Select Page

صبح نهان ـ ۶۹/ مهستی شاهرخی

شهروند ۱۲۳۴ پنجشنبه ۱۸ جون ۲۰۰۹
کلود با آرامش خاصی گفت: چطوری می شود ناخواسته دیگران را آزار نداد؟ داوید با محبت خاصی دست ماری کریستین را فشرد: بدون اینکه فشاری بر دیگران وارد شود…
ماری کریستین کمی آرام شده بود: بدون اینکه کسی خودش را بر دیگری تحمیل کند…
میترا گفت: کلاس جای همه است!
ماریا ترزا جرعه ی دیگری نوشید: ما همه مان باید توی این کلاس در کنار هم قرار بگیریم!
داوید دستش را با مهربانی بر روی موهای پسرانه میترا کشید. نباید همیشه قسمتی از ما توی راهرو باشند!
کلود جام سونی را پر کرد. سونی در حالی که جامش را می گرفت:
Sorry, Sorry! Excuse me! Pardon! Pardon !
کلود جام ماری کریستین را پر کرد و به دستش داد: نباید قسمتی از ما همیشه توی راهرو باشند؟ حالا خواه برای اینکه می خواهند دزدکی سیگار بکشند و یا…
ماری کریستین با شیطنت خاص گفت: و یا اینکه می خواهند نفس بکشند.
ماریا ترزا سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد: این غلط است!
داوید زیرسیگاری را به سمت خود کشید: فرقی نمی کند!
ماری کریستین جرعه ای نوشید گفت: می شود رای گیری کرد!
کلود در حالی که گوجه فرنگی را در بشقابش حلقه حلقه می کرد: گاهی رای گیری چیزی را حل نمی کند. مثلا ما در یک کلاس سی نفره بیست و نه نفر سیگاری باشیم، خب ما که نمی توانیم به تنها فرد غیرسیگاری ماسک اکسیژن بدهیم.
داوید در حالی که سیب زمینی آب پزی را پوست می کند: یا برعکس بیست و نه نفر باشیم که اصلا سیگار نمی کشد، و یک نفر، تنها فرد سیگاری جمع، آدمی است که عادت کرده است و سالهاست که سیگار می کشد…
ماری کریستین ظرف سالاد را روی میز گذاشت: بی خود می کشد!
سونی جرعه ای نویشید: Sorry, Sorry! Excuse me! Pardon! Pardon!
ماریا ترزا در حالی که ورق دیگری ژامبون برمی داشت: خب دیگر عادت کرده است!
کلود در حالی که کمی سالاد در بشقاب سونی می گذاشت: بخور سونی! تو همه اش شراب خوردی؟ کمی هم غذا بخور؟
میترا در حالی که ظرف سالاد را از دست کلود می گرفت: می دانید بعضی آدمها سیگار کشیدن جزیی از زندگیشان است!
داوید در حالی که جام میترا را پر می کرد: خب ماری کریستین آن یک نفر چکار باید بکند؟
ماریا ترزا در حالی که جام خالی اش را به سمت داوید می گرفت تا پرش کند: آیا آن شخص باید برود مثل شاگرد تنبل ها توی راهرو بایستد؟
کلود در حالی که جام ماری کریستین را به طرف داوید دراز می کرد تا پرش کند: ماری کریستین آن شخص چکار باید بکند؟ چون اگر سیگار بکشد دودش همه ی ما را آزار خواهد داد؟
میترا جرعه ای نوشید و گفت: باید یک راه حلی پیدا کرد!
سونی جرعه ای دیگر نوشید: Excuse me! Pardon! Pardon!
ماری کریستین در حالی که جامش را بالا گرفته بود: ببینید بچه ها من امشب به شما اجازه دادم که سیگار بکشید چون جشن تولد ماریا ترزا است و من هم علیرغم، همه چیز خیلی دوستش دارم. ولی فعلا می نوشیم به سلامتی ماریا ترزا و تولدش!
همه جام هایشان را بالا بردند و به هم زدند: به سلامتی ماریا ترزا و جشن تولدش!
ماریا ترزا گفت: به سلامتی کسی که در روز جشن مردگانToussaint به دنیا آمده است!
داوید گونه ی ماریا ترزا را بوسید و گفت: به سلامتی کسی که امشب آزادست تا هر چقدر که دلش می خواهد سیگار بکشد!
ماریا ترزا گفت: بچه ها من مشکلی دارم، این اواخر زیاد می نوشم.
کلود گفت: عیبی نداره!
ماریا ترزا گفت: ولی من خیلی زیاد می نوشم.
میترا پرسید: مهم نیست… مثلا چقدر؟
ماریا ترزا گفت: خیلی زیاد!
ماری کریستین گفت: نوش جانت! امشب تولد توست! اصلا جشن برای خوردن و نوشیدن است!
ماریا ترزا گفت: نه! منظورم این اواخر است!
داوید گفت: ترز زیاد فکر نکن! زیاد هم سخت نگیر… زیاد مثلا چقدر؟
ماریا ترزا گفت: خیلی زیاد!
میترا گفت: خب اینکه خیلی خوبست!
ماریا ترزا گفت: نه! این اصلا خوب نیست! برای همین است که این اواخر من مرتب می نوشم.
داوید گفت: خب از این به بعد ما را هم خبر کن تا با هم بنوشیم.
ماریا ترزا گفت: من تقریبا هر شب می نوشم، تنهایی! زیاد!
داوید گفت: خب هر شب خبرمان کن!
میترا گفت: آره! آنوقت هر شب تولدت را جشن می گیریم.
کلود گفت: ترز عزیز و کوچکم زیاد فکرش را نکن! تا دو بطری در کنار هر وعده غذا محل داری و اصلا مسئله ای ایجاد نمی کند.
ماری کریستین گفت: ولی از امشب به بعد سعی کن کمتر سیگار بکشی! کمتر بنوشی! برای خاطر خودت می گویم.
داوید گفت: ترز به حرفش گوش نکن! هر کاری دوست داری و خوشحالت می کند انجام بده!
ماریا ترزا در حالی که سیگار دیگری آتش می زد گفت: آخر مشکل من این است که دیگر نمی دانم چه چیزی خوشحال و راضی ام می کند! دیگر طعم زندگی را احساس نمی کنم. برای همین زیاد سیگار می کشم و … زیاد می نوشم.
ماری کریستین گفت: آه نه! … بچه ها از فردا دیگر حق ندارید توی خانه من سیگار بکشید چون اسباب و اثاثیه ام بوی سیگار می گیرند. این قانونِ خانه من است!
میترا گفت: ماری کریستین تو، همیشه مسائل را در چارچوب قانون خودت و چهاردیواری خودت حل می کنی، اینها در خلوت و تنهایی فردی حل شدنی است و کسی را آزار نمی دهد. در حالی که همین ها بخشی از مشکلات جامعه است. مثلا توی کلاس، یا توی رستوران…
سونی جرعه ای نوشید: Sorry! Excuse me! Pardon!
ماریا ترزا گفت: ماری کریستین تو حق نداشتی توی رستوران به ما امر کنی سیگار نکشیم.
داوید گفت: همه داشتند سیگار می کشیدند، آنوقت تو به ما گفتی شما سیگار نکشید و ما را بردی قسمت غیرسیگاری های رستوران. واقعا که!
کلود گفت: آن شب توی رستوران، ابری از دود بالای سرمان بود ولی به دستور ماری کریستین سیگار نکشیدیم.
میترا گفت: ماری کریستین کاری که آن شب کردی اصلا درست نبود!
ماری کریستین گفت: ولی من به خاطر سلامتی خودم اینکار را کردم.
داوید گفت: ما آنشب به میل تو رفتار کردیم چون تولدت بود!
ماری کریستین با قیافه ی حق به جانبی گفت: ولی داوید، من به خاطر سلامتی خودتان گفتم!
داوید گفت: سلامتی من به خودم مربوط است!
ماریا ترزا گفت: من آدم بالغی هستم، لازم نکرده کسی برایم تصمیم بگیرد و بزرگی کند؟
میترا گفت: همین شامپانی، همین ژامبون، همین پنیر… همه اینها برای سلامتی من ضرر دارد! دکتر خوردن اینها را برایم قدغن کرده! نمک برایم مثل سم است! امشب خیارشور و ادویه خوردم… چرا مانعم نشدی!
داوید گفت: من یک بار به تو تذکر دادم، ولی دیدم لج کرده ای و گوش نمی دهی، پس ساکت شدم.
میترا گفت: ماری کریستین تو، توی رستوران سر همه ما فریاد کشیدی، چون دود سیگارمان ترا اذیت می کرد! فقط همین!
ماریا ترزا گفت: من دوست دارم سیگار بکشم.
سونی جرعه ای نوشید و با تعجب گفت: Sorry! Excuse me! Pardon!


ـ “قلپ! قلپ! قلپ!”

داوید گفت: در رستورانهای مک دونالد، کشیدن سیگار ممنوع است! عجیب اینکه خوردن و فروش آبجو آزاد است.
ماریا ترزا گفت: چون به درآمد و صندوق رستوران می افزاید.
میترا گفت: من سیگار کشیدن برایم مثل خوردن پنیر شور می ماند! اصلا هم نمی خواهم عمل خوردم را موجه جلوه بدهم و از خودم دفاع کنم فقط گاهی از خودم می پرسم وقتی جامعه ای مرتکب اشتباهی جمعی شد تکلیف انسان به منزله یک فرد چیست؟
داوید گفت: شاید قبول کردن؟
ماریا ترزا با خود گفت: شاید رد کردن؟
کلود با آرامش خاصی گفت: شاید مدارا؟
ماریا ترزا گفت: خب اگر سازش کنیم، آن وقت باید توی کلاس همیشه دم پنجره بنشینیم.
داوید گفت: اگر هم رد کنیم، باید در اماکن عمومی توی هواپیما، توی ترن، همه جا!
میترا گفت: من دوست ندارم که کسی به من بگوید کجا، چه وقت و چگونه باید چه کاری را انجام داد!
داوید از زیر میز آهسته پایش را به پای میترا زد. میترا خیره نگاهش کرد، داوید به او چشمکی زد و سپس بطری را برداشت و جام میترا را دوباره پر کرد: من هم همینطور! اصلا انسان موجود آزادیست!
ماریا ترزا به میترا گفت: ولی این آزادی ضابطه ای دارد! آزادی من موقعی تمام می شود که به آزادی دیگران لطمه بزند! اینطور نیست میترا؟”

ـ “چقدر بد است که انسان دیگر توان فریاد زدن نداشته باشد. قلپ! قلپ! قلپ!”

میترا گفت: ببخش نشنیدم چی گفتی؟ فکر می کنم پایم به چیزی گیر کرده و جورابم در رفت!
ماری کریستین گفت اگر جورابت در رفته و به جوراب شلواری نازک احتیاج داری، من دارم، برو توی حمام عوضش کن! هیچ چیز زشت تر از دیدن زنی با دامن کوتاه و جوراب در رفته نیست!
داوید گفت: اگر به کمک احتیاج داری می خوای همراهت بیایم؟
ماری کریستین گفت: این داوید دیوانه است! ولی همیشه وقتی مست می کند دیوانه تر می شود! به هر حال فکر می کنم وقتش شده که بروم قهوه درست کنم.
داوید گفت: اگر به کمک احتیاج داری می خوای همراهت بیایم؟
ماری کریستین گفت نه! تو فعلا زیر میز مواظب جوراب دخترا باش!
داوید گفت با این همه حاضرم در درست کردن قهوه کمکت کنم.
ماری کریستین گفت: اما من متاسفانه شلوار پوشیده ام.
سونی حیرت زده جرعه ای دیگر نوشید و بعد با قیافه ای جدی گفت: Sorry! Excuse me! Pardon!
داوید گفت: تو تمام روز را به خاطر این مهمانی زحمت کشیده ای. همین برای ما کافیست. حتی از سرمان هم زیاد است.
کلود گفت: میترا من از تو سئوالی داشتم تو ایران حتی اگر موهایمان مثل تو پسرانه باشد باید حجاب داشته باشیم؟
میترا گفت: آره.
کلود پرسید: چرا؟
ـ چون موهای زن تحریک کننده است.
ـ عجب! چطور؟ ولی موهای تو که الان از موهای داوید کوتاه تر است!
ـ فرض بر این است که مردان با دیدن زنان تحریک می شوند!
ـ یعنی این ممکن است؟
ـ اینطور می گویند!
ـ خب بشود! … خدای من مگر مرد نمی تواند خودش را کنترل کند؟

ـ “بعضی ها حتی در ته آبها هم راحتت نمی گذارند. نمی گذارند که سرت را توی آب فرو کنی و ریه هایت را به جای هوا از آب پر کنی و سکوت!… این طوری! قلپ! قلپ! قلپ!”

میترا گفت: فرض بر این است که مرد آزاد است، گناهی بر او واجب نیست و در ضمن اگر تحریک بشود نمی تواند خود را کنترل کند!
داوید گفت: این خیلی احمقانه است، انسان می تواند در همه ی لحظات خود را کنترل کند!
کلود گفت: من اگر دختری لخت مادرزاد جلویم بایستد و من به او مایل باشم و او فقط به من بگوید: نه! همین برای من کافیست، خودم را کنترل می کنم، مگر مرد ایرانی چه فرقی با من دارد؟
میترا گفت: فرض قضیه غلط است! مرد شرقی این را به خودش تلقین کرده و برای همین مدام ما را زیر فشار قرار می دهند. در عمق وجودِ مرد شرقی همیشه این فکر هست که من نمی توانم خودم را کنترل کنم و از سوی دیگر “زن” برای تحریک مرد آفریده شده است.
سونی با قیافه ای برافروخته گفت: Sorry! Excuse me! Pardon!
داویدگفت: کلود بیا برویم ایران!
میترا گفت: ولی خب منهم می توانم بگویم که “مرد” برای تحریک من به وجود آمده و من نسبت به مردان کشش دارم.
داوید به بقیه چشمکی زد: بچه ها منظورش منم!
ماری کریستین در حالی که سینی قهوه را به دست داوید می داد: منظورش مردها بود نه پسر بچه ها!
ادامه دارد










(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This