Select Page

چشم عسلیِ قتل‌های زنجیره‌ای/ مسعود نقره‌کار

چشم عسلیِ قتل‌های زنجیره‌ای/ مسعود نقره‌کار

من همه ی سختی های زندگی را تحمل کردم، اما در برابر تنها مسئله ای که احساس ناتوانی کردم، فاجعه ی قتل حمید و کارون بود و تا روزی که قاتلان آنها پیدا نشوند و چشم در چشم آنها نپرسم به چه جرمی، آرام نخواهم گرفت. حمید و کارون هر شب پشت پلک های من می خوابند و من هر صبح تا حضور آنها بیدار می شوم. بدون استثناء هر شب با یاد آنها می خوابم. فاجعه سنگین تر از این حرف ها بود. تنها حمید و کارون را به قتل نرساندند. خانواده ی ما به قتل رسید. مادرم غم انگیز دق مرگ شد و غم انگیزتر از آن، بعد از قتل حمید، من هر روز آرزوی مرگ مادرم را می کردم. در آخرین لحظه ها هم تلاشم برای زنده ماندنش غریزی بود. عمق نداشت. تحمل ضجه هایش را نداشتم!

 

هنوز کس نمی‌داند چرا سینه‌ی چشم عسلی ۹ ساله دریدند، اما همگان می‌دانند چرا آموزگار چشم سبز کرمانی کارد آجین شد. شاعر بود و روشن‌فکر، جرم‌اش این بود:

جان آرش نه، هزاران جان آرش در تنت

چارسویت اگر پر شد ز خون ما، کم است

ای وطن، ای تن ز خون سرشار، سر سبزیت بیش

خون بابک جاودان بادت، که خاکت خرم است.

                                                               “حمید حاجی زاده”

 

کارون حاجی زاده

 

سخن از قتل های زنجیره ای ست. فصل اش است. پنجمین کشتار از شش کشتاری که حکومت اسلامی مرتکب شده است، پروژه ای که حکومت اسلامی طی آن ده ها روشنفکر فرهنگی و سیاسی، و یک دانش آموز ۹ ساله را به قتل رساند.

۱۳سال از سحر خونینی، که سربازان گمنام “امام خمینی” سینه ی ۹ ساله ی چشم عسلی را دریدند، و پدر شاعرش را کارد آجین کردند، می گذرد. من این سوی جهان دریدن قلب شاعر و روشنفکر را باور کردم، که تاریخ مان است، اما هنوز مرگ چشم عسلی ۹ ساله را باور نکرده ام، مثل پدری که مرگِ فرزندش را باور نمی‌کند، مثل خواهری که ۱۳ سال است چشم انتظارِ چشم های عسلی‌ و سبزی ست که “از مدرسه با یک بغل شقایق بیایند و “گلدشت”(۱) را رنگین کنند”.

هر مهرماه چشم های شبق واره پسرم امید، عسلی می شوند و مردمک هایش پرسنده:

“کارون را فراموش نکنی پدر.”

و می داند اگر آن سینه ی سرشار از شور و شادی و شیطنت نمی دریدند امروز “کارون” هم مثل او دانشجو بود. عکس اش را به امید نشان داده بودم، و گفته بودم به این گناه که پدرش شاعر بود و روشنفکر، او را با ۱۶ ضربه کارد کشتند. و شقاوت و سفاکی را هنوز باور نکرده است. حق داشت و دارد، نه باور، و نه تصور و تصویر شدنی ست، اگر هم بشود کلافه و ویران ات می کند:

“… و هیچ‌کس نگفت در آن دل تاریکی دست‌های چه کسی را صدا کردی تا دست کوچک و نازنین کارون پیش بیاید و من هر شب به امید آمدن تو بخوابم و تو هیچ نیائی و هیچ نگوئی تا من روزها بنشینم و فکر کنم که تو باز هم از راه مدرسه با یک بغل شقایق از راه می‌رسی و با شیطنت شقایق‌ها را طوری به طرف من دراز می‌کنی که گُل‌ها به دست من که رسید زمین از خون گلبرگ‌های شقایق رنگین شود و من داد بزنم، پا بکوبم و گاه سرم را به دیوار کاهگلی حیاط که: “ببین پَرپَرشون کردی”، بگویم، بگویم تا دلت بسوزد، سرم را روی شانه‌ات بگذاری و بگوئی: “خب فردا غنچه‌هاشو برات می‌آرم که پَرپَر نشن” و ندانی شبی که بی‌رحمی اوج می‌گیرد و چهره‌ی انسانیت در وجود قاتلانت رنگ می‌بازد، غنچه‌ها هم پَرپَر می‌شوند تا تراژدی غمبار مرگ پدر و پسری را در دو قدمی هم رقم بزند، تا در دل سیاهی شب خون “سحر” جاری شود، “کارون” بخُروشد و دستی با شقاوت سینه‌اش را بشکافد تا رنگ عسلی چشم‌هایش در سبزی چشم‌های تو در خون بغلتد تا کودکان قوم خواب ببینند که تو آمده‌ای و می‌گویی:”خون رنگ زعفران است” و بچه‌های شهر سرمشق‌های کلاس خوش‌نویسی‌شان را از شعرهای تو بگیرند و نام “کارون” بر زبان کودکان فردا جاری شود.”(۲)

 

گزارش جنایت

“… در سحرگاهی که باید به سپیده می انجامید و فردایش حمید (سحر) برای تدریس راهی دبیرستان می شد و کارون می رفت سر کلاس درس که بخواند:

ما گل های خندانیم فرزندان ایرانیم

سحر به خون نشست و در “کارون” جاری شد. فردای آن روز دو جسد خون آلوده و شقه شده را در سردخانه بیمارستان جای دادند و فردای دیگرش در زیر خاک سیه پنهان کردند….آخر به چه گناهی؟ به چه جرمی؟ چرا این قدر بی رحمانه؟ ۲۷ ضربه کارد به برادر؟ خانه بی شباهت به کشتارگاه ها و قصاب خانه ها نبود. همین بس که شاهدان عینی می گویند ماموران تحقیق (بازپرس، پزشک قانونی، ماموران آگاهی و انتظامی) دور اجساد حلقه وار اشک می ریختند…. یک شاعر و دبیر گوشه گیر و مردمی چه گناهی می توانست داشته باشد؟ دو ماه تمام به این در و آن در می زدیم تا این که قتل فروهرها با همین کیفیت اتفاق افتاد و ما تازه متوجه عمق فاجعه شدیم …… بنا به این دلایل فرض را بر این می گیریم که او گناهکار و مجرم هم بود، خوب… معلم بود آن هم معلم ادبیات، که نباید می بود، شاعر بود آن هم شاعری ملی و میهنی که نباید می بود و مهمتر از همه ی اینها تهی دست بود و فقیر که گناهی است بخشودنی، ولی کودک ۹ ساله او چی؟ او چکاره بود؟ او به چه جرمی می باید متحمل آن وحشت شبانه و ضربه های کارد سوزنده باشد. مگر یک کودک نه ساله برای مردن نیاز به چند ضربه چاقو دارد؟ و…”(۳)

کارون حاجی زاده و حمید حاجی زاده

 

“… پزشک قانونی تعداد ضربه های دشنه فرو رفته در سینه برادر را ۲۷ از زیر گلو تا زیر ناف و ضربه ی وارده به سینه کارون را بالغ بر ده ضربه دانسته بود… آثار ضربه سخت و مشت در سر و صورت، پارگی قلب و ریه و دستگاه گوارش، بریده شدن انگشتان دست راست حمید تا روی پوست استخوان، بنا به نظر پزشک قانونی با هر ضربه کارد حمید تیغه چاقو را می گرفته و قاتل می کشیده و برای باری دیگر فرو می کرده است که منجر به این گردیده که کف دست بشود پر از شیارهای عمیق شقاوت !… کسانی که در غسالخانه حضور داشته اند و یا جسد کارون را دیده اند از جای آثار نیش چاقو بر روی گوش، صورت و پشت کارون گفته اند که باید این آثار قبل از پاره پاره کردن سینه، قلب و شکم کارون روی داده باشد. بعضی نیز که به دقت به صورت کارون نگاه کرده اند به قول روستایی های ما حالت “گرگ پدمک” را در چهره کارون دیده اند. اصطلاح “گرگ پدمک” در خصوص روبرو شدن گوسفند با گرگ به کار می رود، در این حالت وقتی که گوسفندی به ناگهان گرگ را در مقابل خود می بیند چشم هایش از حدقه می زند بیرون و هرگونه توان و حرکتی از گوسفند سلب می شود، در برابر گرگ می ایستد و گرگ راحت او را می درد.

صحنه قتل به دقت نظامی گونه و استادانه طراحی گردیده بود. اگر چه پس از دو سه روز، هم ما قضیه را فهمیده بودیم و هم آگاهی!…”(۴)

 

به کدامین گناه؟

حمید حاجی زاده (سحر) شاعر بود و روشنفکر. او فعالیت های فرهنگی اش را از دوران مدرسه ی ابتدایی شروع کرده و به سرودن شعر پرداخته بود. حمید، که اکثر موارد رتبه ممتاز مسابقات ادبی را از آن خود می‌کرد، بعدها در شیراز انجمن ادبی کاخ جوانان شیراز را سر و سامان داد. پس از انقلاب به تدریس در آموزش و پرورش کرمان پرداخت، او طی این سالها به کارهای ادبی و تحقیقی اش نیز ادامه داد.

“… حمید در سال های آخر زندگیش بیشتر سکوت داشت و انزوا. شاید سکوتش روی شانه قاتلینش سنگینی می کرد. حمید که در سال های ۵۰ از چهره های شناخته شده ی ادبی بود و در سال های ۵۶- ۵۷ از سینه چاکان انقلاب، دیگر به هیچ انجمن ادبی نمی رفت، شعر چاپ نمی کرد. پس از چندین سال تعلیق از حکم معلمی به تبعیدی خودخواسته در یکی از مناطق بد آب و هوای کرمان(کهنوج) تن داد و در سال های بیکاری پشت دکه ی ساندویچ فروشی، ناشیانه ساندویچ پیچید و پس از یک ترم محرومیت از تحصیل در رشته حقوق قضائی (قبل از انقلاب فرهنگی) مدتی ترک تحصیل کرد و بعد در رشته ی ادبیات ادامه تحصیل داد. تنها کار حمید، ساعت های موظفی تدریس بود. حتی هیچ اضافه کاری را هم نپذیرفت. انگیزه ای برای چاپ آثارش هم نداشت. قبل از قتل با بی مهری و بی عدالتی ویرانش کرده بودند. با بی مهری های فراوان از همه طرف. از دوست نماها به اندازه ی کافی کشیده بود. در آخرین دیدارمان که یک ماه قبل از قتلش در تهران بود، من به او التماس کردم، مجموعه ای از شعرهایش را که روی هم انبار می شد و فقط به صورت شفاهی برای دوستان و شاگردانش خوانده می شد، برای چاپ به من بدهد. حمید رفت که هم تقاضای انتقال به تهران بدهد و هم مجموعه ای از شعرهایش را برای چاپ انتخاب کند. از همسر و بچه هایش شنیدم که مجموعه اش را برای چاپ آماده کرده بود. مجموعه ای که ما هرگز ندیدیم. تنها از پزشک قانونی شنیدیم که تعداد زیادی شعر در اطراف رختخوابی که قتلگاهش بود، به خون آغشته بود…”(۵)

و این ها برخی دیگر از “جرم” های حمید حاجی زاده اند:

۱ـ کتاب سه جلدی کنکاش نامه افیون

۲ـ فرهنگ و فولکور بزنجان و لک

۳ـ  عروضی دیگر و قافیه‌ای دیگر

۴ ـ واژه یابی چند

۵ـ آرایه‌های ادبی

۶ـ آواهای گمشده در موسیقی شعر پارسی که تحقیقی هستند و پرستوها به ابرها پرواز می‌کنند

۷ـ کارون در من است

۸ـ کولی عاشق نمی‌شود

۹ـ  سرود گمشده

۱۰ـ یاد آن پیرزن رند بزنجان جاوید

۱۱ـ پدر بی تو در نهایت شب

و چند دفتر شعر و دفاتر خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی است که برخی چاپ شده و در دست چاپ هستند.(۶)

“طرفه این دزدان که از آتش شرر دزدیده اند

آب از جوی، لطف شبنم از سحر دزدیده اند

جلوه از گل، رقص از پروانه، پاکی از گلاب

شور از نی، شهد را از نیشکر دزدیده اند

رأفت از هابیل، مهر از دل، مروت از نهاد

اعتماد از پیر و یوسف از پدر دزدیده اند.

خنده از لب، نور از آینه، رم را از غزال

شوق از سنگ، محبت از تبر دزدیده اند…” (۷)

“رفتم از کوچه ی اندیشه برون، سرشکنان

خسته دل، سوخته جان، با دل باورشکنان

نیست در گوهر پاکم خلل از کینه ولی

دلم آشفته شد از غفلت گوهرشکنان

خبر مرغ قفس را به چمن خواهم برد

گر گذشتم بسلامت ز بر پر شکنان

بردر بسته ی میخانه به حسرت دیدم

در دلم می شکند خنجر ساغر شکنان

خود نه خاری ز دل خسته من کس نگرفت

که شکستند پر رفتنم این پر شکنان

آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست

خوش نشستی به تنم در شب خنجر شکنان…” (۸)

و ۸۱ روز بعد!

و “……. ۸۱ روز بعد…. دست های سرد مادر دست زن را می گیرد: “فرخنده دارم می میرم، بگو محمد بیا.”، “نترس مادر نمی میری، ولی، ولی یه ذره…” دقایقی بعد… پزشک اورژانس خود را می کشد کنار. پیرزن رو به قبله آخرین نگاه را به پسرش می کند و چشم هایش را می بندد. دختر جوان که نمی خواهد باور کند، همچنان با دست قفسه ی سینه ی پیرزن را فشار می دهد. مردی میانسال دختر را بلند می کند:”نیکو جان بسه. فایده نداره، راحت شد.”

“همه جیغ می کشند ولی زن دولا می شود و فکر می کند چطور چنار بزرگی را که در صفحات اول رمان چاپ نشده اش کاشته اره کند…” (۹)

زنی که “هرشب حمید و کارون‌اش پُشت پلک‌هایش می‌خوابند تا هر صبح با حضور آن‌ها بیدار شوند”:

“گفتم از جنوب می‌آیم از سومین جهان، از تلاقی ثروت و فقر. انقلابی را از سر گذرانده‌ام. هشت‌سال جنگ، موشک، انفجار، وحشت بر من گذشته، زندان، اعدام، سنگسار، تعقیب، تهدید، زلزله، توفان همه را در عین یا در ذهن تجربه کرده‌ام و هربار چون ققنوس از میان خاکستر خود پر کشیده‌ام. و هنگام نوشتن یا نوشته‌شدن همه ی اینها را در خود داشته‌ام. و یک عمر با دیدن صفحه ی حوادث روزنامه روی برگردانده‌ام و ناگهان نام خانوادگی خودم را با تیتر درشت در میان صفحه حوادث روزنامه‌ها دیده‌ام. زوال آرزوهایم را به سوگ نشسته‌ام. پیکر پاره‌پاره ی برادرم، جسم از هم دریده ی کارونم را بر بال‌های روح و روانم تشییع کرده‌ام و در دورترین نقطه ی گورستان دست روی گوش‌هایم فشرده‌ام و از صدای جیغ‌های کودکان جهان کر شده‌ام، از نگاه پُرسان مادرم گریخته‌ام و مهربانی بی‌دریغ ملتی را در روزهای فاجعه دیده‌ام و زهر طعنه‌ها چشیده‌ام و با این همه هنوز داغم، داغ و منتظر تا فاجعه ته‌نشین شود و سفیدی هولناک کاغذ بخواند”.(۱۰)

اما نه ، “……..هر روز داغ حمید و کارون سنگین تر شد. انگار رفته رفته ته نشین شد. من همه ی سختی های زندگی را تحمل کردم، اما در برابر تنها مسئله ای که احساس ناتوانی کردم، فاجعه ی قتل حمید و کارون بود و تا روزی که قاتلان آنها پیدا نشوند و چشم در چشم آنها نپرسم به چه جرمی، آرام نخواهم گرفت. حمید و کارون هر شب پشت پلک های من می خوابند و من هر صبح تا حضور آنها بیدار می شوم. بدون استثناء هر شب با یاد آنها می خوابم. فاجعه سنگین تر از این حرف ها بود. تنها حمید و کارون را به قتل نرساندند. خانواده ی ما به قتل رسید. مادرم غم انگیز دق مرگ شد و غم انگیزتر از آن، بعد از قتل حمید، من هر روز آرزوی مرگ مادرم را می کردم. در آخرین لحظه ها هم تلاشم برای زنده ماندنش غریزی بود. عمق نداشت. تحمل ضجه هایش را نداشتم. از طرفی قتل های بعدی و پیگیری سیر حوادث مدام مرگ حمید را برایم تداعی کرد. یک روز در مراسم ختم دو عزیز با هم شرکت کردم. مادرم و زنده یاد محمد مختاری. با این همه به استاد شهریاری می گویم، در برابر آنها که اشکم را می خواهند، لبخند می زنم و به قاعده ی قبله ی هیچ کس نمی خوابم/ حتی اگر گرد روی خودم در تشییعی بی پایان دور بزنم”(۱۱)

مهر ۲۰۱۱

فلوریداـ امریکا

زیرنویس:

**درباره کارون و حمید با صدای احمد شاملو :

http://www.youtube.com/watch?v=6yEEhKHM2RA

***عکس پیکر بی جان کارون و حمید (عکس هایی دلخراش)

http://hamid-hajizadeh.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html

http://freedomvatan.blogspot.com/2011/03/9.html

****برخی از شعرهای حمید حاجی زاده را در اینجا بخوانید:

http://www.hamid-hajizadeh.blogspot.com/

۱ـ گلدشت؛ محله‌ای در کرمان که خانه‌ی محقرِ حمید حاجی‌زاده آن‌جاست. نگاه کنید به نوشته ی فرخنده حاجی زاده، خواهر حمید حاجی زاده در همین مقاله.

۲ـ فرخنده حاجی زاده، دستی میان دشنه و دل نیست، ماهنامه بایا- شماره ۱و-۲ فروردین و اردیبهشت ۱۳۷۸.

فرخنده حاجی‌زاده، نویسنده و صاحب امتیاز و سردبیر مجله‌ی “بایا” و مدیر انتشار “ویستار” است. رمان های “خانه سرگردان چشم ها” و “من، منصور و البرایت” از آثار او هستند.

۳ـ محمد حاجی زاده، قتل های زنجیره ای در شعبه شهرستان ها، نشریه پیام هاجر، شماره ۳۰۲، ۵ بهمن ۱۳۷۸.

۴ـ محمد حاجی زاده، گزارش یک قتل. 

۵ـ فرخنده‌ی حاجی‌زاده، در مصاحبه با قادر تمیمی، سایتِ اینترنتی عصر نو، شنبه ۲۱ بهمن‌ماه ۱۳۸۱.

۶ـ دست نوشته های یک آریایی:

http://dn1a.blogfa.com/post-114.aspx

۷ـ شعری از حمید حاجی زاده (سحر)

۸ـ شعری از حمید حاجی زاده

۹ـ “خلاف دموکراسی و خانه سرگردانِ چشم ها”، سخنرانی ۱۷ ماه می سال ۲۰۰۰، نیویورک. 

۱۰ـ منبع شماره ۹.

۱۱ـ فرخنده‌ی حاجی‌زاده، در مصاحبه با قادر تمیمی، سایتِ اینترنتی عصر نو، شنبه ۲۱ بهمن‌ماه ۱۳۸۱.

(Visited 1 times, 35 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This