Select Page

روزنگاری های دیاسپورا ـ ۲۸۶/عزت گوشه گیر

روزنگاری های دیاسپورا ـ ۲۸۶/عزت گوشه گیر

ezzat-H1-300x207[1]سه شنبه ۲۲ ماه مه ۱۹۹۰

نشسته ام روی صندلی و شروع کرده ام به نوشتن. همین الان مرد جوانی از کنارم گذشت و با لبخندی که اندکی دستپاچه گونه بود گفت: فکر کردم که تو یک مانکن هستی که نشسته ای اینجا! خندیدم و تکرار کردم: م…نه..کن؟ برای یک لحظه نمی دانستم منظورش چیست! از تکرار خودم هم متوجه نشدم منظورش چیست! من هم با حالتی دستپاچه گفتم: اوه…آره…”م..نه..کن”! خندیدم و چیزی نگفتم.

روز جمعه به دپارتمان ادبیات رفتم و جنگ شعری را که شعرم در آن به چاپ رسیده گرفتم. احساس خوبی داشتم. اینکه بعد از سه سال و نیم زندگی در آمریکا شعری از من به زبان انگلیسی چاپ شده. در راه چند شاخه گل سفید لایلاک (یاس سفید) چیدم و به خانه آوردم و گذاشتم در گلدان. و به تدارک شام و مهمانی شب پرداختم.

وقتی که از حمام آمدم بیرون از طبقه بالای خانه ام ارنان را دیدم که گیج و منگ دارد دنبال شماره منزلم می گردد. وقتی که در را به رویش باز کردم دیدم آشفته است و متوجه شدم آشفتگی اش از خجالتی بودنش می آید. وقتی که با او روبوسی دوستانه ای کردم دیدم رنگش سرخ شد. دستپاچه و ملتهب پرسید: ژاکلین هنوز نیامده؟

گفتم: او همیشه دیر می آید!

وقتی که کاوه از طبقه بالا آمد پایین، ارنان به کلی رنگ باخت. اما سعی کرد که خودش را کنترل کند. می دانستم که باورش نمی شود که من چنین پسر برازنده ای داشته باشم!

بعد از مدتی ژاکلین و مارک آمدند. ارنان خشکش زد. فکر نمی کرد که او با مارک آمده باشد و ژاکلین هم با یکنوع ویژگی رندانه سعی کرد حس حسادت او را بربیانگیزاند! مارک آرام و راحت بود. آمریکایی ها معمولن بسیار راحت هستند و این خصلت بسیار خوبی در آنانست. مارک فیلمساز است. کلیمی و اهل نیویورک است. اما عاشق آیواسیتی است. و حدود ۸ سال است که در آیواسیتی زندگی می کند. از خانواده بسیار ثروتمندی آمده است و از اعتماد به نفس ثروتمندان برخوردار است. چشمهای قهوه ای پر رنگ و درخشانی دارد با موهای تابدار سیاه. ژاکلین که از او خوشش آمده، آن هم به دلیل ثروت و خوشچهره بودنش، قبلن به من گفته بود همه چیز مارک عالی است بجز اینکه گویی بجای خون یخ در رگهایش ماسیده دارد. بسیار سرد و بی احساس است و این حالت را هم خودش با مدیتیشن در خودش به وجود آورده. سردی مارک، ژاکلین پر شور و گرم را ناامید کرده است. چرا که همه ترفندهای او برای اینکه با جذابیت های سکسوال اغوایش کند به سنگ خورده است. سکس، نیاز و مهارت محوری زندگی ژاکلین را تشکیل می دهد. چرا که او می داند که بیش از هر چیزی از طریق سکس و اغواگری می تواند به قدرت برسد….

بعد از شام، مارک از من پرسید: چه نوع فیلم هایی را دوست داری؟

گفتم: پرسش مشکلی است. اما در این لحظه چند فیلمی که به ذهنم می رسند، می گویم: محصول خشم، فیلم آلمانی-لهستانی به کارگردانی اگنیشکا هالند Angry Harvest ، اعتماد به نفس Confidence به کارگردانی ایشتوان زابو و سلام بمبی به کارگردانی میرا نیر.

دیدم هر فیلمی که به ذهنم می رسد آمریکایی نیست. او هیچکدام از این فیلم ها را ندیده بود و نمی شناخت. ژاکلین که انگار می خواست او را به چالش بکشد و در عین حال رگ مردانگی اش را قلقلک بدهد، شروع کرد به دست انداختن و سر به سر گذاشتنش.

رو کرد به او و گفت: پس تو چه فیلمسازی هستی که از این فیلم ها بی خبری؟

مارک سرخ شد.

به آرامی گفت: انتظار نداشته باش که من همه چیز را بدانم!

بعد ژاکلین از من خواست که نمایشنامه سه اپیزودی ام را خودم برایشان اجرا کنم. مارک گفت که سیمستر گذشته با اریک فاستر کلاس بازیگری و کارگردانی داشته است. و دوست داشت که ورک شاپ کوچک ما را کارگردانی کند. قطعه اول اپیزود “تنهایی” را که یک مونولوگ بود با صداهای گوناگون خواندم. مارک گفت که قطعه غمگینی است. ارنان با شوخی لوس و بیمزه ای گفت: دیگه ناراحت نباش، کسی کوبه در خانه تو را کوبیده!

مارک گفت: نوشته ات مملوست از تخیلات شاعرانه و حس های پرسنال….

پرسیدم: آیا این قطعه تنهایی همه شما را بیان نکرد؟

مارک گفت” شاید! اما شاید به دلیل فرهنگ هالیوودی و دیدن پایان خوش در هر داستانی، ما به این نوشته ها عادت نداریم.

گفتم: مرسی! آنچه که می خواستم گرفتم.

لیلیان آتلان فرانسوی این سه قطعه مرا بسیار دوست داشت، اما آمریکایی ها به دلیل فرهنگ تلویزیونی و سینمای تجارتی شان با این نوع زبان و نگرش بیگانه اند.

گفتم: معمولن آمریکایی ها از چنین نوشته هایی می گریزند، اما اروپایی ها برعکس اند. آن ها تجربه درد را عمومیت می دهند. تعمیمش می دهند و مثل نوشته های مارگریت دوراس که درد خصوصی را با یک بیان ویژه به یک درد جهانی تعمیم می دهد. آمریکایی ها بجز چهارچوب خودشان نمی خواهند به چیز دیگری بیندیشند. شاید این نوع نگرش به دلیل ایزوله بودن قاره آمریکا از کشورهای دیگر باشد.

در قطعه دوم به نام “عشق” پرسیدم: کی دوست دارد نقش مرد را بازی کند؟

مارک گفت: تو انتخاب کن.

برایم مشکل بود بین مارک و ارنان یکی را انتخاب کنم.

گفتم: ارنان تو بخوان!

حس کردم مارک ناگهان ناراحت شد که چرا از او نخواسته ام! اما چیزی نگفت. و در قطعه سوم “در آغاز یک سفر” شروع کرد به خمیازه کشیدن.

گفت: This episode is heavy!

دیدم هیچ نوشته ای ندارم که سبک و ساده و طنزآلود باشد. نوشته های من اکثرا جدی هستند. از من خواست یکی از نمایشنامه هایم را به او بدهم که بخواند. نمایشنامه “دگردیسی” را به او دادم. بعد همگی به مرکز شهر رفتیم برای قدم زدن. هوا بسیار مطبوع بود برای قدم زدن. بوی لایلاک فضا را انباشته کرده بود. مارک از ما خواست که به منزلش برویم و با هم یک فیلم را تماشا کنیم. در ویدیو شاپ دنبال یک فیلم خوب گشتیم. مارک پیشنهاد کرد که فیلم جدیدی را که بر اساس نوول های دی اچ لارنس بود ببینم.

گفتم: من این فیلم را دیده ام.

سعی کرد فیلمی انتخاب کند که در زمینه عشق و زن باشد. این را متوجه شده بود که من به این موضوعات حساسم. بالاخره فیلمی انتخاب کرد. وقتی بیرون آمدیم، گفت: می دانی چه فیلمی را انتخاب کردم؟

گفتم: نه!

گفت: Witness

گفتم: آن را دو بار دیده ام. و به او گفتم که موضوعش درباره چیست.

آشکارا ناراحت شد و ناراحتی اش را هم پنهان نکرد. از ناراحتی اش ناراحت شدم و گفتم: باز هم دوست دارم که دوباره ببینمش!

به خانه اش رفتیم. چای خوشمزه ای درست کرد. در حالیکه چای می نوشیدیم فیلم را هم تماشا می کردیم. حس خوبی داشتیم. فضا صمیمانه بود.

گفت: فیلم های جان کاساوتیس از جمله “شوهران” و “چهره ها” به سلیقه من نزدیکند.

گفتم: این فیلم ها را ندیده ام.

از یک شاعر زن به نام آلیشیا آستریکر Alicia Ostriker تعریف کرد. گفت شعرهایش را دوست می دارد. من نمی شناختمش. اما گویا گفت که آلیشیا کلیمی است و در شعرهایش به مسایل ویژه کلیمیان می پردازد. نمی دانم آیا به دلیل حساسیت های فرهنگی با شعرهای او ارتباط برقرار می کند یا زبان شعری و نظرگاه های شعری اش به روحیه او نزدیک است.

مارک مرد حساسی بود. با هم فیلم را تا ساعت یک و نیم نیمه شب تماشا کردیم و همه به خانه های خود برگشتیم. بوی لایلاک “یاس بنفش” تمام فضا را عطرآگین کرده بود.

زنگ کار همین الان نواخته شد. باید دوباره برگردم سرکار….

آه….حالا می فهمم منظور آن مرد جوان چه بود. شاید مانکن های پشت ویترین مغازه این تصور را در او ایجاد کرده که من هم لابد یک مانکن پلاستیکی هستم! یعنی من اینقدر بیرحمانه ساکن نشسته بوده ام و اینقدر بیرحمانه باریکم که به مانکن های پشت ویترین شبیه شده ام؟

ادامه دارد

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This