بخش دوم و پایانی

فلسفه ی حیات انسان در جهان شعر را چگونه تبیین می کنید؟

ـ شعر یا به طور کلی هنر  پاسخگو نیست، بلکه پرسشگر است. اگر هر اثر هنری چرایی در ما به وجود نیاورد و ما را به جهان دیگری سوق و هدایت و پرتاب نکند، اشکالی دارد. هنوز پس از صدها سال شعر حافظ تأویل و تفسیر می شود. شاید به همین خاطر است که او به حیاتی ترین مسئله انسان پرداخته است. از چگونگی پیدایش تا ارزنده ترین نیاز او یعنی عشق. تمام شاعران کلاسیک ما و بخشی از شاعران و هنرمندان معاصر دغدغه ای جز حیات انسانی نداشته و ندارند. از آنجا که همه چیز به انسان ختم می شود پس هنر حتا نازل ترین آن هم رویکرد انسانی دارد. اصلاً برای انسان شعر سروده می شود، فیلم ساخته می شود، نقاشی و کلا هنر خلق می شود. وقتی یک هنرمند اثری خلق می کند شتاب دارد که اثرش را به مخاطب اش نشان دهد. یعنی تازه ترین انعکاس عاطفی اش را چونان یک آیینه روبروی او بگذارد تا بلکه مخاطب بخشی از وجود غایب خود را در اثر ببیند یا بشنود و یا تماشا کند. برای همین هم هست که مخاطبان حرفه ای برای خرید آثار هنرمندان مورد علاقه شان گاهی هزینه های سنگینی می پردازند تا با دیدن و درآمیزی با آن اثر به جهان آرامی حتا برای لحظه ای غوطه ور شوند.

در دوره های دور و حتا حالا هم در بسیاری از کشور ها مثل چین، ژاپن، هند و بیشتر در جوامع آسیایی هنوز هم شعر به عنوان شفا برای بیمار عمل می کند و این برمی گردد به معجزه کلام یا سرّ کلام. وقتی ما با شنیدن یک قطعه موسیقی بدون کلام متحول می شویم و اشک مان سرازیر می شود بی تردید با شنیدن شعر هم احساسات ما به وجد می آید و ما را متأثر می کند.

 

اجازه دهید حالا که از شعردرمانی سخن به میان آمد، همان پرسش همیشگی را طرح کنم که آیا با هر شعری می شود فرد بیمار را درمان کرد یا مجموعه ای از کلام که نام شعر را بر پیشانی دارد، باید ویژگی هایی داشته باشند تا به ذات انسان امروز که به قول شما با شعر هم درمان می شود نزدیک شود؟

ـ منظور من از شعر درمانی شاید مثل همان شعر محضی باشد که به عنوان لالایی مادران بر کودکان عمل می کند. سخنی که از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند. ویژگی کلام توام با اصوات است که تاثیر دارد. یک شعر سیاسی و انقلابی را فرض کنید برای یک بیمار افسرده زمزمه کنند، البته که این یک اصل کلی نیست. شناخت بیمار و آگاهی حکیم در یک اتمسفر ویژه در یک شرایط خاص می تواند تاثیری ژرف بر انسان  نیازمند داشته باشد. بیمار نیز می بایستی قابلیت دریافت پیام را از جانب شفا دهنده اش داشته باشد وگرنه آیه یاسین در گوش خر خواندن است. از آنجا که موجودیت انسان پیوسته است به یک هارمونی محض، پس از دیدن و شنیدن و خواندن یک اثر ممتاز هنری با توجه به درک او از هنر می تواند قوه گیرندگی اش به کار آید و بهره روانی اش را از آنچه دریافت کرده است بگیرد. بسیاری در برابر هر رابطه ای که ایجاد محبت می کند و عواطف آدمی را بر می انگیزد متاثر می شوند. بسیاری نیز برای درمان روحی خود در خلوت به موسیقی گوش می دهند و گریه می کنند. حتا جوانانی در کنسرت های خواننده های غربی از دیدن هنرمند مورد علاقه شان مثل “مایکل جکسون” و “مدونا” جیغ می کشند و اشک می ریزند این همان اتمسفری ست که ایجاد می شود برای برانگیختن احساسات و عواطف آدم.  

 

از اولین مجموعه ی شعرتان که “حرف های کوچک شب” نام داشت تا کتاب اخیر که “اشاره” نام دارد، نه تنها در نوع نگاه و نگارش که حتا در اندیشه هم به جهانی دیگر نظر دارید. این نگاه را چگونه تعریف می کنید؟

ـ گیاه هم وقتی در شرایط مناسبی قرار بگیرد بی  تردید در نوع رشدش تغییراتی به وجود می آید. من هم مثل هر شاعری که مشتاق چاپ اولین اثرش است بی هیچگونه تجربه ای آن هم در غربت “حرفهای کوچک شب” را به عنوان مشق های سرگردانی چاپ کردم. پشیمان نیستم، بلکه نوشته ها متعلق به دوره جوانسری و شتابزدگی و شوق بود، اما هر چقدر که به سوی میانسالی نزدیک شدم وسواس بیشتری به سراغم آمد. همانطور که پا به سن می گذاشتم و موهایم سفیدتر می شد سعی می کردم کمتر و کوتاه تر و سنجیده تر حرف بزنم و رفتار کنم. گرچه بعد از آن، کتاب نورا و یک اسم برای زندگی و رابطه آبی را منتشر کردم، اما انگار شعرهای این کتاب ها ضرورتی بود که می بایستی منعکس شوند. فرزندان دوره فعالیت سیاسی و اجتماعی که میل خودنمایی داشتند و من به جای حمل، آنها را در همان سال ها از خودم جدا کردم تا فرصتی بیابم برای عمیق شدن به زندگی و آنچه در پیرامون ام می گذشت. پس از دوره ی نازایی البته در شعر به چهار عنصر توجه جستم؛ کوتاه، ساده، زیبا و عمیق. حاصل جاافتادگی این عناصر، مجموعه ی “اشاره” شد. اشاره برای من یک حادثه بود هم در فرم هم در زبان و گویش. پس از انتشارش که به چاپ سوم هم رسید پی بردم که این چهار عنصر در تمام نوشته های کتاب رعایت شده است از عنوانش گرفته؛ “اشاره” تا متن هایش. مثل: “زیباتر از کوزه گل است” و غیره. وقتی کسی از کوره های تجربه های زیادی آبدیده می شود نمی تواند در حال و هوای جوانی و تنها در شوریدگی در جا بزند. زندگی فرصت بسیار با ارزشی است برای کسانی که با همه پدیده های هستی ارتباط برقرار می کنند و تا حدی با آنها عجین می شوند. حالا یک تجربه مثلا مهاجرت و پرتاب شدن از خانه پدری به تنهایی می تواند برای شما  هزار سال تجربه داشته باشد. پس کسانی که تجربه های بسیاری پشت سر گذاشتند هزاران سال زندگی کرده اند. کسی که در زمان های پهناور تنفس می کند سعی دارد که دقیق تر و پخته تر سخن بگوید. اگر چه عمر ما و توانایی ما و دریافت های ما در همه ی زمینه ها محدود است، اما هر کس می تواند با توجه به تجربه های فردی و اجتماعی اش حتا بشری اش منعکس کننده ی دریافت هایش باشد. هرچقدر بینش ما چرخشی باشد، ما بیشتر می توانیم به واقعیت و به حقیقت نزدیک شویم. هرکس که در جهان هنر سیر می کند می بایستی چیزی بر آن جهان بیافزاید، چیزی تازه و بکر. برای شاعر کافی است یک کلمه بتواند تبلور زندگی اش باشد کلمه ای نغز و ناب و تاثیرگذار. همین برایش کافی است. 

 

در کتاب “اشاره” که موفق هم بوده است و اکنون جلد دوم آن با نام “اشاره ی دوم” در دست انتشار است، آنچه می گویی، همه اش شعر نیست. خودت آن را چه می نامی؟

ـ در چاپ اول و دوم و سوم کتاب یک نوشتار به عنوان مقدمه می بینید که معنا و مفهوم اشاره است از سه فرهنگ لغت. معنای اشاره از فرهنگ دهخدا، دکتر معین و حسن عمید. تاکید بر این معنا و مفهوم آن شاید به این خاطر بوده است که بگویم این اشاره و اشارات است که گاهی مفهوم و بافت نوشتاری و ساختار فرم آنها به شعر نزدیک می شود. از آنجا که شعر هنر ملی ماست و زبان ما چه در گفتار و چه در نوشتار با الحان شعر در آمیخته است بی تردید بسیاری از اشاره ها یا به تنهایی شعر هستند یا اشارات شعرگونه، مثل: “آخر ما به حالا می رسد” یا مثل “آنها که حالای ما هستند” این برای من یک شعر کوتاه و یک اشاره است. یا به این اشاره توجه کنید که به نظر من شعر محض است

“تن نور تن پیدا تن زیبا! تن خدا!

تن تن و تن سنگ و تن ما! در برابر تن برهنه آینه در تن منتظر سنگ! پرتاب سنگ!”

ساخت و بافت این کلمات در قالب شعری کوتاه آشکار شده است و وقتی در کالبد معناشناسی قرار می گیرد می تواند به یک اشاره و یک گفتار قابل تأویل شود.    

 

آنچه می گویی آیا در آستانه ی نوعی فلسفه ی شاعرانه، قرار داشتن است؟

ـ به نظر من هر نوشته و هر اثری در زمینه های گوناگون که ما را به اندیشه یا به عبارتی به یک چرای منطقی هدایت کند و ذهن و فکر ما را از حالت ایستایی به حرکت وا دارد آن پدیده فلسفی ست یا در قالب فلسفه می گنجد. اگر معنای فلسفه پرداختن به چگونگی ایجاد و شکل و چرایی هر پدیده است پس یک شعر کوتاه نیز می تواند همین حال را در مخاطبش به وجود آورد. مثلا  در یک اشاره آمده است: “کلاغ قار قار می کند و من به حرف غار می اندیشم! همین تفاوت من با کلاغ است که گاهی قار قار می کند!”

 

آرمان شهری آیا در جهان واقعیت امروز برای هنرمند به ویژه شاعر، می شناسی؟

ـ مدینه فاضله هر هنرمندی به نظر من رجعت به یک هارمونی محض است که هم در شخصیت اش و هم در هنرش منعکس می شود. یعنی رسیدن به یک نوع فرهیختگی، به جهانی که رویاهایش به واقعیت مبدل شده است، به جهان فرزانه ای که در آن همه برای یک نفر  و یک نفر برای همه عمل می کنند و سرانجام رسیدن به جهان و حیاتی که انسان گرگ های درونش را به سگ های بی آزار و تربیت شده مبدل کرده است و همه چیز به یک تعالی رسیده اند. آرمانشهر شاعر شعر اوست، مثل حافظ و اثرش که قرن ها در سینه هر فرد کتاب خوانی در جامعه اش زمزمه می شود و قرن هاست که  در آغاز هر کاری که می کنند به او پناه می برند. تنها شاعری که حتا پرنده ها هم از وجودش نان می خورند. به پرنده های فال گیری توجه کنیم که از جعبه ای فال می کشند به کودکان و کسانی که قرن هاست از طریق فروش اشعار حافظ نان می خورند و چه بسیار کسانی که از کنار حافظ و هنرمندان حقیقی به ثروت های آن چنانی رسیده اند. آیا مدینه ای زیباتر از این برای هنرمند  می شناسیم؟ 

 

ارتباط اشیاء پیرامون مان و نقش نگاه ما به آنها در سرایش شاعرانه را چگونه می بینی؟

ـ انسان از آغاز موجودیت اش یک رابطه ارگانیک با اشیاء و طبیعت داشته و دارد، زیرا خود او هم زاییده همین طبیعتی است که اینک بر تمام ذرات آن تسلط دارد. یکی از انگیزه های اساسی انسان برای نگهداری و حفاظت از خود بهره وری از تمام ذرات طبیعت بوده و هست. او برای بقاء خود تا آنجا که توان داشت دست به تخریب متعادل طبیعت زد. هیچ چیز از نگاه سوداگرانه او پنهان نبوده حتا تفاله ها و زباله ها هم مایه سودآوری و منفعت طلبی او بوده، اما آنچه به پرسش شما مربوط می شود نگاه شاعرانه و رابطه هنرمندان است به اشیا و طبیعت، آن که با نگاه سوداگران ازلی ابدی فرق می کند. اولین نگاه شاعر و هنرمند نگاه ژرف و خاص و مسحور کننده ایست مثل نگاه یک سالک به مرادش. اشیا به نظر من برای هر هنرمندی جایگاه ویژه ای دارد، زیرا هنرمند در پی کشف حقیقت و گوهر زیباشناختی است که در درون اشیا موج می زند، در صورتی که عوام بیشتر نقش افزاری و سوداگری آن را در نظر دارند. یک تکه سنگ و حقیقتی که در موجودیت آن قرار دارد می تواند ساعت ها ذهن و اندیشه هنرمند را مشغول اسم و رنگ و هستی فرم آن کند. اگر همه می توانستند با اشیا یک رابطه حسی و عاطفی و معرفتی برقرار کنند شاید شرایط زندگی بشر شکل دیگری به خود می گرفت، زیرا همه در پی سود مادی اشیا و پدیده های پیرامون هستند. پیش از این گفتم که هر پدیده ای حتا یک گیاه نو رس می تواند انسان را از جایگاه مادی و قراردادی اش به عرش معنویت ارتقاء دهد. درک هر نشانه راهی است برای رسیدن به حقیقت آن انعکاس. این درک و باور است که حضور اشیا در هنر، مخاطب را به حیرت وا می دارد یعنی او را به تفکر و تأمل و التذاذ دعوت می کند. دگرگونی شئی از طرف هنرمند یک دگرگونی عاطفی و معرفتی است.  تصویر همان تکه سنگ در نقاشی می تواند بسیار متفاوت با خود او و عکسش از طریق دوربین عکاسی باشد. حتا حضور واژه سنگ در شعر هم بیشتر حقیقت آن مورد نظر هنرمند است تا موجودیت مادی آن. 

طبیعی ست وقتی که هنرمند به درجه ای از شعور هنری می رسد نگاهش به پیرامون و به اشیا طور دیگری ست یعنی یک نگاه ژرف هستی شناسانه و زیباشناسانه ایست که بر اثر تمرین و ممارست به وجود آمده است. او در درجه اول یک رابطه حسی و عاطفی به پیرامون دارد و به مسایلی که به انسان مربوط می شود. او به همه چیزهای آشکار و نهان نظر دارد. گاهی کاشف پدیده ها و اشکالی است که در زندگی واقعی و معمولی وجود ندارد اما او می تواند با خلاقیت فردی چیزی ارزشمندتر از آنچه که می بیند خلق کند، زیرا او مدام در فکر ایجاد یک نوع رابطه بی آزار و صلح جویانه است. او آنقدر به پیرامونش نزدیک می شود که صدا و نبض هر شئی را می شنود انعکاس همین رابط است که می شود شعر و هنر یعنی یک نوع کشف عاطفی که به جهان جادو و آفرینش پیوند دارد. 

 

یکی از اشیائی که پیرامون مان به وفور هم هست و شما هم از آن نام بردید، “سنگ” است، اما پیکره تراش با کوبیدن پُتک بر سر سنگ، ضمن متلاشی کردن این تجمع، که شاید با درد و آزار هم همراه باشد، تندیسی می آفریند که زیبایی اش نه تنها زاویه دید زیباشناسانه ی هنرمند را جلب خود می کند، بلکه هر انسان معمولی را هم به سوی خود می کشد. ارتباط “سنگ”، “پُتک”، “تلاشی سنگ”،”تندیس” و “زیبایی” را در جهان طبیعی چگونه می بینید؟

ـ وقتی که ما به سنگ و هر شئی دیگر ماهیت انسانی بدهیم مثلا برای آن درد و رنج قائل باشیم کمی از واقعیت دور شده ایم، زیرا هیچ یک از موجودات شئی گونه پیرامون ما تا کنون مثل؛ درخت از دیدن تبر، سنگ در برابر پتک و شیشه در برابر پرتاب سنگ فریاد نکرده اند و زبان به شکایت نگشوده اند. البته در هنر بخصوص در شعر همه اینها قابل درک است، زیرا شاعر می خواهد از زبان آب، از زبان آتش و غیره سخن بگوید. این یک استعاره و نمادی است برای درک بیشتر اشیا. در صورتی که ما هیچ گونه صدایی از بیان رنج بریدن یک شاخه درخت نشنیده و ندیده ایم. عرض کردم وقتی که خود و تجربه انسانی خود را در قالب سنگ می گذاریم می توانیم او را مثل حسن آقا و نیلوفر خانم تجسم کنیم. حافظ می فرماید:

خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست 

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم

شاعر ما در بیهوشی شاعرانه آنگاه که عقل را آگاهانه فریب می دهد می خواهد سرمست شود و در یک حالت بی خویشی و ناهشیاری کمان به دست گیرد و به سمت جوزاء که یکی از صورت های فلکی منطقه البروج که از بزرگترین و باشکوه ترین صور فلکی شمالی است تیر پرتاب کند، زیرا از دست روزگار و فلک بسی تیر خورده است. حافظ را  در هفتصد سال قبل در شیراز مجسم کنید که ابریق خالی اش را به سویی پرتاب کرده است و در بام خانه اش تیر و کمانی در دست گرفته است و پا بپا کژ و مژ می شود و می خواهد دق دلی اش را از جوزاء درآورد. پس در زمان آفرینش هنر است که ما مجاز هستیم برای هر شئی ماهیت انسانی به وجود آوریم و او را ظالم و مظلوم تصور کنیم.

برمی گردیم به سنگ و پتک و زیبایی یعنی “میکل آنژ”، “سنگ” و “داوود”.

تمام تلاش میکل آنژ آن بود که داوود را از حصار زندان سنگ نجات دهد. او برای آزادی داوود پتک را برداشت و بر سر دیو سنگ کوبید تا فرشته داوود را از درون آن بیرون کشد مثل بیرون کشیدن مروارید از صدف. حالا پس از پانصد سال هیچ  هنرشناسی نیست که در برابر مجسمه ی داوود میکل آنژ بایستد و سر تعظیم خم نکند. او به ما آموخت که در درون هر شئی فرشته ای اسیر است، زیبایی در اسارت است و روحی در کالبد سردی زندانی است. می باید او را از درون پوسته ی اشیا بیرون کشید و روح خویش را که همانا اثر است، نشان داد.

 

در حال حاضر چه می کنید و از کارهای تازه چه خبر؟

ـ کتاب “اشاره دوم” آماده چاپ است و یک مجموعه شعر به نام “کسی نمی آید” باتوجه به این که همه کارهای مقدماتی اش به پایان رسیده است و آماده چاپ هم هست روی دستم مانده. چند مجموعه شعر هم آماده کرده ام که آنها هم خاک می خورند. بسیاری از تابلوهای نقاشی ام سال هاست که در انباری دارند می پوسند و قرار است در اردیبهشت سال آینده )۱۳۹۰( در تهران یک نمایشگاه  از کارهای کوچکم برگزار کنم. در حال حاضر هم کار می کنم و صدها طرح را هر روز نگاه می کنم و دلم برایشان می سوزد و نمی دانم برای کدام سمت خاک زیبا می شوم.

 

ضمن سپاس از همراهی و همدلی با خوانندگان هفته نامه ی “شهروند” و شرکت تان در این گفتگو، می خواهم آخرین پرسش را طرح کنم و برای تان آرزوی دنیایی خالی از خشونت و سرشار از مهربانی کنم.

همین جمله آخر: “نمی دانم برای کدام سمت خاک زیبا می شوم”، که یکی از شعرهای کتاب “اشاره” است را با توجه به ارزش گذاری های عرفانی و مادی که برای خاک که خدا هم انسان را از آن آفریده است، را چگونه تأویل می کنید؟

ـ این نیز یک استعاره است که می تواند حقیقتی نیز در خود داشته باشد. بازگشت به خاک اما زیبا است، همان گونه که دیگر از دروغ و خودخواهی و آزمندی و حسد دور شده ای همانگونه پاک که “چن لو” در پایان عمرش به آن رسید. واگذاشتن تمام بدی ها و خوبی ها، بازگشتن به خاک برای دوباره زیستن در پای گلدانی پر از شقایق و یاس و نسترن برای نمایش اثری زیبا از هستی بی کران. آنها که در آستانه مرگ واقع می شوند هیچ وزنی ندارند آنها به وزن نور رسیده اند. پس بی وزنی زیباست، سبکی زیباست و بازگشت برای تبدیل شدن به ذراتی ناپیدا برای تنفس دیگران در هوا زیباست. این ها یک تعبیر شاعرانه است که جدا از واقعیت هم نیست. 

 

* عباس شکری دارای دکترا در رشته ی “ارتباطات و روزنامه نگاری”، پژوهشگر خبرگزاری نروژ، نویسنده و مترجم آزاد و از همکاران تحریریه شهروند در اسلو ـ نروژ است که بویژه اتفاقات آن بخش از اروپا را پوشش می دهد. 

 

 

 

آرش اسلامی

از آثار آرش اسلامی