Select Page

رضا شاه و تجددطلبی

در یک دوران حساس انتقالی که جوامع خاورنزدیک و میانه بر اثر تحولات داخلی و شرایط جهانی می رفتند جامعه ی تازه ای را بسازند، اصلاح طلبانی پدیدار شدند  


شهروند ۱۲۵۵  پنجشنبه  ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹


 

در یک دوران حساس انتقالی که جوامع خاورنزدیک و میانه بر اثر تحولات داخلی و شرایط جهانی می رفتند جامعه ی تازه ای را بسازند، اصلاح طلبانی پدیدار شدند که تلاش کردند کشتی متلاطم کشور خویش را به ساحل مدرنیته رهنمون شوند. باتوجه به گذشته استعماری و نیمه استعماری این جوامع نخستین چالش، مقابله با استعمار غرب بود. ازاین لحاظ است که این جوامع تنها رهبران وطن پرست را پذیرا شدند و همه ی این افراد به صورت شخصیت های وطن پرست جلوه کردند. چالش دیگر این بود که ترقی خواهی و تجدد طلبی(مدرنیته) ـ چه از جنبه ی تکنولوژیکی و چه از جنبه ی نهادهای سیاسی و فرهنگی ـ  تنها در غرب یافت می شد و جامعه اگر می خواست نو شود باید از غرب می آموخت و با آن رابطه ی همه جانبه برقرار می کرد. سومین و مهمترین چالش شرایط داخلی این جوامع است که به شدت از قبیله گرایی، نفوذ خوانین و بهره کشی فئودالی، تسلط مذهب، روحانیون و نهادهای دینی به عنوان متحدان تاریخی فئودال ها و مخالفان سرسخت مدرنیته ی غربی رنج می برد.

در چنین شرایطی است که در ترکیه آتاتورک ظهور می کند، در افغانستان امان الله خان و در ایران رضا شاه. همه وطن پرستند، همه چشم به مدرنیسم غرب دارند و به ناگزیر اصلاحات، این شخصیت ها را در تقابل با  قبیله گرایی، سنت و مذهب قرار می دهد. جالب این است که هر سه رهبر از هم تأثیر گرفتند، ولی ارتباط آنان با یکدیگر بسیار اندک بود. امروز که در حدود نه دهه از آن دوران می گذرد می بینیم که علیرغم موفقیت نسبی میراث آتاتورک در ترکیه، تلاش هر سه رهبر ناموفق بوده است و مدرنیته را در هیچ یک از این جوامع بخصوص افغانستان و ایران به ارمغان نیاورده است. جای آنست که با یک بررسی دقیق تاریخی علل این شکست را بازیابیم وگذشته را چراغ راه آینده سازیم.


 

در رابطه با جامعه ی ایران در دوران رضا شاه و نقش این شخصیت تاریخی در تحولات مثبت و منفی جامعه، جای یک تحقیق عینی ـ فارغ ازخط و خط کشی های مرسوم ـ خالی است. کتابی که احسان طبری در این مورد به رشته ی تحریر درآورده، گرچه مفید است، ولی از محدودیت دیدگاه های حزب توده ای رنج می برد. خاطرات ارتشبد فردوست جلوه هایی از شخصیت رضاشاه را عیان می دارد، ولی افسوس که این کتاب زیر نظارت سپاه پاسداران نوشته شده است. کتاب ها و مقالاتی که در ایران منتشر شده اند را با توجه به تیغ سانسور جمهوری اسلامی باید با دید انتقادی مطالعه کرد، همینطور تحقیقات مشتشرقین غربی که گاه از عدم درک فرهنگ ایرانی رنج می برند. تحقیقات ایرانیان برون مرزی به مراتب قابل استفاده تر است که از آن جمله می توان از تحقیقات اخیر استاد یرواند آبراهامیان و دکتر عباس میلانی،  که بیشتر به زبان انگلیسی و کمتر به فارسی، منتشرکرده اند نام برد. 


 

مطالعه اینجانب در رابطه با نقش رضاشاه در حدی نیست که بتوانم درباره این شخصیت تاریخی اظهارنظر دقیقی به عمل آورم. آنچه در اینجا می نویسم فرضیاتی هستند که شاید بتوان از آنها در تحقیقات بعدی مدد گرفت. به نظر اینجانب بررسی دوران رضاشاه باید فراتر از جزم های چپ و راست صورت گیرد. اشکال دیگری که در این زمینه وجود دارد حاکمیت هولناک جمهوری اسلامی است که اغلب ما را به نوعی نابهنگامی گذشته گرا سوق داده است. بسیاری از ما ـ بخصوص آنان که دوران شاه را دیده اند ـ  زندگی در ایران اسلامی را با زندگی در دوران شاهنشاهی مقایسه می کنند و دوران شاه و شاهان را شکوه و عظمت می بخشند. این برخورد از جنبه ی معرفت شناسی علمی و روش شناسی تحقیقی قابل قبول نیست.


 

مدرنیته با رضا شاه آغاز نشد


 

اینجانب با کسانی همراهم که نقش رضاشاه را با توجه با تحول مدرنیته در جامعه ی ایران بررسی می کنند. مدرنیته در جامعه ی ایران نه با رضاشاه آغاز شد و نه با جمهوری اسلامی ختم می شود. کوشش های نیم بندی در این رابطه در قرن شانزدهم میلادی در دوران شاه عباس اول صورت گرفت که نتوانست در جامعه جبارزده ی سنتی نمودی پیدا کند. سال ها طول کشید که شخصیتی مثل امیرکبیر از اعماق، در بالای هرم قدرت قرارگرفت و به نوسازی جامعه ی ایران همت گماشت. او اصلاح گری بود که می خواست در چهارچوب جباریت موجود نوسازی کند. به همین دلیل بود که نهضت در مجموع مترقی و تجددخواهانه ی بابیان را به خاک وخون کشید و خود قربانی سیاست های ارتجاعی و جابرانه ی ناصرالدین شاه شد. قتل فاجعه برانگیز امیرکبیر خواست تاریخی جامعه را برای مدرنیته یا تجددخواهی سرکوب کرد، ولی آن را از بین نبرد. در این دوران فیلسوفی خردورز قد علم کرد که به حق او را باید بنیانگذار فکری تجددخواهی و روشنگری در ایران دانست. میرزا فتحعلی آخوندزاده با نگارش کتبی چون مکتوبات کمال الدوله، تمثیلات، مکتوبات و غیره بر نیاز صنعتی شدن جوامع شرق، جدایی دین از دولت و تفویض قدرت به مردم تأکید کرد. او حتی مسئله ی تغییر خط فارسی را پیش کشید که تحقق این آرزو تا به امروز به عهده ی تعویق افتاده است. نیم قرن دوران تاریک ناصری اندیشه مدرنیته و قانون را به دست فراموشی سپرد. در این دوران جز یکی دو تن از صدراعظم های خیرخواه کسی دنباله ی کار امیرکبیر را نگرفت.


 

تجددخواهی در دوران جنبش مشروطیت در همه جای ایران بویژه در آذربایجان به اوج خود رسید. فرهیختگانی و انسان های منورالفکر بسیاری (که حتی ذکر نام شان چندین صفحه را پر می کند) بر تکان اقتصادی ـ اجتماعی جامعه، تغییر بنیادی فرهنگ و حاکمیت مردم و قوانین مردمی تأکید کردند. افسوس که پا به پای این تجددخواهی تلاش استبداد (به رهبری محمدعلی شاه و عین الدوله) از یک طرف و روحانیان از طرف دیگر مشروطه را به راه دیگری کشاند. جامعه ی ایران هرگز عرفی (سکولار) نشد. روحانیون مجلس را قبضه و شیعی گری را مذهب حقه ملت اعلام نمودند و در متمم قانون اساسی نوشتند که این اصل تا زمان "ظهور امام زمان" تغییر نخواهد کرد. بعد هم ماجرای به توپ بستن مجلس به دستورشاه و به فرماندهی لیاخوف رییس فوج قزاق (که برخی می گویند رضاخان هم یکی از آنان بوده است). احمد شاه هفت ساله را به سلطنت می نشانند و مجلس را احیاء می کنند، ولی بافت جامعه هیچ تغییری پیدا نمی کند. آرمان های انقلاب مشروطیت شکست می خورد و ایران در هرج و مرج وحشتناکی فرو می رود. قیام های مردمی و اصلاح طلبانه در جهت احیاء آرمان های مشروطه از گوشه و کنار مملکت شکل می گیرد: پسیان در خراسان، کوچک خان در گیلان و خیابانی در آذربایجان. افسوس که این قیام ها با یکدیگر ارتباط نمی گیرند و  قدرت های خارجی در آنها نفوذ پیدا می کنند. در چنین شرایطی است که هم سرمایه داری غرب و هم شرایط داخلی ایران ضرورت یک حکومت مقتدر مرکزی را ایجاد می کند.


 


 



 

رضاخان از سربازی تا شاهی


 

رضا خان که در۱۲ سالگی وارد فوج قزاق سوادکوه شده به سرعت مدارج نظامی را طی می کند. پس از فتح تهران در سال ۱۳۲۴ قمری در دستگاه عین الدوله تقرب پیدا می کند. در ۱۲۸۸ خورشیدی در فرونشاندن شورش های اردبیل و زنجان شرکت می کند و در جنگ با ارشدالدوله از خود شجاعت ها نشان میدهد و در سال ۱۲۹۷ فرمانده ی تیپ (میرپنج) همدان می شود. به نظر نمی رسد که رضاخان قبل از کودتا چهره ای ناشناخته بوده باشد. به احتمال قوی او مدتها قبل از دست یابی به قدرت به عنوان یک فرد نیرومند و با استعداد نظامی مطرح بوده و چه بسا پایان بخشیدن به فساد و نابسامانی های داخلی، همچنین سرکوب قیام ها و فرونشاندن آشوب های قبیله ای را در جهت ایجاد یک حکومت مقتدر مرکزی در دستور کار خود داشته است. به گواهی تاریخ احمد شاه جوان یکی از دموکرات ترین شاهان ایران است. او به مجلس احترام می گذارد و حتی از امضای قرارداد وثوق الدوله با عنوان کردن این واقعیت که مملکت مجلس دارد سر باز می زند. لیکن احمد شاه ضعیف و خوش گذران است و از قدرت لازم برای اداره کشور برخوردار نیست.


 

 در سوم اسفند سال ۱۲۹۹ رضاخان میرپنج سردسته ی نیروهای قزاق به کمک سیدضیاء الدین طباطبایی کودتا می کند. به این ترتیب که نیروهای قزاق بدون خونریزی وارد تهران می شوند و پس از اشغال مراکز اداری و نظامی، صد تن از دولتمردان را دستگیر می کنند. احمدشاه و محمدحسن میرزا به کاخ فرح آباد می گریزند و فتح الله خان سپهدار رشتی نخست وزیر وقت به سفارت انگلیس پناه می برد. در پی کودتا به فرمان احمدشاه، رضاخان وزیر جنگ و سید ضیاء نخست وزیر می شود. حکومت سیدضیاء بیش از صد روز ادامه نمی یابد و نخست وزیرکودتا یکی از طولانی ترین دوران تبعید را آغاز می کند.  به نظر من، اگر رضا خان سردار سپه به جای کودتا، در حکومت احمد شاه مانده بود و در چهارچوب نظام مشروطه و با دفاع از آرمان های آن به یک سلسله اصلاحات ریشه ای دست زده بود، امروز حال و روزگارمان بهتر بود: شاه سلطنت می کرد نه حکومت و نهادهای دموکراتیک در جامعه جا افتاده بودند. لیکن تاریخ اگر و شاید برنمی دارد.


 

برخی دولت بریتانیا را طراح کودتای ۱۲۹۹ قلمداد می کنند و رضا شاه را به عنوان مهره انگلیس و سرکوبگر جنبش مشروطیت محکوم می کنند. به نظر من این یک برخورد سطحی است که به جای تحلیل شخصیت ها با توجه به شرایط داخلی جامعه خود، نقش نیروهای خارجی توطئه را عمده می کند. می دانیم که اسناد وزارت خارجه ی انگلیس پس از ۵۰ سال از حالت سری بودن به در می آیند. بررسی این اسناد نشان می دهد که دولت انگلیس در طراحی کودتا نقشی نداشته است. با وجود این نباید از نظر دور داشت که انگلیس در آن دوران نقش عمده ای در سیاست ایران ایفا می کند و سیاست مشخص این دولت جلوگیری از نفوذ بلشویک ها در ایران است که رضا شاه به عنوان یک ناسیونالیست می تواند اجرا کننده ی این سیاست باشد. برخی از ناظران براین باورند که ژنرال ادموند آیرون ساید و سفیر انگلیس ازکودتا خبر داشته اند. به باور اینجانب کودتا قطعاً نمی توانسته بدون موافقت ضمنی انگلیس صورت پذیرد کمااینکه سیدضیاء را همه ی ایرانشناسان به عنوان نوکر و سرسپرده ی انگلیس معرفی کرده اند. انگلیس امیدوار بود که بتواند حکومت جدید را در جهت منافع خود کنترل کند. غافل ازاینکه رضاخان به عنوان یک نظامی وطن پرست چنین کنترلی را خوش نداشت. 


 

پیروزی های پی درپی سردار سپه، که اغلب به دنبال سرکوب های خونین صورت می گیرد، همراه با تبلیغات نزدیکان وی (بویژه سپهبد امیراحمدی) او را به صورت چهره ی محبوب و همه کاره ی جامعه ی ایران درمی آورد. رضاخان سردار سپه فرماندهی است لایق با یک انضباط آهنین نظامی. او شورش اسماعیل آقا سمیتقو را در آذربایجان و قیام میرزا کوچک خان جنگلی در شمال را فرو می نشاند و به سلطه ی شیخ خزعل حاکم محمره (خرمشهرکنونی) بر خوزستان خاتمه می دهد. در سال ۱۳۰۲ خورشیدی احمدشاه برای معالجه به پاریس می رود و بدینوسیله خلاء قدرت به وجود آمده را کامل می کند. سردار سپه به عنوان نجات بخش جلوه گر می شود و برای مدتی ندای جمهوری خواهی را سر می دهد. در این دوران شاعرانی چون عارف قزوینی و ایرج میرزا جمهوری و سردار سپه را مدح می گویند. ایرج گرچه خود از شاهزادگان قاجار است، می سراید:

تجارت نیست صنعت نیست ره نیست

امیدی جز به سردار سپه نیست


 

 مجلس به صورت ابزاری درمی آید در دست سردار سپه. روحانیان که با توجه به اقدامات اصلاح طلبانه ی آتاتورک چشمشان از جمهوری سخت ترسیده است، جمهوری را با بی دینی مترادف اعلام می کنند و سخت با اندیشه ی جمهوریت به مخالفت برمی خیزند. با وجود مخالفت عناصر تجددخواهی مانند مصدق السلطنه، حسین علاء، ابراهیم حکیم و بویژه سیدحسن تقی زاده، مجلس پنجم شورای ملی در ۲۹ آبان سال ۱۳۰۴ شمسی احمد شاه را خلع و حکومت موقت را به رضا خان می سپارد. در ۲۱ آذر همین سال مجلس مؤسسان سلطنت را به رضا شاه پهلوی واگذار می کند. رضا شاه روز چهارم اردیبهشت سال ۱۳۰۵ خورشیدی تاج گذاری می کند.


 

اقدامات اصلاحی با ذهنیت نظامی

 

رضا شاه پهلوی با یک ذهنیت نظامی (که تا آخرعمر از او دور نمی شود) طی شانزده سال سلطنت خود دنباله ی اصلاحات امیرکبیر را می گیرد و ایران را در راه رسیدن به یک جامعه ی صنعتی رهبری می کند. رضاشاه به عنوان یک فرد نظامی در وهله نخست به اصلاح ارتش همت می گمارد. او نظام وظیفه را اجباری می کند و ارتشی نوین همراه با انظباط دقیق و سلسله مراتب مشخص پایه گذاری می کند. این موضوع هم مخالفت روحانیان را برمی انگیزاند و هم به نوعی به نارضایتی همگانی دامن می زند. اصلاحات رضاشاه از بالا و به فرمان شخص وی صورت می گیرد. او نه به پشتیبانی توده ای نیاز دارد و نه به مخالفت مردم وقعی می گذارد. اجباری کردن خدمت سربازی در سرتاسر ایران احتمالاً به تقلید از ترکیه صورت گرفته است. به نظر من چنانچه این اقدام به تدریج با زمینه سازی لازم و جلب حمایت مردمی صورت گرفته بود و مدت نظام اجباری را نه دو سال بلکه کوتاهتر تعیین کرده بود، به مراتب موفق تر بود.


 

از دیگر اقدامات رضاشاه تغییر بنیادی سیستم قضائی مملکت بود. علی اکبر داور دوره ی دکتری حقوق خود را در فرانسه نیمه تمام گذاشت و با دیدی تجددخواهانه قضاوت را از دست آخوندها به در آورد و یک نظام مدرن دادگستری را بنیاد نهاد. قوانین تازه ای تدوین شد که با توجه به شرایط جامعه رنگ و لعاب شرعی شان را حفظ کرده، ولی رو به سوی عرف داشتند. با هر مقیاسی که سنجیده شود این مهم را باید یک اصلاح ریشه ای قلمداد کرد.


 

از دیگرکارهای بزرگ رضاشاه لغو محاکمات کنسولی (کاپیتولاسیون) است که از زمان قاجار به جای مانده بود. قدرت های استعماری به ایران تحمیل کرده بودند که نظام قضایی ایران حق محاکمه دیپلمات ها، مستشاران و مأموران آنها را ندارد. این چیزی نیست جز تقلیل جامعه به حالت نیمه وحشی و نوعی مستعمره ی بالقوه. رضاشاه با لغو کاپیتولاسیون نام خود را به عنوان یک رهبر وطن پرست در تاریخ ایران ثبت کرد.


 

قبل از رضاشاه انسان ها هویت مشخص و فردی خودشان را نداشتند. مردان اغلب به نام پدر نامیده می شدند و زنان را با نام شوهر یا پسر بزرگتر صدا می زدند. رضاشاه با تأسیس اداره ی ثبت احوال و صدور شناسنامه برای هر فرد ایرانی تلاش کرد به افراد هویت بخشد و آمار جمعیت را در جهت برنامه ریزی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پی گیری کند. این اقدام سالها از زمانه جلوتر بود. مردم همکاری چندانی با مأموران سجل احوال نشان ندادند و در بسیاری از شهرهای ایران به زور به مردم شناسنامه دادند. از این لحاظ جای شگفتی نیست وقتی می بینیم صدها نفر از مردم ِیک محل بی هیچ ارتباط خانوادگی نام فامیل مشابهی دارند. اقدام مشابهی در مورد ثبت املاک و زمین ها و دادن قباله های رسمی دولتی به صاحبان ملک صورت گرفت.


 


 



 

رضاشاه به عنوان یک فرد نظامی که در لشکرکشی های مختلف شرکت کرده بود، از اهمیت راه های ارتباطی آگاه بود و به ایجاد شریان های ارتباطی در جامعه ی ایران همت گماشت. ایجاد جاده های شوسه در سرتاسر مملکت ارتباط بین ده و شهر را برقرار ساخت و به رشد داد وستد کمک کرد. او از محل مالیات قند وشکر پروژه ی بزرگ راه آهن سرتاسری ایران را به ثمر رساند که خلیج فارس را به دریای خزر وصل کرد. این طرح بزرگ در حالی مورد توجه قرارگرفت که قاطبه ی مردم ایران از راه آهن هیچ ایده ای نداشتند و حتی یکی از نمایندگان مجلس قبلاً در مخالفت با راه آهن گفته بود:

در فرنگ از بی خری محتاج راه آهنند

ما که خر داریم کی محتاج راه آهنیم

از فعالیت های دیگری که به ایجاد ارتباط بین آحاد مختلف جامعه کمک کرد ایجاد رادیو تهران (بعدها رادیو ایران) و خبرگزاری پارس بود.


 

رضاشاه که آرزوی صنعتی شدن جامعه ی ایران را در سر می پروراند، تأسیس کارخانجات نساجی، قند، شیشه و کبریت سازی و برخی از صنایع مادر را تشویق کرد. یک شرکت دولتی به نام شرکت مرکزی تحت نظارت داور برای تشویق صادرات تأسیس شد. دولت رضاشاه برای بهبود اوضاع مالی ایران از دکتر میلسپو کارشناس مالی آمریکایی کمک گرفت. دکتر میلسپو همراه با یک هیأت ۱۱ نفره در سال ۱۳۰۱ خورشیدی به دعوت قوام السلطنه به ایران آمد و تا سال ۱۳۰۶ که به سبب اختلاف با رضاشاه مجبور به استعفا شد در ایران ماند و با سمت رییس کل مالیه ایران به سر و سامان دادن وضع مالی کشور پرداخت. اصلاح سیستم مالیاتی کشور بعدها به همت داور(که از وزارت دادگستری به وزارت مالیه منتقل شده بود) ادامه یافت. یک سیستم مالیاتی وگمرکی نوین برقرار شد.


 

دررابطه با نفت رضاشاه در سال ۱۹۳۳ قرارداد دارسی را که در زمان مظفرالدین شاه بسته شده بود، لغو  کرد. او امیدوار بود که با افزایش درآمد نفتی بتواند پول بیشتری برای تأمین طرح های عمرانی کشور به دست آورد. متاسفانه لغو این قرارداد درآمدی را که انتظار می رفت وارد خزانه ی مملکت نکرد. قراردادی که بیش از ۲۰ سال به پایان آن باقی نمانده بود به مدت ۶۰ سال تمدید شد و شرکت نفت انگلیس و ایران به بهانه لغو قرارداد از انجام تعهداتی که طبق قرارداد دارسی مکلف به انجام آن بود، سر باز زد.


 

گام بزرگی که در این دوران برداشته شد، جدایی آموزش وپرورش از مذهب و رشد بی سابقه ی مدارس فنی، بهداشتی، دانشسرای تربیت معلم و در نهایت ایجاد دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ بود. شخصیت هایی مانند محمدعلی فروغی، سید حسن تقی زاده و مخبرالسطنه ی هدایت در زمینه تجدد و ترقی و بویژه آموزش مدرن خدمات ارزنده ای به ثمر رسانیدند. اگرچه اندیشه ی آموزش اجباری و همگانی میسر نشد ولی تعداد با سوادان به طرز بی سابقه ای افزایش یافت.


 

تلاش هایی برای زنده کردن فرهنگ ایران باستان و سنت های زرتشتیگری صورت گرفت. فرهنگستان ایران به رهبری استاد حسین گل گلاب تشکیل شد و سعی کرد لغات جدید فارسی به جای لغات عربی بگذارد. سال قمری به سال هجری خورشیدی تغییر یافت. هزاره ی فردوسی جشن گرفته شد و آرامگاه های باشکوه بر قبرهای فردوسی، سعدی، حافظ و ابن سینا ساخته شدند. از ایران شناسان و ادبای خارجی برای دیدار از ایران دعوت به عمل آمد. در سال ۱۹۳۰ رابیندرانات تاگور شاعر برجسته هندی و برنده ی جایزه ی نوبل از ایران دیدار کرد.


 

از اقدامات سنت شکننانه ی این دوران کشف حجاب اجباری و ایجاد مدارس دخترانه بود. در این زمینه خدمات ارزنده ی میرزا حسن خان رشدیه و صدیقه ی دولت آبادی فراموش ناشدنی است.


 

جدایی دین از سیاست با نظارت دولت بر اوقاف و اجبار آخوندها به گذاشتن کلاه به جای عمامه به اوج خود رسید. مقررات تازه ای وضع شد که براساس آن طلبه های مدارس مذهبی می بایستی در امتحان ویژه ای قبول شوند وگرنه عمامه را از دست می دادند. روحانیان ابتدا در قم (تحت رهبری آیت الله نورالله اصفهانی) و سپس در دیگر شهرها بخصوص در مشهد دست به تحریک زدند که در سال۱۳۱۴ با واقعه ی خونین مسجد گوهرشاد مشهد موقتاً عقب نشستند. البته بودند روحانیانی مانند مکرم اصفهانی که در طرفداری از ترقی خواهی وتجدد کلاه پهلوی را جای گزین عمامه ساخته و با خرافات دینی به ستیز پرداختند.


 

"اراده ی ملوکانه" و استبداد رضاشاهی


 

در اصلاحات همه جانبه ی دوران رضا شاه کسان بسیاری دست داشتند، لیکن این اصلاحات زیرنظر مستقیم و با مشت های آهنین شخص رضا شاه انجام می پذیرفت. هیچ کس را یارای مخالفت با شاه نبود. حتی محمدرضا شاه درکتاب مأموریت برای وطنم صراحتاً اعلام می دارد که پدرش یک دیکتاتور بوده است. رضاشاه از نفوذ عناصر تحصیل کرده و روشنفکران واقعی می ترسید. او از هیچ اقدامی برای سانسور مطبوعات فروگذار نکرد. مأمور بی سواد سانسور محرمعلی خان معروف گاهی در سانسور مطبوعات چنان به افراط می رفت که موضوع خنده ی ارباب خرد می شد. مثلاً یک بار قبل از سانسور مطبوعات برای قضای حاجت بیرون رفت. ارباب جراید در مستراح را به روی او قفل کردند و نشریات خود را به چاپخانه بردند. یک بار نیز سانسورچیان شعر معروف حافظ "رضا به داده بده وز جبین گره بگشای" را از ترس آنکه به اعلیحضرت همایون توهین شده باشد به "حسن به داده بده…" تبدیل کردند. دیکتاتوری رضاشاهی ضربه ی جانکاهی به ادبیات مترقی و طنز بالنده ی دوران مشروطیت وارد آورد. ادبیات باستان گرا، سازشگر و رومانتیک شد. طنز غیرسیاسی شد و جنبه ی گزندگی خود را از دست داد. در اشعار ایرج، پروین و بهار و نوشته های جمالزاده مطالب طنزآمیز دیده می شود، ولی از طنزهای دهخدا، صابر و جلیل محمد قلی زاده دردوران مشروطیت فاصله دارند. دوران ازآن کسانی است مثل سید جعفرموسوی ملقب به خاکشیراصفهانی که هنرخودرا درخدمت سرودن هجو های رکیک جنسی قرار می دهند.


 

استبداد رضاشاهی نوعی وحشت می آفریند. "اراده ی ملوکانه" جایگزین کارکرد یک نظام دموکراتیک مشروطه را می گیرد. بیخود نیست که مردم به رضاشاه لقب چکمه پوش یا "رضا قلدر" را می دهند. او به بیگانه و خودی رحم نمی کند. در سال ۱۳۱۰ قانون مجازات افراد با مرام و رویه ی اشتراکی و قانون"مقدمین علیه امنیت و استقلال کشور" تصویب می شود. دکترتقی ارانی استاد فیزیک و مدیر مجله دنیا که تازه از آلمان بازگشته و گروهی از جوانان سوسیالیست را در یک فعالیت نیمه مخفی گردهم آورده است، دستگیر و همراه با تعدادی از روشنفکران که به تدریج تعدادشان به ۵۳ نفر می رسد، زندانی می کنند. ارانی را در زندان در سلول یک زندانی تیفوسی می اندازند به نوعی که در سال ۱۳۱۶ در زندان از بیماری تیفوس فوت می کند. فرخی یزدی که از ضرب و شتم ضیغم الدوله قشقایی جان سالم به در برده بود در زندان شاه با آمپول هوا کشته شد.


 

 قوانین بالا، به عنوان میراث های شوم آن دوران،  طی سالیان متمادی به عنوان ابزار سرکوب عناصر آزادیخواه (کمونیست، سوسیالیست، ملی و روشنفکرمذهبی) عمل کردند. اگرچه خدمات رضاشاه در خاتمه دادن به نفوذ عشایر انکارناپذیر است، لیکن او شیوه ای جز سرکوب نمی شناخت. رضا شاه دست احمد آقا سپهبد را در قتل عام بی رحمانه ی عشایر باز می گذارد. بسیاری از سران عشایر توسط رضا شاه تبعید شدند و یا به زندان افتادند. اسماعیل خان صولت الدوله، رییس ایل قشقایی که زمانی نمایندگی مجلس شورای ملی را داشت در زندان کشته شد.


 

رضاشاه، به عنوان یک دیکتاتور نظامی، همه را نوکر چشم و گوش بسته ی خود می خواست. او چشم دیدن هیچ دولتمرد فرهیخته، مستقل و صاحب اراده ای را نداشت. او عبدالحسین تیمورتاش را به جرم رشوه خواری و جاسوسی شوروی در زندان کشت (۱۳۱۲). داور وزیر مالیه و بنیانگذار دادگستری نوین ایران، به خاطر انجام یک معامله تجاری با شوروی، چنان مورد خشم رضاشاه قرارگرفت که مجبور به خودکشی شد. وزیران کابینه، نصرت الدوله فیروز و جعفرقلی خان بختیاری زندانی شدند. عدل الملک دادگر (رییس مجلس) و تجدد خواه معروف تقی زاده به تبعید فرستاده شدند. او حتی هنرمندی نقاش مانند کمال الملک را به خراسان تبعید کرد. این در حالی است که او نظامیان بی مایه ولی مطیعی مانند امیراحمدی، سرلشکر بوذرجمهری و شاه بختی را همواره گرامی می دارد و حتی زمانی که با مدارک انکارناپذیر به او ثابت می کنند که بوذرجمهری در بلدیه تهران اختلاس کرده است، نه تنها دستور عدم پیگرد او را صادرمی کند، بلکه  نام او را بر خیابانی در جنوب تهران می گذارد.


 


 



 

اصلاحات و توسعه ی اقتصادی

 

اصلاحات رضاشاه از آنجا که از بالا صورت پذیرفت تعمیق و تداوم نیافت و مورد حمایت مردمی که آن را از آن خود نمی دانستند قرار نگرفت. ازآنجا که به انتقاد سازنده حتی در چهارچوب حفظ سلطنت رضاشاهی اجازه داده نمی شد، این اصلاحات در راستای هدف های توسعه ی اقتصادی ایران قرار نگرفت. مثلاً برخی، از جمله مصدق السلطنه، را عقیده برآن بود که اگر راه آهن سرتاسری ایران از غرب به شرق کشیده می شد ایران را به بازارهای اروپایی وصل می کرد و مورد سوء استفاده ی انگلیس قرار نمی گرفت. بعضی ها می گویند رضاشاه به عنوان یک نظامی کم سواد، عقده ی ساختمانی داشته و هرجا قدم نهاده یک برج بلند یا بنای یادبود بی مصرف را ساخته است.


 

اصلاحات رضا شاه به سبب ماهیت استبدادی خود و عدم شرکت قاطبه ی مردم در آن، آنقدر تعمیق نیافت که ترکیب اقتصاد سنتی ایران را دستخوش دگرگونی بنیادی کند. به موازات مدرنیسم، بازار و بازاریان در چهارچوب یک اقتصاد سنتی به حیات خود ادامه دادند. رضاشاه نه تنها اقدام جدی علیه فئودال ها انجام نداد، بلکه خود، با غصب املاک ملاکان بزرگ، به صورت بزرگترین فئودال ایران درآمد. او تا قبل از ترک ایران در شهریور ۱۳۲۰ بین ۵ تا ۷ هزار ده خالصه را ازآن خود ساخته بود. نهادی با نام اداره ی املاک تشکیل شد که دهات مذکور را به عنوان دارایی خصوصی شاه سرپرستی می کرد. در تاریخ جهان دیکتاتورهای اصلاح طلبی را سراغ داریم که به خاطر اثبات وفاداری خود به کشورشان همه دارایی های خود را به نام ملت ثبت کرده اند. رضاشاه در شمار این دسته از دیکتاتورها نبود. زمانی که از ایران رفت شهرداری تهران اعلام داشت که وی میلیون ها تومان از اموال عمومی را حیف و میل کرده است. گفته می شد که او تنها در بانک های خارج ۲۰۰ میلیون دلار پس انداز داشته است.


 

یکی از فاجعه بارترین پی آمدهای رژیم تک سالارانه رضاشاهی عدم توانایی دولت در ایجاد تعادل بین سه ابرقدرت عصر، شوروی، انگلیس و آلمان بود. با آغاز جنگ اروپا (که بعداً به یک جنگ جهانی تمام عیار تبدیل شد)، دیکتاتوری رضاشاهی هیچ سیاستمدار قابل و اندیشه ورزی را به جای نگذاشته بود که بتواند کشتی توفان زده ی جامعه را به ساحل نجات رهنمون شود. او خیال می کرد که نزدیکی اش با آلمان هیتلری به رهایی ایران از چنگال انگلیس و استفاده از کاردانی فنی آلمانی منجر می شود. با این خیال واهی است که او راه را برای نفوذ آلمان نازی در ایران باز می گذارد. در دهه ی ۱۳۱۰ دکتر شاخت طراح اقتصاد جنگی آلمان، که بعدها در دادگاه نورمبرگ به عنوان جنایتکار جنگی محاکمه شد، به ایران دعوت می شود. مستشاران نظامی، مهندسان و تکنسین های آلمانی به ایران سرازیر می شوند و رهبری پروژه های بسیاری را در دست می گیرند. خانه ی آلمان در تهران به صورت مرکز تبلیغات فاشیستی در ایران درمی آید. پیروزی های جنگی آلمان در رسانه های ایران با آب و تاب اعلام می شوند. گرچه ایران در جنگ اعلام بی طرفی کرده است، ولی عملاً از آلمان طرفداری می کند. رضاشاه به درخواست انگلیس و شوروی برای اجازه ی عبور از ایران جهت رساندن تدارکات جنگی، بی اعتنایی نشان می دهد. بی طرفی ایران با بی طرفی سوئیس که اعلام داشت هر کشوری می تواند برای رساندن تدارکات جنگی از خاک من استفاده کند به شرطی که حق ترانزیت بپردازد، تفاوت داشت. با ادامه ی جنگ، شوروی و انگلیس بارها به دولت ایران اولتیماتوم دادند که به تبلیغات آلمان در ایران خاتمه داده و متخصصان آلمانی را ازکشور اخراج کند، لیکن رضاشاه از انجام این کار سر باز زد. نتیجه اشغال ایران از شمال و جنوب توسط شوروی و انگلیس بود که بعداً آمریکایی ها نیز به آنها پیوستند. ارتش به اصطلاح مدرن ایران که گویا فقط برای سرکوب شورش های داخلی ساخته شده بود نه تنها هیچ مقاومتی از خود نشان نداد، بلکه فرماندهان نظامی در پادگان ها را بازکرده و سربازان گرسنه را بدون لباس به گدایی در خیابان ها فرستادند.


 

ایران اشغال شد. رضا شاه را مجبور به استعفا کردند. پادشاه قدرقدرت پهلوی تحت نظارت انگلیسی ها با کشتی از بندرعباس به جزیره ی موریس تبعید شد و در سال ۱۳۲۳ در ژوهانسبورگ (آفریقای جنوبی) درگذشت.


 

نقش دوگانه ی رضاشاه

 

به نظر من رضاشاه در جامعه ی ایران نقشی دوگانه ایفاکرد. برخی از میراث های دوران او مانند اصلاحات وی در زمینه ی آموزش و پرورش، آزادسازی نیروی زنان، ایجاد زیربناهای اقتصادی هنوز هم به قوت خود باقی هستند. بزرگترین خدمت رضا شاه خاتمه دادن به نظام عشیرتی و قبیله گرایی در ایران بود که ضامن پیشرفت های بسیاری در آینده خواهد بود. بزرگترین محدودیت رضاشاه خصلت نظامی گری و جباریت وی بود که بسیاری از دستاوردهای دوران او را به باد داد. این جباریت طرح او برای جدایی دین از سیاست را نه تنها ناتمام گذاشت، بلکه پس از مرگ دیکتاتور به رشد همه جانبه مذهب و سنت دامن زد. رضا شاه که با اندیشه های سوسیالیستی و سوسیال دموکراتیک مخالف بود، نه توانست و نه تلاش کرد که برنامه های اصلاحی خود را در جهت فقرزدایی و توزیع عادلانه ی ثروت و درآمد سوق دهد. از دید اینجانب مردم ایران همواره، چه در دوران رضاشاه و چه امروز، توان آن را داشته اند که در سرنوشت خویش سهیم باشند و بری از جباریت در ارتقاء همه جانبه ی زندگی خود بکوشند. پروژه ی ترقی خواهی و تجدد طلبی، بویژه در عصر ما، باید جنبه ی همه جانبه داشته باشند به نوعی که حقوق سیاسی و مدنی را در پیوند با حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه قرار دهد و برنامه صنعتی شدن را در چهارچوب فقرزدایی، عدالت اجتماعی و حفظ محیط زیست به پیش ببرد.


 

از دیگر دلایل عدم توفیق برنامه های اصلاحی کسانی چون آتاتورک، امان الله خان و رضا شاه همانا نفوذ سنت، خرافات و تعصب های مختلف دینی در بین توده های مردم ناآگاه است. اینجاست که بر روشنفکران جامعه به عنوان پیشگامان روشنگری فلسفی و سازندگان فرداست که شخصیت ها ی گذشته را در جایگاه خود قرار دهند و از دستاوردهای مثبت و منفی آنان در جهت آگاهی و آگاهی بخشی مدد گیرند. 

۸ مارچ ۲۰۰۷   

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This