کم کم آن سوی جهان سپیده سر می زند و هفده دی می رسد. جوانان؛ مردان و زنان درهر سن و سالی کفش و کلاه می کنند تا به دیدار پهلوان خود بروند … من این جا با سه تا خاطره با آن ها هم قدم می شوم.
خاطره اول
وقتی جبهه ملی تلویحا نام جهان پهلوان غلامرضا تختی را به عنوان عضو و طرفدار جبهه اعلام کرد پهلوان خوشحال نشد و به یکی از اعضا گفت: کار اشتباهی کردید …من مصدقی هستم و کشورم را دوست دارم، اما همه آدم های این مملکت مصدقی نیستند یکی طرفدار پادشاه ست یکی توده ای ست یکی طرفدارکاشانی …این چیزها نباید مردم را از هم جدا کند من هرکاری می کنم برای تمام مردم مملکتم هست … برای کشورم می کنم …می ترسم این جور مردم از من جدا شوند …
(نقل به معنی است و از یکی از نزدیکان ایشان شنیده ام)
خاطره دوم
در اردوهای کشتی وقتی تیم خودش را برای مسابقات جهانی آماده می کرد گاهی کسی یا کسانی به آزار و اذیت های مسخره دست می زدند … یکی از اردوها بوده که در حوالی کرج برگزار می شده … بعد از تمرین سخت چهان پهلوان برای خواب آماده می شود که می بیند توی رختخوابش کثافت انداخته اند -گه آدمیزاد- بدون این که به روی خودش بیاورد آن را تمیز می کند و ملافه را عوض می کند و می خوابد…شب دوم هم همین اتفاق می افتد و باز پهلوان حرفی نمی زند …شب سوم پهلوان یک راست به سالن تمرین برمی گردد و تا صبح تمرین می کند… و
شب چهارم دیگر خبری از آن حماقت و بلاهت نمی شود …چون هرکس که عامل این کار بوده متوجه می شود که فقط با این کار زشتش آتش اشتیاق او را بیشتر می کند.
خاطره سوم
همه می دانیم که جهان پهلوان مذهبی بودند.
یک روز در باشگاه پولاد (به گمانم) تمرینش تمام شده بوده و درحال رفتن به خانه ..که یکی از کشتی گیران می رسد. خانمی با او بوده جوان. کشتی گیر سلام می کند و زن هم… تختی می بیند که جوان می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند …متوجه می شود …کلید ماشینش را درمی آورد و به جوان می گوید: من امشب باید استراحت کنم بیا با رفیقت مرا برسون خونه …فردا صبح ماشین را بیار برای من …
او ماشین اش را می دهد تا کشتی گیر جوان بتواند دوست دخترش را راحت در شهر بچرخاند… تختی بزرگ کاری به زندگی خصوصی آدم ها نداشت. نمی خواست کسی را مطابق معیارهای خودش درآورد … او به خدا معتقد بود. فقط برای خودش او مذهبی بود. فقط برای خودش .. این جوری است که گاهی من فکر می کنم خدا وجود دارد وقتی به رفتار آدم هایی مثل تختی فکر می کنم …. و فکر می کنم کسانی که در زندگی دیگران دخالت می کنند شیطان را عبادت می کنند نه خدا؛ خدای بزرگ و مهربان را!
آقا رضای عزیز، با سلام
حرفی که شما زدیده اید خیلی هم نادرست نیست. توجه کنید. اولا خانم نویسنده در این جا قهرمان سازی نکرده اند. ایشان از کلمۀ «جهان پهلوان» استفاده کرده اند که درست است. تختی هم البته پهلوانی بود که در جهان اول شده بود. دیگر این که قهرمان شدن از نظر اخلاقی هم کار دشواری است و هم کاری سخت. شما هم می توانید قهرمان اخلاق شوید. مثل هر کس دیگر، فقط با کنترل پندار و کردار و گفتار خود.
اما دوست عزیز آنچه که شما گفتید شاید یک روی سکه باشد؛ روی دیگرش این است که همون استعمارگرها برای تداوم استعمارشون، سعی می کنند ذهن مردم کشور مستعمره رو نسبت به پهلوانان اخلاقی شون بد یا خنثی کنند (از جمله به طور غیر مستقیم نوکر بیگانه خطابشان کنند) تا دیگران آنها را الگو قرار ندهند و الآن شما دارید شوربختانه این کار را می کنید، یعنی محبوبیت تختی را خنثی می کنید. چه اشکالی دارد که ما از تختی اخلاق یاد بگیریم؟
دیگر این که شما زمانی می تونید از افراد ایراد بگیرید و کوچکشان کنید که خودتان آدم بزرگ و پهلوانی باشید. اگر باشید چنین سخنی نمی گویید، اگر نیستید، دست کم سعی کنید.
پیروز باشید.
یکی از بدبختی های کشور های استعمار زده و دیکتاتوری این است که تا بخواهی برایت قهرمان می سازند.همین مثال هائی که در مورد “تختی” زده شده ناشی از همین بدبختی هاست که چون فلانی ماشینش را به دوستش داده بنابر این طرف قهرمان است،مثل این است که هیچ کس دیگر مثل تختی دارای این شعور و درک انسانی نیست.