Select Page

چند شعر از حیاتقلی فرخ منش

چند شعر از حیاتقلی فرخ منش

 

 

۱

کتیبه سرباز

پگاهان به خواب ناز

غافل از سرباز

یخ بستن انگشت

بر ماشه

و لانه یخ زده شست

در پوتین

 

۲

آرام

آرام

فرو می روم

در درشتی چشمانت

و عطر گونه هایت را

سر می کشم

این جنگل

بی تو

بی من

فرقی چه می کند

بر دل شمال ببارد

یا بوزد بر شانه های جنوب

بگذار نفس ها

سبز بمانند

بر جنگلی که نباشیم

 

۳

شیهه اسب دل

بادهای موازی

پوزه بر نفس های آخر سهراب نزنید

بگذار رپ رپ طبل رمه ها

سم بر چینند از گرده زمین

و برهانند

ماه

از

چاه

 

 

۴

زلال از چکه باران

میان شب یک پیراهن

بر دهان علف

ناف رود رقصنده

پنهان از پوشش خزه

ماه را دیدم

که پا پس کشیده بود

از شب

صاعقه بر صندل

بر لمبرهای آبی روز

به خمیازه های خورشید گرفتار

از کوره دهانت ورق می خورم

چشم هایت خلسه افسون قهوه عرب

کمر گاهت کندوی حلواها

خال هایت عشوه چمبر زده اشتران

بر کجاوه ی لیلی

در خرام اندام ها

و بوی صندل و عطر

می پیچد گل دو لایه جهان

غربت زادن

عیش زیستن

تندیس تراشیده نان و قاتق

بر شانه های شعر

بر شانه های فلسفه

کودکان خواب زده

روزی

سنگ های مرده را

به سخن وا می دارند

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This