Select Page

دو شعر از محمد تَوَلایی

دو شعر از محمد تَوَلایی

یک احتجاج اگزیستانسیالیستی

من با آن دیگران تفاوتی ندارم

اما تن مرا دستکاری کرده اند

تا مناسب جهان بس هنجارمندشان باشم

چیزی باشم که نیستم.

دریغا شادی!

تسلیم، آماج وسوسه های آنها است

شیوه های هراس آفرینی شان

سازمانهای مخفی شان

بیماری و کشتار.

اسلاف مرا قتل عام کرده اند و پدرومادرم در بیمارستان به سر می برند

هدیه ای مرموز مرا داده اند: شرکت در بازی.

از پروژه فرود آپولو در ماه که در استودیو فیلمبرداری شده به وجد می‌آیم

تنم با ریتم دست عروسک باز حرکت می کند

شادان از اینکه مغزم صدمه نخورده

و منطقم دستخوش نابسامانی نیست.

 

غار

از آنجا که اندریافت حسی چیزی جز وهم نبود

واقعیت روحی را با اشتیاق پذیرفتیم

ما را برای باورهایمان شکنجه دادند

از شهرمان گریختیم

سگی بی صاحب

ما را بدرقه کرد

سرمان را می خواستیم گرم کنیم

و تصویرمان را در چشم های سگ تماشا می کردیم.

راه های پنهان را کشف کردیم

راه هایی به سوی تماشاخانه های زیرزمینی

با مردمی که پا و گردنشان در غل و زنجیر بود.

ظاهرشان و باورهای دروغینشان آنها را به دام انداخته بود

کاری از دستمان برنمی‌آمد

جایی برای انبار کردن آدمی یافتیم

غار تهی هر آنچه را که می خواستیم داشت

جهان روشنایی جذبه اش را از دست داده بود

اینجا جایی برای نگاهداری تاریکی بود

سگ هنگام ورود کش و قوسی به پنجه هایش داد

با چشم های باز به خواب رفتیم

ته مانده های یادها و رفتارها (مثبت و منفی)

و چهره‌هایی که نمی توانستیم با آنها خود را یگانه پنداریم

در رویاهای ما بودند.

با اینهمه انگاره ها زبانی خدایی بودند.

اندک زمانی گذشت و خدا بازی اش را به سر برد.

سگ پارس کرد و ما برخاستیم.

*این شعرها از انگلیسی به پارسی برگردانده شده اند

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This