Select Page

روزنگاری های دیاسپورا/ ۲۹۴/عزت گوشه گیر

روزنگاری های دیاسپورا/ ۲۹۴/عزت گوشه گیر

ezzatgoushegir-h3شنبه ۲۶ ماه مه ۱۹۹۰ ـ ساعت چهار و چهل دقیقه بعدازظهر

دم در منصور ایستاده بود. چشم های منصور را بسیار درخشان یافتم و این درخشندگی مفهومش این بود که حسی تازه در درونش در غلیان بود. خوشحال شدم.

بعد از شام، احمد حرب فلوت قشنگی نواخت و سعدی با نوشیدن اسکاچ شنگول شد. و آنقدر زیبا و هنرمندانه به مجلس آرایی پرداخت که باورم نشد اینقدر آدم راحتی باشد، و در ورای ظاهر ساده و کم حرفش اینهمه شور نهفته باشد! برایم اسکاچ ریخت و اصرار کرد که بنوشم و من به یاد شخصیت زن نمایشنامه Man to Man اثر مانفرد کارگه برای اولین بار اسکاچ نوشیدم. انگار می خواستم در جوار لحظات زندگی ام در آیواسیتی خودم را در پوست شخصیت خلق شده سالهای جنگ جهانی دوم قرار بدهم و زندگی او را دوباره زندگی بکنم و بفهمم چرا او اینقدر دوست داشته است که اسکاچ بنوشد! تجربه ای بود دیگر!

همسر و بچه های سعدی به کانادا رفته بودند و او حالا انگار می خواست در یک حس رهایی از شرایط روزمره خانوادگی، از هر لحظه زندگی اش لذت ببرد. سعدی گفت: من یک مرد وحشی هستم و عاشق زنانم! و بعد شروع کرد از خاطراتش صحبت کردن در مورد زنان زوار ایرانی که به زیارت کربلا می رفتند. گفت: به آنها می گفتم “چه چشم های قشنگی داری” و “آیا صیغه داری؟” (یعنی آیا صیغه می شوی؟) و آنها می گفته اند: “برو پسر پر رو! بی تربیت!”

سعدی این جملات را در عین مستی با لهجه قشنگ و شیرینی می گفت که به او نوعی اتکاء و اعتماد بنفس می داد. شاید انگار تصور می کرد که در قالب دی. اچ. لارنس فرو رفته است و رابطه ها را از دید نوول های او تجربه می کند. با شیطنت، چشم های وحشی عسلی اش را می گرداند و بذله گویی می کرد و می خندید. من با شگفتی به تغییرات رفتاری اش در قالب جدیدش نگاه می کردم. مستی، شخصیتی دیگر از او را به من نشان داده بود. صحبت به زبان عربی که کشیده شد، من با سادگی گفتم: من هم چند جمله عربی می دانم که در دبیرستان یاد گرفته ام. و شروع کردم به خواندن شعر: ” ان دیک من الهندی…” I’m a rooster from India! سعدی این جمله را شوخ طبعانه به دست گرفت و شروع کرد به بازی کردن با جملات و ادغامش با واژه “دیک” و از اینطریق وارد مقوله سکس شد، و تا جان در بدن داشت درباره این مقوله طنزآمیز صحبت کرد و همه ما را خنداند. زیرکی اش در تعبیر واژه ها و تصویرها در فرهنگ های مختلف و آمیختگی اش با طنز مرا متوجه این موضوع کرد که او در مقوله فمینیسم و مطالعات زنان بسیار مطلع است.

بعد زیرکانه، اما با نوعی بیان ساده گفت: “من مرد ضعیفی هستم. زمانی که بچه بودم همه مرا کتک می زدند و من قادر نبودم به هیچکس آزاری برسانم، و از آنجایی که پدرم سه تا زن داشت و مادرم بزرگترین آنها بود، من در بین سی تا خواهر و برادر ناتنی گم بودم، و به همین دلیل شخصیت من هرگز نتوانست رشد پیدا کند. من بین زنان بزرگ شده ام و در من روحیه زنانه بسیار قوی است. انگار دوست داشت تمام رنج های کودکی اش را اعتراف کند و نیاز داشت که شنیده بشود. گفت:”تا سی سالگی جرأت حرف زدن در جمع را نداشته ام و هر وقت استادان از من چیزی می پرسیدند، من دست و پایم را گم می کردم و بدنم شروع می کرد به لرزیدن….”بعد ادامه داد و گفت: مارکس گفته است که از ضعف زنان خوشش می آمده! منصور به سرعت اما آرام گفت: به دلیل اینکه مارکس سکسیست بوده است. او از خدمتکار خانه شان هم نگذشته است! تابوشکنی منصور را دوست داشتم و حس کردم با این جمله، اثری را که می خواست بر جمع بگذارد، گذاشت.

شب دلچسبی بود. در جمع روشنفکرانی که تجربه های کما بیش مشابهی داشتند.

********

دیروقت که به خانه رسیدم متوجه شدم که هنوز کاوه به خانه نیامده است. ساعت ۶ صبح بود که کاوه تلفن کرد. گفت که شب تا ساعت ۱۲ و نیم به من تلفن کرده و من خانه نبوده ام. گفتم که برای گودبای پارتی احمد حرب دعوت شده بودم. گفت که مجبور شده است ۵۰ دلار دگر از حساب بیرون بیاورد برای مسافرتش و همچنین برای مسابقه فوتبال بین شهری. حالا فقط ۲۰۰ دلار در حساب بانکی مان برایمان باقی مانده بود…. پسر خوبم… پسر ملاحظه کارم… پسر صبورم… می دانستم که این پنجاه دلار فقط پول اتوبوسش می شود! پول غذایش چه می شود؟ ….گفت که دوشنبه برمی گردد.

اندوه را نمی توانستم از خودم برانم.

ساعت ۸ و نیم صبح پدر کاوه از تهران تلفن کرد. ابتدا تلفنچی با من صحبت کرد. وحشتزده شدم. هیچوقت سابقه نداشت که تلفنچی صحت نام و تلفن را از ما بپرسد! هزار فکر و خیال از ذهنم گذشت. آدم در شرایط دشوار به زحمت می تواند با هر خبر یا حادثه کوچکی عاقلانه و مثبت برخورد کند! سال های انقلاب، جنگ، مهاجرت یا تبعید ما را بسیار آسیب پذیر کرده است. با این تلفن به مامانم فکر کردم، به همه افراد خانواده ام… و آدم هایی که در ایران می شناختم و دوستشان می داشتم.

به پدر کاوه گفتم که کاوه به مسافرت رفته است برای مسابقه فوتبال. گفتم که موفقیت های زیادی در ورزش داشته و در این مدت کوتاه در آمریکا تیم اش چند بار برنده شده است، و درباره اش در چند مجله مقاله نوشته اند و عکسش را هم چاپ کرده اند. گفتم که کاوه بسیار تلاش می کند و از طریق معلم های مدرسه اش سعی کرده است که مسأله ویزایش را حل کند.

پدر کاوه خوشحال شد، اما با لحن اندکی تیز گفت: تو باعث شدی که مجبور به پناهندگی بشود و نتواند دیگر به ایران سفر کند!

گفتم: تو از مسایل و مشکلاتی که در اینجا می گذرد خبر نداری. پناهندگی من کمکی برای او بوده است. تو نمی دانی که برای ویزای دانش آموزی او چقدر به وکیل پول پرداخت کرده ام که هنوز دارم قرض هایم را ذره ذره می پردازم.

فکر کردم کسانی که در ایران زندگی می کنند تصویر دیگری از آمریکا دارند. آنها تصور می کنند که آمریکاییان فرش قرمز برای ما پهن می کنند و از آسمان روی سرمان دلار می ریزند! آیا آنها خواهند توانست فقط یکروز…واقعن فقط یکروز در محلی که من کار می کنم با آنهمه خاک و سر و صدا و بوی گند و تحقیر کار کنند، آنهم با مزدی بسیار اندک؟ آیا آنها خواهند توانست فداکاری ها، زحمات و قورت دادن رنج هایمان را در تنهایی ببینند؟ فقط ببینند؟

پدر کاوه گفت: آیا کاوه بهتر نیست بیزنس بخواند. حالا دنیا در گردونه اقتصاد و بیزنس می چرخد!

گفتم: او رشته اش را خودش انتخاب می کند. اما همیشه می تواند در کنار پزشکی، اقتصاد هم بخواند.

دیدم شرایط به گونه ای است که توضیح ها به درستی گرفته نمی شوند. من همیشه برای پدر کاوه احترام زیادی قایل بوده ام و هستم. اما انگار این بار در روحیه کاملن متفاوتی بود….هر حرفی می زدم پاسخم با بی اعتنایی داده می شد. با این لحن آشنایی داشتم و چند و چونش را می شناختم. با اینحال این لحن را نادیده گرفتم و باز هم دل شکستگی ام را قورت دادم! با اینهمه فشار، به تنها چیزی که در حال حاضر نیاز داشتم درک شرایط من و کاوه بود. همدلی بود که بار زندگی را بر دوشمان سبک کند…گفتم که موتور ماشین کاوه هم سوخته و خرج هنگفتی روی دستمان افتاده…گفت: خب ماشین دیگری بخرید! گفتم: مسایل به این سادگی ها نیست! چطور می توانستم بگویم که آخر مگر می شود در آمریکا با ۲۰۰ دلار یک ماشین خرید؟ غرورم برایم بسیار اهمیت داشت. با تمام صداقتم می خواستم سرافراز باشم و بگویم من و پسرم با کار و با اقتدار، بدون اتکاء به هیچکس، زحمت می کشیم و زندگیمان را سپری می کنیم. حقیقت این بود که او نمی توانست شرایط زندگی پسرش را در اینجا متصور بشود… من در خوبی ها و ارزش هایش هیچ شکی نداشته ام و ندارم و این لحن را فقط دلیل نداشتن تجربه زندگی در آمریکا می دانم.

بعد از گفتگوی تلفنی مان مجبور شدم چشم هایم را ببندم. خیلی ها از فرط رنج گریه می کنند. اما من نمی توانم گریه کنم. من خشم را ترجیح می دهم. کاش می توانستم خشمگین باشم. کاش می توانستم خشمم را بر چیزی ببارم…. فرود بیاورم… مثل طوفان همه چیز را زیر و زبر کنم. نابود کنم. ویران کنم. اما فضا برای این ریزش مهیا نبود. طوفان آب می خواهد، درخت می خواهد، خانه و آشیانه می خواهد که ویرانش کند… اما من نمی توانستم چیزی را ویران کنم. برای خاطر پسرم هم که بود می بایستی، می بایستی، می بایستی آشیانه محکم تری بسازم. آرامش بیافرینم. مهم تر از همه چیز رویاهای پلاسیده ام را آبیاری کنم. برای به دست آوردن قدرت، لازم بود که اندکی شرایطم را فراموش کنم. و برای فراموش کردن لازم بود که به دنیای خواب پناه ببرم. خواب های خوب و عزیز، به سراغم بیایید…کابوس های خوب و عزیز به سراغم بیایید…ویران کنید دنیای بیداری را…بسازید دنیای بیداری را…کابوس های خوب و عزیز ببارید بر من…ویرانم کنید…آنوقت است که حتا لحظه های عادی و بی تحرک معنی پیدا می کنند و بعد می فهمم که زندگی چقدر ارزشمند است!

چشم هایم را بستم و خواب بدی دیدم!

خواب دیدم که یکی از دندان های پیشین کاوه افتاده است. حتمن حس گناه من درباره کاوه انگیزه چنین خوابی بوده است. یاد یکی از خواب های دوران بچگی ام افتادم. که خواب دیده بودم که یکی از دندان های آسیایم لق شده بود و با کمی تکان دادن از ریشه در آمد. دندان پیر آسیایم را در یک پنبه پیچاندم و توی سوراخ دیوار خانه مان گذاشتم. وقتی بیدار شدم خوابم را برای مامانم تعریف کردم. مامان با نوعی پریشانی گفت: مصیبتی روی خواهد داد و پیری از میان خانواده و فامیل خواهد رفت. چندی بعد مادر بزرگم درگذشت.

مامانم رو کرد به من و گفت: دیدی عزت….خوابت تعبیر شد!

در خواب، همین حادثه به یادم آمد و وحشت کردم. انگار می خواستم به هر طریقی که می توانم جلوی هر حادثه ای را در خواب بگیرم و از وقوع آن جلوگیری کنم. دندان پیشین، سمبل یک جوان بود! هراس گریبانگیرم شد. در خواب دستپاچه بودم که جلوی هر مصیبتی را باید بگیرم. دستور ایست بدهم….آهای مرگ…توقف کن! همانجا که هستی بایست. جلوتر نیا…این باید فقط یک خواب باشد. هیچ چیز نباید رخ بدهد….

چشم هایم باز شد. نه، با این خواب نمی توانستم به زندگی روزانه ام ادامه بدهم. باید یک خواب دیگر ببینم. دوباره چشم هایم را بستم. این بار خواب دیدم که…..

ادامه دارد

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This