ و ۴/کنت هاروف/ترجمه: بهرام بهرامی  ـ حسن زرهی

از اتاق که بیرون رفت، مرد به عکس های روی میز آرایش و آنهای دیگر که به دیوار آویزان بود نگاه کرد. عکس های خانوادگی با کارل روز عروسی شان، یک جایی روی پله های ورودی کلیسا. دوتایی در دامنه ی کوه و کنار جویباری، توله سگ کوچولوی سیاه و سفیدی هم بود. مرد کارل را کمی می شناخت. مرد محترمی بود…

Read More

…و پرواز کرد!/بهرام بهرامی

در زندگینامه کوتاهی که از او به انگلیسی به جا مانده نسب نامه خانواده خود را تا دوران شاه سلطان صفوی بر نوشته است. دورانی که شاه سلطان حسین صفوی به زرتشتیان گبرآباد اصفهان، پر جمعیت ترین مرکز زرتشتی نشین،که جامعه ای پیشرفته و بالنده شده بودند، دستور داد که یا اسلام بپذیرند یا آنها را….

Read More

دوست بی مانند من/۶۰-۵۹/النا فرانته/ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

دور و بر عروس و داماد که همراه غوغای ارگ کلیسا و فلاش‌های پی در پی عکاس مجلس از کلیسا بیرون آمده بودند، حسابی شلوغ شده بود. لی‌لا و استفانو در میدان ورودی کلیسا ایستاده بودند. بازار بوسیدن و در آغوش کشیدن زوج به همراه سروصدای موتور ماشین‌ها و دلخوری قوم و خویش‌های عروس و داماد همراه شده…

Read More

دوست بی مانند من/بخش ۵۶/النا فرانته/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

لی‌لا هم مانند فرناندو ذره‌ای نگران آماده نشدن کفش‌ها برای فروش در بازار سال نو نبود و آن را مایه آبروریزی نمی‌دانست. از این گذشته تولید کفش‌ها روی برنامه نبود. آنها در ذهن و خیال استفانو شکل گرفته بود و آرزوی او این بود که به خیالبافی‌های محض و کودکانه لی‌لا تجسمی عینی ببخشد، کفش‌هایی که برخی‌شان…

Read More

«دین زن ستیز و نژادپرست زرتشتی»/بهرام بهرامی

برای ثبت در تاریخ و توضیح بیشتر، من بهرام بهرامی می‌خواهم به خوانندگانم چه گی و چه لزبین و چه هر یک از آن چهل تکه دگرباشان دیگری که در مطلب تابع محمدی نام و نشان شان یاد شده، یادآور شوم که هیچ گرفتاری و مشکلی با گرایش جنسی کسی ندارم* و آن را به عنوان استانده‌ای (معیاری) برای داوری درباره کسی ….

Read More

دوست بی مانند من/ النا فرانته/بخش ۵۳/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

از آن روز به بعد مدام از من می‌خواستند در سخت‌ترین تصمیم‌گیری‌ها شرکت کنم. شگفتی در این بود که دیرتر فهمیدم بیشتر مواقع کسی که مرا فرا می‌خواند لی‌لا نبود بلکه پینوکیا و مادرش بودند. برای همین سرانجام من بودم که تصمیم گرفتم پذیرایی عروسی در سالن «ویا اورازیو» باشد، برای مهمانان چه هدیه‌هایی خریداری….

Read More

در ستایش پرده سیراک ملکنیان/ بهرام بهرامی

ه دوازه سال پیش نویسنده این یادداشت در مقدمه بروشور کارهای او در نمایشگاه تک نفره به نام «نوسان» که در «گالری ماه» تهران برگزار شد، نوشته بود: «سیراک با خط هایش جهان طبیعی را حذف می‌کند… حذف فیزیکی جهان. جهانی که تاکنون کورکورانه می‌دیدیم، زیرا دستی چشمان ما را بسته بود و رهایمان کرده بود که ببینیم…»

Read More

دوست بی مانند من ــ بخش ۵۰ : النا فرانته،ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

کم کم بی‌آن که متوجه بشوم دلبستگی ام به آنتونیو بیشتر شد. روابط سکسی ما، هم حادتر و هم دلپذیرتر شده بود. فکر کردم بار دیگر اگر لی‌لا را در دریاباغ دیدم ازش بپرسم وقتی با استفانو توی ماشینش تنها است چه اتفاقی بینشان می‌گذرد. آیا آنها هم کمابیش همان کارهایی را می‌کنند که من و آنتونیو می‌کنیم یا روابطشان….

Read More

دوست بی مانند من/ النا فرانته /بخش ۴۷/ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

هنگامی که شایعه‌های در و همسایه درباره لی‌لا به گوش پاسکال رسید همه چیز به حال قبل بازگشت. یک روز یکشنبه بود و کارملا، انزو، پاسکال، آنتونیو و من داشتیم توی استرادونه قدم می‌زدیم. آنتونیو گفت:
ـ شنیدم مارچلو سولارا همه جا شایع کرده که لینا با اون بوده…

Read More

دوست بی مانند من/النا فرانته/ بخش ۴۵/ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

پس از آن روز آزاردهنده در رستوران سانتا لوچیا چنین جریانی دیگر تکرار نشد. اینطور نیست که دوست پسرهایمان دعوت نکرده باشند، که البته هربار بهانه‌ای برای نرفتن می‌تراشیدیم. به جای این طور جاها وقتی از کار مدرسه خسته می‌شدم، راهم را می‌کشیدم می‌رفتم خانه دوستی که عده ای جمع شده بودند و می‌رقصیدند یا با گروه دوستان…

Read More

دوست بی مانند من/النا فرانته بخش/ ۴۳/ترجمه: بهرام بهرامی- حسن زرهی

موضوع پول باعث شد من بیشتر به نداری خویش پی ببرم و اینکه هرچه من نداشتم او داشت و برعکس. یک بازی دنباله دار بده بستان و الاکلنگی که گاه شادی آفرین و گاه دردآور بود، ما را لازم و ملزوم هم می‌کرد. بعد از ماجرای عینک به خودم گفتم، او استفانو را دارد و کافیست لب تر کند تا  عینک مرا بفرستد عینک ساز. من چی دارم؟…

Read More

«دوست بی مانند من»/النا فرانته/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

رمان های النا فرانته سرشار انرژی و هیجان هستند، زبانش آب روان است، شخصیت پرداز موفقی است، کما اینکه در پرداخت دو شخصیت اصلی رمان چهار جلدی داستان های ناپل -لی لا و الینا–که با«دوست بی مانند من» آغاز و به «بچه ی گم شده» ختم می شود، چنان به زیبایی عمل کرده است که رمان علاوه بر جذابیت های ادبی …

Read More

شگفتی در سر: اورهان پاموک/ فصل هفتم ـ بخش۳/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سر میز شام صندلی که نصیب مولود شد صندلی بود که از آنجا به رغم انتظارش منظره‌ای دیده نمی‌شد جز یک بوفه شیشه‌ای که ملاحت سه ماه پیش سفارش داده بود و کامیونی آن را جلوی در ساختمان پیاده کرده بود. پسرها غذایشان را خورده و رفته بودند. اکنون سر میز شام به جز قورقوت، ودیهه، سلیمان و ملاحت…

Read More

شگفتی در سر/ فصل هفتم /سیمای شهر/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

همه آنها اکنون در شصت و هشت واحد مسکونی در یک برج دوازده اشکوبه کول تپه پراکنده شده بودند. آپارتمان مولود و سمیحه در طبقه اول جبهه شمالی ساختمان قرار داشت و فاقد هرگونه منظره‌ای بود. عمو حسن و خاله صفیه در طبقه همکف خانه داشتند. قورقوت و ودیهه در طبقه نهم و سلیمان و …..

Read More

نیما افشارنادری: شروع کن به دویدن، می خواهم طرحت زنده باشد/بهرام بهرامی

نیما  افشار نادری را بیش از یک دهه است می‌شناسم. گرچه او را از نزدیک ندیده ام. از آن دوست‌های مجازی ولی حقیقی تر از حقیقی است.  نیما در خانواده‌ای اهل فرهنگ زاده شده. مادرش نویسنده است و پدرش مردی فرزانه و ادب دوست و ادیب که دستی هم در نقاشی دارد. برادرش تا آنجا که می‌دانم عکاس است. …

Read More

هدایت را باید از سر نو شناخت: «عضوی مبهم و گمنام و موجودی وازده و بی‌مصرف»/ بهرام بهرامی

این پرسش هنوز از ذهن من پاک نشده است. آیا هدایت را همان کسانی کشتند که از نوشته های او مانند توپ مرواری، البعثت الاسلامیه…، افسانه آفرینش از یک سو و حاجی‌آقا و وغ وغ ساهاب از دیگر سو به خشم آمده بودند؟ کسانی مانند آن فراماسون بزرگوار به نام سیدحسن تقی زاده که هدایت درباره سخنرانی او در دانشگاه تهران نوشته بود:…..

Read More

شگفتی در سر/ساختمان دوازده طبقه: تو هم از این شهر سهمی داری!/ فصل ششم/ بخش دوم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود اگر دست خودش بود حتی با توافق پنجاه و پنج درصد با وورال‌ها هم راضی بود، زیرا با این پول سه تا آپارتمان در اشکوب‌های پایین ساختمان دوازه طبقه را صاحب می‌شد که البته از پنجره‌هایش نمی‌شد منظره بسفر را تماشا کرد. از آنجا که مادر و خواهرانش در روستا قانونا سهمی در مرده‌ریگ پدر داشتند

Read More

شگفتی در سر/خانه/ فصل پنجم /بخش ۱۶/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سمیحه: خونه مولود یه تک اتاق شب ساخت* بود. مولود تو این مدت یعنی از زمانی که با پدرش از بچگی توی این خونه زندگی کرده بود هیچ تغییری درش نداده بود. بار دوم که همدیگرو در کافه قنادی کوناک دیدیم مفصلا راجع به این خونه حرف زد. هروقت از این «خونه» که قرار بود یه روز به من نشون بده، حرف …

Read More

شگفتی در سر/ محله‌های تازه، آدم های آشنا/ فصل پنجم/ادامه بخش ۱۴/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دهه هشتاد هنگامی که بولوار تارلاباشی داشت نونوار می‌شد، مولود مرتب می‌شنید که این محله با خیابانها و کوچه‌های باریک و تنگ و تاریک و خانه‌های صدساله‌اش محلی تاریخی است و ارزش فراوانی دارد. البته او این حرفها را باور نمی‌کرد. آن روزها انگشت شماری از معمارها و دانشجویان چپ و سوسیالیست بودند ….

Read More

شگفتی در سر/ مولود تنها/ فصل پنجم/ ادامه بخش ۱۳ /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سلیمان ادامه داد: مردی که این زن برای همسری در نظر داره، مرد بیوه جوونیه که زنشو در یک حادثه غم انگیز از دست داده. این مرد آدم درستکار، قابل اعتماد، خوش سیما و کارکشته س. مولود از این تمجید خوشش می‌آمد. از ازدواج قبلی‌اش دو تا دختر داره. ولی هر دوشون شوهر کرده‌ ن و از خونه رفتن و اون الان تنها زندگی می‌‌کنه.

Read More

شگفتی در سر ـ فوزیه فرار می‌کند/ فصل پنجم – ادامه بخش دوازدهم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود از حرفهای سعدالله بیگ خوشش آمده بود. به ویژه هنگامی که با لحن دوست داشتنی‌اش او را با گوشه کنار زندگی اش و یادمانهای شیرین خود آشنا می‌کرد. مخصوصا اگر حرفش را قطع نمی‌کردی و می‌گذاشتی یک بند ادامه دهد هردم شیرین‌تر می‌شد. مولود  با دبستان جانقورتاران که سعدالله بیگ …

Read More

شگفتی در سر/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی/فصل پنجم/ادامه بخش یازدهم/نیت دل و نیت زبان

پنج شب بعد، از نیمه‌های شب گذشته بود که مولود از خواب بیدار شد و دید تختخواب و اتاق و زمان و زمین تکان می‌خورند. از زمین صداهای هراس انگیزی به گوش می‌آمد. مولود صدای خرد شدن لیوان و زیرسیگاری، شکستن پنجره‌های خانه‌های همسایه‌ها، و جیغ و داد مردم را می‌شنید. دخترانش پریدند روی….

Read More

شگفتی در سر/ مولود در اداره پلیس/فصل پنجم/ بخش دهم/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کاباره ی آفتاب هم مثل خیلی از رستوران‌ها، کافه‌ها و هتل‌ها، آشکارا برق قاچاق می کرد. این سیمکشی‌های غیرمجاز علنی انجام گرفته بود. اگه بازرسی اونارو کشف می‌کرد، دلش خوش بود که قاچاق برق کشف کرده. اونا پیشاپیش از این بازرسی‌ها خبردار می‌شدن. اینطوری سیم‌کشی‌های پنهانی….

Read More

آراستن سرو… /بهرام بهرامی

سرنوشت رمان «روزگار دوزخی آقای ایاز» نوشته دکتر رضا براهنی که در سال ۱۳۵۱ پس از پایان چاپ، اجازه انتشار نگرفت بی شباهت به یک قصه نیست. کتاب پس از چاپ و پیش از آنکه اجازه نشر پیدا کند توقیف شد و دستور «خمیر» شدنش از طرف مقامات صادر شد. «خمیر» کردن یک جور کتابسوزان مدرن بود در…

Read More

گاوخانه: راز ِ دیوان/ آشنایی با روش های نگارش با دبیره رومیک/ بخش هشتم و پایانی/ بهرام بهرامی

در اینجا پیش از هر چیز نگاهی بیاندازیم به دبیره ی رومیک که من برای نگارش ِ پارسی آن را به  جای دبیره ی عربیفارسی پیش می نهم. بایسته است چند نکته را یادآوری کنم. نخست اینکه این دبیره یک دبیره ی پیشنهادی است بر پایه ی دانش وُ تجربه هایی  که در درازای سالها پژوهش وُ جستجو درباره ی…

Read More

شگفتی در سر/ویران کردن کاباره/ فصل پنجم/ بخش نهم/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

نگران مولود نباش! شش ماه دیگه هم گذشت و زمستان ۱۹۹۷ مولود دیگه به رموز تحصیلداری اداره ی برق آشنا شده بود. درآمد خوبی هم داره. چقدر؟ راستش این رو خودش هم نمی دونه! هر شب به من حساب پس می داد که چقدر اون روز پول گرفته. مث زمانی که با پدرش ماست فروشی می کردن. شبا هم…

Read More

گاوخانه: راز ِ دیوان/پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش/بخش هفتم/ بهرام بهرامی

یکی از خرده گیری هایی که دشمنان ِ به کار بردن ِ دبیره ی رومیک (لاتین) برای نگارش پارسی برمی شمرند، به ویژه کسانی که در تارسیت ها یا فیسبوک وُ یا رایانامه ها با این دبیره روبه رو می شوند، اینست که این دبیره نیز دبیره ی چندان بهتری از عربیفارسی نیست. چندی پیش کسی در فیسبوک نوشته بود …

Read More

گاوخانه: راز ِ دیوان/ بخش شش/کاستی های دبیره ی عربیفارسی/بهرام بهرامی

ناتوانی‌ی دبیره‌ی عربیفارسی برای کوته نوشت‌های دانشیک (علمی) وُ جز آن مانند ِ «سازمان ملل متحد» که کوته‌نوشت (اختصاری) ِ آن  در انگلیسی  UN است، یا «ایالات متحده آمریکا» که کوته‌نوشت ِ آن USA   می‌شود، یا اتحادیه اروپاEU وُ بسیاری دیگر. در پارسی  نمی‌توانیم بنویسیم «سمم»….

Read More

شگفتی در سر/ فصل پنجم ـ بخش هشتم/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

وقتی فهمیدم سلیمان یه زن بزرگتر از خودشو که تازه خواننده هم هست،‌ حامله کرده و چاره ی دیگه‌ای جز ازدواج نداره چیزی نگفتم. به وضع مولود غصه خوردیم. وقتی بدبختی‌های دوروبری‌هامونو می بینم به صفیه می گم خوشحالم که به همین بقالی کوچک قناعت کردم و چیز دیگه‌ای در زندگی نخواستم….

Read More

گاوخانه: راز ِ دیوان/پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش ـ بخش پنج/ بهرام بهرامی

در بخش های گذشته این پژوهش به روشنی نشان دادیم که برخی دبیره ها توانایی ی بیشتری برای آوانویسی دارند و برخی کمتر. از میان ِ دبیره هایی که برشمردیم در نشان دادن ِ آواهای زبان ِ پارسی، دبیره های عربی و  پهلوی کمتر از دیگر دبیره ها مانند ِ رومی یا میخی وُ اوستایی، توانمندند….

Read More

شگفتی در سر/حافظه اداره برق/ فصل پنجم/بخش هفتم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

نصف تابستون ۱۹۹۵ رو به خیابان گردی و نصف دیگه شو در اتاق بایگانی اداره ی برق هفت تپه برای پیدا کردن ردپایی از عشقم سلویهان گذروندم. نمی دونین چقدر سیگار کشیدم و چایی خوردم. با دو مامور بازنشسته بایگانی میون انبوهی از دفترهای بزرگ بایگانی و پوشه های کلفت منگنه شده توی زونکن های…

Read More

شگفتی در سر/مولود متصدی پارکینگ می شود/ فصل پنجم- بخش پنجم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

بعد از شکست در ساندویچی بین بوم  مولود می دانست که از اکتاش ها نمی تواند برای کار کمک بگیرد. گرچه به خاطر تعطیلی بوزافروشی باجناق ها از دست فرهاد عصبانی بود، دوست می داشت ببخشدش و با کمک کردن به دوستش از ناراحتی وجدان او بکاهد، اما رایحه دوست نداشت.  او گناه تعطیلی….

Read More

گاوخانه: راز ِ دیوان/پژوهشی درباره ی دبیره و دبیرش/بخش ۴/بهرام بهرامی

گفتار ِ پیشین خودم را با نشان دادن ِ رویه ای از یک نسک ِ فارسی به پایان بردم وُ از خوانندگان خواستم درباره ی آن بیاندیشند. این نسک که در این بخش رویه ی دیگری از آن را می آورم از «گلستان ِ سعدی» با ویرایش ِ میرزا ملکم خان ناظم ‌الدوله (۱۲۸۷-۱۲۱۲ خورشیدی، روشنفکر، روزنامه‌نگار وُ سیاست‌مدار…

Read More

شگفتی در سر/ فصل پنجم /بخش چهارم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

«در اوج دوران سیاهی که بیشتر کردها پس از کودتای ۱۹۸۲ در دیاربکر تجربه می کردند، و ساکنان این شهر که جمعیت بزرگی از آنان کرد هستند در زندان ها به بدترین شیوه ای شکنجه می شدند، مردی مرموز که ظاهرش شبیه مامورای دولتی بود به این شهر می رود، و از راننده ی کردی که او را از فرودگاه…

Read More

گاوخانه: رازِ دیوان/ ۲/ بهرام بهرامی

شایسته است بگوییم که دبیره ی اوستایی (دین دبیره) را موبدان ساسانی دویست سال پیش از مِسروُپ برای نگاشتنِ گاتاهای زرتشت از روی دبیره ی پهلوی/ اشکانی فراساخته بودند. از «دین دبیره» در بخش ِ نخست این پژوهش سخن گفتیم وُ شایسته است بیافزاییم که به گفته ی زبان پژوهان…

Read More

شگفتی در سر/فصل ۵/بخش۳ /ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خدا بیامرز عمو مصطفی تا سال ۱۹۶۵ توی زمینی که با بابا تو محله ی کول تپه دورش نرده کشیده بودن، تونست تنها یه اتاق بسازه. مولود از ده اومد شهر تا کمکش باشه، اما کاری از پیش نرفت و اون دوتا روحیه شونو از دست دادن، اما ما روی زمینی که بابا و عمو مصطفی تو محله ی توت …

Read More

آبتین ساسانفر؛ پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران درگذشت/بهرام بهرامی

استاد ساسانفر پس از تحصیل در دانشگاه های ژنو و سوربون پاریس موفق به دریافت دکترای حقوق شد. آبتین ساسانفر پیش از بهمن ۵۷ سمت مشاور حقوقی و وکیل دعاوی سازمان برق تهران را بر عهده داشت و سپس به فرانسه رفت و به کار وکالت و امور اقتصادی پرداخت….

Read More

شگفتی در سر/اورهان پاموک \پایان فصل ۴/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

شب چهاردهم نوامبر ۱۹۹۱ یک کشتی بازرگانی لبنانی که راهی جنوب بود، با یک کشتی باری فیلیپینی که به سوی دریای سیاه می رفت و بار ذرت داشت در کم عرض ترین بخش تنگه ی بسفر، جلوی حصار آناتولی، برخورد کرد و غرق شد. در این حادثه پنج ملوان جان باختند. فردای آن روز مولود و همکارانش

Read More

شگفتی در سر/ ۴- ۱۶/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به مولود گفتم: “انگاری طرف داره دنبال یکی می گرده دقیقا مث تو، کسی که هم از غذا سر در بیاره هم از ظرافت های غذاخوری، هم آدم درست و قابل اعتمادی باشه. می دونی که این روزا تو استانبول چنین آدمی نایابه! به حقوقت اما حواست باشه… وقتی طرف شروع می کنه …

Read More

نوجوانی ـ۳۷، ۳۸/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

زندگی لی‌لا طی آن ماه سپتامبر از این رو به آن رو شد. تغییر ساده ای نبود ولی پیش آمد، اما من. از ایسکیا با عشق سوزان نینو برگشتم در حالی که پدرش با بوسه‌ها و دستهایش بر پیکر من داغی گذاشته بود. معلوم بود که شب و روز در برابر این آمیزه شادی و ترس درونی جز اشک ریختن کاری از دستم برنمی‌آمد.

Read More

نوجوانی/داستان کفش/۳۲/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کوشیدم ماریسا را راضی کنم که برویم به استقبال نینو ولی او رد کرد و گفت برادرش لایق چنین استقبالی نیست. عصر نینو رسید. بلند و تکیده با پیراهنی آبی و شلواری تیره و صندل. کیفی روی دوشش انداخته بود. ذره ای واکنش به حضور من در ایسکیا…

Read More

نوجوانی/داستان کفش/۲۸-۲۷/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

با معدل ۹ قبول شده بودم. طوری که حتی قرار شد به من چیزی به اسم بورس تحصیلی بدهند. از چهل همکلاسی که داشتم تنها ۳۲ نفر مانده بود. جینو رد شد. آلفونسو در سه درس تجدیدی آورد و قرار بود شهریور ماه امتحان بدهد. پدرم تشویق کرد که بروم سراغ خانم اولیویرو. مادرم نمی‌خواست….

Read More

نوجوانی/داستان کفش/۲۵-۲۴/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

به دبیرستان بازگشتم. ضرباهنگ سیل‌آسا و آزاردهنده‌ای که دبیران بر ما اعمال می‌کردند مرا در خود بلعید. بسیاری از همشاگردی‌های من نیمه راه رها کردند و کلاس آب رفت. جینو نمره‌های پایینی در درسها گرفت و از من خواست کمکش کنم. من هم کوشیدم کمکش کنم ولی راستش او می‌خواست …

Read More

نمایشگاه عکس‌های راوی حاج و بابک سالاری در بلغارستان/بهرام بهرامی

نمایشگاه عکس‌های راوی هاج و بابک سالاری از روز هجدهم ماه می در صوفیا بلغارستان گشوده می‌شود. راوی هاج زاده بیروت و باشنده مونترال از نویسندگان صاحب نام کانادایی است که تاکنون سه رمان از او منتشر و آثارش به سی زبان ترجمه شده است. بابک سالاری عکاس ایرانی کانادایی باشنده …..

Read More

نوجوانی/داستان کفش ۲۲-۲۳/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

استفانو با خونگرمی به ما خوشامد گفت. یادم هست که به سر و وضعش رسیده بود. چهره‌اش در هیجان اندکی گل انداخته بود. پیراهن سفیدی با کراوات به تن داشت و جلیقه آبی رنگی پوشیده بود. زیبا می نمود و حالتی شبیه شاهزادگان داشت. بنا به حساب من هفت سالی از من و لی‌لا بزرگتر بود. فکر کردم داشتن …

Read More

نوجوانی/داستان کفش/۱۷/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

راستش نمی‌دانم جواب پاسکال روی لی‌لا چه اثری گذاشت. فهمیدنش برایم سخت است. نخست به این دلیل که جواب او در همان زمان روی خود من اثر ملموسی نگذاشته بود، اما لی‌لا مثل همیشه تحت تاثیر قرار گرفته بود. این جواب زندگیش را عوض کرد. سراسر آن تابستان لی‌لا با این فکر…

Read More

نوجوانی-۱۱ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آن تابستان تابستانی بود که مرزهای محله ناپدید شدند. یک روز صبح پدرم مرا با خودش برد. قرار بود در سیکل دوم نامنویسی کنم. پدرم می‌خواست ببیند هنگامی که پاییز مدرسه تازه شروع می‌شود از چه وسیله نقلیه همگانی استفاده کنم. روز زیبای بسیار درخشان و بادی بود. احساس می‌کردم پدرم مرا دوست دارد. و به تدریج حس احترامم ..

Read More

نوجوانی/۱۰/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

فردای آن روز پنهانی با پاسکال په لوسو دیدار کردم. او نفس زنان و خوی کرده با پوشاک کار رسید. سراپا گچی. توی راه درباره داستان دوناتو و ملینا صحبت کردیم. داشتم به او می‌گفتم رویدادهای آخری گواهی بر دیوانه نبودن ملینا است و نشانگر اینکه دوناتو به راستی عاشق او بود و هنوز هم هست. پاسکال با من موافق بود، اما متوجه شدم با اینکه اینها حساسیت…

Read More

مرگ شاعر همیشه تبعیدی/بهرام بهرامی

در دهه ۶۰ میلادی شاعر پرآوازه‌ای بود که شعرخوانی‌هایش در سالن‌های شعرخوانی متعارف نمی‌گنجید و در استادیوم‌های ورزشی برگزار می‌شد. دوران خروشچفیسم بود. «دوران طلایی» استالین سپری شده بود و دستاوردهایش را رویزیونیست‌ها (به گفته کمونیست‌های دو آتشه میهنی) به سرکردگی یک روستایی به نام نیکیتا خروشچف برباد داده بودند. …

Read More

نوجوانی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مدرسه دوباره شروع شد و من از همان روزهای اول در همه ی درسها جلو بودم. بی صبرانه چشم به راه بودم که لی ‌لا از من بخواهد در زبان لاتین یا هر چیز دیگر کمکش کنم. چنین می‌نمود که انگیزه من برای پیشرفت در درسها بیش از مدرسه به خاطر لی ‌لا بود. من حتی در دبستان هم چنین پیشرفتی نداشتم….

Read More

نوجوانی/ برگردان: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

این دوران چیزی مانند ادامه همان رمان های مصور و داستان های عاشقانه بود. به زودی دریافتم کارهایی که به تنهایی انجام می‌دهم مرا اصلا هیجان زده نمی‌کند. تنها زمانی که لی لا بود آن لحظه اهمیت و معنا پیدا می‌کرد. اگر لی ‌لا نبود و اگر صدای او از چیزهای دور و برم برداشته می‌شد چیزها کثیف و خاک گرفته به نظر می آمدند. سیکل اول دبیرستان، لاتین، معلم ها….

Read More

نوجوانی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دوران اندوه آغاز شد. چاق شدم، و انگاری زیر پوست سینه ام دو قلب جوانه زده بودند. موهای زیر بغل و آلت تناسلی ام درآمده بود. همزمان، هم اندوهگین و هم دلواپس بودم. بیشتر از هر زمانی درس می خواندم. در ریاضیات هرگز به جواب هایی که در حل المسایل آمده بود نمی‌رسیدم. جمله های لاتین هم گویی بی معنا شده بودند. تا فرصتی دست می داد خودم را …

Read More

نوجوانی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

۳۱ دسامبر ۱۹۵۸ لی‌لا نخستین درون‌داستان فروپاشی کرانه‌ها را تجربه کرد. این عبارت مال من نیست. لی‌لا همیشه این اصطلاح را به کار می‌برد. به گفته او در چنین حالی ناگهان آدمها و اشیاء نخست فرومی‌پاشیدند و سپس از میان می‌رفتند. آن شب که همگی در بالکن جمع شده بودیم تا فرارسیدن سال ۱۹۵۹ را جشن بگیریم این حس ناگهان به لی‌لا ضربه زده بود. او نخست ترسیده بود و آن…

Read More

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

من و لی‌لا در امتحان نهایی دبستان با هم شرکت کردیم. وقتی فهمید قرار است در امتحان ورودی راهنمایی شرکت کنم انرژی‌اش را از دست داد. اتفاقات بعدی سبب شگفتی همه شد. من هر دو امتحان را با معدل ۱۰ یعنی بالاترین نمره گذراندم. لی‌لا گواهینامه دبستان را با معدل ۹ گرفت. در حساب هم نمره هشت آورد. هرگز کلامی از روی خشم یا دلخوری به من نگفت….

Read More

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

کمی پیش از امتحان نهایی دبستان لی‌لا مرا واداشت که یکی از کارهایی را که به تنهایی جرات انجامش را نداشتم انجام بدهم. تصمیم گرفته بودیم از مدرسه در رویم و از محله خارج شویم. پیش از آن هرگز چنین کاری نکرده بودیم. تا آنجا که خاطراتم اجازه می‌داد هرگز از ساختمان چهار طبقه آپارتمان، حیاط آن، کلیسای محله و باغ ملی دورتر نرفته بودم. میلی هم به آن نداشتم. قطار در آن سوی ….

Read More

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

لی‌لا هرچه به من می‌گفت باور می‌کردم. باورم شده بود که هیکل بی‌شکل دون آکیله همه سوراخ سنبه‌های زیرزمین را پرکرده و دستهایش آویزان است و با انگشت‌های بلندش نوو عروسک لی‌لا را با یک دست گرفته و با دست دیگر تینا را. خیلی به من سخت گذشت. ناخوش شدم، تب کردم، بهبودی پیدا کردم، دوباره ناخوش شدم. به بیماری اختلال لامسه …

Read More

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آنطور که رینو برادر بزرگتر لی‌لا می‌گفت لی‌لا زمانی که هنوز حتی سه سالش نشده بود با نگاه به کلمات و عکس‌ آنها توی کتاب الفبای رینو خواندن را یاد گرفته بود. رینو پشت میز ناهارخوری توی آشپزخانه می نشست تا تکلیف‌های مدرسه را انجام دهد. لی‌لا با نشستن کنار دست او بیشتر از خود رینو یاد گرفته بود.

Read More

کودکی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

دوستی من با لی‌لا روزی آغاز شد که تصمیم گرفتیم پله پله و اشکوب به اشکوب به در خانه دون آکیله برویم. من هنوز بنفشه حیاط را و بوی آن شامگاه بهاری گرم را خوب به یاد دارم. مادرهایمان داشتند شام درست می‌کردند و وقت بازگشت به خانه رسیده بود، ولی ما هر دو بی‌ که لب به سخن بگشاییم با به چالش خواندن و آزمودن دل و جرات آن یکی، عمدا رفتن به خانه را به عقب ‌انداختیم. کاری …

Read More

دخترهایی که حاضر نیستند خواستگارهایشان را ببینند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خب بعضی زنا اصولا دلاله به دنیا اومدن. یه نوع موهبت الهی در وجودشون هست که همه آدمارو خوشحال می کنن. من از اون قماش نیستم، ولی راستش وقتی سمیحه اونهم موقعی که بابا از قورقوت پول گرفته بود و قول اونو به سلیمان داده بود، فرار کرد، یک شبه فوت و فن کارو یاد گرفتم. چون می ترسیدم منو توی این ماجرا مقصر بدونن و از اون گذشته دلم برای…

Read More

دخترهایی که حاضر نیستند خواستگارهایشان را ببینند/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خونواده هایی که می خوان دختر شوهر بدن یا برای پسرشون زن بگیرن، اولین جایی که می رن سراغش، روستای زادگاهشون و میون فک و فامیل های خودشونه. یا حداکثر توی محله ای که ساکنند. فقط دخترایی که دوروبر خودشون نتونستن شوهری پیدا کنن، (به این دلیل واضح که معمولن طرف یه اشکالی داره)، می گن می خوان با یه غریبه از یه شهر دیگه ازدواج کنن.

Read More

ستردن خاک از سر و روی شهر/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

فرهاد: یه سال بعد از اینکه کارو توی رستوران مروت شروع کردم، کم کم منو گذاشتن پای دخل. یه دلیلش البته درس های دانشگاهی بود که سمیحه مشوق من در ادامه شون بود. البته دانشگاه واقعی نبود و من به صورت مکاتبه ای و از طریق تلویزیون داشتم تحصیل می کردم. با اینهمه عصرها که رستوران شلوغ و پر مشتری می شد و بوی خوش راکی و سوپ فضای خوراکخانه را معطر می کرد…

Read More

ستردن خاک از سر و روی شهر/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

سمیحه: فرهاد از حرف مردم می ترسه و برای همین بهترین بخش قصه ما رو حذف می کنه چون به نظرش خصوصیه. ما البته عروسی گرفتیم، گرچه کوچک بود ولی عروسی قشنگی بود. لباس عروسی سفیدی از فروشگاهی در طبقه دوم مغازه لباس عروس در قاضی عثمان پاشا کرایه کردیم. تموم مهمونی سعی کردم نذارم چیزی اذیتم کنه….

Read More

محله ی قاضی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

اگر مطمئن بودی که با علویها، کردها، و دیرتر با طریقتی ها و شیخان شان هم می توانی کنار بیایی، احتمالن از ویرانی خانه ات در امان می ماندی. حرف های در این باره به سرعت در همه ی تپه می پیچید، اما هیچوقت هیچکس به واقع اعتراف نمی کرد که سرچشمه شان از کجاست. من هم به نصیحت پدرم گوش کردم و هر بار یک جور دیگر جواب می دادم….

Read More

دختر دومی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود تا زمانی بس دور از این رویدادها و خبرها دور و غریبه ماند، البته که شوق نخستینش را برای کار از دست نداده بود. او مانند بازرگان کامیابی که به کارش ایمان دارد و همچون قهرمان کتاب های «چگونه در تجارت موفق شویم» با خوشبینی جهان را می نگریست. به ذهنش خطور کرد که با نصب چراغ های پرنورتر داخل جعبه چهارچرخه اش می تواند…

Read More

نخود پلو:خوراک هرچه کثیفتر باشه خوردنی تره ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود و رایحه که به خانه رایحه رسیدند دریافتند که بسیاری از پاکت هایی که مهمانان با آنهمه اهن و تلپ به آنها پیشکش کرده بودند، خالی است، اما هیچ در شگفت نشدند. مولود که دیگر نه به بانک و نه بانکدار اعتماد داشت بیشتر پولهای دریافتی را برد و برای رایحه گردن بند و النگوی طلا خرید. یک تلویزیون سیاه سفید دست دوم هم از دولاب دره خرید تا شبها که رایحه چشم انتظار او بود حوصله اش….

Read More

عروسی مولود و رایحه/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود منو به عروسیش دعوت کرد. بهش گفتم «اصلن! فراموش کن!» این جواب مولودو ناراحت کرد. گرچه باید قبول کنم که دلم می خواست بعد از سالها سالن عروسی شاهیکه را دوباره ببینم. چه جلسات پرشوری را در جمع چپ ها در این زیرزمین بزرگ برگزار نکردیم. احزاب سوسیالیست و گروه های وابسته به جبهه چپ کنفرانس های سالانه و میتینگ هاشونو اونجا برگزار می کردن…

Read More

عروسی مولود و رایحه/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

خیلی سخته که دختر آدم با مردی فرار کنه. تازه اگه آدم تفنگی چیزی دم دستش نباشه که همان موقع شروع کنه به چپ و راست تیر انداختن، در و همسایه شروع می کنند به پخش شایعه که: باباهه خبر داشت! همین چهار سال پیش بود که سه تا قطاع الطریق مسلح یه دختر زیبا را روز روشن دزدیدن. پدره رفت پیش قاضی و تقاضا کرد که ژاندارمها را گسیل کنه. روزها و روزها در تنهایی و نگران سرنوشت…

Read More

مولود و رایحه/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود روز هفدهم ماه مارس ۱۹۸۲ خدمت اجباری را به پایان رساند و بی درنگ سوار نخستین اتوبوسی که به استانبول می رفت شد. در محله طارلاباشی آپارتمانی در طبقه دوم یک ساختمان کهنه یونانی ساز که کف آن با لینولئوم فرش شده بود اجاره کرد که از خوابگاه رستوران کارلیوا دو کوچه فاصله داشت. در یک رستوران …

Read More

کودتای نظامی/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

عملیات نظامی که همه می خواستند پیشاپیش از تاریخ پنهان آن آگاه شوند هرگز انجام نشد، زیرا شب ۱۲ سپتامبر کودتایی به وقوع پیوست. مولود هنگامی که خیابان های بیرون از پادگان را خالی دید فهمید که چیزی غیرعادی روی داده است. ارتش در سراسر کشور اعلام وضعیت فوق العاده و منع رفت و آمدهای شبانه کرد….

Read More

درخت و تبعید/بهرام بهرامی

مهاجرت دست از سرمان برنداشت. هشت نه ساله بودم که راهیِ تهران شدیم. در تهران یاد و یادواره ی دوستانِ گیاهی کم کم داشت دور و دورتر می‌شد. همچنان که کم کم ترکی را از یاد می‌بردیم وُ به لهجه ی پدر وُ مادر که سوادِ خواندن داشتند ولی فارسی را با لهجه حرف می‌زدند، می‌خندیدیم. گهگاه در …

Read More

موضوع انشاء: یک روز تعطیل را با خانواده شرح دهید/بهرام بهرامی

زهرا می‌پرد. شما که دیدیدش. همه دیدید. اگر بگویید ندیدید، اگر بگویید نمی‌شناسیدش دروغ می‌گویید. او به اندازه تاریخ سنگدلی این سرزمین عمر دارد. نگاهش کنید. در عکس‌ها می‌بینیدش. در آن بلندی. در آن بلندای جهان. آماده پریدن است. اما چه غوغایی است کنار او. یک سو آتش و یک سو، آن پایین…

Read More

پریشادخت شعر آدمیزادان؟بهرام بهرامی

در شعر نوین ایران فروغ فرخزاد نخستین شاعره ای است که در برابر برتری جویی مردانه به پا می‌خیزد و آوای زن ایرانی را به گوش می‌رساند. او به راستی شایسته پاژنام (عنوان) «پریشادخت شعر آدمیزادن» است. این نام را اخوان ثالث بر او گذاشته بود. فروغ گرچه کوتاه زیست (چهار کتاب شعر…

Read More

چرا لیلی پورزند؟/بهرام بهرامی

برای کسانی که در جریان خبرهای ایرانیان تورونتو نیستند شاید باید می­نوشتم: چرا «چرا لیلی پورزند؟»؟ این روزها در باهماد (کامیونیتی) ایرانیان تورونتو رقابت در میدان نامزدی حزب لیبرال و انتخابات فدرال ۲۰۱۵ شکل تازه ای گرفته است و از همین رو…

Read More

خردادنامه/بهرام بهرامی

در اینجا آهنگ نقد و بررسی ادعاهای دو جناح زمامداران آمریکایی را نداریم، اما این بگومگوها اهل ادبیات و کتابخوان ها را واداشت که به برخی از رمان های آینده نگر همچون «۱۹۸۴» جرج اورول و گوهر تابناک این ژانر یعنی «جهان نو و فرخنده» آلدوس هاکسلی نگاهی تازه بیافکنند….

Read More

آنچه جمهوری اسلامی می‌داند و آنچه نمی‌داند/بهرام بهرامی

جمهوری اسلامی از همان روزی که در سال ۵۷ پس از نه یک کلمه کم نه یک کلمه بیشِ خمینی وارد زندگی سیاسی مردم ایران شد، چیزهای زیادی می‌دانست. می‌دانست پشتیبانان آن در میان مردم کم نیستند. همان مردمی که چهارده سده به دنبال آمدن امام زمان …

Read More

اردیبهشت نامه/بهرام بهرامی

بست سلرها یا کتابهای پرفروش در آمریکا و اروپا از سلیقه یا چشایی همگانی پیروی می‌کنند. با اینهمه در میان پرفروش‌ها هم همه آنچه به دست خواننده می‌رسد بی ارج و پیش پا افتاده نیست. از همین دسته است رمان «زیر سایه درخت انجیر هندی» نوشته وادی راتنر….

Read More

فروردین نامه/بهرام بهرامی

ادبیات کمابیش هزارساله انگلیسی زبان در این چهار پنج دهه گذشته دستخوش دگرگونی‌های بنیادی شده. این ادبیات دست کم تا دهه ۵۰ ادبیاتی بومی است. هرچند چهره‌های برجسته‌ای مانند شکسپیر، بکت و جویس را در خود پرورانده بود. اما چهار پنج دهه پس از آغاز سده بیستم دیوار بومی خود را فرو ریخت و مهاجران…

Read More

اسفند نامه/بهرام بهرامی

روزهای پایانی اسفندماه ۱۳۹۰ را در حالی پشت سر گذاشته ایم که هیچ رمالی حتی خوشبین‌ترین آنها در فنجان قهوه نشر و چاپ در ایران آینده روشنی نمی‌بیند. اگر میزان دستاورد فرهنگی مردم یک کشور را شمار کتابهای چاپ شده در آن آشکار سازد، ایران (یعنی جمهوری اسلامی ایران)….

Read More

نگاهی به “ستیز برای ستاره” نوشته مجید پهلوان /بهرام بهرامی

ژانر نامه در میان ژانرهای گوناگون ادبی خواننده ویژه خودش را دارد. از نامه‌هایی مانند نامه‌های کافکا به ملینا بگیر تا نامه‌های همسایه نیما یوشیج و یا نامه‌هایی که میان شهید نورایی و صادق هدایت رد و بدل شده و حتا نامه‌های سیاست پیشگان و نام‌داران…

Read More

بهمن نامه/بهرام بهرامی

زمان در داستان های ویرجینیا وولف و جیمز جویس بر پیرامون دو دایره هم مرکز سوار شده است. دایره کوچکتر زمان اکنون داستان است و دایره بزرگتر زمان یادهای آدم های داستان. از همین رو کمان بزرگی از دایره بزرگتر کمان کوچکی از دایره کوچکتر را در بر می گیرد….

Read More

دی نامه/بهرام بهرامی

جیم هالت سپس نگاهی به دبستان فلسفه رواکردی می‌اندازد که با فیلسوفان مشهور به «فیلسوفان کمبریج» یعنی کسانی مانند برتراند راسل، جرج ادوارد مور و ویتگنشتین شکل گرفت. دبستانی که به روشنی بر معنادار بودن و ریاضی‌وار بودن جستار‌ها پای می‌فشرد….

Read More

آذرنامه/ بهرام بهرامی

قرار است هر ماه بخش کوچکی از شهروند را ویژه تازه‌های ادبیات آن ماه کنیم. نگاهی خواهد بود به آنچه در آن ماه در جهان در شعر و داستان و نظر مطرح است. در این بخش به معرفی کتاب‌هایی که به شهروند رسیده نیز می پردازیم. از ماه مهر آغاز کردیم و این سومین ویژه نامه است که به نام این ماه، آذرنامه خوانده می شود…

Read More

یلدا،‌ آیینی کهن،‌ پیوند دهنده مردم جهان/بهرام بهرامی

اما «یلدا» واژه‌ای سریانی است به معنای زایش و تولد. این شب شب زایش مهر است، زیرا از فردای آن با دمیدن خورشید روزها بلندتر می‌شوند. شاید از همینرو دهمین ماه گاهشماری ایرانی را دی نامیده اند زیرا دی به معنای دادار و آفریدگار است. ماه دی در گاهشماری پیش از زرتشت آغاز سال نو ایرانیان بود….

Read More
  • 1
  • 2