Select Page

نویسنده: حسین افصحی

طلب آمرزش و مرده خورها/دو نمایش بر اساس دو داستان “صادق هدایت” و چرا “صادق هدایت”؟/حسین افصحی

در این سال سپری شده، من بیشتر وقتم را با نوشته های صادق هدایت گذراندم. نمی دانم چرا صد و پانزده سالگی هدایت، آنقدر برایم مهم شده است که در یک سال دو بار به سراغش رفته ام، یکبار در ماه فوریه گذشته، ماه سرمای سخت تورنتو، اجرائی از دو نوشته صادق هدایت را برای صحنه آماده کرده بودم،  “مرده خورها” و “محلل” …

ادامه مطلب

صد و پانزدهمین سال تولد صادق هدایت فرخنده باد/حسین افصحی

صادق هدایت علیرغم اینکه در خانواده مذهبی رشد کرده بود ولی شدیدا با خرافات و سنت های عقب افتاده مذهبی در ستیز بود و کم کم به انسانی ضدمذهب تبدیل شده بود. او تمام زوایای مذهب را می شناخت و کتاب های اسلامی را خوانده بود و با شناختی عمیق، زیرکانه در نوشته های خود از آن سود می برد….

ادامه مطلب

با کشورم چه رفته است!/ حسین افصحی

سعید در ۴۱ سالگی در شب عروسی اش ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ به وسیله پاسداران به جرم قاچاق ارز دستگیر می شود. سعید را برای پرسیدن چند سوال ساده در شب عروسی اش می ربایند. سعید سلطانپور در زمان دستگیری عضو هیئت دبیران کانون نویسندگان

ادامه مطلب

برای ۶۰ سال کار هنری پرویز صیاد/ حسین افصحی

“اختاپوس” سریال دیگری از صیاد بود که جنبه انتقادی داشت، کمی فراتر از حدی که می شد و پس از آن “کاف شو” سریال دیگری بود که نوع انتقادش با اختاپوس فرق داشت، با وجودی که ادامه اختاپوس بود. پرویز صیاد با “کاف شو” خوانندگان کوچه و بازار را که جایی در رادیو و تلویزیون نداشتند به استودیو تلویزیون برد…

ادامه مطلب

نه ، به بی احترامی به مردم!/حسین افصحی

در همین امریکای ترامپی، دمکراسی تا آن حد موجود است که قوه قضائیه در مقابل قوه مجریه می ایستد. دادستانی، حکم رئیس جمهور را باطل اعلام می کند و هنرمندانش با شدیدترین لحن از ترامپ سخن می گویند و در بزرگترین مراسم سینمایی دنیا در مقابل صدها کشور از طریق تلویزیون سیاست های ترامپ توسط هنرمندان امریکایی به سخره گرفته می شود ….

ادامه مطلب

منتظر تلفن آقای والی هستم/حسین افصحی

خواهش می کنم تلفن من را اشغال نکنید، چون قرار است آقای والی که برسد به تورنتو زنگ بزند! همیشه این موقع های سال می رسید، زنگ می زد، می رفتیم به دیدار و سوغاتی حرف بود که از برو بچه های تئاتری می آورد و از نمایش هایی که دیده بود. همیشه می گفت: حیف که تو نمی تونی بیایی ایران. و من هم می گفتم: می تونم، ولی خودم نمی خواهم بیایم ایران. و بعد با هم می خندیدیم و هردو منظور

ادامه مطلب

Pin It on Pinterest