Select Page

طنزنوشته های ریزودرشت/۱۵/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریزودرشت/۱۵/میرزاتقی خان

کلاه هایی که خانم های خارجی سرشان می گذارند جالب است، اما به قشنگی کلاه هایی که سر خانم های ایرانی رفته نیست !

***

 

دوستی دارم که تازگی ها مرض قند گرفته. دکتر ازش پرسیده وعده های بسیار شیرینی را که قبل از انتخابات می دادند باورکرده بودی؟ جواب داده بود البته که باورکردم.

دکتره خندیده بود وگفته بود دلیل بیماری قندت همونه، یه مدت که بگذره خوب میشی!

***

ما یک ماه در سال روزه می گیریم که به یاد گرسنگان بیفتیم ولی گرسنگان سرتاسر سال به یاد ما هستند و توی دلشان می گویند: خوش به حالشون، چه غذاهایی می خورن این لامصب ها!

***

وقتی عدسی چشم انسان باز می شود

با همسرم دوتایی رفته بودیم پیش چشم پزشک ، دکتر اول مرا صدا کرد، گفت قطره ای می ریزم که عدسی چشم تان کاملا باز شود و بعد معاینه کنم.

به اتاق انتظار که برگشتم و ماجرا را برای همسرم تعریف کردم گفت: پس حالا که عدسی چشمت کاملا باز شده، گردنبند اون خانم روبروئیه را نگاه کن، خیلی قشنگه، یه دونه از اونها برام بخر!

***

هی میگن با خارجی ها تماس داشته باشین تا زبون خارجی تون خوب بشه. خبر ندارن خارجی ها یک سئوال هایی می کنند که آدم توش می مونه.

 آلمانیه از من پرسید شماها برای چی روزه می گیرید؟ گفتم برای اینکه وضع فقرا و درماندگان را حس کنیم. پرسید پس خود فقرا و درماندگان برای چی روزه می گیرند …؟ دیدم جواب ابلهان! خاموشیست، سرم را انداختم زیر و رفتم.

***

غضنفر بعد نماز پرسید خدایا داری با زندگی ما چیکارمی کنی، بگو شاید منم بتونم کمکت کنم؟!

***

تلفن کردم به دوستم، خودش نبود و پسرش گوشی را برداشت. احوالپرسی که تمام شد گفت عموجان تو رو خدا دعا کن من یک مرضی چیزی گرفته باشم. گفتم این دیگه یعنی چی؟ گفت آخه رفتم آزمایش خون و ادرار دادم تقریباً به اندازه حقوق یک ماه بابام خرجش شده. قسم خورده وگفته اگر چیزیت نباشه با کمربند سیاه و کبودت می کنم!

***

یه عده هی ایراد می گیرند که چرا پیرمردان ۹۰ ساله هنوز مصدرکارهای مهم هستند؟ اینها توجه ندارند که یک سری کارها هم هست که به دست جوان ها سپرده شده، مثل اعتیاد!

***

در فیسبوک دوستی جمله ای را خواندم که مشهور است حضرت علی برای مالک اشتر نوشته:

ای مالک…

اگر شب هنگام کسی را مشغول گناه دیدی

فردا به آن چشم نگاهش مکن!

 شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی!

شاید اونهایی هم که میلیاردها تومان پولمان را بردند و خوردند الان توبه کرده باشند، دست از سرشون بردارید دیگه!

***

خدا را شکرکه ما زمان حافظ زندگی نمی کردیم . ببین چه افتضاحی بوده که حافظ گفته:

می خورکه شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویرمی کنند!

***

شادی های واقعی زندگی، حالت اضافه حقوق یک کارمند را دارد، خیلی کم اتفاق می افتد .

عوضش غصه مثل تورم همیشه موجود است و رو به افزایش … !

***

ما ایرانی ها را جون به جونمون کنن، یک رگ مذهبی توی وجودمون هست.

خانم دوستم می گفت چون توی آلمان مثل ایران صندوق صدقات نیست، من یک قوطی شیرخشک خالی را کرده ام صندوق صدقات منزل .

هروقت خطری از سرمان می گذره یا موردی پیش میاد که میخوام نذر و نیازی بکنم، پولش را میندازم توی قوطی شیرخشک بچه ام، بعد آخر برج که بی پول میشم میگم خدایا خودت می دونی که الان کسی مستحق تر از خودم دور و برم نیست، بعد پول هایی را که برای کمک به مستمندان ریخته ام توی قوطی برمی دارم و خرج میکنم!

***

ایرانی ها همیشه دیرتر از موقع سر وعده حاضرمیشن بجز موقع افطار!

***

از زمان آدم و حوا تا کنون، همه شعرا گیسوی پریشان را ستوده اند و در وصف آن شعرگفته اند. چرا خانم ها می روند آرایشگاه و اینهمه پول خرج مرتب کردن گیسوی شان می کنند، معلوم نیست!

 

***

کاشکی یکی برای خانم ها توضیح می داد

از وقتی فرمان آتش به اختیارصادر شده، خانمم یک دفعه هم نپرسیده غذا چی میل داری؟ هرچی خودش دوست داره درست می کنه بنده هم باید بخورم و به به کنم!

***

در ایران همه راه ها به زن ختم می شود بجز راه ورزشگاه!

***

سانسور قسمت بی تربیتی بدن گوسفندان در قائم شهر!

***

اینکه من هی میگم تا جنگ بین الملل سوم شروع نشده بیائید یک لبخندی بزنیم، به خاطر جوکی است که الان برایتان می نویسم:

یارو رفت توی یک رستوران و به گارسن گفت داداش تا دعوا نشده یک چلوکباب سلطانی اعلا واسه من بیار…

چلوکباب را که آوردند گفت تا دعوا نشده یک دوغ آبعلی هم لطف بفرمائید. دوغ را که گذاشتند روی میزش گفت لطفن تا دعوا نشده یک ماست وموسیر هم محبت بفرمائید. گارسن که توجهش به این جملات جلب شده بود گفت آقا مگه قراره دعوا بشه که شما هی تکرار می کنید تا دعوا نشده ، تا دعوا نشده …؟

یارو لقمه اش را با آرامش جوید، یک قلپ دوغ هم روش خورد و گفت داداش من یک چیزی به عقلم میرسه که میگم… غذای من که تموم شد و خواستم برم، شما پولش را می خواهید، منهم که پول ندارم بدم، دعوا میشه دیگه!

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده دو کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا) و "شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This