Select Page

چندشعر از خالدبایزیدی(دلیر)

چندشعر از خالدبایزیدی(دلیر)

به استقبال اول ماه مه روزجهانی کارگران

khaled-bayazidiطرح

سیلوها!

از خروارها خروارگندم

انباشته اند…

اما من هنوز

غم نان دارم

***

 

طرح

گونه هایم را

با سیلی

سرخ می کنم

کودک ام می گوید:

بابا چه زیباست …

گونه های سرخ ات؟!

***

 

سایه ها

سایه ها می دانستند:

که کارگران

در پناه اش می آسایند

پس خود را

به حجم خستگی شان گستراند

***

 

کارگر

آه…!

جهان را ساختی

اما هنوز

کوچه ای حتی

به نام ات نیست؟!

***

طرح

کارگری!

بر بلندای برجی که می ساخت

به این می اندیشید:

که خود هنوز

ساکن آلونکی ست؟!

***

کارگر

ای کارگر رنج دیده

ای هرگز شادی ندیده

ای که هماره کشتی امیدت به گل نشسته

با کوله باری ازرنج بر پشت مایوس و خسته

شکوه درختان در دستان تو جاری است

بی تو درین گلستان هرگلی خاری است

با عرق جبین تو کویر تر می شود

در صحرائی برهوت بهار بارور می شود

دریچه ای به سوی بهار باز می شود

فصلی نو روزی نو آغاز می شود

تو همیشه در آغاز فصل زمستانی

بی بهره از سایه دلنشین بهارانی

ما در خانه و تو در زیر برف و بارانی

ما درسایه بان و تو در زیرگرمای تابستانی

چون ناخدای کشتی دایما نگرانی

هر لحظه در قهر باد و توفانی

***

 

قسمت

لقمه نانی و

دیگر هیچ

گفتم:

فقط همین…

گفت:

سهم تو!

از بدوتولد

همین بوده؟!

 

***

 

طرح

کارگر شهرداری

در سپیده دم سرد زمستانی

آئین نامه های قانون کار را می سوزاند

تا خود را

با آن گرم کند؟!

***

کارگری!

هرروز

بعد از فارغ شدن کارش

تازه ابری سپید را

برای زن و بچه اش

به ارمغان می برد خانه اش؟!

***

کارگری!

بسیار اندوهگین بود

گفتم:

از چه اندوهگینی…

گفت:

اگر ما نبودیم

هرگز شهرها اینقدر

بزرگ نمی شدند؟!

***

فرزندم به من گفت:

پدر جان!

خانه ی ما چرا اینقدر

کوچک است

اما خانه ی خدا

اینقدر بزرگ و زیباست

با شرمساری سرم راپائین انداختم

و با عرق جبینم

گفتم:

فرزندگل و نازنینم

خانه ی خدا نیز…

کوچک بود

اما ما با گوشت و استخوانمان

بزرگ اش کردیم؟!

***

در جهان!

طعم خیلی چیزها را

چشیدیم…

اما زالوصفتان

هرگز!

نگذاشتند

طعم زندگی را بچشیم؟!

***

سایه ای می گفت:

کاش می توانستم!

مدام بالای سرکارگران می ایستادم

تا که دیگر هرگز نمی گذاشتم

عرق کنند

اما چکارکنم

آفتاب نمی گذارد؟!

***

کارگری می گفت:

همیشه یک چیز آزارم می دهد

آنهم این است

که مجبورم کنند

زندانی بسازم

و آزادی خواهی را نیز…

در آن زندانی کنند؟!

***

کارگری!

از بلندای برجی

به پائین افتاد

کبوتر سپیدی روی دستان اش

پرگشود

آن روز همه کبوتران آسمان

جامه سیه پوشیدند

یک یک کنار جسد

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This